چپتر 830: لشکرکشیِ بزرگ
0پس از ملاقات با نیروهای شناسایی، نیروی اعزامی نیروهایش را سازماندهی کرد و مسیرش رابینِ به سمتِ ناوگانِ آتیمو تغییر داد. همزمان، ناوگانِ آتیمو نیز به سمتِ نیروهای شناسایی دربودند حرکت بود و دو طرف بهسرعت به هم نزدیک میشدند و فاصلهشان مدام کمتر میشد.
پس از دو روز سفر بامیکرد موتورِ فرانوری، سرانجام هر دو نیرو دراجازه یکی از مناطقِ کیهان به هم رسیدند.
بازیکنانِ نیروی اعزامی از پنجره به ناوگانِ عظیمِبالاترین ناوهای جنگی در بیرون نگاه کردند و همگیبادمجان به هیجان آمدند: «بالاخره دشمن رو پیدا کردیم.»
بازیکنان به تیمهای مختلف تقسیم شدند و گیلدهای بزرگ نیز از این قاعده مستثنا نبودند. تیمهای حرفهایِ مختلفبینِ تیمهای خودشان را تشکیل دادند و اعضای اصلیِ گیلدها لایهٔ محافظی دورِ بازیکنانِ حرفهای ایجاد کردند. این کاربحث برای محافظت از آنها نبود، بلکه برای این بود که به تیمِ خودشان در قاپیدنِ باس کمک کنند.
نابودیِ سپاهِ کیهانِ بزرگ یک مأموریتِ جناحی بود و شروطِ زیادیاما داشت. شروطی که بهترین پاداشها را میداد شاملِ کشتنِ نیروهای رزمیِ دشمندودمان و رهبرانشان میشد. با این حال، تعدادِ محدودی برای کشتن وجود داشت.
این موضوع بهویژه در موردِ «امپراتورِ بزرگ» آتیمو صدق میکرد که فقط یک نفر از او وجودمیخواست داشت. این مأموریت تکنفره نبود، اما فقط به یک تیم اجازه میداد پاداش را بینِ خودشان تقسیمروی کنند. هر باشگاهی میخواست به بازیکنانِ حرفهایِ خودش کمک کند تا بالاترین پاداش را به دست آورند.
بازیکنانِ دودمان، معبدِ خدا، آسمانِ بلند و بادمجانبالاترین با ماهی در تیمهای خودشان بودند و سه ستونِماهی اصلیِ آسمانِ بلند در حالِ بحث روی استراتژیشان بودند.
[زمستانِ خوابآلود] چانهاش را مالید و گفت: «با توجه بهفقط سطحِ پاداشها، آتیمو، رهبرِ دشمن، باید تواناییِ رزمیِ یه سوپرِ رتبهٔخودش آ رو داشته باشه. فقط با برتریِ عددی میتونیم لهاش کنیم.»
[برنجِ سرخشدهٔ درخشان] گفت: «اگه اینطور باشه، تیمی که اولین حرکت رو بزنه تو بیشترین خطره. اگه میخوایم کیل رو بقاپیم، بهترهآورند بیسروصدا از کنار دمیج بدیم و بذاریم بقیه اگروی باس رو بکشن. فقط تیمی که بیشترین دمیج رو بده پاداش رو میگیره.باید اگه باس ما رو بکشه، خیلی طول میکشه تا بعد از زنده شدن دوباره برگردیم. فقط تا وقتی زندهایم میتونیم دمیج بدیم.»
[هائو تیِن]بهویژه سر تکان دادصدق و گفت: «درسته.»
در سفینهای دیگر، [شمشیرِ دیوانه] هم با تیمش یکدست پارتی تشکیل داد و حتی [ماهِ افرا] را همبودند با خود آورد. رابطهٔ آنها با هم خیلی خوب بود.
