چپتر 1111: منیسون: احساسِ امنیت نمیکنم
0بهمحضِ اینکه حرفِ منیسونخیلی تمام شد، سکوت برکلمهٔ سراسرِ اتاقِ کنفرانس حاکم شد.
همه همزمانهزار به منیسونیدکی نگاه کردند.
ما رو سر کار گذاشتی؟
هان شیائو نزدیک بود نفسدلیلِ کشیدن را فراموش کند. باهیچ نگاهی مشکوک منیسون را برانداز کرد.
«واقعاً پنجاهاونوقت میلیون آواتارِخیلی ارباب داری؟»
منیسون به شوخیاربابِ گفت: «شاید کمینفسِ اغراق کرده باشم.»
حالا شد. آواتارهای ارباب که سربازِ ماشینی نیستن.اوه چطور میتونی اینهمه بسازی؟ من حتی پنج هزا...دیگه اهم، پنجاه هزار تا آواتارِ اربابِ یدکی هم ندارم.
هان شیائو که در دلدلیلِ نفسِ راحتی کشیده بود، ناخودآگاههیچ پرسید: «پس واقعاً چند تا داری؟»
«۴۸٬۰۰۱٬۰۵۲ تا... اوه، الان شددلیلِ ۴۸٬۰۰۱٬۰۵۴ تا. همینطور که داشتیم حرفواژهٔ میزدیم دو تای دیگه هم ساختم.»
دنیا در سکوت فرو رفت.
گوشهٔ لبِ هان شیائوناخودآگاه پرید. کمی گیج شده بودالان و اصلاً دلیلش را نمیفهمید.
«صبر کن، هر چقدر هم سربازِ ماشینی ساخته باشی قابلدرکه،هیچ اما ساختنِ اینهمه آواتارِ ارباب چه فایدهای داره؟ هر بار فقطمگه میتونی روی یکیشون نزول کنی. چطور میخوای از همهشون استفاده کنی؟»
منیسون جواب داد: «اوه،خیلی من احساسِ امنیت نمیکنم.کلمهٔ بیشتر ساختنش که ضرری نداره.»
دنیا دوباره در سکوت فرو رفت.نفسِ تو امپراتورِ مکانیکِ لعنتی هستی، اونوقت احساسِاوه امنیت نمیکنی؟ من... خیلی خب، دلیلِ قانعکنندهایه.
حاضران جز کلمهٔکشیده «بیشرم»، هیچ واژهٔچند دیگری به ذهنشان نمیرسید.
هان شیائو فقطنمیکنی دلش میخواست مغزِقانعکنندهایه منیسون را متلاشی کند.
داری ثروتت رو به رخدلیلِ میکشی، مگه نه؟ قطعاً داریهیچ ثروتت رو به رخ میکشی!
نزدیک به پنجاه میلیونیدکی آواتارِ ارباب، مگه حیوونی؟کشیده چقدر میتونی خرپول باشی؟
میخوای تمامِ نقاطِ کمین روپرسید مالِ خودت کنی، نه؟ فکر۴۸٬۰۰۱٬۰۵۴ میکنی چون پولداری خیلی شاخی؟
منیسون که متوجهِ حرصِ لبریزِ ستارهٔ سیاه شده بود،بیشرم با آرامش لبخندی زد و نگاهی به او انداخت.متلاشی درسته. من چون پولدارم خیلی قدرتمندم. ممنون بابتِ پاسِ گلت.
هان شیائو دندان غروچه کرد و پیامِحاضران خصوصی برای منیسون فرستاد: «مسخرهبازی درنیار. ساختنِ دههادلش میلیون آواتارِ ارباب هیچ فایدهای جز اسراف نداره!»
منیسون لبخندی زد و در حالی که آرام ریشش راپرسید نوازش میکرد، افزود: «هه هه، تو خیلی جوونی. نژادِ ماشینیتای چیزِ زیادی نداره، اما هرگز کمبودِ ماشینآلات نداشته... و البته پول.»
