چپتر 1038: استخدام
0در منطقهای از خوشهٔ ستارهای زمرد، ناوگانِ اکتشافیِ یک گروهِ مالیِ کوچک پیش میرفت. سازمانهایی از اینکاربردی دست آنقدر قوی نبودند که سیاراتِ غنی از منابع را اشغال کنند؛ آنها فقط میتوانستند از طریقِحتی اکتشافِ عادی یا استخدام شدن سود به دست آورند. این موضوع در جهانِ سوسوزنِ فعلی بسیار رایج بود.
این ناوگان بیشتر از سفینههای اکتشافی و ترابری تشکیل میشد. در ناوگانی که برای سفرهای طولانی به کار میرفت، بهجز خدمهٔ ضروریِ هر سفینه، افرادِشمار اضافهای هم حضور داشتند که در یک سفینهٔ مسافرتیِ مخصوصِ حملِ مسافر زندگی میکردند. داخلِ این سفینه بیشتر امکاناتِ رفاهی و زندگی تعبیه شده بود.نگاه ظرفیتِ آن بسیار بیشتر از سفینههای کاربردی مثلِ سفینههای اکتشافی بود. بیشترِ کارکنانی که وظیفهٔ هدایتِ سفینهها را بر عهده نداشتند، معمولاً در آنجا مستقر بودند.
این سفینهٔ مسافرتیِ بلندمدت مثلِ یک ایستگاهِ فضاییِ سیار بود و حتی از سفینههای ترابریِ صنعتیِ ناوگان هم ابعادِ بزرگتری داشت. این سفینه وظیفهٔ پشتیبانیِ نیروی انسانی، تأمینِ غذاشفاف و فراهم کردنِ امکاناتِ تفریحی را بر عهده داشت. با توجه به رقابتِ شدید در جهانِ سوسوزن، بدونِ مزایای روزمره، استخدامِ افراد کارِ بسیار سختی بود. از آنجا کهبهتنهایی آنها یک گروهِ مالیِ تجاری بودند، نمیشد انتظارِ وفاداریِ واقعی از خدمهشان داشت؛ پس رسیدگی و امکاناتِ رفاهی یکی از عواملِ مهم در جذبِ کارکنانِ بیشتر به شمار میرفت.
سالنِ ایستگاهِ فضایی یک مکانِ اجتماعی و تفریحیِ چندمنظوره بود. امکاناتِ تفریحی و انواعواقسامِ فروشگاهها در آنجا وجود داشت تا خدمه بتوانند پولشان رافضایی خرج کنند. سالن در پایینترین طبقه قرار داشت و بالای آن پلهایی از جنسِ موادِ شفاف کشیده شده بود. کسانی که در سالن بودند،بالا با نگاه به بالا میتوانستند رفتوآمدِ افرادِ روی پلها را ببینند. در مجموع، آنجا شبیهِ یک میدانِ تجاریِ شلوغ و پررونق به نظر میرسید.
در گوشهای از سالن، غذاخوریِ کارکنان قرارحملِ داشت که پرهیاهو و پرسروصدا بود. کارکنانیتعبیه از تمامِ بخشها در آنجا به چشم میخوردند.
در حاشیهٔ غذاخوری، اِوانز بهتنهایی پشتِ میزی نشسته بوداستخدامِ و بهآرامی غذایش را میخورد. چشمانش نیمهباز بود؛ بهخدمهشان میز خیره شده بود و در افکارش غوطهور بود.
هنوز لباسِ محافظِ زردش را به تن داشت، اما کلاهِ ایمنیاش را برداشته بود. مثلِفروشگاهها هر عضوِ عادیِ خدمهٔ زمینی، ظاهری کاملاً معمولی داشت. در واقع، ۹۹٪ از کسانی کهکشیده این شغل را میپذیرفتند آدمِ عادی بودند. آنها در پایینترین ردهٔ کارکنانِ گروهِ مالی قرار داشتند.