[شمشیرِ دیوانه] از پنجره به ردیفِ ناوهای جنگی که مرتب چیده شده بودند نگاه کرد. کاملاً مشخص بود که گیلدهامیخواست همگی دورِ هم جمع شدهاند و تفاوتِ فاحشی بینِ آنها و بازیکنانِ عادی وجود داشت. با دیدنِ این صحنه، سرش راچانهاش تکان داد و گفت: «با اینهمه گیلد که میخوان باس رو بقاپن، فکر نکنم ما شانسِ زیادی برای موفقیت داشته باشیم.»
[شمشیرِ شیطانی]، کاپیتانِ دومِ ریورویل، گفت: «تا وقتی نمیریم، ممکنه از نظرِ دمیج دادن عقب نیفتیم. همچین باسی همینطوریکند یه جا وانمییسته تا ما بکشیمش. تیمی که بیشترین دمیج رو بده، با بزرگترین تهدید هم روبهرو میشه و بیشترینمالید اگرو رو از باس میگیره. تو این وضعیت، شاید شانسِ این رو داشته باشیم که تا آخرِ کار زنده بمونیم.»
همهٔ بازیکنان کمی تجربه داشتند و میدانستند که مقابله با باسها در گلکسی بهشدت دشوار است. برای یک بازیکنِکند عادی، وضعیتِ نبرد ثانیهبهثانیه تغییر میکرد و بهندرت پیش میآمد که یک نفر بهتنهایی بتواند اگروی باس را کنترلچانهاش کند. در عوض، کسی که بیشترین آسیب را وارد میکرد هدفِ باس قرار میگرفت و صحنهٔ نبرد بهشدت واقعگرایانه بود.
بنابراین، هنگامِ مبارزه با باس، از کنترلکند خارج شدنِ اگرو بسیار آسان بود و هربلند اتفاقی که میافتاد، باید سریع واکنش نشان میدادند.
[ماهِ افرا] با لبخندی بربهویژه لب گوشهای نشسته بود وفقط در دلش احساسِ رضایت میکرد.
میشد گفت این جنگِ تمامعیار را او بهتنهایی به راه انداخته بود. اواجازه کسی بود که خطِ داستانی را فعال کرده و باعثِ این مأموریتِ اعزامی شدهبلند بود. از این رو، حسِ موفقیتِ شدیدی داشت و در دلش بینهایت راضی بود.
چون او این مأموریت را فعال کرده بود، نسبت به بازیکنانِ دیگر یک مأموریتِ اضافیبینِ داشت. پس از نابودیِ سپاهِ کیهانِ بزرگ، میتوانست پاداشِ اضافهای بگیرد که شاملِ مقدارِ زیادیبودند تجربه، امتیازِ اکتشاف، ۳۰۰ امتیازِ مشارکتِ امپراتوریِ سرخ و ۱٬۰۰۰ امتیازِ مشارکتِ ارتشِ ستارهٔ سیاه میشد.
این احتمالاً پاداشِبینِ تحویل دادنِ آیتمِخودش مأموریت به امپراتوری بود.
پاداشِ این مأموریت بسیار فراوان بود و [ماهِ افرا]میکرد پس از کمی محاسبه حس کرد ممکن است بعدبینِ از مأموریت به بالاترین سطح در میانِ بازیکنان برسد.
در میانِ گروههای روسی وصدق استرالیایی، [وودکا] و [کاپیتان هنریِ پیر]اما نیز به فکرِ قاپیدنِ باس بودند.
هرچند بازیکنانِ حرفهایِ باشگاهِ خودشان همراهشان نیامده بودند، اما اگر میتوانستند جلوی بازیکنانِ حرفهایِ چینی را بگیرند تا پاداشِ باسبالاترین را نقاپند، انگار به بازیکنانِ حرفهایِ خودشان کمک کرده بودند. با وجودِ اینکه بازیکنانِ روسی و استرالیایی در سیارهٔ پانگوروسگفت تلفاتی داده بودند، اما هنوز احساسِ مسئولیت میکردند و حاضر نبودند بگذارند بازیکنانِ چینی تمامِ منافع را جلوی چشمانشان ببرند.
