چپتر 1454: چشاندنِ طعمِ زهرِ خودشان
0در قلمروِچسبیده اتحادِ ستارگان،دشمن منظومهٔ مارگوس.
شکافِ فضاییِ دراز و باریکی مانندِ چاقویی کهسیاره شکمِ کیهان را بدرد، آسمانِ پرستاره را شکافتبرابرِ و امواجِ سبزرنگِ بیپایانی را به بیرون سرازیر کرد.
ناوهای جنگیِ بیشمارِ درختِ جهان از کرمچاله بیرون ریختند و صفآراییلبهٔ کردند. سپس به جریانهای متراکمی از نور تبدیل شدند، در همهٔبار جهات پراکنده شدند و به سیارههای روی نقشهٔ ستارهای یورش بردند.
ناوگانِ درختِ جهان با سرعتِ سرسامآوری پیش میرفت. خیلی زود، سیارهای آباد دردست تیررسشان قرار گرفت. نیروهای دفاعیِ این سیاره از پیش به پرواز درآمده وبیشتر در فضای بیرونی مستقر شده بودند تا در برابرِ این تهاجم ایستادگی کنند.
ویزّز!
در همین لحظه، نوری در دوردست درخشید. موجِ عظیمی از سفینهها که در هالهٔ نورِ ستارگان پوشیده شدهایستادگی بودند، بهسرعت نزدیک شدند. روی زرهِ بیرونیِ سفینهها نشانِ اتحادِ ستارگان حک شده بود. اینها یگانِ پشتیبانیِ سریعِنشانِ ارتش بودند که در دژِ نظامیِ همان حوالی استقرار داشتند و مسئولیتِ امنیتِ روزمرهٔ منطقه را بر عهده داشتند.
در سفینهٔ اصلیِ نیروهای پشتیبانیِ سریعِ اتحادِ ستارگان، فرماندهِ میانسال و سرسخت با هر دو دست لبهٔبیرونِ میز را محکم چسبیده بود. دندانقروچهای کرد و به نیروهای دشمن در بیرونِ پنجره خیره شد کهمردم تعدادشان هزاران بار بیشتر از نیروهای خودش بود. با قلبی پر از درد، با صدایی دورگه غرید:
«یگانهای ۱۷ و ۱۸، فرود بیایید. بیدرنگ مردم را سوارِ سفینههامیانسال کنید و فراری دهید. بقیه... حمله! فقط زمان بخرید!» بهمحضِ صدورِخیره فرمان، نیروهای پشتیبانیِ سریع یکپارچه به سمتِ ناوگانِ درختِ جهان یورش بردند.
ناوگانِ اتحادِ ستارگان با وجودِ روبهرو شدن با دشمنی بیرقیب،بار باز هم ضدحمله را برگزید. صحنهٔ بهشدت غمانگیزی بود؛ گویی ارتشیبیدرنگ تکافتاده و بیپناه در محاصرهٔ بیپایانِ دشمنانی بیشمار گرفتار شده باشد.
با این حال، این فداکاریها چیزی از اختلافِ قدرتشان کم نمیکرد. بیباکیِ آنها حریفِ گسترشِ این موجِتهاجم سبز نمیشد. موجِ سبزِ جهانخوار بیتوقف به پیش تاخت و ناوگانِ مسلح را بهراحتی در خود بلعید.زرهِ ضدحملهٔ اتحادِ ستارگان تنها موجِ کوچکی ایجاد کرد و سپس در دلِ این سیلابِ سبزِ بیپایان محو شد.
ریشهها آسمان را شکافتند و مانند نیِ نوشیدنی درسرسخت قلبِ این سیارهٔ آباد فرو رفتند تا ماده وپنجره انرژیِ درونش را ببلعند و به خوراکِ خود تبدیل کنند.