پشتِ میزهای اطراف، دیگر اعضای خدمهٔ زمینی صندلیها را پر کرده بودند؛ حینِوفاداریِ غذا خوردن گپ میزدند و گاهی زیرِ خنده میزدند. گهگاه نگاهِ بعضیها ازاجتماعی روی اِوانز رد میشد، اما مکث نمیکردند و او را بهکلی نادیده میگرفتند.
اِوانز به این وضع عادت داشت. اعضای خدمهٔ زمینی بیشتر آدمِ عادی بودند. بازدهیِ کاریشان بالا نبود و خیلیهایشان دوستکارکنانی داشتند از زیرِ کار در بروند. در مقایسه، او سختکوش بود و هرگز تنبلی نمیکرد؛ اغلب وظایفش را فراتر ازپشتیبانیِ حداقلهای لازم انجام میداد. به همین دلیل، مدیرِ تیم همیشه در جمع تشویقش میکرد و حتی پاداشهایی هم به او میداد.
به خاطرِ همین رویکرد، بعضی از همکارانش دیگران را ترغیب کردند تا او را منزویانتظارِ کنند؛ شاید از روی حسادت، یا شاید هم چون از یک مجرمِ سابقهدار که تازهتفریحیِ از زندان آزاد شده بود خوششان نمیآمد. رفتهرفته، افرادِ بیشتری رابطهشان را با او قطع کردند.
اِوانز از این طرد شدن اصلاً ککش هم نمیگزید. او از همانتفریحیِ اول هم علاقهای به معاشرت با همکاران نداشت. پس از سالها حبس کشیدنبالای در زندان، یاد گرفته بود که به حرف و فکرِ دیگران اهمیتی ندهد.
صدایی آشنا دربدونِ کنارش به گوش رسید:افراد «همم؟ اِوانز، تنهایی نشستی؟»
اِوانز سر بلند کرد و شخصِ آشنایی رامکانِ دید که با سینیِ غذا کنارش ایستاده است. اوپولشان مدیرِ تیمی بود که اِوانز در آن کار میکرد.
در بخشِ خدمهٔ زمینی تیمهای زیادی وجود داشت. این مدیرِسفینهٔ تیم فقط یک افسرِ ردهپایین بود که قدرتِ چندانی نداشت.تعبیه او رئیسِ مستقیمِ اِوانز بود و از او خوشش میآمد.
مدیرِ تیم با لبخند گفت:عواملِ «حالا که کسی کنارت ننشسته، اشکالیفضایی نداره من هم سرِ میزت بشینم؟»
اِوانز با اشارهرسیدگی دست تعارف کرد کهجذبِ بنشیند و گفت: «اصلاً.»
مدیرِ تیم روبهرویش نشست و حینِ غذا خوردن با اِوانزتفریحیِ مشغولِ گپ زدن شد. اعضای خدمهٔ زمینی دیگر نمیتوانستند میزِ اِوانزطبقه را نادیده بگیرند؛ پس رو برگرداندند تا با رئیسشان سلاموعلیک کنند.
اِوانز با لحنی تسلیمشده و آرام گفت: «مدیر،حضور لازم نیست به خاطرِ این موضوع کمکم کنید.میکردند واقعاً برام مهم نیست بقیه ازم خوششون نیاد.»
مدیرِ تیم شانه بالا انداخت و گفت: «اینطوری نمیشه.شمار اگه به خاطرِ اعصابخوردی از کارت عقب بیفتی چی؟ شایدخدمه برای پر کردنِ سهمیهٔ تیممون به تو نیاز داشته باشیم.»
اِوانز لبخندِ تلخی زد. این مدیر آدمِ عادی وشمار البته مهربانی بود. به خاطرِ بازدهیِ کاریِ بالای اِوانز، هوایشخدمه را بیشتر داشت و رفتارِ بسیار دوستانهای با او میکرد.