در همین حال، آتیموباشگاهی نیز داشت ناوگانِ ارتشِ ستارهٔدست سیاه را زیرِ نظر میگرفت.
فرماندهِ دوم گفت: «دشمن فقطبهویژه ۱۰٬۰۰۰ ناوِ جنگی داره وفقط ما برتریِ عددیِ مطلق داریم.»
آتیمو آرام سر تکانامپراتورِ داد. او ۱۰۰٬۰۰۰ ناوِ جنگیمأموریت داشت، دقیقاً ده برابرِ دشمن.
با این حال، آتیمو هنوز در شوک بود که ارتشِ ستارهٔ سیاه چطور میتواند ۱۰٬۰۰۰بینِ ناوِ جنگی داشته باشد. در خاطراتِ او، ساختِ هر ناوِ جنگی به زمان و منابعِ عظیمیستونِ نیاز داشت. قدرتمندترین نژادی که تا به حال دیده بود، تنها چند صد ناوِ جنگی داشت.
در ابتدا فکر میکرد فناوریِ شبکهٔ کوانتومیِ ارتشِ ستارهٔدست سیاه تنها برتریِ آنهاست، اما هرگز انتظار نداشت ناوگانِبودند ارتشِ ستارهٔ سیاه نیز به این اندازه قدرتمند باشد.
آتیمو با ترسی که هنوز در وجودش پرسه میزدمیکرد گفت: «جای تعجب نیست که اخبار رو مسدود کردن.بینِ نمیخواستن بفهمم همچین ناوگانِ بزرگی دارن و میخواستن غافلگیرم کنن.»
برای جمعآوریِ ۱۰٬۰۰۰ ناوِ جنگی، طرفِ مقابل حتماً تمامِ نیروهایش را اعزامتیم کرده بود. جای شکرش باقی بود که او هم کلِ ناوگانش را بیرونخدا آورده بود. اگر مثلِ همیشه فقط چند لشکر میفرستاد، قطعاً به دردسر میافتاد.
در واقع، اینکه خودشامپراتورِ شخصاً واردِ عمل شدهنفر بود، بهترین تصمیم بود.
چشمانِ آتیمو برقی زدباشگاهی و آرام گفت: «میخوام بادست رهبرِ طرفِ مقابل صحبت کنم.»
از نگاهِ او، این یک جنگِ تمامعیار بینِ دو طرف بود. فرماندهٔ ارتشِ ستارهٔ سیاه شخصیتی بهشدت مرموزبینِ بود و هرگز خودش را نشان نداده بود. آتیمو میخواست ببیند رهبرِ ارتشِ ستارهٔ سیاه چه جور آدمی است.روی او ۱۰٬۰۰۰ ناوِ جنگی تحتِ فرمانش داشت و آتیمو حس میکرد چنین فردی حقِ همکلامی با او را دارد.
پس از لحظهای، فرماندهِ دوم بامیکرد لکنت گفت: «طرفِ مقابل درخواستِ ماتیم رو رد کرد... اونا گف... گفتن...»
چشمانِ آتیموبهویژه تنگ شد:امپراتورِ «چی گفتن؟»
«گفتن شما حقِبینِ صحبت با فرماندهٔخودش ارتششون رو ندارید.»
آتیمو زدکشتن زیرِ خنده وبهویژه اصلاً عصبانی نشد.
من حقش روموردِ ندارم؟ پس کی بیشترفقط از من حق داره؟
بیخیال، حالا که تاامپراتورِ چند وقتِ دیگه قراره بمیرن،مأموریت نیازی نیست اینقدر سخت بگیرم.