در سفینهٔ پرچمدارِ ناوگانِ درختِ جهان، شاهِ درختِ دل با برقی در چشمانش به سیارهٔ زیرِ پایش خیره شد.دشمن انرژیِ سایونیکِ عظیمی از پیش سراسرِ سیاره را در بر گرفته بود و تمامِ موجوداتِ زنده را هیپنوتیزم میکردسوارِ تا دست از فرار بکشند و با پای خود واردِ ریشهها شوند تا به جزئی از درختِ جهان بپیوندند.
شاهِ درختِ دل با دیدنِ متلاشی شدنِخیره آخرین ناوهای جنگیِ اتحادِ ستارگان زیرِ آتشِدرد متمرکزِ ناوگانِ درختِ جهان، سر تکان داد.
«فقط یک تقلای بیهوده است...»
برگشت و به سربازانِ بیشمارِ درونِاصلیِ کابین نگاه کرد. در چهرهٔ تکتکشان اشتیاقیمحکم جنونآمیز موج میزد. جنگ تخصصِ آنها بود.
سربازان با حس کردنِ نگاهِروزمرهٔ شاهِ درختِ دل، مشتهایشان رافرماندهِ بالا بردند و فریاد زدند:
«برای درختِچسبیده مادر! برایدشمن خدای پدر!»
پس از آنکه ستارهٔ سیاه درختِ جهان را به زانو درآورد،فضای در قلبِ تمامِ اعضای درختِ جهان به «خدای پدر» تبدیل شدهلحظه بود. ارادهٔ او حتی از ارادهٔ درختِ مادر هم فراتر میرفت.
شاهِ درختِ دل زیرِ لب زمزمهای کرد، نگاهش را برگردانددست و به آسمانِ پرستاره خیره شد. گویی نگاهش میتوانست فاصلههایتعدادشان بیپایان را بشکافد و روی سیارهٔ مادرِ اتحادِ ستارگان قفل شود.
در اتاقِداشتند کنفرانسِ پایتختِامنیتِ اتحادِ ستارگان.
برخلافِ فضای شادِ چند روزِ پیش، حالا اتاق پر از تاریکی، ترس، یأس، اضطراب وصدایی دیگر احساساتِ منفی بود. در چند روزِ گذشته، خبرِ تهاجمِ درختِ جهان از گوشهوکنارِ قلمروشان بهبخرید گوش میرسید. گویی تمامِ اتحادِ ستارگان یکشبه به خطر افتاده و سیارههای بیشماری سقوط کرده بودند.
مقاماتِ ارشدِ اتحادِ ستارگان دیگر شادابیِ چند روزِ پیش را نداشتند. حالابیرونی چهرههایشان تکیده و لباسهایشان نامرتب بود. در این چند روزِ گذشته کهدوردست مدام در حالِ جروبحثهای شدید بودند، نه خوابیده بودند و نه استراحتی داشتند.
«مگر تمدنِ درختِ جهان هنوز بااصلیِ سه تمدنِ جهانی درگیرِ جنگ نیست؟میز پس چرا به ما حمله کردند؟»
رهبرِ اتحادِ ستارگان با چهرهای خسته و چشمانِ پرخون اخم کرده بود و صدایش بهشدت دورگه به نظر میرسید.دشمن در همین حین، ساویگنس با لرزشی خفیف و صدایی مرتعش گفت: «نکند تمدنِ درختِ جهان حس کرده که تاسوارِ همینجا هم سه تمدنِ جهانی را فلج کرده و حالا میخواهد در دو جبهه بجنگد؟ باید چه کار کنیم؟»
مقاماتِ ارشدِچسبیده اتحادِ ستارگاندشمن اخم کردند.
آنها گمان میکردند سه تمدنِ جهانی هنوز در حالِ نبردی مرگبار با درختِ جهاناند، اما چون درختِ جهان موقعیتِکنند اتحادِ ستارگان را کشف کرده، بخشی از نیروهایش را برای حمله به آنها فرستاده است. حسِ بدی بود؛ تااینها همین دیروز داشتند از رنجِ دیگران لذت میبردند، اما حالا همان رنج ناگهان بر سرِ خودشان آوار شده بود.
