چپتر 979: قطعیتها و عدمِ قطعیتها
0در جایی از مناطقِ مرزیِفضایی نژادِ کِندا، بقایای ناوگانی از نژادِرنجِ کِندا بهآرامی در فضا پیش میرفت.
چندی پیش، این ناوگان با اسمِ رمزِ «پرچمِ دریا» نبردِ سختی را پشتِ سر گذاشته بود.منتظرِ ناوگانِ یکی از دریاسالارانِ امپراتوری به آنها شبیخون زده بود و سفینهٔ فرماندهی و سفینههای محافظشانهمرزمانشان را مجبور کرده بود برای حفظِ جانشان جدا شوند و دُم لای پایشان بگذارند و بگریزند.
در حالِ حاضر، فقط حدودِ ۲۰ سفینهٔ محافظکنار در اطرافِ سفینهٔ فرماندهی حضور داشتند. بقیه یاعرشهٔ نابود شده بودند یا در جاهای دیگر پراکنده بودند.
ناوگانِ پرچمِ دریا به ارتشِ کیهانیِ سومِ نژادِ کِندا تعلق داشت. فرماندهٔ ناوگانشان ژنرالِ نامدارِدادنِ ارتشِ سوم، اولیرت بود که با لقبِ «ستارهٔ فردا» تحسین میشد. چند سال پیش که مارشالِاندوهگین ارتشِ سوم به سنِ بازنشستگی رسید، اولیرت نامزدِ اصلی برای تصدیِ مقامِ مارشال به شمار میرفت.
با این حال، از آنجا که چند سال پیش دادههای یک سفینهٔ نابودشده بهدست دستشان رسید، ردههای بالا تصمیم گرفتند برای جنگ آماده شوند. این موضوع باعث شدبدنش بازنشستگیِ تمامِ مقاماتِ ارتش به تعویق بیفتد، در نتیجه این مسئله فعلاً کنار گذاشته شد.
در این زمان، ناوگانِ پرچمِ دریاارتش در حالتِ مخفیکاری پیش میرفت وکنار منتظرِ دستورِ بعدی از سوی فرماندهی بود.
در عرشهٔ سفینهٔ فرماندهی، فضایی سنگین و ساکتکنار حاکم بود. همه در درد و رنجِ شکستعرشهٔ در نبرد و از دست دادنِ همرزمانشان غرق بودند.
اولیرت در سکوت جلوی جلوترین دریچه ایستاده بود وهمه فقط پشتش به افرادِ حاضر در اتاق بود. رنگِسکوت پوستهٔ بدنش ترکیبی از سبزِ اندوهگین و سرخِ خشمگین بود.
در نبردِ پیشین، فرماندهٔ دشمن تقریباً دستِ اوحاکم را در هر کاری که میکرد خوانده بود.همرزمانشان او تا حدی مقصرِ شکست در آن نبرد بود.
همه میدانستند که فرمانده بیشترینمقاماتِ فشار را تحمل میکند، برایمسئله همین هیچکس جرئت نداشت مزاحمش شود.
پس از تردیدی طولانی، آجوداننتیجه بالاخره جرئت کرد به سمتِ اولیرتمخفیکاری برود و آرام گفت: «قربان، ما...»
اولیرت برگشت. بدنش رفتهرفته به رنگِ آبیِ آرامشبخش درمیآمد. گفت: «دیگر چیزی نگو.»نبرد و بهآرامی ادامه داد: «این فقط شکستِ شخصیِ من نبود، بلکه شکستی دررنگِ سطحِ پیشینهٔ تمدن بود. من به حریف نباختم، بلکه به کلِ تمدنِ دشمن باختم.»
اولیرت میدانست که استعدادِ فرماندهیاش به پای دریاسالارِ امپراتوریهمه نمیرسد، اما حس میکرد که این فقط مسئلهٔ تواناییِسکوت فردی نیست و تفاوتِ اصلی از پیشینهٔ تمدنها نشئت میگیرد.
در طولِ نبرد، او دقیقترین و محتاطانهترین تصمیماتِ تمامِ عمرش را گرفته بود. از نظرِ خودش،منتظرِ عملکردش در این نبرد حتی میتوانست بهعنوانِ یک نمونهپژوهیِ حیاتی در برنامهٔ درسیِ مدارسِ نظامی گنجانده شود.غرق اما در کمالِ ناباوری، واکنشِ دشمن بهطرزِ باورنکردنیای سریع بود. نقشههایش تقریباً در یک چشمبههمزدن لو رفت.