لعنتی، نزدیک بودکشیده یادم بره بچه پولداری!۴۸٬۰۰۱٬۰۵۲ لعنت به آدمای پولدار!
هان شیائواونوقت در دل دنداندلیلِ به هم سایید.
«من این نقشه رو کشیدم. حداقلقانعکنندهایه نباید یه کم حسننیت نشون بدی؟ چطورهذهنشان ده میلیون آواتارِ ارباب به من بدی؟»
منیسون ابرو بالا انداخت و گفت:نفسِ «آواتارهای من هماندازهٔ خودمن، اینطور نیست کهاوه بتونی ازشون استفاده کنی. برای چی میخوایشون؟»
«میتونم ذوبشون کنم و دوبارهپرسید بسازمشون. هزینهٔ موادِ اولیهٔ ده۴۸٬۰۰۱٬۰۵۴ میلیون آواتارِ ارباب کم نیست.»
«باشه، بااونوقت کمی کهربایخیلی فضازمان معاوضهشون کن.»
«گمشو بابا!»
هان شیائوهزار بیدرنگ ارتباطِ خصوصیندارم را قطع کرد.
این پیرمرد همیشه دنبالِناخودآگاه اینه که کهربای فضازمانِاوه من رو بالا بکشه. بدجنس!
در حالی که آن دو با نگاه برایکلمهٔ هم خطونشان میکشیدند، مسئولِ سه تمدنِ جهانی نیزمیخواست با شکی عمیق نگاهش را بینِ آنها میچرخاند.
یکیتان رئیسِ اتحادیهٔنمیکنی توسعهٔ فرارتبهٔ آ استحاضران و دیگری معاونِ رئیس...
نکند شما دواربابِ نفر دارید بانفسِ هم نقش بازی میکنید؟
سیدرون سرفهای کرد، بهزور لبخندی زد و گفت: «ماالان از سخاوتِ جنابِ امپراتورِ مکانیک قدردانی میکنیم، اما ایندنیا نقشه هنوز نهایی نشده است. نیازی نیست اینقدر عجله کنید...»
منیسون سر تکان داد: «حق با شماست.» سپس بیتفاوتبیشرم دستش را تکان داد، به این نشانه که فقطمتلاشی پیشنهادی گذرا داده و میتوانند به بحثِ قبلیشان ادامه دهند.
سیدرون سپس رو به هان شیائو کرد و با صدایی بم گفت: «جنابِ ستارهٔ سیاه، ایدهٔ شما واقعاً خوب به نظر میرسد، اما عملی بودنِ آن همچنان نیازمندِ بحثِ بیشترفکر است. اول اینکه، باید مطمئن شویم هستهٔ ویروس به شبکهٔ کوانتومی بازگشته است تا بتوانیم اتصالاتِ شبکه را در مقیاسی وسیع قطع کنیم و دامنهٔ خروجیهایش را محدود سازیم. اما ازآرام کجا بفهمیم چه زمانی واردِ شبکه شده است؟ حتماً میدانید که آن ویروسها زمانِ مشخصی برای ارسالِ دادههای بازخوردی ندارند. ما هیچ راهی برای فهمیدنِ زمانِ آنلاین شدنِ هستهٔ ویروس نداریم.»
«دوم اینکه، در حالِ حاضر حتی نمیتوانیم روی الگوی دادههایپرسید هستهٔ ویروس قفل کنیم و قادر به ردیابیِ آن در شبکهدیگه نیستیم. اگر در شبکهٔ کوانتومی بماند، آیا کلاً نمیتوانیم پیدایش کنیم؟»
هان شیائو گفت: «به همین دلیل، این۴۸٬۰۰۱٬۰۵۲ فقط یک ایدهٔ خام بود. جزئیات هنوز بایدتای مشخص شود. با این حال، باید عملی باشد.»
کانت افزود: «همهٔ این مشکلات راهِحلی دارند. از آنجا که میدانیم هستهٔ ویروس یکنمیرسید شکل از حیات است و اطلاعاتش را داریم، میتوانیم از آن بهعنوانِ لنگر استفادهمالِ کنیم و با بهرهگیری از طلسمهای پیشگویی، زمانِ ورودش به شبکه را جستوجو کنیم.»