اِوانز تندتند غذایش را بلعید و با مدیر که هنوز مشغولِ خوردنانواعواقسامِ بود خداحافظی کرد. سپس با بشقابِ خالی در دست از جا بلندپلهایی شد، به سمتِ پنجرهٔ بازیافتِ غذاخوری رفت و بشقاب را داخلش انداخت.
در همین موقع، چند نفر با زرهِ مکانیکی واردِ غذاخوری شدند. همگی ازحملِ مزدورانِ ردهپایین بودند و چهرههایشان عادی به نظر نمیرسید؛ از شدتِ هیجان کمیکارکنانی سرخ شده بودند. آنها داشتند به سمتِ اِوانز میآمدند و توجهش را جلب کردند.
«سوپرها... انگار یهرسیدگی جور داروی محرکمهم زدن و تو فازن.»
اِوانز چند نگاهِ دیگر به آنها انداخت. درست وقتی میخواست ازفضایی کنارشان رد شود و از غذاخوری بیرون برود، ناگهان وسطِ گفتگویخرج آنها صدای یکی از مزدوران بالا رفت. انگار خیلی احساساتی شده بود.
«باورتون نمیشه یه راهِ جدیدشمار برای استفاده از تواناییِ اِسپرِ خودمچندمنظوره اختراع کردم‽ الان بهتون نشون میدم!»
بلافاصله بعد از این حرف، مزدورِ هیجانزده مشتش را گره کرد. هوای اطرافش متراکم شد ومیکردند یک کرهٔ بادِ نامرئی شکل گرفت. سپس آن را محکم به زمینِ زیرِ پایش کوبید. کرهٔمعمولاً باد منفجر شد و به تیغههای کوچکِ باد تبدیل شد که به هر طرف پراکنده شدند.
گروهِ مالی قانونی داشت که استفاده از قدرتِ سوپرها را در مناطقِ عمومی ممنوع میکرد. در صورتِ تخلف، مجازات ازبتوانند جریمهٔ نقدی تا اخراج متغیر بود. با این حال، این مزدورانِ رتبهٔ دی که تازه داروی محرکِ ذهن مصرف کرده بودند،شبیهِ در اوجِ هیجان بودند و عقلشان را کاملاً از دست داده بودند. آنها این قانون را بهکلی از یاد برده بودند.
اطرافیان وحشت کردند. کفِ زمین پرمهم از ردِ بریدگی شد و کارکنانِمکانِ حاضر در آنجا با عجله عقب کشیدند.
از آنجا که قدرتِ این کرهٔ باد محدود بود، بقیه آسیبِ چندانیانواعواقسامِ ندیدند. اما اِوانز نزدیکترین فرد به آن بود. فشارِ باد او راپلهایی به عقب پرت کرد و لباسِ محافظش از چند جا پاره شد.
رنگِ سرخِ روشنیخدمهٔ در برابرِ چشمانِافرادِ همه نقش بست.
«یکی زخمی شده!»
خیلیها بلافاصله برای تماشا جلو آمدند. کارکنانِ خدمهٔ زمینی هم خودشان را به جلو کشیدند، اما وقتی دیدند فردِخدمه زخمی اِوانز است، قدمهایشان متوقف شد و در کمک کردن به او تردید کردند. در همان حین که بقیهپلها مردد بودند، مدیرِ تیم بهسرعت جلو رفت، زیرِ بازوی اِوانز را گرفت و بلندش کرد؛ سپس نگاهی به زخمهایش انداخت.
«کجات زخمی شده؟ بذار ببینم.»
«فقط یهبهجز زخمِ کوچیکه،ضروریِ حالم خوبه. آخ...»
اِوانز چهرهاش را در هم کشید، اما پرشِ گوشهٔ چشمش نشان میداد کهاجتماعی زخمها حسابی دردناکاند. تیغههای باد بیش از ده بریدگی روی بدنش ایجاد کردهقرار بودند که همگی خونریزی داشتند. خیلی زود، لباسِ محافظش غرق در خون شد.
چند نگهبانِ گشترسیدگی با شنیدنِ سروصدامهم دواندوان خودشان را رساندند.