روبهرو شدن با چنینبیفتد حریفی ضربهٔ سنگینی بهکنار اعتمادبهنفسش بهعنوانِ یک فرمانده بود.
این بدان معنا نبود که اولیرت بیکفایت است. در واقع، او با استانداردهای نژادِ کِندادادنِ فردی درجهیک محسوب میشد. در ظاهر، این وضعیت به این دلیل رخ داده بود که تواناییِاندوهگین دریاسالارِ امپراتوری بسیار برتر از او بود، اما دلیلِ عمیقتر در تفاوتِ پیشینهٔ تمدنها نهفته بود.
ظهورِ سه تمدنِ کیهانی با نالههای نژادهای بیشماری همراه بود. همانطور که آنها شعلههای جنگدادنِ را تجربه میکردند، تمامِ نبردها در برنامهٔ درسیِ مدارسِ نظامیشان ثبت میشد. بنابراین، فرماندهانشان باسبزِ هر وضعیتی که روبهرو میشدند، میتوانستند تقریباً در یک چشمبههمزدن راهحلِ مربوطه را پیدا کنند.
در مقایسه، نژادِ کِندا جنگهای کهکشانیِ بسیار کمی را تجربه کردهفعلاً بود. تمامِ استراتژیهایی که به کار میبردند، مدتها پیش توسطِ کیهانِ کاوششدهساکت بهدلیلِ عقبماندگی کنار گذاشته شده بود. معنای تفاوت در پیشینه همین بود.
پس از نبرد، اولیرت بدبین شده بود. او هیچ راهیحالتِ برای پیروزی حتی در بخشهایی از نبرد نمیدید و فروپاشیِ مداومِهمه ناوگانهای مختلف در حالِ حاضر بهترین دلیل برای این مدعا بود.
او تنها کسی نبود که چنین حسی داشت؛حاکم تمامِ سربازانی که در خطوطِ مقدم میجنگیدند نیزهمرزمانشان اساساً همین نگاهِ بدبینانه را به این جنگ داشتند.
آنها از اینکه خانهشان موردِ طمعِ دشمنان قرار گرفته بوددرد خشمگین بودند، اما فکر نمیکردند که فداکاریها در این جنگ ضروریدریچه باشد. با این حال، بهعنوانِ سرباز باید از دستورات پیروی میکردند.
اولیرت در دل آهی کشید، این احساساتِ بدبینانهبیفتد را کنار گذاشت، به آجودان نگاه کرد ومنتظرِ با صدایی بم پرسید: «دستوری از فرماندهی رسیده است؟»
«اِم... همین الان رسید. گفتهاند آمادهباش باشیم و ناوگانِ پراکندهحالتِ را بازیابی کنیم، سپس با ناوگانِ اصلیِ ارتشِ سوم قرارحاکم بگذاریم تا برای حمله به دروازهٔ ستارهایِ دشمن برنامهریزی کنیم.»
اولیرت مشتش را روی میز کوبید وساکت با خشم گفت: «مزخرف است! چرا الاندست عقبنشینی نمیکنیم؟ فرماندهی عقلش را از دست داده؟»
ما تازه شکست خوردهایم و مجبور به پراکندگی شدهایم.همه چطور میتونیم تو این منطقهٔ خطرناک بمونیم تا بقیهٔسکوت سفینهها رو بازیابی کنیم؟ فکر میکنن دشمن دنبالمون نمیآد؟
تازه، ناوگانِ اصلی همین الانش هم داغونه، با این حالمسئله از ما میخوان بهشون ملحق بشیم و به دروازهٔ ستارهایِعرشهٔ دشمن حمله کنیم. این عملاً یعنی از ما میخوان خودکشی کنیم!
بسیاری از افسرانِ حاضر در اتاق حس میکردند کهزمان این استراتژی مشکلساز است، اما جرئت نداشتند حرفی بزنند. همهساکت به اولیرت خیره شده بودند و منتظرِ تصمیمِ فرماندهشان بودند.
اولیرت چند قدم به عقب برداشت، خشمش راحاکم فروخورد و گفت: «با مارشال تماس بگیرید. میخواهمهمرزمانشان شخصاً از او بپرسم که جریانِ این تصمیم چیست!»