منیسون گفت: «در موردِ الگوی دادههای هستهٔ ویروس، من میتوانم جزئیاتی ارائه دهم. هرچند نتوانستم دستگیرش کنم،مغزِ اما ردپاهایی را که هنگامِ حضور در شبکهٔ کوانتومی از خود به جا گذاشته بود، ثبت کردهام. بامتوجهِ استفاده از آن بهعنوانِ سرنخ، میتوانیم تطبیقِ متقاطع انجام دهیم و باید بتوانیم روی الگوی دادههایش قفل کنیم.»
حاضران مدتی به تبادلِ نظر پرداختند و رفتهرفته جزئیات را تکمیل کردند. همه معتقد بودند که این نقشه ارزشِ امتحان کردن را دارد. اینفرو بار، سیدرون آخرین مسئله را مطرح کرد: «من یک سؤالِ آخر دارم. شرکتکنندگانِ این عملیات شاید لزوماً نیازی به تسلط بر پارامونتِ مجازی نداشته باشند.میخوای هر فرارتبهٔ آ باید تواناییِ دستگیریِ هستهٔ ویروس را داشته باشد، و اگر تمامِ فرارتبههای حاضر در اینجا شرکت کنند، شانسِ موفقیت بالاتر خواهد رفت.»
او اصلاً چرندیاتِ هان شیائو را باور نکرده بود. همهٔ فرارتبههای آ باید تواناییِ دستگیریِ هستهٔدیگه ویروس را میداشتند. محال بود پارامونتِ مجازی یک الزام باشد. این قطعاً توطئهٔ ستارهٔ سیاه وباشی امپراتورِ مکانیک بود. بقیهٔ حاضران نیز همگی موافقت کردند: «من اعتراضی ندارم. خوشحال میشوم کمک کنم.»
معلومه که اعتراضی ندارید. وقتی فرصتِ به دستکلمهٔ آوردنِ هسته رو پیدا کردید، دیگه چه اعتراضیمیخواست میتونید داشته باشید... هان شیائو در دل غرولند کرد.
سیدرون با لحنی جدی گفت: «پس قطعی شد. این نقشه هنوز به تأییدِ مقاماتِ عالیرتبه نیاز دارد. هر سهٔ مامیکشی باید آن را گزارش دهیم. نتایج باید خیلی زود مشخص شود و بهاحتمالِ زیاد همهچیز بهخوبی پیش خواهد رفت. اینآرامش عملیات همچنان به شما فرارتبههای آ نیاز دارد، بنابراین امیدوارم همگی بهخوبی آماده باشید. امنیتِ کیهان به شما بستگی دارد.»
با غیرفعال کردنِ پروجکشنِیدکی ازراهدور، دیدِ هان شیائوکشیده به دفترِ کارش بازگشت.
او بیتفاوت رویکشیده میز ضربه زد و۴۸٬۰۰۱٬۰۵۲ به فکر فرو رفت.
تمامِ فرارتبههای آ برای دستگیریِ هستهٔ ویروس با هم همکاری میکردند و تکتکشان میخواستند هسته را به چنگ بیاورند.ثروتت از این رو، انتخابِ محلِ کمین بالاترین اولویت را داشت. این مسئلهای احتمالی بود. هرچه یک نفر آواتارهای بیشتریستارهٔ میداشت، شانسِ روبهرو شدنش با هستهٔ ویروس بیشتر میشد. از این نظر، هیچکس به گردِ پای امپراتورِ مکانیک نمیرسید.
در مقایسه، آواتارهای اربابِ یدکیِ هان شیائو بسیار اندک بود. نه به اینذهنشان دلیل که پول نداشت، بلکه به نظرش ساختنِ تعدادِ زیادی از آنها فایدهٔ چندانیکمین نداشت. در هر صورت، او هر بار فقط میتوانست روی یک آواتار نزول کند.
