---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

وارلاک دنیای ماگوس

چپتر 1003: ارتقا • ⏱ 9 دقیقه

چپتر 1003: ارتقا

0

«تسلیم شو. تو در یه رقابت ساده بین قلمروها شکست‌تعداد​ می‌خوری.» صدای آکابان در سراسر میدان نبرد طنین‌انداز شد. او در‌زمین​ کنار دو نیمه‌خدای درگیر در نبرد، با آسودگی دور لِی‌لین می‌چرخید.

او روح دلاور یک امپراتور را داشت و پیش از تبدیل شدن به یک نیمه‌خدا، آشکارا یک استراتژیست بود.‌آستین​ کلماتش طوری طراحی شده بودند که بر ذهن لِی‌لین تأثیر بگذارند. متأسفانه، سختی‌هایی که خود لِی‌لین کشیده بود، اراده‌ای سخت‌تر‌می‌توانست​ از الماس به او بخشیده بود. چنین چالش‌هایی بی‌فایده بودند و تنها کمبود اعتمادبه‌نفس آکابان را برای او آشکار می‌کردند.

«نگران برگ برنده‌هایی هستی که دارم؟ یا پیشینه‌ام توی سرزمین اصلی؟» چرخ‌دنده‌های ذهن لِی‌لین به کار افتادند‌خارج​ و او خیلی زود فهمید که طرف مقابل به چه چیزی فکر می‌کند. به نظر می‌رسید آکابان‌توسط​ کمی درباره خدایان سرزمین اصلی می‌داند و به همین دلیل در حال حدس زدن هویت لِی‌لین بود.

متأسفانه، لِی‌لین اکنون کاملاً تنها بود. حتی اگر‌میتونم​ قرار بود اینجا کشته شود، هیچ‌کس برای آکابان دردسری‌باقی​ درست نمی‌کرد... البته به جز بدن اصلی وارلاک او.

«اگه از شهر شناور استفاده کنم، میتونم هر چهار نفرشون رو به راحتی نابود کنم، اما اونوقت‌مطلع​ دیگه یه راز باقی نمی‌مونه...» لِی‌لین غرق در افکارش به نظر می‌رسید. او تعداد فوق‌العاده‌ای برگ برنده در‌کند​ آستین خود جمع‌آوری کرده بود و اگر سایر خدایان از آن مطلع می‌شدند، احتمالاً فک‌هایشان به زمین می‌افتاد.

شهر شناور به منطقه‌ای در خارج از جزیره دیبانکس منتقل شده بود و‌نمی‌مونه​ منتظر فرمان‌های بعدی او بود. شهر شناور در اوج عملکرد خود، می‌توانست با‌فک‌هایشان​ خدایان حقیقی رقابت کند! رسیدگی به چند نیمه‌خدا مانند یک بازی ساده بود.

متأسفانه، چنین قدرتی توسط سایر‌برنده​ خدایان حس می‌شد و در آینده‌می‌شدند​ کار را برای او دشوار می‌کرد.

«قلمرو کشتار!» لِی‌لین تصمیم گرفت با قدرت خودش بجنگد. قلمرو قرمز تیره‌نابود​ از درون او فوران کرد و به او اجازه داد تا افزایش قدرت‌جمع‌آوری​ عظیمی به دست آورد. هر چه باشد، او اکنون در زمین خودش بود.

قلمرو قرمز تیره که قدرت عطش خونین و ظالمانه‌ای را‌تعداد​ در خود داشت، ناگهان منبسط شد و حتی قلمروهای دو نیمه‌خدا‌زمین​ را به عقب راند. آن‌ها اکنون در شرایط برابری قرار داشتند.

«چه عطش خون خالصی، و قدرت این قلمرو...» آکابان که‌دیگه​ از حاشیه تماشا می‌کرد، بلافاصله به نظر رسید که غرق‌جمع‌آوری​ در افکارش شده است، گویی از قلمرو لِی‌لین الهام گرفته بود.

«به خاطر خلوصشه؟ من در گذشته خیلی طمع‌کار بودم... برای تبدیل شدن به یه خدای حقیقی، باید حداقل یه‌دیبانکس​ جنبه رو کاملاً درک کنم.» به نظر می‌رسید این الهام بدن آکابان را تغییر داد و فرم الهی او را‌قلمرو​ مستحکم‌تر کرد. این وحشتناک‌ترین بخش درباره او بود، او می‌توانست حتی در میدان نبرد نیز یاد بگیرد و پیشرفت کند!