آتیمو سرش را تکان داد و تمامِ علاقهاشبالاترین را برای تماس با طرفِ مقابل از دست داد.ماهی سپس آرام گفت: «حمله کنید، همهشون رو نابود کنید!»
با صدورِ فرمان،وجود ۱۰۰٬۰۰۰ ناوِ جنگیموردِ یکصدا آتش گشودند.
آتیمو فکر میکرد شاهدِ صحنهای خواهد بود که دشمن زیرِتکنفره قدرتِ آتشِ ناوگانش بهشدت فلج میشود. با این حال، صحنهای کهدست پیشِ رویش رقم خورد، او را واقعاً در شوک فرو برد.
با فروکش کردنِ شعلههای آتشِ توپها، حتی یک ناوِ جنگی ازاما آن ۱۰٬۰۰۰ ناوِ دشمن هم نابود نشده بود. با وجودِ اینکه دشمندودمان تعدادِ کمتری داشت، اما در عوض میخواستند ناوگانِ او را محاصره کنند!
لحظهای بعد ۱۰٬۰۰۰ ناوِ جنگیِ دشمن سرعت گرفتند و از آنجا که سرعتشان بسیار بیشتر از ناوهای جنگیِ سپاهِ کیهانِ بزرگ بود، نیروهای آتیمو نتوانستند بهموقع واکنشمالید نشان دهند. ۱۰٬۰۰۰ ناوِ جنگیِ دشمن آرایشِ آنها را در هم شکستند و با آنها واردِ نبردِ نزدیک شدند. این همان روشِ نبردی بود که بازیکنان بیشکیل از همه از آن لذت میبردند و حاضر نبودند از ناوهای جنگیشان برای نابودیِ دشمن استفاده کنند، چرا که در این صورت نمیتوانستند تجربهای به دست آورند.
بازیکنان با کابینهای یورش واردِبهویژه ناوهای جنگیِ دشمن شدند وفقط خدمهٔ ناوهای دشمن را قتلعام کردند.
آتشِ دشمن نتوانست سپرهای ارتش را در همنفر بشکند. بازیکنان با هیجان به درونِ محاصرهٔ دشمنباشگاهی یورش بردند و در سرشان فقط یک فکر میچرخید.
تیغِ بیهمتایمبهویژه میانِ صفوفِ دشمنصدق به رقص درمیآید!
بیشترِ بازیکنان تا پیش از این چنین لذتیبالاترین را نچشیده بودند؛ اینکه جناحشان برتریِ مطلقِ فناوریبادمجان داشته باشد و بتوانند آزادانه دشمن را قتلعام کنند.
۱۰٬۰۰۰ ناوِ جنگی یکراست به قلبِموردِ ناوگانِ دشمن هجوم بردند و آرایشِمأموریت آنها را بیهیچ مانعی از هم دریدند.
در سفینهٔ پرچمدار، آتیمو ناگهان از جا پریدنفر و ماسک را از چهرهاش کند. چهرهاش بهکلیباشگاهی دگرگون شده بود و ناباوری در نگاهش موج میزد.
سلاحهایشان دربهویژه برابرِ دشمنامپراتورِ کاملاً بیاثر بود!
گزارشها یکی پس از دیگری میرسید و در چشمبرهمزدنیدست ۲۰٬۰۰۰ ناوِ جنگی را از دست داد. با اینبودند حال، حتی یک ناوِ جنگیِ دشمن هم نابود نشده بود!
«غیرممکن است! چطور چنین شکافِبهویژه فناوریِ عظیمی در کار است!فقط چطور همهٔ آنها سوپر هستند؟»
آتیمو دیگر خونسردی و اعتمادبهنفسِ پیشین را نداشت ومأموریت تازه فهمیده بود به صخرهٔ سختی خورده است. دشمن تمدنیکند بسیار پیشرفتهتر از آنها بود و میتوانست بهراحتی نابودشان کند!