آجودان سر تکان داد و بیدرنگ مقدمات را فراهم کرد. پنجرهٔرنجِ ارتباطی روی صفحهٔ مجازی ظاهر شد. پس از چند ثانیه، طرفِ مقابلپشتش ارتباط را وصل کرد و مارشالِ ارتشِ سوم روی صفحه پدیدار شد.
«اولیرت، شنیدم بهتبازنشستگیِ حمله شده. خوشحالمارتش که میبینم هنوز زندهای.»
اولیرت تمامِ تلاشش را کرد تا حدِ امکان با آرامشحالتِ صحبت کند: «شانس هم بیتأثیر نبود. دستورِ بخشِ فرماندهی راحاکم دریافت کردهام. آیا قصد داریم به دروازهٔ ستارهایِ دشمن حمله کنیم؟»
«بله، دستور همین است.»
«فکر نمیکنید این کار مشکلساز باشد؟ مسیرِ نبرد ازهمه نقشهٔ اولیهمان منحرف شده است. دیگر نباید اینجا معطلسکوت کنیم. این کار فقط باعثِ فداکاریهای بیمعنیِ بیشتری میشود.»
«میدانم. من هم فکر میکنم وقتِ عقبنشینیتعویق است و دارم با ردههای بالا صحبتحالتِ میکنم. فعلاً بیایید از دستور پیروی کنیم.»
اولیرت پیش ازتعویق قطع کردنِ تماس،مسئله لحظهای سکوت کرد.
آجودان با احتیاطسوی پرسید: «قربان، حالاسنگین باید چه کار کنیم؟»
اولیرت نگاهی به او انداختفضایی و ناگهان گفت: «چند ناوِدرد جنگی برایمان باقی مانده است؟»
«اِم، ۲۴ تا.»
«تمامِ ناخداهاارتش را در کانالِنتیجه ارتباطی جمع کنید.»
با اجرای این دستور، اولیرت دستبهپشت سرِ جایشحاکم ایستاد و مدتی صبر کرد. سپس تصاویرِ ناخدایانِهمرزمانشان باقیمانده یکی پس از دیگری روی صفحه ظاهر شد.
این بار، اولیرت با دست علامتی دادساکت و بهآرامی گفت: «چیزی را که در ادامهدادنِ میگویم به خاطر بسپارید. فقط یک بار میگویم...»
سپس شروع کرد به گفتنِ انبوهی از کلماتِ تشویقکنندهٔ استاندارد و دستورِکنار بخشِ فرماندهی را تکرار کرد، در حالی که مدام با دست علامتهایحاکم مختلفی میداد. تمامِ ناخداها با دقتِ تمام به او خیره شده بودند.
«بسیار خب،ارتش همین. دستبیفتد به کار شوید.»
سرانجام، اولیرت دستانشسوی را پایین انداخت وساکت سخنرانیاش را تمام کرد.
تصاویرِ ناخداها یکیسوی پس از دیگری ازساکت روی صفحه محو شد.
این بار، آجودان که داشت به صفحهٔ فرماندهیِ دیگری نگاه میکرد، ناگهانکنار با شوک گفت: «قربان، تمامِ ناخداها هستههای هوشِ مصنوعیشان را خاموش کردهاندحاکم و تمامِ اطلاعاتِ بیرونی را مسدود کردهاند. دیگر نمیتوانیم با آنها تماس بگیریم!»
اما اولیرت انتظارِ این را داشت. با آرامشکنار سر تکان داد و گفت: «بسیار عالی، برویدعرشهٔ هستهٔ هوشِ مصنوعیِ سفینهٔ خودمان را هم خاموش کنید.»
بقیه با فهمیدنِ ناگهانیِعرشهٔ ماجرا شوکه شدند. آنهاحاکم در ناباوری به سر میبردند.
این یعنی...بعدی ما قرارهعرشهٔ فراری بشیم؟
آجودان ماتباعث و مبهوت ماندهمقاماتِ بود: «ایـ... این...»
اولیرت به او چشمغرهبیفتد رفت و با لحنیکنار تند گفت: «منتظرِ چه هستید؟»
آجودان پیش از انجامِ کارهافضایی لحظهای درنگ کرد. خیلی زود، هستهٔرنجِ هوشِ مصنوعیِ سفینهٔ فرماندهی خاموش شد.
به این ترتیب، بقایای ناوگانِ پرچمِ دریاساکت به ناوگانی شبحوار تبدیل شد که ارتباطشدست با دنیای بیرون بهکلی قطع شده بود.