یکی از آنها برای پنهان کردنِ ترسِ درونش مشتی رویدست میز کوبید و گفت: «چه کارِ دیگری از دستمان برمیآید؟تعدادشان حالا که درختِ جهان به اینجا رسیده، چارهای جز مقاومت نداریم!»
بهمحضِ اینکه این حرف از دهانشمنطقه خارج شد، شخصِ دیگری فوراً مخالفتسرسخت کرد و با صدای بلند گفت:
«کدام مقاومت! حتی سه تمدنِ جهانی هم حریفِ درختِ جهان نشدند و در عرضِ چند سال فلج شدند. ما اصلاً نمیتوانیم از قلمروهای خودمان دفاع کنیم. باید هرچه زودتر پناهندگان را کوچبهمحضِ دهیم، بذرهای امیدمان را حفظ کنیم و قلمروهایمان را رها کنیم!» شخصِ دیگری با صدای خفهای گفت: «چطور میتوانیم چنین کاری کنیم؟ دستکم هنوز قدرتِ جنگیدن داریم! درختِ جهان دارد در قلمروِ منبیباکیِ ویرانی به بار میآورد. اگر همه نیروی کمکی بفرستند، قطعاً میتوانیم درختِ جهان را شکست دهیم!» شخصِ دیگری فریاد زد: «مزخرف نگو! ما خودمان هم نیروی کافی نداریم، چطور به تو کمک کنیم؟!»
این جروبحث فوراً جرقهٔ انفجار را روشن کرد. احساساتِ همه در این چند روز مانند فنری تا آخرینایستادگی حد فشرده شده بود. با این جرقه، تمامِ نارضایتیهای انباشتهشده در دلهایشان فوران کرد. آنها مستقیماً به دونشانِ گروه تقسیم شدند؛ گروهی طرفدارِ جنگ بودند و گروهی دیگر بر فرار پافشاری میکردند. بحث بهشدت بالا گرفته بود.
اگر بیشترشان بهصورتِ تصویرِ هولوگرامی دراصلیِ جلسه حضور نداشتند، قطعاً آستین بالامیز میزدند و به جانِ هم میافتادند.
اتحادِ ستارگان از ائتلافِ بیش از چهل تمدن تشکیل شده بود. آنها از همان ابتدا هم چندان متحددندانقروچهای نبودند و هرکدام منافعِ خاصِ خودشان را دنبال میکردند. در شرایطِ عادی میشد آنها را دورِ هم جمع کرد،مردم اما با قرار گرفتن در معرضِ فشارِ ناشی از یک تهاجمِ قدرتمندِ خارجی، درگیریهای داخلی بیدرنگ سر باز کرد.
برخی از مقاماتِ ارشدِ تمدنها که از همانتعدادشان ابتدا مخالفِ دردسرتراشی بودند، دیگر نتوانستند خود رادورگه کنترل کنند و با صدای بلند به شکایت پرداختند.
«آقایان، آرام باشید! آرام باشید... هنوز راههای دیگری هم پیشِ رو داریم. ما بهتنهایی حریفِ درختِ جهان نمیشویم، اما از آنجا که سه تمدنِ جهانی هم در وضعیتی مشابهِ ما قرار دارند، شایدنزدیک بتوانیم پیشقدم شویم، با آنها ارتباط برقرار کنیم و برای مقابله با دشمن با هم متحد شویم... فعلاً میتوانیم برنامههای قبلیمان را کنار بگذاریم. مهمترین چیز این است که با همکاریِ هم درختِ جهانپنجره را شکست دهیم. آنها قطعاً متوجهِ وخامتِ اوضاع هستند. بعداً در آینده حسابمان را با سه تمدنِ جهانی تسویه خواهیم کرد. قبل از هر حرفی دربارهٔ آینده، اول باید جانِ خودمان را نجات دهیم...»