او مدتها در این منطقه از کیهان بیهیچ مانعی پرسه زده بود و خیلی وقت بود حریفی ندیده بودکند که برایش تهدیدی به شمار بیاید. دیگر فراموش کرده بود ترس و احترام چه معنایی دارد. با این حال،چانهاش تماشای نابودیِ تکتکِ ناوهای جنگیاش بارِ دیگر حسِ ترس را در دلش بیدار کرد و لرزشی مهارنشدنی به جانش افتاد.
آیندهٔ ناوگانش رابینِ میدید که کاملاًخودش با خاک یکسان میشود.
آتیمو ناگهان به یادِ روزگارِ دور افتاد. در آن زمان، سپاهِ کیهانِ بزرگ فقط تمدنی آواره و معمولی با چند سفینه بود. آنهابالاترین بهشدت ضعیف بودند و فقط میتوانستند با احتیاط در کیهان کاوش کنند. موانع را یکی پس از دیگری پشتِ سر گذاشتند و رفتهرفتهرهبرِ قویتر شدند. اما حالا، آن حسِ احتیاطی را که باعث شده بود اینهمه مدت در کیهان زنده بماند، بهکلی از یاد برده بود.
اگر اینقدر عجولانه رفتارامپراتورِ نکرده بود و پیش ازمأموریت آغازِ نبرد نقشههای درستی میکشید...
اگر اینقدر مغرورموردِ نبود و پیشاهنگانی برایفقط کسبِ اطلاعاتِ بیشتر میفرستاد...
اگر اینقدر زود ازباشگاهی کوره درنمیرفت و بهراحتیبالاترین تحریکِ ارتشِ ستارهٔ سیاه نمیشد...
شاید نتیجه چیزِ دیگری میشد.
اما خبر نداشت که اینها فقط خیالاتِ خامِ خودش است. دراما برابرِ قدرتِ مطلق و برتریِ اطلاعاتی، محال بود ابتکارِ عمل راآورند در دست داشته باشد. سرنوشتش از مدتها پیش رقم خورده بود.
در حالِ حاضر، پشیمانی برای آتیمو هیچفقط سودی نداشت. بازیکنانِ هیجانزده با تمامِ وجود قتلعامبینِ میکردند و ناوگانِ آتیمو را در هم میکوبیدند.
قدرتِ کوبندهٔ دشمن روحیهٔ نیروهای آتیمو را در هم شکستآورند و هیچکس نمیخواست بماند و قتلعام شود. همه پا بهحالِ فرار گذاشتند و ناوگانِ عظیمشان به هر سو پراکنده شد.
آتیمو به خودش آمدموضوع و فرمان داد: «عقبنشینیصدق کنید! سریع عقبنشینی کنید!»
طولی نکشید که سفینهٔ پرچمدارصدق و ناوچههای اطرافش دور زدندتکنفره و به ارتشِ فراری پیوستند.
سپاهِ کیهانِ بزرگ با شجاعت وارد شد امانفر با دُمی گذاشته روی کولش پا به فرار گذاشت.میخواست از ورودشان به میدانِ نبرد تنها ۲۰ دقیقه میگذشت.
گیلدهای بزرگِ مختلف ناوهای جنگیِ فراری را رها کردند و بهدودمان تعقیبِ سفینهٔ پرچمدارِ دشمن رفتند. همه میخواستند سرِ باس را برایروی خودشان بقاپند و بازیکنانِ عادی هم به دنبالِ ناوهای جنگیِ فراری افتادند.
فیلیپ از طریقِ شبکهٔ کوانتومی روی موقعیتِ تمامِصدق نیروها قفل کرده بود و حتی اگر دشمنان فرارپاداش میکردند، بازیکنان در آینده باز هم به تعقیبشان میرفتند.