تازه آن موقع بود که اولیرت نفسِ راحتی کشید. به بقیه که هنوز گیج بودندمخفیکاری نگاه کرد و توضیح داد: «متأسفم، این کار فقط برای رعایتِ بیشترین حدِ احتیاط است.دست اگر اشتباه نکنم، دشمن همین الانش هم کاملاً به شبکهٔ کوانتومیِ ما نفوذ کرده است.»
با اینارتش حرف، همهبیفتد شوکه شدند.
اولیرت نگاهی به اطراف انداخت و بهآرامی گفت: «من مارشال را خیلی خوب میشناسم. او سربازِ لجبازی است که هرگزجلوترین دستوراتِ مافوق را زیرِ سؤال نمیبرد. با اینکه در دورانِ سختی هستیم و همهچیز ممکن است تغییر کند، نمیتوانیم هیچخوانده رفتارِ مشکوکی را نادیده بگیریم. من شک دارم کسی که همین الان با او صحبت کردم اصلاً مارشال بوده باشد.»
«به احتمالِ زیاد دشمن به سیستمِ فرماندهیِ ما نفوذ کرده است. همهٔ شما باتجربهاید، بنابراین نیازی نیست پیامدهای آن را گوشزد کنم. از این رو، جنگ دیگر تمامبدنش شده است. من دیگر بههیچوجه نمیتوانم از دستوراتشان پیروی کنم. تنها کاری که الان از دستمان برمیآید نجاتِ خودمان است. علامتهای دستی که پیشتر دادم، رمزِ ویژهای بودطولانی که افرادِ بسیار کمی از آن خبر دارند. من به ناخداها گفتم تمامِ ارتباطاتِ خارجی را قطع کنند. از الان به بعد، فقط باید به خودمان تکیه کنیم.»
همه از این حرفها کاملاً مبهوت شده بودندبیفتد و نمیتوانستند این حجم از اطلاعات را درمنتظرِ زمانِ کوتاهی پردازش کنند. ذهنشان خالی شده بود.
آجودان دندانهایش را روی همنتیجه فشرد و گفت: «قربان، این کارِمخفیکاری ما باعث میشود فراری محسوب شویم!»
اولیرت اصلاً بهش برنخورد و خشمگین نشد. با آرامش نگاهی به او انداخت و گفت: «اینهمرزمانشان جنگی است که سرنوشتمان در آن شکست است. مهم نیست چه فکری میکنید، من نیروهایم راسرخِ برای مردن به میدانِ نبرد نمیفرستم. فراری؟ الان، ما ممکن است... آخرین بازماندگانِ نژادِ کِندا باشیم.»
«پس، باید کجا برویم؟»
«تا جاییباعث که ممکن استمقاماتِ دور از اینجا.»
اولیرت ازارتش دریچه به اعماقِنتیجه کهکشان چشم دوخت.
«فکر میکنم ممکنهسوی مسیری که داریمسنگین میریم مشکلی داشته باشه.»
در اتاقی بسیار تنگ در یک سفینه،تعویق چند تن از اعضای نژادِ کِندا باحالتِ لباسهای معمولی دورِ هم جمع شده بودند.
این یکی از سفینههای ناوگانِ مهاجران بود؛ تمامِ سرنشینانزمان غیرنظامی بودند. بیشترِ افرادِ روی سفینه احساسِ ناآرامی میکردندسنگین و نسبت به آینده سردرگم بودند. فضا افسردهکننده بود.
بهدلیلِ جمعیتِ زیاد، بسیاری از غیرنظامیان مجبور بودندحاکم در تمامِ سفینهها در یک اتاق چپیده شوند. تصادفاًغرق کسانی که در این اتاق بودند، برادرانِ تنی بودند.
یکی از برادرهایسوی کوتاهقد پرسید: «برادرِسنگین بزرگ، چی فهمیدی؟»
برادرِ بزرگتر که هیکلی عضلانی و درشت داشت، با صدایی بم گفت: «من یه دوست دارم کهدستورِ جزوِ خدمهٔ سفینهٔ راهنماست. اون یه خبرِ محرمانه بهم داد. طبقِ برنامه، ناوگان باید برای یه استراحتِ کوتاهجلوی به یه سیاره میرسید. اما ما دیروز به هیچ سیارهای برنخوردیم و ناوگان بدونِ توقف در حالِ حرکته.»
«ممکنه برنامه روتعویق عوض کرده باشن؟ چطورهفعلاً دوباره از دوستت بپرسی؟»
برادرِ بزرگتر گفت: «نتونستمعرشهٔ باهاش تماس بگیرم. فکرحاکم کنم یه جای کار میلنگه.»