رهبرِ اتحادِ ستارگان با صدای بلند پیشنهادش را مطرح کرد و تمامِ تلاشش را به کار بست تا فضا را آرام کند. با این حال، فایدهای نداشت.صدایی همه نسبت به پیشنهادِ او بیتفاوت ماندند و خود را به نشنیدن زدند. آنها به جروبحث ادامه دادند و اوضاع رفتهرفته از کنترل خارج میشد. در گذشته، بسیاریباز از اعضای اتحادِ ستارگان هرگز اینطور به او بیاحترامی نمیکردند، اما حالا که تمدنهای خودشان در آستانهٔ نابودی قرار داشت، دیگر کسی برای او تره هم خرد نمیکرد.
دعوای شدیدی درگرفت. بسیاری از کوره دررفتند. حرفشان را قطع کردندمیانسال و مستقیماً آفلاین شدند. دیگر نمیخواستند زیرِ بارِ اعزامِ یکپارچهٔ اتحادِخیره ستارگان بروند. تصمیم گرفتند هنگامِ وقوعِ فاجعه، خودشان بهتنهایی فرار کنند.
طولی نکشید که هیچکس در اتاقِ جلسهخیره نماند. رهبرِ اتحادِ ستارگان تنها روی صندلیاشدرد نشست و دلش پر از تلخی شد.
پس از این مشاجره، رهبرانِ چند تمدن بیدرنگ دستوراتی صادر کردند. آنها اصلاً به فرمانهایبودند اتحادِ ستارگان گوش ندادند و منابع و جمعیتشان را جمعآوری کردند. با عجله پا بهنورِ فرار گذاشتند و آماده شدند تا از قلمروِ اتحادِ ستارگان بگریزند و واردِ کیهانِ ناشناخته شوند.
در ابتدا، با اینکه بیشترِ تمدنها خشمگین و وحشتزده بودند، هنوز تصمیم نگرفته بودند خانههایشان را رها کنند. باخیره این حال، وقتی دیدند عدهای با قاطعیت فرار میکنند، فوراً مضطرب شدند. حالا که بقیه فرار کرده بودند، اگر آنهابقیه عقب میماندند، مگر نه اینکه در واقع میماندند تا عقبنشینیِ دیگران را پوشش دهند؟ چطور میتوانستند چنین چیزی را بپذیرند!
واکنشِ زنجیرهای خیلی سریع رخ داد. اعضای اتحادِ ستارگان یکی پسمیانسال از دیگری دیگر جرئت نکردند تعلل کنند. آنها هم مهاجرت وخیره فرار را آغاز کردند و دیگر به توافقِ اتحادِ ستارگان اهمیتی ندادند.
وقتی این اعضا از فرمانها سرپیچی کردند، سازوکارِ اتحادِ ستارگان بهسرعت فلجخودش شد. اتحادِ ستارگانِ عظیم گویی یکشبه از هم پاشید و ناوگانهای تمدنهایکنید مختلف راهشان را از هم جدا کردند و پا به فرار گذاشتند.
در گذشته، بسیاری از اعضا بهراحتی با دستورِ یکپارچهٔ اتحادِ ستارگان مخالفت نمیکردند، وگرنه توسطِ بقیه منزوی میشدند. اما حالا دیگر نمیتوانستندلحظه به این چیزها اهمیت دهند. با حملهٔ درختِ جهان، اتحادِ ستارگان فوراً دچارِ اختلافِ نظر شد. این تمدنِ کیهانیِ مشترک محکوم بهنظامیِ فروپاشی بود. هیچکس قصد نداشت در یک گروه منتظرِ مرگ بماند. همه فقط میخواستند دیگران دشمن را معطل کنند تا خودشان بتوانند بگریزند.
این دقیقاً همان هدفِ هان شیائو بود. نقطهضعفِ ساختارِ اتحادِ ستارگان بیش ازمحکم حد واضح بود؛ آنها منافعِ بسیار متفاوتی داشتند و از قدرتِ یک تمدنِ مسلطصدایی بیبهره بودند. بهسختی میتوانستند با هم متحد شوند و نظراتشان هرگز کاملاً یکپارچه نمیشد.
