چپتر 1431: فداکاریِ کوه سفید
0بیش از ده سفینهٔ ترابریِ پناهندگان درتشکیل فضای سیارهای با سرعت پیش میرفتند وکند یک ناوگانِ درختِ جهان در تعقیبشان بود.
جوِ داخلِ کابینِ سفینهٔ حامل متشنج بود. بسیاری از پناهندگان وحشتزدهماژولهای بودند، بهویژه در سفینهای که بیشترین آسیب را دیده بود، یعنیموتورِ کوه سفید. تقریباً میشد کلمهٔ «ناامیدی» را روی چهرهٔ پناهندگان دید.
«نیروهای کمکی هنوزاین نرسیدهاند... اگر همینطورکوچک پیش برود، گیر میافتیم.»
ناخدای کوه سفید بهشدت عرق میریخت و به گزارشِ بررسیِ سفینه روی صفحهٔ مجازی خیره شده بود. روی مدلِپیشران مجازی و سهبعدیِ کوه سفید، ماژولهای عملکردیِ سفینه همگی قرمز بودند که نشاندهندهٔ نقصِ فنی بود. کلِ سفینه در آستانهٔدیگر فروپاشی بود و یکچهارم از ۲۸ موتورِ پیشران آسیب دیده بود. قدرتِ هستهٔ انرژی نیز به ۷۴٪ کاهش یافته بود.
از آنجا که درختِ جهان مکرراً به برخی مناطق حمله میکرد و آنها را به مناطقِ خطرناکراه تبدیل کرده بود، برخی از سیاراتِ پناهندگان دیگر امن نبودند. ارتش اتحاد کهکشانی یک تیمِ ترابری برای کوچهمچنان دادنِ پناهندگانِ این مناطق تشکیل داد و این ناوگانِ کوچک مأموریت داشت بخشی از پناهندگان را جابهجا کند.
با این حال، در میانهٔ راه، آنها بهطورِ اتفاقی با ناوگانِ درختِ جهان که در قلمروشان پنهانفنی شده بود، روبهرو شدند. درگیری رخ داد و ناوگانِ کوچکتر تارومار شد. بیشترِ سفینههای ترابری در دم نابودحمله شدند و سفینههای باقیمانده با وحشت پا به فرار گذاشتند، اما ناوگانِ درختِ جهان همچنان در تعقیبشان بود.
در این میان، سفینهٔ ترابریِ کوه سفید در بینِ تمامِ سفینههایکند ستارهایِ موجود بیشترین آسیب را دیده بود. ماژولهایش دچارِ نقصِ فنی شدهتارومار بود و سرعتش رفتهرفته کاهش مییافت و کلِ ناوگان را کند میکرد.
«حداکثر، حداکثر تا ۱۰ دقیقهٔ دیگر،سهبعدیِ موتور از کار میافتد. یک سیارهٔنقصِ متروکِ شمارهدار پیشِ روی ماست. فرود بیاییم؟»
صدای لرزانِ معاونِ فرمانده بهپناهندگانِ گوش رسید. ناخدای کوه سفید مشتهایشداشت را گره کرد و مردد ماند.
اگر مجبور به فرود میشدند، افرادِ کلِ سفینه هیچ راهیسهبعدیِ برای فرار نداشتند. آنها فقط میتوانستند بگذارند نگهبانانِ سفینه همراهفروپاشی با پناهندگان در سیاره پنهان شوند و منتظرِ نیروهای کمکی بمانند.
پیشنهادهای ناخدایانِ دیگراین از طریقِ کانالِکوچک ارتباطی به گوش رسید.
«کوه سفید، فرود بیا. سفینهٔ شما دیگر نمیتواندعملکردیِ با سرعتِ ناوگانِ اصلی همگام شود. ما نمیتوانیمفروپاشی سرعتمان را کم کنیم و منتظرِ شما بمانیم.»
«دیر یا زود تنها خواهید شد. به جایداد اینکه در فضا فلج شوید، بهتر است در سیارهراه پنهان شوید. حداقل اینگونه شانسی برای زنده ماندن هست.»
«کوه سفید، همانجا بمانید وصفحهٔ برای ما زمان بخرید تاسهبعدیِ پناهندگانِ بیشتری را نجات دهیم.»
برخی جانبِ تحلیلِ منطقی را میگرفتند ومأموریت برخی دیگر بیپرده درخواست میکردند و سعی داشتندبهطورِ کوه سفید را به ماندن متقاعد کنند. «میفهمم...»