پیش از آغازِ نبرد، فیلیپ به پایگاهِ دادهٔ سفینهٔ پرچمدارِ اصلی نفوذ کرده و نسخهای از تمامِ اطلاعاتِ پایگاهِ دادهٔ سپاهِ کیهانِ بزرگدودمان برداشته بود. این شاملِ اطلاعاتِ تمامِ سیارههایی میشد که در سالهای گذشته غارت کرده بودند. اطلاعاتی که امپراتوریِ سرخ میخواست از قبل در دستشانرتبهٔ بود و تنها کارِ باقیمانده، ریشهکن کردنِ دشمن بود. فیلیپ فقط میتوانست از حاشیه کمی کمک کند و بقیهٔ کار به بازیکنان سپرده میشد.
طولی نکشید که بازیکنان بهصدق سفینهٔ پرچمدارِ آتیمو رسیدند. او تنهااما چند صد ناوچه در اطرافش داشت.
فیلیپ سفینهٔ پرچمدارِ آتیمو را از راهِ دور کنترل کرد ودودمان آن را مجبور کرد روی سیارهای متروک در همان حوالی فرودروی بیاید. بازیکنان آتیمو را تعقیب کردند و او را به محاصره درآوردند.
...
در مرکزِ رشتهکوهی حلقوی، سفینهٔ پرچمدارِمیکرد غولآسا از زمین بیرون زده بود واجازه دودِ سیاهی از آن به هوا برمیخاست.
این سفینهٔ آتیمو بود و فیلیپ با ملاحظهٔنفر فراوان موتورِ سفینه را خاموش کرده بود تاباشگاهی هنگامِ فرود کمی در مصرفِ انرژی صرفهجویی کنند.
تق تق تق!
سپس پیکرهای انساننمای بسیاری از میانِ لاشهٔ ناوهای جنگی بیرون آمدند. زرهی که بر تن داشتنداجازه کمکشان کرده بود تا در برابرِ ضربهٔ سقوط دوام بیاورند. با این حال، سقوط همچنان بیشترِماهی خدمهٔ عادی را به کامِ مرگ کشانده بود و کمتر از ۱۰٪ آنها زنده مانده بودند.
آتیمو هم در حالی که سرش را گرفته بود، از میانِ لاشهها بیروناجازه آمد. حتی با وجودِ قدرتش، پس از سقوط گیج شده بود و تمامِآسمانِ بدنش درد میکرد. با دیدنِ این صحنهٔ رقتانگیز، آتیمو بیاختیار مات و مبهوت ماند.
در همین لحظه، صدای زوزهٔ بادمیکرد به گوش رسید و ناوهای جنگیِ ارتشِاجازه ستارهٔ سیاه دورتادورِ رشتهکوهِ حلقوی فرود آمدند.
آتیمو سرش را بالا آورد. پیکرهای بیشماری دورتادورِ رشتهکوهدست ایستاده بودند. اینها همان بازیکنانی بودند که قصدِ جانشبودند را داشتند و نگاهی حریصانه در چشمانشان موج میزد.
بیش از ۳۰۰٬۰۰۰ بازیکن،موضوع از جمله گیلدهای بزرگِصدق مختلف، در آنجا حضور داشتند.
«فرار غیرممکن است...»
آتیمو شخصِ مغروری بود وصدق با دیدنِ صحنهٔ پیشِ رویش، بیاختیاراما خشم تمامِ وجودش را فرا گرفت.
«میخواهید مرا بکشید؟ بیایید!» لحظهای بعد، آتیمو غرشِ دیوانهواری سر داد و حدودِ ۱۰ بازوی مکانیکی درماهی پشتش مانندِ پرهای طاووس باز شد. همزمان، پرتوهای لیزرِ زردرنگی با نرخِ آتشی خیرهکننده از بازوها بهسوپرِ هر سو شلیک شد. این تجهیزاتِ شخصیاش بود که برای کمک به تواناییِ اِسپرِ او به کار میرفت.