اگر آکابان می‌توانست از این نبرد جان سالم به در ببرد، آنگاه قادر‌اما​ بود از شر عناصر ناهمگون در قلمرو خود خلاص شود و یک قلمرو‌کرده​ الهی به دست آورد. این امر او را به یک خدای حقیقی تبدیل می‌کرد!

«متأسفانه... تو این فرصت رو به دست‌نمی‌مونه​ نمیاری!» لِی‌لین دیوانه‌وار خندید، طلسم اسطوره‌ای در‌جمع‌آوری​ دستانش به ظاهر در یک لحظه اجرا شد.

انفجار شهاب‌سنگ! کف‌دست خردکننده!

یک انفجار خیره‌کننده و یک کف دست بزرگ، دو نیمه‌خدایی را که با او می‌جنگیدند در‌منطقه‌ای​ خود غرق کرد. زوزه‌های خشمگینی در میان نورهای درخشان طلسم به گوش رسید، در حالی که لِی‌لین‌قدرتی​ از جهش بعدی استفاده کرد تا به مقابل آکابان برسد. یک عصای طلایی در دستانش ظاهر شد.

چیو! چیو! نورها سوسو زدند و یک پرنده طلایی شعله‌ور به‌راحتی​ وجود آمد. بال‌های غول‌پیکرش شعله‌ها را مانند گلبرگ‌هایی به بیرون پرتاب می‌کردند،‌برنده​ در حالی که منقار بزرگش شروع به نوک زدن به آکابان کرد.

«روح یه موجود الهی؟ این همون چیزیه که روش حساب می‌کنی؟ چقدر‌برنده​ ساده‌لوحانه!» در مواجهه با چنین حمله‌ای، آکابان تنها کمی اخم کرد. اسب‌خارج​ جلوی ارابه ناگهان خروشی سر داد و تمام شعله‌های پراکنده را جذب کرد.

«با توجه به اینکه تو مسیرم راهنمایی‌هایی بهم دادی، بذار روح‌راز​ راستینت رو به قلمرو اختری بفرستم!» نیزه طلایی در دست آکابان به‌مطلع​ سمت جلو سوراخ کرد و به منقار پرنده بزرگ شعله‌ور ضربه زد.

صدای خرد شدن واضحی به صدا درآمد و منقار پرنده شعله‌ور‌می‌شدند​ مانند شیشه شروع به تکه‌تکه شدن کرد و عصای طلایی زیر‌فرمان‌های​ آن را نمایان ساخت. منقار پرنده در واقع نوک عصا بود.

«چه قدرت قلمروت باشه و چه انباشت نیروی الهی‌ت، تو‌نفرشون​ نمی‌تونی با من برابری کنی...» به نظر رسید آکابان آهی‌افکارش​ کشید و نیزه طلایی‌اش بی‌رحمانه به کریستال بالای عصا ضربه زد.

چیو! چیو! روح پرنده بزرگ شعله‌ور در کریستال، فریاد فلاکت‌باری سر‌فوق‌العاده‌ای​ داد و هسته‌ای که اندک اثری از طلا در خود داشت،‌می‌افتاد​ خرد شد. با این حال، آکابان احساس کرد که چیزی درست نیست.

«هاها... خیلی ممنون، تو کمکم کردی تا به آخرین ذره مقاومت رسیدگی کنم. در‌غرق​ غیر این صورت رام کردنش برام خیلی سخت می‌شد!» نور سوسو زد و پیکر لِی‌لین‌منطقه‌ای​ به سرعت دور شد. پرنده شعله‌ور در نوک عصا منفجر شد و دوباره شکل گرفت.

با این حال، برخلاف قبل به نظر می‌رسید که فاقد هوش است و تا‌زمین​ حدودی خشک و بی‌روح به نظر می‌رسید. دسته‌هایی از شعله‌ها عصا را در بر‌کند​ گرفتند و امواج انرژی با قدرتی فراتر از حد اسطوره‌ای به بیرون ساطع شدند.