«داداش، نکنه زیادی حساسعرشهٔ شدی؟ اگه اتفاقی افتادهحاکم بود، بالاییها بهمون خبر میدادن.»
برادرِ بزرگتر سر تکان داد:مقاماتِ «حسِ خیلی بدی به اینمسئله قضیه دارم. دقیقاً نمیتونم توصیفش کنم.»
یکی از برادرها با بیخیالی گفت: «هی، اینقدرکنار فکر کردن چه فایدهای داره؟ کاری هم ازعرشهٔ دستمون برنمیآد. بیاین فقط طبقِ برنامههای ناوگان پیش بریم.»
این بار، برادرِ کوچکتر ناگهان گفت: «حق باحاکم داداشبزرگهست. مسیرِ حرکتِ ناوگان یه مشکلی داره. داریمهمرزمانشان دقیقاً به همون سمتی برمیگردیم که ازش اومدیم.»
همه به او نگاه کردند.
«چرتوپرت نگو. از کجا فهمیدی؟»
برادرِ کوچکتر به پنجرهٔ کابین اشاره کرد و همه به آن سو خیرهدستورِ شدند. روی شیشه، نقاشیِ سادهای از چند دایره کشیده شده بود، از کوچک بهدادنِ بزرگ. این بار، سیارهای در بیرونِ پنجره دقیقاً با دایرهٔ وسطی همتراز شده بود.
با دیدنِ اینسوی صحنه، حالتِ چهرهٔسنگین همه عوض شد.
از آنجا که در یک اتاق زندگی میکردند، هیچ رازی از هم نداشتند. مدتی پیش، سیارهای بیرونِ پنجره پدیدار شده بود،دریچه بنابراین برادرِ کوچکتر طرحِ کلیِ سیاره را روی شیشه کشیده بود و هر روز همین کار را تکرار میکرد. اندازهٔ دایرهمقصرِ هر روز تغییر میکرد؛ از کوچک به بزرگ و سپس دوباره به کوچک، که نشان میداد چقدر از آن فاصله دارند.
حالا خطوطِ محیطیِ این سیاره دقیقاًارتش با نقاشیِ چند روز پیش همتراز شدهزمان بود و همه میدانستند این یعنی چه.
«میرم در موردش بپرسم!»
برادرِ بزرگتر با دیدنِ این وضعسنگین دیگر نتوانست آرام بنشیند. بقیه همشکست با شتاب به دنبالش راه افتادند.
بهسرعت از کابینِ شلوغی که شبیهِ اردوگاهِساکت پناهندگان بود گذشتند، به کابینِ میانی رسیدند، چنددادنِ سرباز پیدا کردند و ماجرا را توضیح دادند.
سربازی گوشش را خاراند و با بیحوصلگیتعویق گفت: «مسیر مشکل داره؟ این به شماحالتِ ربطی نداره. برای چی اینقدر جوش میزنین؟»
«حقیقت داره. میتونمتعویق مدرکش رو بهتونمسئله نشون بدم. من...»
سرباز دستش را تکان داد: «خیلی خب، خیلی خب. سفینهٔدرد راهنما نقشهٔ ستارهای داره. اگه واقعاً از مسیر منحرف شدهجلوترین باشیم، قطعاً فوراً اصلاح میشه. فقط برگردین و منتظر بمونین.»
برادرِ بزرگتر که حرفی برای گفتنسنگین نداشت، چارهای ندید جز اینکه بقیهٔ برادرانشنبرد را به اتاقشان برگرداند و منتظر بماند.
با این حال، سه روز گذشت و آنها هر روز به نقاشیِ رویزمان پنجره نگاه میکردند، اما فقط به این نتیجه میرسیدند که ناوگان همچنان دارددرد به همان سمتی برمیگردد که از آن آمده بود. مسیر بههیچوجه اصلاح نشده بود.
برادرِ بزرگتر هر روز سعی میکرد با دوستی که اطلاعاتِ داخلی را بهدستورِ او داده بود تماس بگیرد و تازه در روزِ سوم موفق به ایندست کار شد. با این حال، پاسخِ دوستش او را بیش از پیش ناامید کرد.