«اینجا چه خبره؟»
مدیرِ تیم با عصبانیت به مزدوران اشاره کرد و گفت: «اینهامسافرتیِ قانون رو زیر پا گذاشتن و تو یه مکانِ عمومی از تواناییِکاربردی اِسپر استفاده کردن. همین کارشون باعث شد یکی از خدمه زخمی بشه.»
نگهبان اخم کرد و نگاهی به صحنه انداخت؛کارکنانِ متوجهِ جراحتِ اِوانز شد و بعد به آن چندفروشگاهها مزدور نگاه کرد. با صدای بمی پرسید: «حقیقت داره؟»
بعد از این اتفاق، آن چند نفر کمی به خودشان آمدند.فضایی مزدوری که کرهٔ باد را پرتاب کرده بود، سرفهای کرد و گفت:سالن «عمدی نبود. فقط یه حادثه بود. بعداً خودم برای گرفتنِ مجازات میآم.»
نگهبان با لحنی آرامبخش به مزدور گفت: «همم، شانس آوردی فقط یه نفر آسیب دیده. فوقش جریمه میشی،خرج چیزِ مهمی نیست.» سپس رو به اِوانز کرد، نگاهی به یونیفرمِ خدمهٔ زمینیاش انداخت و با بیتفاوتی گفت:مجموع «تو اِوانزی، درسته؟ فقط چند تا زخمِ سطحیه. برو تو اتاقِ پزشکی درمانشون کن، خوب میشی. نمیمیری که.»
«همین؟» مدیرِ تیمخدمهٔ راضی نبود: «حتیافرادِ یه عذرخواهی هم نمیکنی؟»
مزدوری که باعثِ این اتفاق شده بود، نگاهیکارکنانِ به اوانز انداخت و با لحنی بسیار سرسریانواعواقسامِ و پر از غرور گفت: «تقصیرِ من بود، ببخشید.»
هیچ صداقتیخدمهشان در لحنشیکی احساس نمیشد.
مدیرِ تیم باجذبِ حرص گفت: «اینسالنِ دیگه چه طرزِ برخورده؟»
این بار نگهبان حرفش را قطع کرد:اضافهای «کافیه دیگه. عذرخواهی که کرد، بعداً هممسافر از حقوقش کم میشه. دیگه کشش نده.»
اگرچه به نظر میرسید نگهبان دارد وظیفهاش را انجام میدهد، اما رفتارش بهوضوح نشاندهندهٔ تفاوتِ قائلشدن میانِ دو طرف بود. او هم یک سوپر بود. باقرار دیدنِ اینکه مزدور فقط بهطورِ تصادفی یک کارگرِ عادیِ زمینی را زخمی کرده، فکر نمیکرد مسئلهٔ مهمی باشد. از نظرِ او، هرچند مزدور اشتباهی مرتکب شده بود،تمامِ اما تا زمانی که حاضر بود مجازات را بپذیرد، بهتر بود کمی به او دلداری بدهد. این کار برایش از رسیدگی به یک آدمِ عادی مهمتر بود.
مزدور هم طوری رفتار میکرد که انگار این اتفاق کاملاً طبیعیفضایی است. وقتی دید اوانز نمیمیرد، دیگر زحمتِ نگاه کردن به او راسالن به خود نداد و رویش را برگرداند تا با دوستانش گپ بزند.
اطرافیان شاهدِ این ماجراکارکنانِ بودند. چهرهٔ بسیاری ازمکانِ آدمهای عادی درهم رفته بود.
بیشترِ سوپرها به بلایی که سرِ آدمهای عادی میآمد اهمیتی نمیدادند و آدمهای عادی این را بهخوبیداخلِ میدانستند. با اینکه طرفِ مقابل عذرخواهی کرده و مجازات را پذیرفته بود، اما باز هم هیچ اهمیتیمستقر به موضوع نمیداد. با دیدنِ این صحنه، بیشترِ حاضران آتشی از خشم را در سینهٔ خود احساس میکردند.
