چپتر 877: فردِ مرموزی که بازیکنان را زیرِ نظر داشت
0طیِ یک ماهِ بعد، حزبِ پیشگام در برابرِ حملاتِ حزبِ امپراتورِ باستانی و حزبِ نوادگان دفاعشهابسنگ کرد و همزمان با کمکِ ارتشِ ستارهٔ سیاه دست به ضدحمله زد. هر سه حزب تلاشآنها میکردند تا از رخنههای دفاعیِ دشمن عبور کنند که نتیجهاش خطِ مرزیِ دندانهداری روی نقشهٔ ستارهای بود.
در این لحظه، به سیارهٔ مستعمرهای در نزدیکیِ مرزِ حزبِ امپراتورِ باستانی حمله شده بود. ناوگانِ حزبِ پیشگاممیکرد و ارتشِ ستارهٔ سیاه درگیرِ نبردی شدید با ناوگانِ دفاعیِ سیاره بودند. همزمان، شهرهای سیاره از آسمان هدفِداخلی حمله قرار داشتند؛ سپرهای محافظشان بمباران میشد و غلافهای فرود از میانِ شکافهای ایجادشده به پایین پرتاب میشد.
پردهٔ نوریِ نیمکرهای پایتختِ این سیارهٔ مستعمره را پوشانده بود وحملات در برابرِ حملاتِ بیپایانِ آسمانی مقاومت میکرد. انفجارهای رنگارنگی روی سطحِپدیدار پردهٔ نوری دیده میشد و سپرِ محافظ رفتهرفته با ناپایداری سوسو میزد.
ارتشِ محلی با در نظر گرفتنِ دلایلِ متعددِ جنگِ داخلی، تمامِ پناهگاههای زیرزمینی راسرانجام بست و ورودِ شهروندان را ممنوع کرد. ساکنانِ پرشمارِ شهر چارهای جز لرزیدن در خانههایشانهمچون نداشتند و نیروهای زمینیِ شهر دورِ هم جمع شده و به آسمان چشم دوخته بودند.
تَرَق!
سپرِ محافظِ شهر سرانجام نتوانست درایجادشده برابرِ امواجِ حملات دوام بیاورد وپایتختِ جلوی چشمانِ همه شروع به تَرَکخوردن کرد.
لحظهای بعد، نقاطِ سیاه ودوخته متراکمی در آسمان پدیدار شد کهحملات همچون شهابسنگ به پایین سقوط میکرد.
توپهای ضدهواییِ شهر بیدرنگ به سمتِنیروهای غلافهای فرود آتش گشودند و گویهایتَرَق انفجاری در هوا به چشم میخورد.
بخشی از غلافهای فرود دربیاورد آسمان منهدم شد، اما بسیاری ازلحظهای آنها توانستند در شهر فرود بیایند.
ارتشِ بازیکنان از غلافهایمیانِ فرود بیرون آمدند وپرتاب دست به کار شدند.
هر یک از آنها دستگاهِ ردیابی به همراه داشت که تمامِ اهدافِدوام متخاصمِ مسلح را اسکن و مشخص میکرد. ارتشِ فرودآمده از قبل بهشهابسنگ چنین مأموریتهایی کاملاً عادت داشت و پاکسازیِ دشمنانِ داخلِ شهر را آغاز کرد.
در هر گوشه از شهر نبرد درگرفت و بازیکنان با نیروهای زمینیتَرَق درگیر شدند. اگرچه بازیکنان از نظرِ تعداد در اقلیت بودند، تقریباً همگیِ آنهالحظهای سوپرهای رتبهٔ بی به شمار میرفتند و اکثریتِ قریببهاتفاقِ دشمنان سربازانی عادی بودند.
سوپرهای رتبهٔ بی جنگجویانِ ردهمیانیِ کهکشان بودند و هر کدامشان قدرتِ رزمیِ یک ارتشِ کاملهمچون را داشتند. تخریبِ یک ساختمان برایشان مثلِ آبخوردن بود و بازیکنان هم سوپرهای رتبهٔ بیِاما معمولی نبودند. آنها از قرارگرفتن زیرِ آتش ترسی نداشتند و میتوانستند بدونِ هیچ نگرانی بجنگند.
نیروهای زمینی وقتی فهمیدند این مزدورانِ کهکشانی میتوانند زیرِ آتشِ سنگین وپایتختِ بدونِ هیچ ترسی از مرگ به جلو یورش ببرند، بهشدت جا خوردند.سپرِ آنها میتوانستند بهراحتی آرایشِ نظامیِ دشمن را بشکافند و نیروهایشان را قتلعام کنند.