«از مسیر منحرف شدیم؟ نه، نه، نه، نقشهٔ ستارهایِ ما نشون میده مسیری که داریم میریم کاملاً درسته... به اون سیارهٔ تدارکاتی که گفتم نرسیدیم؟ اوه، اون یهبدنش خطای رصدِ دوربرد بود، برای همین نقشهٔ ستارهای یکم بیدقت دراومد. من همینو به بالاییها گزارش دادم و نقشهٔ ستارهایمون آپدیت شده، پس الان دیگه مشکلی نیست... چهطولانی نقاشیهایی؟ همم، شماها احتمالاً اشتباه میکنین. اون یه سیارهٔ جدیده، نه همونی که قبلاً دیدیم. بههرحال، مسیریابِ اینجا نشون میده که ما تمامِ این مدت داشتیم به جلو میرفتیم.»
برادرِ بزرگتر با چهرهای درهمرفتهفضایی ارتباطگیر را خاموش کرد ودرد تا مدتی طولانی ساکت ماند.
ناگهان، گویی سرانجام برای گرفتنِ تصمیمیارتش عزمش را جزم کرده باشد، گفت:کنار «به من اعتماد دارین یا به بالاییها؟»
برادرها باارتش تردید نگاهیبیفتد به یکدیگر انداختند.
برادرِ کوچکتربعدی بیاختیار پرسید:عرشهٔ «میخوای چیکار کنی؟»
برادرِ بزرگتر صدایش را پایین آورد: «حسِ بدم داره هی قویتر میشه. قطعاً یه مشکلیدادنِ تو این قضیه هست. شاید بالاییها دارن ما رو میفرستن تو دلِ آتیش. من دیگهسبزِ نمیخوام تو سفینه بمونم. قصد دارم تدارکات و یه کابینِ نجات بدزدم تا بتونیم فرار کنیم.»
یکی از برادرها با وحشت گفت: «عقلت رو از دست دادی؟! این خودکشیه! ناوگان قطعاً دستگیرمونمنتظرِ میکنه. حتی اگه موفق بشیم، تدارکاتی که میدزدیم دیر یا زود تموم میشه. وقتی غذا وهمرزمانشان سوخت نداشته باشیم میخوایم چیکار کنیم؟ تازه، نقشهٔ ستارهای داری؟ بدونِ نقشهٔ ستارهای چطور میخوایم فرار کنیم؟»
برادرِ بزرگتر بهآرامی گفت: «میتونم نقشهٔ ستارهای و مجوزِ کابینِ نجات رو از دوستم بگیرم. در موردِ تدارکات... کابینِ نجاتِ متوسط یه مجموعهٔ کامل از امکانات داره. تا وقتی به اون سیارهجلوترین برسیم، میتونیم از دستگاهها برای سوختگیری استفاده کنیم که تا سالها برامون کافیه. از نظرِ غذایی هم به انکوباتورهای گلخونهای، بذرِ محصولات و دستگاههای ساختِ مایعِ مغذی نیاز داریم که همهشون رونداشت میشه از همین سفینه گیر آورد. وقتی محصولات دارن تولید میشن، میتونیم تو محفظههای انجماد استراحت کنیم. تو این سه روز داشتم به یه نقشهٔ جایگزین فکر میکردم. این یه تصمیمِ یهویی نبود.»
بقیه همچنان سر تکان دادند.
ترک کردنِ ناوگانِ اصلیِ مردمشانفضایی برای زنده ماندن در کیهانی ناشناخته،رنجِ آن هم فقط با چند نفر؟
این نقشه دیوانهوارتر ازتمامِ آن بود که حتیبیفتد به آن فکر کنند!
این بار، برادرِ کوچکتر جلو رفت، شانهای بالا انداخت و گفت: «من باهات میآم. منو که میشناسی. دوست ندارم با قوانینهمه محدود بشم. حالا که خونهمون رو ترک کردیم، قصد ندارم به یه زندگیِ آروم و پیروی از بقیه ادامه بدم. میخوام خودماندوهگین کیهانِ پهناور رو کاوش کنم. میتونی بگی از ماجراجویی خوشم میآد، یا بگی عاشقِ هیجانم. در هر صورت، روی من حساب کن.»
برادرِ بزرگتر سر تکان داد، به سایرِ برادرانش نگاه کرد و گفت: «میدونم همهتون نگرانیهایی دارین. کیهان خیلیسکوت بزرگه. با این تعدادِ کم، با عمیقترین تنهایی و ترسها روبهرو میشیم. شاید در نهایت ثابت بشه کهتقریباً اشتباه میکردم، اما حاضر نیستم دسترویدست بذارم و منفعلانه منتظر بمونم. هیچکس رو هم مجبور نمیکنم باهام بیاد.»