مشخص بود که پیرمرد منیسون از ساختنِراحتی اینهمه آواتار انگیزههای پنهانی دارد. احتمالاً برنامهریزیالان میکرد تا روزی سیاراتِ بیشماری را تصرف کند.
هُمف! چه حرومزادهٔ جاهطلبی!
منیسون احتمالاً بیشتر از تعدادِ گرههای تله، آواتارِ ارباب داره.هیچ قطعاً با هستهٔ ویروس روبهرو میشه، پس عملاً شکستناپذیره. درمیکشی حالی که بقیهٔ ما فقط میتونیم به شانس تکیه کنیم...
هان شیائواونوقت پلِ بینیاشخیلی را مالید.
تعدادِ افرادِ مستقر در هر مکاننفسِ محدود نبود. منیسون عملاً همهجا حضور مییافت،اوه پس هیچ راهی برای دور زدنش نبود.
وقتی سه تمدنِ کیهانی گرههای تلهچند رو مشخص کردن، بهتره بذارم هریسونداشتیم تو انتخابِ مکانهای کمین کمکم کنه...
اگه شانسم یاری نکردخیلی و به هستهٔ ویروس نخوردم،بیشرم یه جوری باهاش کنار میآم.
با این حال، اگه هستهٔ ویروس رو ببینم، آواتارِبیشرم منیسون هم به احتمالِ زیاد همون دوروبره. باید باهاشمتلاشی رقابت کنم و قطعاً کار به مذاکرهٔ کلامی ختم نمیشه.
باید همونهزار موقع یه فکریندارم به حالش بکنم...
اگر اصلاً مزیتی داشت، این بود که برایش مهم نبود هستهٔ ویروس زنده بماند یا نه. بقیه میخواستند آن را زنده دستگیر کنندپرید و برای به دست آوردنِ فناوریِ کاملِ ویروسِ دومینو بشکافندش، اما او مأموریتِ طاعونِ هوشمند را داشت که اگر شخصاً هستهٔ ویروس رااستفاده نابود میکرد، موهبتی مرتبط به او میداد. با توجه به تخصصِ ویروسِ دومینو، موهبتِ مرتبط به احتمالِ زیاد به فناوریِ مجازی ربط داشت.
گرچه با این کار فرصتِ به دست آوردنِ فناوریِ کامل را از دست میداد، اما با کمی فکر به این نتیجه رسید کهحیوونی اگر سه تمدنِ کیهانی یا دیگر فرارتبههای آ چنین ویروسِ مجازیِ قدرتمندی را به دست میآوردند، چهبسا اتفاقِ خوبی نبود. گذشته از این،ممنون حتی اگر خودش هم آن را به دست میآورد، دردسرِ بزرگی میشد. افرادِ بیشماری، از جمله سه تمدنِ کیهانی، مدام چشمشان به او میبود.
با این حال، فناوریِ ویروسِ دومینوقانعکنندهایه میتوانست به سلاحِ قدرتمندی در برابرِدیگری تمدنِ درختِ جهان نیز تبدیل شود.
هان شیائوهزار بر سرِیدکی دوراهی مانده بود.
بیخیال، خیلی زوده که به این چیزا فکر کنم.الان اول باید مطمئن بشم که به ویروس میرسم. فقط اونفرو موقع است که شانسِ رقابت با منیسون رو پیدا میکنم...
افکارش را متمرکز کرد.
به هر حال، این عملیاتِ عظیمی بود، پس مرحلهٔ آمادهسازی زمانِ زیادی میبرد و ایندلش یعنی وقتِ کافی داشت. میتوانست چند خطِ تولید اضافه کند و تا جای ممکن آواتارِ اربابمیکنی بسازد تا در مکانهای بیشتری مستقر شوند و شانسِ روبهرو شدنش با هستهٔ ویروس افزایش یابد.
«این اطلاعاتهزار از طرفِیدکی ستارهٔ سیاه است؟»
در همین حین، تصاویرِ پروجکشنِ راهدورِ رهبرانِ سهاوه تمدنِ کیهانی گردِ هم آمدند و به گزارشِدیگه سیدرون و آن دو نفرِ دیگر گوش دادند.