چهرهٔ ناخدایمجازی کوه سفیدشده درمانده بود.
میدانست که بهتر استدادنِ همانجا بمانند و برایداد پناهندگانِ سفینههای دیگر زمان بخرند.
با این حال، بهشدت احساسِ گناه میکرد. در گزارش، این گروه از پناهندگان فقط مشتی عددِ سرد و بیروح بودند، اما در این لحظه همگی جان داشتند. استفاده از سفینهٔ پناهندگانِ خودش برای کمک به پناهندگانِ بیشتر شایدمناطقِ با محاسباتِ سود و زیان همخوانی داشت، اما دلش رضا نمیداد. این پناهندگان سرباز نبودند و هیچ قصدی برای فدا کردنِ خود نداشتند. از طرفی، بههیچوجه نمیتوانست این تصمیم را با مشورتِ پناهندگان بگیرد، چرا که بهاحتمالِ زیادبیشترِ به شورش ختم میشد. فقط میتوانست در سکوت آنها را به ماندن و پوشش دادنِ عقبنشینیِ دیگران وادار کند؛ آن هم وقتی که پناهندگان هنوز امید داشتند و به ناخدایشان اعتماد کرده بودند. این موضوع بهشدت عذابش میداد.
درست زمانی که در این دوراهی گرفتار شده بود، سیارهٔ متروک پیشِ روی ناوگانِ ترابری ظاهر شد. چشمانِ بسیاری از ناخدایاندرگیری فوراً برقی زد و دیدند یک ناوگانِ مسلحِ کوچک و بدونِ نشان روی سطحِ سیاره پهلو گرفته است. تنها وقتی نزدیکمییافت شدند، رادار توانست حضورِ طرفِ مقابل را تشخیص دهد. «واقعاً یک ناوگان اینجا کمین کرده؟ به نظر نمیرسد از درختِ جهان باشند.»
«نیروهای کمکیِ ما هستند؟ اصلاًمدلِ مهم نیست چه کسی هستند،قرمز بههرحال همگی بخشی از جامعهٔ کهکشانیاند.»
«زود باشید، باکوچ طرفِ مقابل تماساین بگیرید و سیگنال بفرستید!»
ناگهان ناخدایان غرق در شادی شدند.مجازی آنها فکر میکردند نیروهای کمکی رسیدهاندعملکردیِ و با عجله درخواستِ کمک فرستادند.
در طرفِ دیگر، پانگون و همراهانشکوچک که در این سیارهٔ متروک استراحتحال میکردند، به بحث و تبادلِ نظر پرداختند.
«انگار یک ناوگانِ فراریِشده پناهندگان است. ناوگانِ درختِعملکردیِ جهان در تعقیبشان است.»
«دارند از ماکوچ کمک میخواهند. چهاین کار کنیم؟ کمکشان کنیم؟»
«کمک نکنید. جانِ ساکنانِ کهکشانیِ زیرِ پرچمِخیره سه تمدنِ جهانی هیچ ربطی به ماقرمز ندارد. بیایید برویم، خودمان را قاتیِ ماجراهایشان نکنیم.»
همه بهسرعت نظراتشاناین را ردوبدل کردندکوچک و به توافق رسیدند.
این گروه از انتقامجویان در جبههٔ سه تمدنِ جهانی نبودند.قرمز حتی اگر درختِ جهان بهطورِ کامل حمله میکرد، هیچ ربطی بههستهٔ آنها نداشت. همین که نمک روی زخم نمیپاشیدند، نهایتِ لطفشان بود.
پانگون مدتی سکوت کرد و سپس گفت:تشکیل «در این صورت، تمامِ درخواستهای تماسشان راکند رد کنید و بیدرنگ از اینجا بروید.»
ناخدایانِ ناوگانِ ترابری مشتاقانه منتظرِصفحهٔ پاسخِ این ناوگانِ مسلحِ ناشناس بودند،ماژولهای اما تمامِ درخواستهای ارتباطیشان بیفایده بود.
لحظهای بعد، حالتِ چهرهشان عوض شد. این ناوگانِ مسلحِ ناشناس به آسمانحال برخاست و با نادیده گرفتنِ سیگنالِ خطر، مسیرِ دیگری را در پیش گرفت.سفینههای کاملاً مشخص بود که دارند دور میشوند و هیچ قصدی برای پشتیبانی ندارند.
«آنها رفتند، نیروهای کمکیِشده ما نیستند.» «انگار نمیتوانمعملکردیِ روی این گروه حساب کنم...»