برادرِ دوم مدتی تردید کرد و سپس گفت:حاکم «داداش، منم باهات میآم. تو کسی هستی که بیشترغرق از همه بهش اعتماد دارم. به قضاوتت ایمان دارم.»
با دیدنِ اینکه آنتمامِ دو تصمیمشان را گرفتهاند،بیفتد افرادِ بیشتری متزلزل شدند.
یکی از برادرها با تسلیم سر تکان داد و گفت: «هوف، خیلی خب، بیاین انجامش بدیم.عرشهٔ از همون لحظهای که خونه رو ترک کردیم، من دیگه خودم رو مرده فرض کردم. مگهجلوترین با کمی ماجراجوییِ بیشتر، بدترین اتفاقی که میتونه بیفته چیه؟ ما برادریم؛ نمیتونیم از هم جدا بشیم.»
این برادرها با هم بزرگ شده بودند و عادت داشتند همیشه کنارِ هم بمانند. پس ازهمرزمانشان کمی تردید، سرانجام همگی با نقشهٔ برادرِ بزرگتر موافقت کردند. نکتهٔ شگفتانگیز این بود که پسسرخِ از گرفتنِ این تصمیم، تردید و ناآرامیشان از بین رفت و هیجان و اشتیاقی بینظیر جایگزینش شد.
«داداشبزرگه، من یه پیشنهادعرشهٔ دارم. حداقل باید یهحاکم زن با خودمون ببریم، نه؟»
همه زدند زیرِ خنده. فضایمقاماتِ سنگینِ اتاق ناپدید شد ومسئله جایش را به روحیهای شاد داد.
«راست میگه. نهفقطتعویق یکی، باید چندتایمسئله دیگه هم بیاریم.»
«هاها، شاید درسوی آینده تبدیل بهسنگین یه تمدنِ سرگردان بشیم.»
...
در روزهای آینده، این برادرها از شبکه و ارتباطاتِ خود استفاده کردند تا بیسروصدا برای نقشهشانمنتظرِ آماده شوند. از آنجا که سفینههای مهاجرت حجمِ زیادی از تدارکاتِ روزانه داشتند، بهراحتی میتوانستند چیزهایهمرزمانشان موردنیازشان را پیدا کنند. تنها سؤال این بود که—چگونه میخواستند آن تدارکات را به دست بیاورند؟
آنها با شجاعت، پول، ارتباطات ومسئله کمی شانس، از روشهای مختلفی برای بهدستورِ دست آوردنِ بیشترِ تدارکاتِ موردنیازشان استفاده کردند.
خیلی زود، روزِ اجرای نقشه فرا رسید. همهچیز روانتر از آنچه تصور میکردند پیش رفت. طبقِ اطلاعاتیغرق که جمعآوری کرده بودند، مخفیانه واردِ نقطهٔ پرتابِ کابینهای نجات شدند و قدم به یک کابینِ نجاتِپیشین متوسط گذاشتند. سپس هستهٔ هوشِ مصنوعی را خاموش کردند و آن را روی حالتِ کنترلِ دستی قرار دادند.
دستِ برادرِ بزرگتر رویعرشهٔ دکمهٔ پرتاب متوقف شد، اماهمه فوراً آن را فشار نداد.
«تصمیمتون رو گرفتین؟ بهمحضِ اینکه اینارتش دکمه رو فشار بدم، دیگه راهِکنار برگشتی نیست. اگه دستگیر بشیم، میشیم زندانی.»
برادرِ کوچکتر با لبخندی بیخیال گفت: «همین الان هم فرقِ چندانی با زندانیهادستورِ نداریم. برای بالاییها بیشتر شبیهِ نیروی کارِ یدی هستیم. فقط اسمِ متفاوتی روتوندست گذاشتن؛ منابعِ جمعیتی. خیلی وقته که میخوام از شرِ این هویت خلاص بشم.»
برادرِ بزرگتر سر تکان داد وسنگین پیش از آنکه دکمه را محکمشکست فشار دهد، با خنده گفت: «چرتوپرت نگو.»
ویژژژ!
کابینِ نجات ناگهانبازنشستگیِ پایین رفت و بهتعویق فضای کیهانی شلیک شد.
با دور شدن ازبیفتد سفینه، ناخودآگاه به بیرونِ پنجرهزمان نگاه کردند و خشکشان زد.