امتیاز داشتنِ سوپرها قانونی بود کهمهم در سراسرِ کیهان در سکوت پذیرفته شدهاجتماعی بود و کاری هم از دستشان برنمیآمد.
در این لحظه، اوانز مدیرِ تیم را کمی به سمتِ خود کشید و با فشار دادنِانواعواقسامِ دست روی زانوهایش بلند شد. خون روی زمین میچکید و به اطراف میپاشید. او درد راکشیده تحمل کرد و گفت: «اشکالی نداره. فقط امروز روزِ من نیست. من رو ببر به اتاقِ پزشکی.»
مدیرِ تیم چشمغرهای به طرفِ مقابل رفت ومکانِ از بحث کردن دست کشید. سپس زیرِ بازویبتوانند اوانز را گرفت و از میانِ جمعیت بیرون رفتند.
نگهبان با دست به جمعیت اشارهافرادِ کرد که متفرق شوند: «همه چی حلحملِ شد. دیگه چیزی برای دیدن وجود نداره.»
اما درخدمهشان همین لحظه،یکی ناگهان ورق برگشت!
بنگ!
سفینه ناگهان لرزید، گویی در یک لحظه متوقف شده بود.تفریحیِ حتی سیستمِ ضربهگیرِ داخلی هم نتوانست نیروی عظیمِ اینرسی را خنثیطبقه کند. همهٔ حاضران تلوتلو خوردند و با وحشت روی زمین افتادند.
«چه خبر شده؟»
«انگار سفینهخدمهشان مجبور بهیکی توقف شده!»
«نکنه بهخدمهشان دزدانِ دریاییِیکی کهکشانی خوردیم؟»
در حالی که همه با اضطراب بلند میشدند و میخواستند برایچندمنظوره پناه گرفتن از غذاخوری بیرون بپرند، صدای بلندگوی داخلِ سفینه ناگهان بهبالای صدا درآمد و در سراسرِ ناوگان پیچید. همه میتوانستند آن را بشنوند.
«اینجا ارتشِ ستارهٔ سیاه است. ما سفینهٔ شما را متوقف کردهایم.مسافرتیِ نیازی به وحشت نیست. هدفِ ما فقط پیدا کردنِ یک نفرظرفیتِ است. نامِ او اوانز است. او در تیمِ زمینیِ شما کار میکند...»
به محضِ پایانِرسیدگی این جمله، تمامِ نگاههاجذبِ روی اوانز قفل شد.
ویژژژ!
در یک چشمبههمزدن، اطرافِکارکنانِ اوانز خالی شد. همهمکانِ با وحشت پنهان شدند.
(ارتشِ ستارهٔبهجز سیاه شخصاً دنبالِسفینه این یارو میگرده؟)
(چطوری با ارتشِ ستارهٔ سیاه درافتاده؟مهم و چرا اینقدر برای پیدا کردنشمکانِ به زحمت افتادن؟ نکنه هویتِ مخفی داره؟)
این بار، ظاهرِ کاملاًیکی معمولیِ اوانز ناگهان در چشمِشمار اطرافیانش مرموز به نظر رسید.
اوانز هممهم ماتومبهوت مانده بود:شمار «ارتشِ ستارهٔ سیاه؟»
(اونها یه سازمانِ ردهبالا نیستن کهافرادِ من اصلاً در حدشون نیستم؟ چرا دنبالِحملِ من میگردن؟ حتماً آدم رو اشتباه گرفتن.)
برگشت تا به مدیرِ تیم نگاه کند، اماکارکنانِ مدیرِ تیم خیلی وقت پیش دستش را رها کردهفروشگاهها و با چهرهای وحشتزده در گوشهای پناه گرفته بود.
اوانز تازه میخواست چیزی بگوید کهمهم ناگهان متوجه شد نگهبانان و مزدوران بهاجتماعی سمتش آمدهاند و او را محاصره کردهاند.