همه این‌ها در چیزی که به نظر می‌رسید یک چشم به هم زدن باشد،‌اونوقت​ اتفاق افتاد. لِی‌لین از قدرت آکابان استفاده کرده بود و پرنده شعله‌ور را کاملاً مطیع‌می‌شدند​ خود ساخته بود و حتی عصای اژدهای سرخ را یک بار دیگر تصفیه کرده بود.

«نام عصای اژدهای سرخ دیگه برات مناسب نیست. بیا بهت بگیم عصای سلطنتی شعله‌ور!» لِی‌لین با رضایت دستاوردش‌می‌شدند​ رو برانداز کرد. از اونجایی که از روح یه موجود الهی استفاده کرده بود و از یه نیمه‌خدا کمک‌چند​ گرفته بود، حتی اگه هنوز یه سلاح الهی نبود، عصای سلطنتی شعله‌ور بسیار قوی‌تر از سایر آیتم‌های افسانه‌ای بود.

یه سلاح الهی برای کامل شدن‌راحتی​ به گوشت و نیروی الهی یه خدا‌نمی‌مونه​ نیاز داره... لِی‌لین در افکارش آهی کشید.

در همین حال، آکابان در مقابلش‌آستین​ کاملاً خشمگین شده بود. «گناهکار پست!‌احتمالاً​ چطور جرئت میکنی منو احمق فرض کنی!»

خشم او مانند خشم یک فرمانروا بود و سوراخ بزرگی در آسمان شب باز شد. آذرخش‌های آبی که ضخامت‌غرق​ هر کدوم به اندازه بازوی یه انسان بود، بی‌وقفه فرو می‌ریختند. آکابان از اینکه برای ارتقای یه سلاح مورد‌منتقل​ استفاده قرار گرفته و توسط یه موجود الهی ساده به سخره گرفته شده بود، نهایت تحقیر رو احساس کرد.

غضب ناشی از چنین‌دیگه​ بی‌احترامی‌ای تنها با خون تازه‌افکارش​ و روح گناهکار تسکین می‌یافت!

«گناهی که مرتکب شدی رو بهت نشون میدم!» اسب جنگی‌دیگه​ غرش کرد و ارابه شعله‌ور به جلو تاخت. نیزه آکابان‌جمع‌آوری​ به رقص درآمد و آذرخش‌های آسمان در نوک آن جمع شدند.

غرش! چیک! چیک! در همین حال، دو نیمه‌خدایی که لِی‌لین برای مدتی مشغولشون کرده بود‌می‌افتاد​ نیز به سمتش هجوم آوردند. اگرچه کمی رقت‌انگیز به نظر می‌رسیدند، اما هیچ جراحتی نداشتند.‌چند​ حمله مشترک چهار نیمه‌خدا هوا رو از اون منطقه بیرون راند و خلأ عجیبی ایجاد کرد.

فشار روی لِی‌لین به سرعت افزایش یافت و‌میتونم​ نیرویی که از همه جهات به سمتش هجوم‌راز​ می‌آورد، به نظر می‌رسید می‌خواد او رو تکه‌تکه کنه.

«همون‌طور که انتظار می‌رفت، یه موجود الهی که سعی‌افکارش​ میکنه با یه نیمه‌خدا بجنگه، بازنده میشه...» لِی‌لین تنها‌می‌شدند​ تونست لبخند تلخی بزنه و سپس نگاهش قاطع شد.

«تازه متوجه شدی؟ خیلی دیره! جسدت زیر تخت طلایی من قرار میگیره‌باقی​ تا به عنوان یه دکور ابدی استفاده بشه...» آکابان غرش کرد. به‌می‌شدند​ همراه سه نیمه‌خدای دیگه، حملاتش خیلی زود لِی‌لین رو در خود غرق کرد.

آذرخش، شعله‌ها، سم... انواع نیروها با قدرت نیروی الهی در هم آمیختند. قلمروها‌فک‌هایشان​ یه منطقه انرژی رنگارنگ، لکه‌دار و پر هرج و مرج رو شکل دادند. هاله‌حقیقی​ لِی‌لین در درون اون به سرعت ضعیف شد، تا جایی که کاملاً ناپدید شد.