چیزی که دیدند این بود که کابینهای نجاتِ بسیاریهمه نیز مانند آتشبازی از دیگر سفینههای ناوگانِ مهاجرت شلیکسکوت میشدند و سپس در جهتهای مختلف به راه میافتادند.
...
نیم ماهباعث در یکتمامِ چشمبرهمزدن گذشت.
در آنسوی مرزِ قلمروِ نژادِ کِندا، ناوگانِ مرکزی که دپارتمانِ فرماندهیِ نژادِمنتظرِ کِندا در آن مستقر بود، از دروازهٔ ستارهای بیرون آمد. آنها برگشتندشکست و این دروازهٔ ستارهای را که برای عقبنشینی استفاده شده بود، اوراق کردند.
«بسیار خب، به منطقهٔ هدف رسیدیم.سنگین طبقِ دستورِ رمزگذاریشدهای که پیشتر ارسال شدهنبرد بود، ناوگانِ بازمانده اینجا گرد هم میآیند.»
در داخلِ دپارتمانِ فرماندهی، مقاماتِ عالیرتبهٔ نژادِ کِندا گردهمه هم آمدند و پیامی را که پیش از قطع کردنِجلوی اتصالِ شبکهشان از ناوگانهای دیگر دریافت کرده بودند، بررسی کردند.
«تیمِ زمینِ سوخته گزارششان را ارسال کردهاند. بمبهای سایونیک در مکانهای مختلف با موفقیتحالتِ منفجر شدهاند و نقشه تکمیل شده است. ناوگانهای دیگر نیز گزارش دادهاند که درشکست حالِ عقبنشینی بهسوی مکانی هستند که ما تعیین کردهایم. هوف، اوضاع هنوز قابلکنترل است.»
رهبرِ نژادِارتش کِندا نفسِبیفتد راحتی کشید.
با دیدنِ اینسوی صحنه، بقیه نیزسنگین احساسِ بهتری پیدا کردند.
همهچیز سرانجامبعدی داشت طبقِعرشهٔ نقشهشان پیش میرفت.
از آنجا که نگرانِ لو رفتنِ اطلاعاتشان بودند، فرماندهی جرئت نمیکرد اتصالِ شبکه را برای مدتی طولانیدستورِ حفظ کند. بنابراین، آنها ارتباطِ زنده را رها کرده بودند و حتی جرئت نداشتند دستورات را به روشِجلوی معمولی مخابره کنند، چرا که میترسیدند دشمنان آنها را رهگیری کنند. دستورات همگی با کدهای ویژه ارسال میشد.
با این حال، پیش ازنتیجه آنکه بتوانند نفسی تازه کنند،حالتِ صدای آژیر ناگهان به صدا درآمد!
«توجه، توجه! ناوگانِسوی بزرگِ ناشناسی درسنگین پیشِ رو کشف شد!»
همه خشکشان زد.
«چطور اینجا با یکتمامِ ناوگان روبهرو شدهایم؟! آیابیفتد کمینی در کار است؟»
«ببینید دشمن هستند یا نه!»
مقاماتِ عالیرتبهٔ مختلف بهسرعت دستور راسنگین اجرا کردند. تنها در عرضِ چندشکست ثانیه، گزارش از سوی ناخدای ناوگان رسید.
«آقایان، ما از قبلعرشهٔ تأییدش کردهایم. آنها دشمنحاکم نیستند، بلکه ناوگانِ خودماناند.»
مقاماتِ عالیرتبه فوراًبازنشستگیِ نفسِ راحتی کشیدند. چیزیتعویق نمانده بود سکته کنند.
«هوف، ترساندمان.»
«باید تیمهایی باشند که دستورِ گردهماییسنگین در اینجا را دریافت کردهاند و زودترنبرد از موعد، حتی سریعتر از ما، رسیدهاند.»
در این زمان، ناخدایعرشهٔ ناوگان دوباره با لحنِحاکم عجیبی به سخن درآمد.
«آقایان، دچارِ سوءتفاهم شدهاید. آنها ناوگانِ مسلحِتعویق ما نیستند، بلکه ناوگانِ مهاجرتیاند که مدتهاحالتِ پیش فرستاده بودیم. به دلایلی، همگیشان برگشتهاند!»
سکوتِ مرگباریارتش همهجا رابیفتد فرا گرفت.
مقاماتِ عالیرتبه یکسوی ثانیه خشکشان زدسنگین و سپس وحشتزده شدند!