روی نقشه، نقاطِ سیاهی که نشاندهندهٔ ارتشِمحافظِ بازیکنان بود بهسرعت در شهر میچرخید و نقاطِچشمانِ قرمزی که نمایانگرِ دشمنان بود بهسرعت ناپدید میشد.
در مرکزِ شهر، هفتخانههایشان گروه از بازیکنان پیشتر بهجمع ساختمانِ دولتی حمله کرده بودند.
در یکی از اتاقهای ساختمانِ دولتی، یک سوپرِ رتبهٔ بی از حزبِ امپراتورِمتراکمی باستانی روی زمین زانو زده بود و چشمانش از شدتِ ناباوری گرد شده بود.میخورد فردِ روبهرویش تیغهای را از گلوی او بیرون کشید و خون به همهجا پاشید.
جان از بدنش رفتمیانِ و در گودالی از خونِپردهٔ خودش نقش بر زمین شد.
تیغِ دیوانه خونِ روی تیغهاش راتَرَق تکاند و گفت: «سطحِ این یارودوام خیلی بالاست. فقط ۳۷٪ از جانم مونده.»
زرهِ نقرهایمشکیای که اکنون به تن داشت،زمینیِ از تجهیزاتِ مشتزنِ مکانیکی بود که سلاحهایسرانجام مکانیکیِ پنهانِ مختلفی در همهجایش جاسازی شده بود.
سراسرِ اتاق پر از جنازه بود و اعضای ریورویل و همتیمیهایش در کنارش حضورپدیدار داشتند. آنها تازه با همکاریِ هم کلکِ همهٔ افرادِ داخلِ اتاق را کنده بودندبخشی و حالا در حینِ جستوجو برای غنائمِ جنگی، داشتند دوامِ تجهیزاتشان را تعمیر میکردند.
از بیرونِ در، صدای آتشِ شدیدی به گوش میرسید. به نظر میرسید این افسرِ رتبهٔ بی که کشته بودند آدمِ بسیار مهمی بوده و تعدادِ زیادی از نیروهای دشمن بهمحلی موقعیتشان کشیده شده بودند. ماهِ افرا بیرونِ در نگهبانی میداد و با استفاده از تلههای مکانیکی و برجکِ توپخانهٔ الکترومغناطیسیاش آتش را پاسخ میداد. دفاعِ یک مکانیکِ رتبهٔ بی چیزی نبودامواجِ که سربازانِ عادی بتوانند از پسِ آن بربیایند. همهٔ آنها در گوشهای از راهرو زمینگیر شده بودند و چند تلاششان برای یورش به جلو، با زمینی پر از جنازه پایان یافت.
ماهِ افرا معمولاً از بازی با ریورویل لذت میبرد وامواجِ تیغِ دیوانه هم بدش نمیآمد یک مکانیکِ قابلِاعتماد را بانقاطِ خود همراه کند. آن دو رابطهٔ بسیار خوبی با هم داشتند.
وقتی مکانیکها در نسخهٔ ۳٫۰ به فناوریِ فشردهسازی دسترسی پیدا کردند، به محبوبترین گزینه برای تشکیلِ گروه تبدیل شدند. مکانیکها دیگر مجبورهمه نبودند ماشینهایشان را بهکندی بسازند و سرعتِ آمادهسازیشان بهشدت افزایش یافته بود. فرقی نمیکرد برای مبارزه در یک دانجن باشد یا تکمیلِ یکبسیاری مأموریت، هر گروهی معمولاً یک مکانیک در خود داشت. البته هر مکانیک مجموعه تجهیزاتِ متفاوتی داشت و میتوانست با شرایطِ مختلفی روبهرو شود.
شمشیرِ شیطانی برای بازیابیِ جانش سرمی به خودهمه تزریق کرد و با بیخیالی گفت: «خدا میدونهشهابسنگ چند تا دشمنِ رتبهٔ بی تو این شهر هست.»
تیغِ دیوانه به نقشهٔ نبرد نگاه کرد و گفت: «باید کلکِنیمکرهای بیشترشون رو کنده باشیم. سربازای تو شهر تقریباً پاکسازی شدن. هائو تیاندیده و بقیه همین الانش چهار تا رتبهٔ بی رو طبقهٔ پایین کشتن.»
شمشیرِ شیطانی با حسرت گفت:دوخته «چه خرشانس. ما تو راهامواجِ فقط تونستیم دو تا رو بکشیم.»