امیدِ بسیاریبرای از ناخدایان نقشپناهندگانِ بر آب شد.
ناخدای کوه سفید با دیدنِ اینکه هیچخیره راهِ نجاتی در کار نیست، دندانهایش را بهنشاندهندهٔ هم فشرد و در نهایت تصمیمش را گرفت.
«همهٔ واحدها توجه کنند. محفظهٔ بارِ سفینه را جدا کنید، تمامِ خدمهحال را در آن جا دهید و سرکوبِ مداری را اجرا کنید. فرایندِبیشترِ چرخش و مقابله با حمله را آماده کنید. عقبنشینیِ برادرانمان را پوشش دهید.»
با شنیدنِ این حرف، چهرهٔ همهسهبعدیِ جدی و گرفته شد. میدانستند کهنقصِ کوه سفید فداکاری را انتخاب کرده است.
اگرچه آنها امیدوار بودند کهپناهندگانِ چنین اتفاقی بیفتد، اما وقتیمأموریت واقعاً رخ داد، چندان خوشحال نشدند.
طولی نکشید که گروه از هم جدا شد. بیشترِ نیروها به فرار در دوردست ادامه دادند، اما کوه سفید سرعتش را کم کرد و از ناوگان جدا شد. چرخید و به سمتِ سیارهٔ متروک پرواز کرد. در دریاییمناطقِ از ستارههای دنبالهدار، شبیهِ یک پرتوِ نورِ تنها بود. در فضای بیرونی، کوه سفید بهسرعت تغییرِ شکلش را کامل کرد. پوستههای زرهیِ ضخیم دیگر در هم قفل نبودند و قطعاتِ مکانیکی یکی پس از دیگری به حرکت درآمدند.بیشترِ کلِ سفینهٔ حامل مانندِ یک میگو قوس برداشت و کابینِ روی شکمش جدا شد و به یک سفینهٔ فرارِ خاکستریرنگ تبدیل گشت. بدنهاش بسیار کوچکتر شده بود و عملاً هیچ تسلیحاتی نداشت و به سمتِ سطحِ سیاره فرود میآمد.
پوستهٔ سفینهای هم که در فضا باقی مانده بود، مانندِ یک زرهِحال توخالیِ خودکار عمل میکرد. توپهای روی سفینه بهشدت به سمتِ عقب شلیک میکردندسفینههای و سعی داشتند ناوگانِ درختِ جهان را که رفتهرفته نزدیک میشد، متوقف کنند.
بنگ!
سفینهٔ فرار بهسختی روی سطحِ سیاره فرود آمد و دهانهای ایجاد کرد. همهٔ دریچههاکند همزمان باز شد و پناهندگانی که مجبور شده بودند تجهیزاتِ پشتیبانیِ حیاتشان را عوض کنند،نابود از کابین بیرون ریختند. با چشمانی پر از وحشت و ناامیدی به آسمان نگاه کردند.
ناوگانِ درختِ جهان پیش از این به فضای بیرونی رسیده بود و باهمگی یک دور شلیک، پوستهٔ زرهی را که در فضا جا گذاشته بودند نابودانرژی کرد. ناوگان بهآرامی پایین آمد و همچون سایهای در برابرِ چشمانِ همه گسترده شد.
«چرا توقف کردی؟!»
«چرا اینجامجازی فرود اومدی؟ باعثمدلِ شدی محاصره بشیم!»
پناهندگان غوغا به پا کردند. با خشم و نفرت بهمأموریت نگهبانانِ کنارشان خیره شدند. بیآنکه خبر داشته باشند، ناخدا دستورِ فرودِپنهان سفینه را داده و شانسِ فرارشان را به صفر رسانده بود.
«همه گوش کنید.بررسیِ همراه با جنگجویانِمجازی سفینه متفرق بشید.»
ناخدای کوهِ سفید توضیحی نداد.داد حالا وقتِ پرحرفی نبود. فقطجابهجا میتوانست با چهرهای عبوس دستور بدهد.
میدانست پس از اجبار به تسلیم، شانسِ زندهماندنِعملکردیِ همه نزدیک به صفر است، اما همچنان میخواستفروپاشی آخرین تلاشش را بکند و همراهِ پناهندگان پنهان شود.
با این حال، لحظهای بعد با دیدنِ اقداماتِ ناوهای جنگیِ درختِ جهان بهوضوح،جابهجا سرانجام در ناامیدی فرو رفت. دید که توپهای ناوگانِ درختِ جهان بهسمتِ سطحِتارومار سیاره نشانه رفتهاند. قصد داشتند برای صرفهجویی در وقت، سیاره را پاکسازی کنند.