«دارید چیکار میکنید؟»
یکی از نگهبانان با سردی گفت: «نمیذاریماضافهای فرار کنی. حالا که ارتشِ ستارهٔ سیاهمسافر میخواد تو رو ببینه، باید همینجا منتظر بمونی.»
اوانز دندانهایش را به هم فشرد. چند بار تندتند نفس کشید ومکانِ تازه بعد از مدتی مشتهایش را باز کرد. سپس با تسلیم گفت:پایینترین «نگران نباشید، فرار نمیکنم. خودم هم میخوام بفهمم قضیه از چه قراره.»
جمعیت مدتی همانجا منتظر ماندند. ناگهان صدای قدمهایی از بیرون به گوش رسید و گروهی وارد شدند. مقاماتِ ارشد که معمولاً مغرور وسالن قدرتمند بودند، حالا همگی با سرهای پایین کنارِ این گروه از جنگجویانِ ارتشِ ستارهٔ سیاه راه میرفتند. رهبرِ جنگجویان که پیشاپیشِ گروه حرکتنظر میکرد، موجِ انرژیِ قدرتمندی از خود ساطع میکرد. او یک رتبهٔ بی بود و برای این کارگرانِ سطحِ پایین، شخصِ بسیار قدرتمندی محسوب میشد.
فضا چنان ساکتجذبِ بود که هیچکس جرئتفضایی نمیکرد نفسِ بلندی بکشد.
آنها به سمتِ اوانز رفتند. فرماندهٔافرادِ ناوگان با دست اشاره کرد ومخصوصِ گفت: «این همون شخصیِ که دنبالش میگردید.»
جنگجوی رتبهٔ بی از ارتشِعواملِ ستارهٔ سیاه با چهرهای بیتفاوت اوانزفضایی را برانداز کرد: «تو اوانز هستی؟»
اوانز نفسِ عمیقی کشید: «اسمم که همینه،جذبِ اما من هیچوقت با ارتشِ ستارهٔ سیاهتفریحیِ سروکاری نداشتم. فکر کنم آدم رو اشتباه گرفتید.»
با شنیدنِ این حرف، رهبرِ تیمِسالنِ رتبهٔ بی رزومهای بیرون آورد وانواعواقسامِ به اوانز نشان داد: «این رزومهٔ توئه؟»
اوانز با دقت به آن نگاهافرادِ کرد و با تعجب سر تکان داد.حملِ شک و سردرگمی در چهرهاش موج میزد.
(ارتشِ ستارهٔخدمهشان سیاه واقعاًیکی دنبالِ منه؟)
رهبرِ تیمِ رتبهٔ بی سر تکانمهم داد: «پس درسته. تو همون کسیمکانِ هستی که ما دنبالشیم. دنبالم بیا.»
اوانز پرسید: «یه لحظهکارکنانِ صبر کنید، میخوام بدونممکانِ چرا اومدید سراغِ من؟»
همه گوشهایشان راخدمهٔ تیز کردند تاافرادِ جواب را بشنوند.
آنها همخدمهشان میخواستند جوابِ اینعواملِ سؤال را بدانند.
رهبرِ تیمِ رتبهٔ بی ناگهان لبخند زد، دستش را دراز کردفضایی و با حرارت گفت: «تو استعدادی هستی که عالیجناب ستارهٔ سیاهخرج شخصاً خواسته استخدامت کنه. برادر، به ارتشِ ستارهٔ سیاه خوش اومدی.»
برای یک لحظه،جذبِ کلِ سالن غرقسالنِ در سکوت شد.
بوم!
سپس، صدایخدمهشان همهمه مثلِ یکعواملِ بمب منفجر شد!
«چی!»
مدیرِ تیم با چشمانی گشادشده بهسالنِ خود لرزید. نگهبان و مزدورِ قبلیانواعواقسامِ از شدتِ شوک کاملاً خشکشان زده بود.
همهٔ حاضران ماتومبهوت مانده بودند. برخی حتیاضافهای فکر میکردند گوشهایشان اشتباه شنیده است. نگاههایمسافر بیشماری پر از ناباوری روی اوانز قفل شد.