سوپرهای رتبهٔ بی نخبگانی بودند که میتوانستند تجربهٔ فراوانی به آنها بدهند. علاوه بر این، هر نخبهٔحملات رتبهٔ بی نامدار بود و پاداشِ اضافهای برای مأموریت به آنها میداد. گذشته از تجربه، آنها میتوانستندبیدرنگ جایزهٔ اضافهای هم از حزبِ پیشگام بگیرند و تمامِ بازیکنان برای کشتنِ دشمنانِ رتبهٔ بی بهشدت اشتیاق داشتند.
شاید برای یک گروهِ درجهیک، شکستدادنِ تکبهتکِ یک نخبهٔ رتبهٔ بی غیرممکن بود، اما یک گروهِشهابسنگ پنجنفره میتوانست بهراحتی در برابرِ یک سوپرِ رتبهٔ بیِ معمولی پیروز شود. حتی اگر مقابله باآنها یک دشمنِ رتبهٔ بی در سطحِ مینیباس دشوار بود، باز هم در حدِ تواناییهای بازیکنان قرار داشت.
یک تمدنِ منظومهای تنها ده یا بیست سوپرِ رتبهٔ بلا داشتنیمکرهای و آنها فقط در نبردهای کلیدی ظاهر میشدند. از این رو،نوری میلیونها بازیکنِ رتبهٔ بی در سیاراتِ مستعمرهٔ دیگر عملاً شکستناپذیر بودند.
طولی نکشید که ارتشِ این شهر بهطورِمحافظِ کامل نابود شد و بازیکنان پیش ازجلوی اعزام به میدانِ نبردی جدید، به سفینه بازگشتند.
...
«جاودانههای ارتشِ ستارهٔ سیاهدوام سه سیارهٔ مستعمرهٔ دیگرهمه را هم تسخیر کردند.»
مقاماتِ عالیرتبهٔ حزبِ امپراتورِ باستانیشکافهای به نقشهٔ ستارهای نگاه کردند ونیمکرهای نگرانی در چهرههای فرتوتشان دیده میشد.
یکی از افسران گفت: «جاودانههای ارتشِ ستارهٔ سیاه بیشنتوانست از حد ترسناکند و مهارشان غیرممکن است. تا این لحظه،لحظهای در مجموع ۲۱ سیارهٔ مستعمره به دستِ آنها افتاده است.»
اگر دشمن فقط ناوگانی از ناوهای جنگیزمینیِ داشت، چنین دردسری حس نمیکردند. حزبِ امپراتورِسرانجام باستانی در برابرِ جاودانهها کاملاً درمانده بود.
تعدادِ کلِ نامیراها احتمالاً از تمامِجلوی سوپرهای رتبهٔ بی در تمدنشان بیشتر بودمتراکمی و این نامیراها حتی کشته هم نمیشدند.
مقاماتِ ارشدِ حزبِ امپراتورِ باستانی چارهای جز این نداشتندپردهٔ که تماشا کنند بازیکنانی که قادر به زنده شدنمیکرد بودند، سیاراتِ مستعمرهشان را یکی پس از دیگری تسخیر میکنند.
نامیراهای ارتشِ ستارهٔ سیاه همیشه در حلقهٔ ستارهایِ شکسته مشهورامواجِ بودند و این بار نوبتِ آنها بود که این موضوع رامتراکمی شخصاً تجربه کنند. همهٔ حاضران بیاختیار غرق در ناامیدی شده بودند.
چنین دشمنی واقعاً بیش از حد ترسناک بود.دورِ هر کسی که چنین برگِ برندهای در دستامواجِ داشت، قطعاً جایگاهی در کیهان برای خود دستوپا میکرد!
با ورودِ ارتشِ ستارهٔ سیاه به میدان، حزبِ امپراتورِ باستانیتَرَکخوردن دیگر امیدِ چندانی نداشت. اگر به جنگ ادامه میدادند پیروزی غیرممکنسمتِ بود و حزبِ پیشگام احتمالاً تا یک سالِ دیگر پیروز میشد.
با این حال، تسلیم شدن هم به همان اندازه ناممکن بود. هیچکس حاضر نبود از یک تمدنِ منظومهای دست بکشد.رنگارنگی تا همینجا هم یک سال دوام آورده بودند و مقاومتِ بیشتر شاید فرصتی برای برگرداندنِ ورق به آنها میداد. مقاماتِبست ارشدِ حزبِ امپراتورِ باستانی، همزمان با نبرد، در تلاش بودند تا نیروی کمکی پیدا کنند و نقشهای برای عقبنشینی بکشند.