معمولاً اعضای اتحادِ ستارگان ملاحظاتِ خودشان را داشتند، اما وقتی در بحرانِ مرگ و زندگی قرار میگرفتند، قطعاً اتحاددشمن برایشان دشوار میشد. ۸۰٪ احتمال داشت که از هم بپاشند. تا زمانی که این ارادهٔ جمعی در هم میشکست،سوارِ غولِ کوچکِ اتحادِ ستارگان تکهتکه میشد. مقاومتِ آن چند سطح افت میکرد و بیشترِ روحیهٔ جنگندگیاش را از دست میداد.
آن زمان، اتحادِ ستارگان مخفیانه اطلاعات را لو داده بود تا در جامعهٔ کهکشانیدرد درگیریِ داخلی ایجاد کند. اقدامِ هان شیائو نیز برای این بود که طعمِ دارویحمله خودشان را به آنها بچشاند و با روشی متفاوت، میانشان درگیریِ داخلی راه بیندازد.
بندرِ سیارهٔ مادر در تمدنِ لور از قبل مملو از جمعیت بود. وسایلِ نقلیهٔ ترابریِ ضدگرانش یکییکیتهاجم منابع را در ناوگان بارگیری میکردند. شهروندانِ بیشمار و وحشتزده تحتِ فرمانِ سربازانِ مسلح برای سوار شدن بهبیرونیِ سفینهها صف کشیده بودند. هرچقدر هم که مضطرب بودند، چارهای جز سرکوبِ احساساتشان و اطاعت از دستورات نداشتند.
چندی پیش، گروهی قصدِ شورش داشتند، اما با بیرحمی سرکوب ولبهٔ در دم کشته شدند. هنوز خونشان خشک نشده بود. به همینبار دلیل بود که حالا هیچکس جرئت نمیکرد دست از پا خطا کند.
طولی نکشید که اولین ناوگان سرانجام پرعهده شد. بدونِ اینکه منتظرِ سفینههای بعدی بمانند،لبهٔ به آسمان رفتند و به اعماقِ فضا گریختند.
ساویگنس از قبل در سفینهٔ اصلی مستقر بود. بهعنوانِ رهبرِ تمدن، دیگر جرئت نداشت روی سیارهٔدورگه مادر بماند. ناوگانهای پناهندگان به چند دسته تقسیم شده بودند. برای اسکورتِ او، بیش از نیمیبهمحضِ از نیروهای مسلح همراه با اولین ناوگان که کمترین بارِ جمعیتی را داشت، در حرکت بودند.
ساویگنس نفسِ راحتیقرار کشید و گفت:دفاعیِ «بالاخره راه افتادیم...»
هنوز به یاد داشت که در «گزارشِ نبرد»، دو فرمانروای امپراتوریِ سرخ توسطِ درختِ جهان تا حدِ مرگ شکنجه شده بودند. مشخص بود که تمدنِ درختِ جهان علاقهٔ زیادیغرید به اجرای تاکتیکِ کشتنِ رهبر دارد. نگران بود که به سرنوشتِ آنها دچار شود و زیرِ دستوپایشان له شود. از این رو، فقط میخواست سریع فرار کند و جرئتصحنهٔ نداشت بهعنوانِ یک هدف روی سیارهٔ مادر بماند... تا جایی که میدانست، سرانِ دیگرِ تمدنها نیز همین فکر را در سر داشتند و همگی از سیارهٔ مادر گریخته بودند.
با شتاب گرفتنِ تدریجیِ سفینه،روزمرهٔ نگرانیِ ساویگنس کمتر شد. زیرِ لبمیانسال زمزمه کرد: «فعلاً باید امن باشه...»