درست پس از پایانِ جلسهای که به میزبانیِ ستارهٔ سیاه برگزار شد، سهذهنشان ناظر از طریقِ تنها کانالِ رمزگذاریشدهای که به دنیای بیرون متصل بود، با سهکمین رهبرِ خود تماس گرفتند تا طرحِ عملیات را توضیح دهند و تأییدیهشان را بگیرند.
اورانرل پس از شنیدنِ آن، دستانش را روی سینه صلیب کرد و آرام گفت: «اگر حرفِ ستارهٔمغزِ سیاه درست باشد، او قهرمانِ بزرگِ کیهانِ کاوششده خواهد بود که آن را از فاجعهای نجات دادهشاخی است. بدونِ پیشگوییِ او، همگیِ ما باید بهای خونینی میپرداختیم تا به حقیقتِ ویروسِ شورشِ مجازی پی ببریم.»
بادر نیز زبان به تحسین گشود: «همم، ساختارِ کلیِ این طرح هم از طرفِالان او بود. اگر به لطفِ این طرح هستهٔ ویروس را بگیریم، ستارهٔ سیاه واقعاً قهرمانِگیج کلِ کیهان خواهد بود که فاجعهٔ آیندهای را که در پیشگوییاش دیده بود، تغییر داد.»
پاپِ کلیسا نیزکشیده موافقت کرد: «ستارهٔ سیاه۴۸٬۰۰۱٬۰۵۲ واقعاً شایستهٔ تقدیر است.»
با کنار گذاشتنِ کینههای گذشته، هم فدراسیونِ نور و هم کلیسای اسرار کارِ هان شیائو را درمغزِ نبرد با طاعونِ هوشمند به رسمیت شناختند و از آن قدردانی کردند. او بسیار قابلِاعتماد عمل کرده ومتوجهِ مشارکتِ فراوانی داشت. با یادآوریِ این موضوع، هر سه نفر به یکدیگر نگاه کردند و سر تکان دادند.
«ما این عملیات را تأیید میکنیم. به شماکلمهٔ اجازه میدهیم برای اجرای این طرح، منابعِ کویرِمیخواست ستارهایِ باستانی را به کار بگیرید. ناامیدمان نکنید.»
سیدرون بهسرعتهزار جواب داد:یدکی «مفهوم است.»
پاپِ کلیسا ناگهان گفت: «یک چیزِ دیگر، حتماً مطمئن شوید۴۸٬۰۰۱٬۰۵۴ که هستهٔ ویروس در نهایت به کنترلِ ما دربیاید. نمیتوانیمرفت اجازه دهیم هیچ عضوِ غیرمستقیمی به آن دست پیدا کند.»
«درست است. ویروسِ شورشِ مجازی یک سلاحِ جنگی است.بیشرم بیش از حد خطرناک است. نباید بگذاریم این فناوریمتلاشی به بیرون درز کند، وگرنه نظمِ کیهان به خطر میافتد.»
بادر موافقت کرد و افزود: «بهویژه ستارهٔ سیاه و امپراتورِ مکانیک. اگر یکذهنشان مکانیکِ مجازیِ فرارتبهٔ آ در نقطهٔ اوج این فناوری را به دست بیاوردنقاطِ و ارتقایش دهد، چهبسا به چیزی حتی خطرناکتر از طاعونِ هوشمند تبدیل شود.»
با اینکه منیسون متحدِیدکی فدراسیونِ نور بود، بادر میدانستناخودآگاه چه چیزی اهمیتِ بیشتری دارد.
گرچه هر سه نفر این فناوری را میخواستند،اوه اما بهخوبی درک میکردند که جلوگیری از دسترسیِدیگه شخصِ چهارم به فناوریِ این ویروس اهمیتِ بیشتری دارد.
از نگاهِ سه تمدنِ کیهانی، آنها باید رویکلمهٔ چنین سلاحِ جنگیِ فوقالعاده قدرتمندی انحصار میداشتند. فقطمیخواست در این صورت برای کلِ کیهان سودمند میبود.