رهبرِ حزبِ امپراتورِ باستانی دندانهایش را به هم سایید و غرید: «سسلینِ حرامزاده واقعاً به حزبِ پیشگام پناهندهتَرَکخوردن شد و حتی تمامِ زیردستانش را هم با خود برد. هرگز فکر نمیکردم خائن باشد! حتماً کاری کردهبخشی که ارتشِ ستارهٔ سیاه به حزبِ پیشگام کمک کند. وگرنه هیچ توضیحی برای دخالتِ ناگهانیِ آنها وجود ندارد!»
با شنیدنِ نامِ سسلین، موجی از نفرتزمینیِ در چهرهٔ همه نقش بست. اگر خیانتِسرانجام او نبود، هرگز به چنین روزِ سیاهی نمیافتادند!
«حرامزادهٔ خائن! ما هرگز در حقش بدی نکرده بودیم. همتَرَکخوردن قدرت به او دادیم و هم ثروت. دقیقاً از چهبیدرنگ چیزی ناراضی بود و به چه حقی به ما خیانت کرد؟!»
رهبرِ حزبِ امپراتورِ باستانی مشتش را روی میز کوبید و با اندوه گفت: «به من میگفت آرمانهایمان با هم فرق دارد. مسخره است!دیده ببینید چه کار کرد. فقط به خاطرِ آرمانهای مثلاً والایش، اینهمه از برادرانش را قربانی کرد. واقعاً فکر میکند کارش خیلی شرافتمندانه است؟!شهر ما داشتیم به بهترین شکل بر تمدن حکومت میکردیم و حالا این تمدن فقط به خاطرِ او حاکمانِ برحقش را از دست میدهد! لعنتی!»
مقاماتِ ارشد باجمع چهرههایی درمانده بهتَرَق حرفهایش گوش میدادند.
شاید دیگران حق داشتند چنین حرفهایی بزنند، اما خودشان خوب میدانستنددوخته که این حق را ندارند. همهٔ آنها کاملاً در جریان بودندهمه که حزبِ امپراتورِ باستانی در چند سالِ گذشته چه کارهایی کرده است.
از نظرِ آنها، رهبرشان از شدتِجلوی خشم عقلش را از دست داده بودمتراکمی و فقط داشت خودش را خالی میکرد.
درست در همین لحظه، رهبرِ حزب ناگهان از ناسزا گفتن دست کشیدپایتختِ و تمامِ بدنش خشک شد. سپس در کمالِ خونسردی آرام از جا برخاستمحافظ و با لحنی که انگار متعلق به شخصِ دیگری بود به حرف آمد.
«ظاهراً همه بهشدتجمع کلافهاید. شاید منتَرَق بتوانم کمکی بکنم.»
مقاماتِ ارشد لحظهایلرزیدن مبهوت ماندند ونیروهای سراسیمه از جا پریدند.
یعنی ذهنِ رهبرشان کنترل میشد؟!
رهبرِ یک تمدنِ منظومهای معمولاً با طلسمی در سطحِ رتبهٔ بلا و انرژیِ سایکیک محافظت میشدآسمانی تا کسی نتواند ذهنش را در اختیار بگیرد. دستکم برای یک سوپرِ رتبهٔ بلا غیرممکن بودگرفتنِ که رهبرِ یک تمدنِ منظومهای را در برابرِ چشمِ همه و بدونِ گذاشتنِ هیچ ردی کنترل کند.
چه کسیدورِ این کارچشم را کرده بود؟
امکان داشتچارهای کارِ یکخانههایشان فرارتبهٔ آ باشد؟!
یکی از افسرانِ نظامی پیامی فرستاد تاچشمانِ تمامِ رتبههای بلا فوراً خودشان را به آنجاهمچون برسانند و با احتیاط پرسید: «شما کی هستید؟»
رهبرِ حزبِ امپراتورِ باستانی با چهرهای بیروح گفت: «جای نگرانی نیست. نیتِ بدیمستعمره ندارم و قصد هم ندارم هویتم را فاش کنم. فقط کافی است بدانیدرفتهرفته که برای مبارزه با ارتشِ ستارهٔ سیاه، منابع و نیروی انسانی در اختیارتان میگذارم.»
مقاماتِ ارشد به یکدیگر نگاه کردند؛ هنوز شک داشتند. با این حال، فارغ از راستچشمانِ یا دروغ بودنِ ماجرا، تصمیم گرفتند با او راه بیایند. در عینِ حال نگران بودند کهگشودند مبادا ذهنِ رفقایشان هم کنترل شده باشد. بههرحال این فردِ مرموز تواناییِ چنین کاری را داشت.
«در ازایش چه میخواهید؟»
«نگران نباشید. هیچچیز نمیخواهم.»