«حتی من هم نمیتونم با حملات چهار نیمه‌خدا مقابله کنم...» آکابان نیزه طلایی رو‌اونوقت​ در دستانش عقب کشید، «حیف شد که روش خنثی کردن طاعون رو به دست‌مطلع​ نیاوردم، اما حالا میدونم که تبدیل شدن به یه خدای حقیقی ممکنه... هوم؟ صبر کن!»

حالت چهره آکابان به سرعت‌راز​ تغییر کرد، چرا که نزول نیروی‌فوق‌العاده‌ای​ مبدأ جهان قدرتمندی رو حس کرد.

ووش! آسمان به سرعت تاریک شد و ستارگان و ماه نقره‌ای به سرعت درخشش‌غرق​ خود رو پنهان کردند. گویی یه اژدهای برسرک در حال عبور از میان ابرهای‌می‌افتاد​ تاریک بود و در مقایسه با اون، آذرخش آکابان شبیه خاله‌بازی یه بچه بود.

«نزول نیروی مبدأ جهان... این انتصاب یه نیمه‌خداست!»‌کرده​ آکابان قبلاً یک بار این رو تجربه کرده‌منطقه‌ای​ بود و طبیعتاً در این مورد اشتباه نمی‌کرد.

درست زمانی که می‌خواست هر کاری از دستش برمیاد برای متوقف کردن این‌اما​ روند انجام بده، قدرت مطلق و نیرومندی فوران کرد. ردپایی از شعور اراده جهان،‌سایر​ او و سه نیمه‌خدای دیگه رو به پرواز درآورد و به عقب پرتاب کرد.

خدایان واقعاً دردانه‌های جهان بودند و زمانی که ارتقا می‌یافتند، طبیعتاً‌فوق‌العاده‌ای​ توجه نیروی مبدأ جهان رو به خود جلب می‌کردند. انرژی عایق‌بندی‌کننده‌ای‌می‌افتاد​ که پدیدار شد، چیزی نبود که چهار نیمه‌خدا بتونند باهاش مقابله کنند.

نیروی مبدأ جهان که غرش‌کنان وارد شده بود، بلافاصله توجه چند‌راز​ خدای قدرتمند رو به خود جلب کرد. اگرچه ارتقای یه نیمه‌خدا‌سایر​ چیز مهمی نبود، اما هنوز چند موجودیت بودند که متوجه او شدند.

«این... حس یه نیمه‌خدا رو داره و مکانش در جنوب دریاهای جنوبی، قلمرو بومی‌هاست. آیا یه روح توتم یا روح طبیعی ارتقا یافته؟» برای‌اوج​ خدایان، توتم‌های بومیان مانند گروهی از چیزهای بی‌مصرف بودند. اون‌ها ضعیف بودند و نمی‌تونستند مناطق مربوط به خود رو ترک کنند، به همین دلیل ارزش‌فوران​ توجه نداشتند. چند رشته از شعورهای الهی در آسمان‌ها جمع شدند و سپس طوری پراکنده شدند که انگار این موضوع هیچ ربطی به اون‌ها نداشت.

با این حال، مهم نبود لِی‌لین چقدر محتاط بود،‌چهار​ شهرت او به عنوان جوان‌ترین جادوگر افسانه‌ای پابرجا بود‌نمی‌مونه​ و توجه برخی موجودات رو به خود جلب کرده بود.

نور طلایی در جزیره فاولن، درون کلیسای‌نمی‌مونه​ واکین سوسو زد. نور به زنی تبدیل‌جمع‌آوری​ شد که رداهای طلایی مجللی بر تن داشت.

من هرگز اشتباه نمیکنم. این هاله متعلق به همون جادوگره! آیا اون‌باقی​ یه نیمه‌خدا شده؟ چشمان واکین با لبخندی جمع شد، جالبه! نام او‌می‌شدند​ به عنوان یه نابغه احتمالاً یک بار دیگه در سراسر قاره طنین‌انداز میشه...

با این فکر،‌تعداد​ واکین با لحنی قاطع‌جمع‌آوری​ صدا زد. «خدمتکاران من!»

«بانوی من!» چند روحانی‌شهر​ ثروت زانو زدند و‌میتونم​ به فرمان‌های الهه گوش سپردند.

ناولها | novelha.net