اما پیش از آنکه جملهاش تمام شود، رادارِ سفینه ناگهان بابیشتر صدایی گوشخراش به صدا درآمد. رادار مستقیماً به جلوی سفینه اشاره میکردسوارِ و واکنشِ انرژیِ عظیمی از ناکجاآباد ظاهر شد و راه را بست.
لحظهای بعد، ناگهان یک ایزدِ ماشینی در ابعادی غولآسا بزرگ شد وبیرونی اندازهاش از کلِ ناوگان که روی هم چیده شده باشند نیز فراتردوردست رفت. خورشید و ستارگان را پوشاند و دستِ عظیمی ناگهان فرود آمد.
غرمب!
انرژیِ سایونیک مانندِ موج فوران کرد و کلِ ناوگان مثلِ ترقه شروع به انفجار کرد.میز در یک چشمبههمزدن، ناوگانِ مسلحِ اسکورت تقریباً بهکلی نابود شد. حتی نتوانستند واکنشی نشان دهندصدایی و به تکهٔ بزرگی از آتشبازی در آسمانِ پرستاره تبدیل شدند. صحنهٔ بسیار زیبایی بود.
«این ستارهٔ سیاهه...»
رنگ از چهرهٔ ساویگنس پریدنیروهای و با وحشت و دستپاچگیدرآمده فریاد زد: «فرار کنید، فرار...»
اما پیش از آنکه حرفشسفینهٔ تمام شود، بسیاری از اپراتورهایدست سفینه غرق در عرق شده بودند.
«نمیشه. ماتریکسِ اطلاعاتیِ ناوگان کاملاًروزمرهٔ قفل شده. اصلاً نمیتونیم کنترلشفرماندهِ کنیم. سفینه همین الان فلج شده!»
«نه...»
چشمانِ ساویگنس از وحشت گشاد شد و مردمکهایشدندانقروچهای بازتابی از کفِ دستِ غولآسای عالیمقامِ آسمانیِ برتر راخودش نشان داد. خطوطِ مکانیکی روی کفِ دست واضحتر شد.
تَرَق!
هان شیائو مستقیماً ناوِ پرچمدار را چنگ زدمیانسال و آن را به درونِ بدنِ خود کشیددشمن و ساویگنس و ردهبالاهای سفینه را اسیر کرد.
بلافاصله پس از آن، ناگهان دستش را بالا برد و مشت زد. انرژیدست مانندِ انفجارِ پرتوِ گاما فوران کرد، در منطقهٔ وسیعی پخش شد و گروهِبیشتر بزرگی از ناوهای جنگی را که قصدِ ضدحمله داشتند، در دم بخار کرد.
هان شیائو گفت: «اولی.» سپسبیرونِ چرخید و طوری ناپدید شدبار که گویی هرگز آنجا نبوده است.
هدفش این بود که رهبرانِ تمامِدفاعیِ تمدنهای اتحادِ ستارگان را دستگیر کند ومستقر برتریِ قدرتِ فردی را به نمایش بگذارد.
با قدرتِ رزمیِ فعلیاش، میزانِ موفقیتِ تاکتیکِ هدفمیانسال قرار دادنِ رهبر در برابرِ تمدنی مانندِ اتحادِدشمن ستارگان تقریباً ۱۰۰٪ بود. هیچکس نمیتوانست جلویش را بگیرد.
«جنابِ عالیداشتند ساویگنس به دستِروزمرهٔ دشمن اسیر شد!»
چون سرعتِ عملِ هان شیائو بیش از حدتعدادشان بالا بود، نیروهای دفاعیِ باقیمانده روی سیارهٔ مادردورگه فرصت نکردند هنگامِ دستگیریِ ساویگنس برای پشتیبانیِ او بشتابند.
نگهبانانِ پایگاهِ زمینی با چهرهای بهتزده به نقطهای کهپرواز هان شیائو در آن ناپدید شده بود، خیره ماندند. باکنند شنیدنِ بوقِ اشغال در کانالِ فرماندهی، در هرجومرج فرو رفتند.