«کارم تمومه... با این حال، اگه بذارمخیره ناوگانِ درختِ جهان چند دور اینجا شلیکقرمز کنه، معطل میشن. من مأموریتم رو انجام دادم...»
ناخدای کوهِ سفید مشتهایش را محکم گرهمأموریت کرد. حالتِ چهرهاش بهسرعت تغییر میکرد. هم کامشبهطورِ تلخ بود و هم خیالش راحت شده بود.
اما درست در لحظهای که مردم سرهایشان را بالا گرفتند و با وحشت به توپِ نابودیِ سیارهاییکچهارم که قرار بود نابودشان کند خیره شدند، ناگهان نورِ درخشانی از جهتی دیگر در آسمانِ پرستاره شلیکمناطقِ شد و چند ناوِ جنگیِ درختِ جهان را شکافت و آنها را مثلِ وسایلِ آتشبازی منفجر کرد.
همه با بهتوحیرت به آن سو نگاه کردند و فقط ستارهٔ ثاقبی را دیدند که پوشیدهمیانهٔ در شعلههای غلیظ بهسرعت نزدیک میشد. شعلههای قدرتمندِ رزمیکار همچون توپهای سنگین شلیک میشد و ناوگانِفرار درختِ جهان را یکی پس از دیگری بمباران میکرد و ناوهای جنگی را در هم میشکست.
پشتِ سرِ پانگون، همان ناوگانِ مسلحی بود کهشده تازه آنجا را ترک کرده بود. در یکنقصِ چشمبههمزدن، ناوگانِ درختِ جهان را با خاک یکسان کردند.
نبرد طولی نکشید. زیرِ نگاهِ خیرهٔ خدمهٔ کوهِ سفید، پانگون ناوگانِ انتقامجویان را رهبری کرد و بهسرعت تمامِ سفینههای دشمنشدند را در آسمان از بین برد. از ناوگانِ عظیمِ درختِ جهان تنها لاشه و قطعاتی ماند که در فضای بیرونیسرعتش شناور بود. این فرار از مرگ باعث شد بسیاری از پناهندگان نتوانند احساساتشان را کنترل کنند و جمعیت دیوانهوار هورا کشید.
ناخدای کوهِ سفید گویی از خواب بیدار شده بود. با عجله از کسی خواست تا با این ناوگانِ مسلح تماسقدرتِ بگیرد و تشکر کند. با این حال، طرفِ مقابل حتی پس از پایانِ نبرد با ناوگانِ درختِ جهان پاسخی بهامن او نداد. انگار فقط لطفِ کوچکی در حقش کرده بودند و حتی زحمتِ پاکسازیِ میدانِ نبرد را هم به خود ندادند.
ناخدای کوهِ سفید به انتقامجویان که در حالِ دورکوچک شدن بودند نگاه کرد و با خودش زمزمه کرد: «اینهااتفاقی مشخصاً افرادِ ارتشِ اتحادِ کهکشانی نیستن. این دیگه چه ارتشیه...»
در این هنگام، پانگون بهصفحهٔ سفینهٔ اصلی برگشت. دیگر رفقایش باماژولهای چهرههایی عجیب او را احاطه کردند.
«تو هم نوبرش رو آوردی.داد قول دادی قاطیِ جنگ نشیم، ولیکند یهو مجبورمون کردی برگردیم و بجنگیم.»
«اگه بهخاطرِ این نبرد هدفِ درختِسهبعدیِ جهان قرار بگیریم، دردسر میشه. براینقصِ تجدیدِ قوای ما هیچ فایدهای نداره.»
«تو طرفِ کی هستی؟»
برخوردِ آن چند نفر طوری بود که انگار داشتند بازجوییاش میکردند. پانگون اهمیتی نداد و بیتفاوت دستش را تکان داد ویکچهارم گفت: «نظرم عوض شد. با اینکه برای شرکت تو جنگ پیشقدم نمیشیم، ولی اگه در آینده باز هم با چنین چیزی روبهرودیگر شدیم، در حدِ توانمون نجاتشون میدیم. هدفِ انتقامِ ما رژیمِ سه تمدنِ جهانیه و ساکنانِ عادیِ کهکشان هیچ خصومتی با ما ندارن.»
یکی از رفقایش باتشکیل نارضایتی گفت: «این کارداشت وجودمون رو لو میده.»