تواناییِ اِسپرِ او شلیکِ پرتوهای لیزر از بدنش بود و بسته به اینکه لیزر از کداماجازه قسمتِ بدنش شلیک میشد، نوعِ حمله تغییر میکرد. برای نمونه، اگر از کفِ دستهایش استفاده میکرد،ماهی حمله به شکلِ انفجارِ انرژی درمیآمد و اگر از انگشتانش استفاده میکرد، پرتوِ لیزریِ دقیقی شلیک میشد.
هنگامِ نبردِ تنبهتن، مشتهایش هم میتوانست با انفجارهای انرژیمأموریت پوشیده شود و اگر انرژی را از تمامِ بدنشخودش ساطع میکرد، میتوانست سپری بسازد. این توانایی واقعاً همهفنحریف بود.
آتیمو قدرتمندترین فرد در سپاهِ کیهانِ بزرگ بود و تواناییِ اِسپرِاما رتبهٔ بلای او باعث میشد حملاتِ لیزریاش از سلاحهای انرژیِ معمولیآورند هم قویتر باشد. میشد گفت او یک برجکِ توپخانهٔ انسانی است.
غرورش نیز از اعتمادی نشئت میگرفت که به قدرتِ خودش داشت. در میانِ بومیانِ دنیایبلند سوسوزن، رسیدن به رتبهٔ بلا بهشدت نادر بود و او هرگز حریفی به چشم ندیدهسطحِ بود. او یک بار بهتنهایی نژادِ یک سیارهٔ کامل را با خاک یکسان کرده بود.
با وجودِ اینکه محاصره شده بود، آتیمو ناامید نشد. او بهنفر قدرتِ خودش اعتمادِ زیادی داشت و با وجودِ اینکه تمامِ دشمنانِکند پیشِ رویش سوپر بودند، اصلاً آنها را در حدِ حریفِ خود نمیدید.
اگر میتوانست همهٔ آنهاامپراتورِ را بکشد، شاید راهینفر برای زنده ماندن پیدا میکرد!
آتیمو با این فکر،امپراتورِ سرشار از نیتِ قتلنفر شد و دیوانهوار یورش برد.
پیو پیو پیو!
پرتوهای لیزر به سمتِ بازیکنان پرواز کردند و همهٔ بازیکنان شروع به جاخالی دادن کردند. با برخوردِ پرتوهای لیزرباشگاهی به زمین، گودالهایی با قطرِ بیش از ۱۰ متر در همهجا منفجر شد. اگر یک بازیکنِ کاغذیِ سطحِ ۱۰۰استراتژیشان موردِ اصابتِ این پرتوِ لیزر قرار میگرفت، هرچند با یک ضربه کشته نمیشد، اما تنها ذرهای از جانش باقی میماند.
او واقعاً یک سوپرِامپراتورِ رتبهٔ بلا بود! بسیارینفر از بازیکنان احساسِ اضطراب میکردند.
این اولین باری بود کهصدق بدونِ کمکِ یک اِنپیسی، یکتکنفره شخصیتِ رتبهٔ بلا را محاصره میکردند.
هیچکس در دلش اعتمادبهنفسِ چندانی نداشت. آنها در جنگِ پنهان با سوپرهای رتبهٔ بلای نخبهٔ بسیاریبادمجان روبهرو شده بودند که همگی میتوانستند آنها را با یک ضربه بکشند. بازیکنان نمیدانستند آیا سطحشان آنقدرتواناییِ هست که بتوانند یک سوپرِ رتبهٔ بلا را با تاکتیکِ موجِ انسانی از پا درآورند یا نه.
«نبرد شروع شد!»
با این حال، بازیکنان تردیدصدق نکردند و از روی صخرهها پاییناما پریدند تا حملاتشان را آغاز کنند.
بهزودی میفهمیدندبهویژه که میتوانند پیروزصدق شوند یا نه.
از آنجا که درباشگاهی هر صورت نمیمردند، بهتر بوددست فقط به جلو یورش ببرند!