(درست شنیدیم؟)
(اون فرارتبهٔ آِ معروف،یکی ستارهٔ سیاه، داره شخصاً یهشمار آدمِ عادی رو استخدام میکنه؟)
(یعنی اینقدر استعداد دارهکارکنانِ که حتی یه فرارتبهٔ آاجتماعی هم برای استخدامش وسوسه شده؟)
(حتماً تا حالا استعدادهاشضروریِ رو مخفی میکرده، برای همینداشتند تو این مدت متوجهش نشدیم.)
(واقعاً نمیشهخدمهشان از روییکی ظاهر قضاوت کرد!)
تحسین درخدمهشان چشمانِ همهیکی موج میزد.
این موضوع بهویژه برای همکارانی که اوانز را منزوی کرده بودند، بیشتر صدقفروشگاهها میکرد. آنها پر از پشیمانی بودند و در حالی که غرق در عرقموادِ شده بودند، با عجله سرشان را پایین انداختند تا مبادا اوانز متوجهشان شود.
«استخدامِ... من؟»
اوانز ماتومبهوت مانده بود.
در این لحظه، اویکی در حالتِ عمیقی ازکارکنانِ شک به خود فرو رفت.
(من چه چیزِ فوقالعادهایکارکنانِ دارم که حتی یه فرارتبهٔاجتماعی آ به من علاقهمند شده؟)
(نکنه واقعاًبهجز همونطوریه که توسفینه بچگی خیالبافی میکردم؟)
(نکنه بدنِ من قدرتِیکی اربابِ شیطانیِ کیهان، استادِ نابودی،شمار شیطانِ سیاه رو مهروموم کرده؟)
...
همزمان، در پایگاهی مرموز در کویرِ ستارهایِ باستانیِمکانِ دوردست، چند سایه در یک اتاقِ کنفرانسِ خصوصیبتوانند دربارهٔ خبرِ پیدایشِ انرژیِ مرموزِ هرجومرجِ اولیه بحث میکردند.
«یک موجودیتِ تواناییِخدمهٔ اِسپرِ اولیهٔ دیگرافرادِ ظاهر شده است.»
«این انرژیِ مرموزِ هرجومرجِیکی اولیه است. باید راهی پیداشمار کنیم تا به دستش بیاوریم.»
«به دستِ ستارهٔ سیاه افتاده. ستارهٔ سیاه یک فرارتبهٔشمار آ است که در چند دههٔ گذشته ظهور کرده. سرعتِخدمه رشدش حیرتانگیز است. کنار آمدن با او آسان نخواهد بود.»
«ستارهٔ سیاه میتواند برای مدتِ بسیار طولانی عمر کند، اما ما اینقدر وقت برای صبر کردن نداریم. موجودیتهای تواناییِسالن اِسپرِ اولیه کلیدهای باز کردنِ حریمِ سوم هستند. باید آنها را به دست بیاوریم... بیایید از محصولاتی که در سالهایتجاریِ اخیر اختراع کردهایم استفاده کنیم. انرژیِ مرموزِ هرجومرجِ اولیه مادهٔ مهمی برای همجوشی است. باید آن را به چنگ بیاوریم.»
«متأسفانه، بدنِ خدای اِسپرها در دستِافرادِ امپراتوریِ سرخ است. در غیر اینمخصوصِ صورت، تواناییِ اِسپرِ او بهترین ابزار بود.»
«حالا که حرفش شد، اوضاع در سمتِ هزارسایهکارکنانِ تقریباً دارد به بلوغ میرسد. میتوانیم انتظار داشتهانواعواقسامِ باشیم که بعد از مدتی آن را برداشت کنیم.»
«قبل از رسیدنِ تاریخِیکی موعود، باید آمادهسازیِ مراسمِکارکنانِ بیداری را تمام کنیم.»
«افتخارِ نخستینیانمهم هرگز پژمردهکارکنانِ نخواهد شد.»