در گوشهای از کویرِ ستارهایِدلیلِ باستانی، ناوگانِ ترابریِ غیرنظامیِ کوچکیهیچ به سیارهای متروک رسیده بود.
این یک شرکتِ ترابریِ کهکشانیِ قانونی بود. شرکتِ بزرگی نبود و نام و نشانِ چندانی هم نداشت. فقط در چند مسیرِ ثابتساختم فعالیت میکرد. دامنهٔ کسبوکارش به چند ناحیهٔ ستارهای در یک منظومه محدود میشد. کمربندِ متروکِ کیهانیِ کوچکی در آنجا وجود داشت. تمدنهای پیشرفتهروی به دلیلِ اندازهٔ کوچکش، هیچ دروازهٔ ستارهای در آنجا نساخته بودند. از این رو، شرکتهای ترابریِ دوربردِ متعددی این خلأ را پر میکردند.
ناوگانِ ترابری آرامکشیده در مدارِ اینچند سیاره توقف کرد.
«همینجا تجدیدِ قوا میکنیم.خیلی منابعِ سوختی روی این سیارهبیشرم هست. میریم کمی جمع کنیم.»
در داخلِ سفینهٔ اصلی، ناخدای ارشدقانعکنندهایه که سالها در این شرکتِ ترابری کارذهنشان کرده بود، این فرمان را صادر کرد.
ناگهان یکی از افسرانِ دیدهبان گفت:نفسِ «ناخدا، رادار نشون میده که این۴۸٬۰۰۱٬۰۵۲ سیاره رو یه طوفانِ الکترومغناطیسیِ عجیب پوشونده.»
ناخدا جا خورد. به سمتِ پنجره رفت و دیدالان که جوِّ این سیارهٔ متروک پر از جرقههای الکتریکیِ آبیِفرو روشن است که سوسو میزنند. شبیهِ پوستهٔ الکترومغناطیسیِ تهدیدآمیزی بود.
ناخدا زمزمه کرد: «عجیبه. من دهها ساله که تو این مسیرِواژهٔ ترابری کار میکنم و خدا میدونه چند بار روی این سیاره توقفحیوونی کردم. این کِی اینجا پیداش شد؟» و دوباره به رادار نگاه کرد.
هرچه بیشتر به ساختارِخیلی میدانِ الکترومغناطیسی نگاه میکرد،کلمهٔ بیشتر احساس میکرد برایش آشناست.
افسرِ دیدهبان با تردید گفت: «ساختارِ اینراحتی میدانِ الکترومغناطیسی... چرا تا حدودی شبیهِ شبکهٔ بیوالکتریکیِ۴۸٬۰۰۱٬۰۵۴ حرکاتِ نورونها تو مغزِ یه موجودِ زنده است؟»
ناخدا یکه خورد. وقتی دوباره با دقتِ بیشتریاوه به آن نگاه کرد، ساختارِ این میدانِ الکترومغناطیسی کاملاًساختم شبیهِ مغزی بود که بینهایت بار بزرگ شده باشد.
«نکنه زندهاونوقت باشه؟ یعنی یهدلیلِ حیاتِ میدانِ الکترومغناطیسیه؟»
ناخدا شگفتزده شد. این نوع حیات همیشهحاضران نادر بود. میشد آنها را با قیمتِنمیرسید بسیار بالایی به کلکسیونرهایی با سلیقههای خاص فروخت.
با این فکر، ناخدایدکی بیدرنگ فرمان داد: «زودکشیده باشید، سعی کنید بگیریدش!»
اما بهمحضِ اینکه این حرف را زد، طوفانِ الکترومغناطیسی که سیارههمینطور را پوشانده بود، ناگهان طوری در هوا محو شد که گوییلبِ هرگز وجود نداشته است. روی رادار هم هیچ نشانی از آن نبود.
اعضای داخلِاونوقت کابین همگیخیلی خشکشان زد.
«دارم توهم میزنم؟»
ناخدا باهزار ناباوری چشمانشیدکی را مالید.