«پس چراغلافهای به مامیانِ کمک میکنید؟»
«رهبرِ حزبِ امپراتورِ باستانی» گفت: «تمدنِ گولالِ شما برایم اهمیتی ندارد، امادوام نامیراهای ارتشِ ستارهٔ سیاه توجهم را جلب کردهاند. هرچه بیشتر دوام بیاورید،شهابسنگ بیشتر میتوانم زیرِ نظرشان بگیرم. پیشنهادِ من سراسر به نفعِ شماست. قبول میکنید؟»
همه نگاهی بهلرزیدن یکدیگر انداختند و بازمینیِ تردید سر تکان دادند.
«بسیار خب، بهزودی میگویم افرادم با شماچشمانِ تماس بگیرند. راستی، پیشنهادی برایتان دارم. میتوانیدپدیدار استخدامِ نامیراهای ارتشِ ستارهٔ سیاه را امتحان کنید.»
همه خشکشان زد.
«ارتشِ ستارهٔ سیاه دشمنِ ماست. ازتَرَق ما میخواهید دستِ یاری به سوی دشمنبیاورد دراز کنیم؟ این دیگر چه صیغهای است؟»
«رهبرِ حزب» با لحنی تمسخرآمیز گفت:نیروهای «انگار منطقِ عادی در موردِ نامیراها صدقمحافظِ نمیکند. تا امتحان نکنید از کجا میفهمید؟»
رهبرِ حزبِ امپراتورِ باستانی ناگهانبیاورد لرزید و چشمانش خمار شد.تَرَکخوردن اما خیلی زود به خودش آمد.
«کسی که کنترلم میکرد رفت؟»
همه نفسِ راحتی کشیدندچشم و فوراً جلو رفتند تانتوانست زیرِ بازوی رهبرشان را بگیرند.
«یادتان هستچارهای وقتی تحتِ کنترلنداشتند بودید چه گفتید؟»
«همهچیز یادم است. بدنمدوام تحتِ کنترل بود، اماهمه حواسم سرِ جایش بود.»
در همین لحظه، سوپرهای رتبهٔ بلاایجادشده از راه رسیدند و با شنیدنِپایتختِ ماجرا، وضعیتِ رهبر را بررسی کردند.
رهبرِ حزبِدورِ امپراتورِ باستانی پرسید:دوخته «اوضاع چطور است؟»
«افسونهایی که از ذهنتان محافظت میکردند در یک چشمبههمزدن در هم شکستهاند.تَرَق این افسونها میتوانند تا ده دقیقه در برابرِ یک سایکیکِ رتبهٔ بلا مقاومتلحظهای کنند. کسی که شما را کنترل میکرده قطعاً یک فرارتبهٔ آ بوده است.»
چهرهٔ رهبرِ حزبِ امپراتورِ باستانی کمیجلوی در هم رفت. یک فرارتبهٔ آ برایمتراکمی یک تمدنِ منظومهای اهمیتِ بسیار زیادی داشت.
در کلِ حلقهٔ ستارهایِ شکسته تنها پنج فرارتبهٔپرتاب آ وجود داشت و از میانِ آنها فقطآسمانی سایکر و آستین تواناییِ نفوذ به ذهن را داشتند.
هرچند این احتمال هم وجود داشت کهمحافظِ کارِ هیچکدامشان نباشد و پای یک فرارتبهٔجلوی آ از پهنهٔ ستارهایِ دیگری در میان باشد.
با یادآوریِ حرفهای آنخانههایشان فردِ مرموز، چهرهٔ همهدورِ حالتِ عجیبی به خود گرفت.
حتی تصورش را هم نمیکردند که ازچشمانِ چنین راهِ عجیبی حمایت دریافت کنند، اماپدیدار دستکم حالا روزنهٔ امیدی پیدا شده بود.
با اینکه نمیدانستند طرفِ مقابل کیست، اماپایین چون او هم یک فرارتبهٔ آ بود،پوشانده قاعدتاً ترسی از ارتشِ ستارهٔ سیاه نداشت.
«راستی، حتی از ما خواست دستِ یاری به سوینتوانست دشمن دراز کنیم. شوخیاش گرفته؟! واقعاً فکر میکند ارتشِتَرَکخوردن ستارهٔ سیاه تغییرِ موضع میدهد و به ما کمک میکند؟»
این پیشنهاد بیش از هر چیزِ دیگری همهدورِ را گیج کرده بود. واضح بود که چنینامواجِ کاری هیچ معنایی ندارد و واقعاً دلیلش را نمیفهمیدند.
رهبرِ حزبِ امپراتورِ باستانی سر تکانجلوی داد و گفت: «حالا که هیچنقاطِ راهِ پسوپیشی نداریم، امتحانش چه ضرری دارد؟»