پانگون گفت: «برای ستارهٔ سیاه، وجودِ ما از همون اول هم راز نبوده. اگه تأثیرِ منفی روی جنگ بذاریم، هر لحظه ممکنه ما رو۷۴٪ به سه تمدنِ جهانی لو بده. بههرحال، ما هیچوقت تو یه جبهه نبودیم.» مکثی کرد و ادامه داد: «تازه، بیش از نیمی از جامعهٔکوچ کهکشانی حدس زدن که تهاجمِ همهجانبهٔ درختِ جهان بهخاطرِ اینه که یه خائن اطلاعات رو لو داده. فکر میکنی ستارهٔ سیاه به ما شک نمیکنه؟»
همه جا خوردند.
پانگون توضیح داد: «تو چشمِ اون، ما انگیزهٔ کافی برای این کار روهمگی داریم. اگه حسننیتمون رو نشون ندیم و بذاریم ستارهٔ سیاه فکر کنه کارِانرژی ما بوده، حتی اگه تو جنگ شرکت نکنیم هم نمیتونیم ازش دور بمونیم.»
با شنیدنِ این حرف، آنداد چند نفر به هم نگاهجابهجا کردند و کمی متزلزل شدند.
«تو که فقط یه رزمیکاری،مدلِ پس چرا هر بار کهقرمز گولمون میزنی، احساس میکنیم حرفات منطقیه؟»
در مکانِبرای نامشخصی دردادنِ بُعدِ ثانویه.
شکافی فضایی بازبررسیِ شد و هایلینمجازی از درونش بیرون پرید.
با تقویتِ طلسمِ موهبتِ ویژهاش و شنلِ برگ، وضعیتِبخشی فعلیاش تقریباً «خارج از سه قلمرو و نه درونِپنهان پنج عنصر» بود. بهطورِ عادی نمیشد او را رصد کرد.
«محلِ اختفای مارِ محوری مرموزه. درختِ مادر فقطعملکردیِ یه جهت و محدودهٔ تقریبی در اختیار داره ویکچهارم هیچ مکانِ مشخصی در کار نیست. باید چیکار کنم...»
هایلین کلافه بود. پس از پذیرفتنِ مأموریتِ پادشاهِ درختِکوچک اجدادی، در نیمسالِ گذشته مدام بهدنبالِ اطلاعاتی از ظاهرشدنِ مارِاتفاقی محوری میگشت، اما هرگز فرصتی برای ترورش پیدا نکرده بود.
علاوه بر این، ظاهراً ستارهٔ سیاه همیشه در کنارِ مارِ محوری بود.عملکردیِ برای او، آنجا خطرناکترین مکانِ کیهان بود. به این اصل پایبند بود کههستهٔ تا جای ممکن خطر نکند و هرگز جرئت نمیکرد به آن نزدیک شود.
هایلین پس از کمی فکر کردن، تنها روشِ عملی که به ذهنش رسید این بود که «عاملِقلمروشان مارکش» ساختهٔ درختِ مادر را به برخی از ابعادِ ثانویهای که مارِ محوری اغلب در آنها ظاهربینِ میشد، اضافه کند. سپس، صبورانه منتظر بمانند. اگر مارِ محوری یکی از ابعادِ ثانویه را میبلعید، مسموم میشد.
با اینکه این روش بسیار تصادفی بود، اما فعلاً ایدهٔقرمز بهتری نداشت. بههرحال، نمیتوانست منبعِ غذای مارِ محوری را کنترل کند،هستهٔ پس فقط میتوانست تورش را پهن کند و شانسش را بیازماید.
تنها مزیتِ این روش این بود که امنیتِ بیشتری داشت وداشت مجبور نبود برای نزدیکشدن به ستارهٔ سیاه خطرِ لورفتن را بهروبهرو جان بخرد؛ در نتیجه فرصتهای زیادی برای امتحانکردنِ شانسش پیدا میکرد.
هایلین دستش را بالا آورد و مایعی سبزِشده تیره ظاهر شد. این همان «عاملِ مارکش» بودنقصِ که پادشاهِ درختِ اجدادی به او داده بود.
با تلنگرِ انگشتش، قطرهٔ کوچکی از مایعِ سبزِ تیره جدا شدکند و در زمینِ این بُعدِ ثانویه فرو رفت. هایلین که نمیدانست چطورتارومار باید پیش برود، با خودش زمزمه کرد: «امیدوارم این روش جواب بده...»