چپتر 589: بالنور
0عنوان حکیم آسمان بافضیلت، افتخاری بود که از سوی شهر آسمان به دانشپژوهانتحت برتر اعطا میشد. تا زمانی که ماگوسها دستاوردهایی در زمینه آکادمیک داشتند وقول توسط کمیته حکما به رسمیت شناخته میشدند، میتوانستند این عنوان را دریافت کنند.
حکیم شدن نه تنها یک افتخار بود، بلکه مزایایی هم به همراه داشت. آنها نه تنها میتوانستند از طریق عصای بخشایش،نباشد پاداشی معادل دو سطح به سرزندگی خود اضافه کنند، بلکه فرصت پیوستن به شهر آسمان را نیز به دست میآوردند. حتیخون اگر به آنجا ملحق نمیشدند، شهریار آسمانها همچنان از آنها محافظت میکرد و میتوانستند بدون هیچ مانعی در قاره مرکزی تردد کنند.
از این رو، چه به خاطر شهرت، چه مزایا، یا صرفاً برای جبران ضعفهایشان درممکن مسائل آکادمیک، هر ساله شمار زیادی از ماگوسهای دانشپژوه به اینجا میآمدند که این امرموضوع به شهر آسمان اجازه میداد تا شهرت نیکِ مهد حقیقت بودن را به دست آورد.
حتی اگر او نمیتوانست در ارزیابی قبول شود، صرفِفجر جلب نظر مساعد شهریار آسمانها و یک بار غسلدنیای تعمید داده شدن توسط عصای بخشایش، مسئله کوچکی نبود.
لِیلین اکنون احساس اطمینان زیادی میکرد. هدیهایآماده که او آماده کرده بود، قطعاً ماگوسهای فجرقرار شکافنده رتبه ۶ را تحت تأثیر قرار میداد!
چطور ممکن بود مختصات یک دنیای دیگر کافی نباشد؟فجر او به هر حال هرگز به وید قول ندادهدنیای بود که مختصات دنیای گدازه را به شخص ثالثی ندهد.
این موضوع به قدریهدیهای جذاب بود که شهریارفجر آسمانها میتوانست استثنا قائل شود.
او فقط مطمئن نبود که آیاآماده وید و زگنا پس از فهمیدنتحت این موضوع خون بالا میآورند یا نه.
کدام ماگوس راز مختصات یک دنیا را با خود به گورشکافنده نمیبرد؟ فقط عجوبهای مانند لِیلین فعالانه اینطرف و آنطرف میرفت ونباشد از آن به عنوان هدیه استفاده میکرد و به دیگران میداد.
شخصی که از راهاطمینان رسیده بود، نام خودقطعاً را اعلام کرد: «بوفل!»
هنگامی که او شروع به ارزیابی ماگوس روبهرویش کرد، اولین کلمهایتحت که به ذهن بوفل خطور کرد «جوان» بود! چه چهره جذابش ووید چه نیروی حیات خروشانش، همهچیز حس جوانی را به او القا میکرد.
«بر اساس شایعات، سرور لِیلین باید کمتر از سیصد سالشکافنده سن داشته باشه، درسته؟ شما از همین حالا به یه ستارهنباشد صبحگاهی تبدیل شدین و شهرت به این بزرگی به دست آوردین!»
بوفل این وارلاک نابغه را زیر نظر گرفت. او ردا و دستکشهای طلاکاریشده بر تن داشت. چشمانش پرمختصات از گرما بود و لبخندش به درخشش نور خورشید میمانست. با هلال ماهی که از نرمه گوشش آویزاناستثنا بود، چهره جذابش از آن دست چهرههایی بود که دختران نوجوان یا حتی ماگوسهای زن برایش دیوانه میشدند.
لِیلین به این شخص که بسیار شبیه به یک فرشته به نظر میرسید نگاه کردچطور و نمیدانست چه واکنشی نشان دهد: «پس شما سرور بوفل هستین!» با این حال، تشعشعندهد جادویی ستاره صبحگاهی که از بدنش ساطع میشد، چیزی نبود که بتوان آن را تقلید کرد.
شهریار آسمانها کنترل سازمانهای مختلفی را در سراسر قاره در دست داشت و تعداد قابلتوجهی ازمختصات ماگوسهای ماه درخشان را زیر پروبال خود گرفته بود. بدیهی بود که ستارههای صبحگاهیِ تحت فرمانجذاب او، از نظر تعداد بسیار بیشتر بودند. بوفل که اینجا حضور داشت، یکی از آنها بود.
ماگوسهای رسمی میتوانستند تغییراتی در بدن خود ایجاد کنند. زمانی که یک ماگوس به رتبه ستاره صبحگاهی میرسید، تقریباً تضمینکافی شده بود که چیز عجیبی در بدن خود داشته باشد. در حال حاضر، لِیلین نمیتوانست تشخیص دهد که آیا بالهای درخشانفهمیدن طرف مقابل به خاطر خط خونی اوست یا نوعی طلسم. تنها راه برای تأیید این موضوع، انجام آزمایش روی او بود.
بوفل پس از احوالپرسی پرسید: «سرورم، آیا شما به عنوان نماینده قبیله اوروبوروس اینجا هستین؟ چه نیازی دارین؟» ایندنیای سؤالی بود که مدتی ذهن او را درگیر کرده بود. او از فعالیتهای اخیر قبیله اوروبوروس و همچنین درگیری آنهامطمئن با صاعقه ژوپیتر مطلع بود. بعید به نظر میرسید که لِیلین در چنین زمان حساسی برای تعطیلات بیرون آمده باشد.
لِیلین انگیزههای خود را پنهان نکرد: «اوهوم!کرده شنیدم که ارزیابی حکمای آسمان بافضیلت قرارهقرار شروع بشه. من با حقیقت به اینجا اومدم!»
بوفل مبهوت شد: «ارزیابی؟!» اوآماده هرگز انتظار نداشت که لِیلینرتبه واقعاً به این موضوع علاقهمند باشد.
عنوان حکیم آسمان بافضیلت تنها چیزی بود که سفر دانشپژوهان دررتبه سراسر قاره را راحتتر میکرد. با این حال، لِیلین از همینحال حالا در رتبه ستاره صبحگاهی بود. کدام سازمان به او احترام نمیگذاشت؟
مزایا، افتخار و مواردی از این دست برای ماگوسهای ستاره صبحگاهی به اندازه تارتأثیر عنکبوت زودگذر بودند. شاید تنها چیزی که آنها بااهمیت میدانستند غسل تعمید عصای بخشایش برایشخص آنها بود، تنها چیزی که آنها مهم میپنداشتند غسل تعمید از طریق عصای بخشایش بود.
افزایش تقریباً ۲۰ امتیازیاطمینان در سرزندگی، حتی برای ستارههایفجر صبحگاهی نیز بسیار جذاب بود.
لِیلین با لبخندی پرسید: «ارزیابی حکیم،کرده یه انتخاب عمومی از بین ماگوسهای سراسرقرار قاره مرکزیه. مگه من صلاحیتش رو ندارم؟»
بوفل بدون هیچ تردیدی پاسخ داد:آماده «البته که دارین! حضور سرور لِیلینتحت قطعاً ارزیابی رو هیجانانگیزتر از همیشه میکنه!»
ارزیابی حکیم از مدتها پیش به دلیل استقلال از جناحها و موقعیتها، شهرت یافته بود. این رویداد تأییدِ متفقالقول تمامدیگر ماگوسهای قاره مرکزی را به همراه داشت و به همین دلیل بود که در وهله اول به یک سرزمین مقدسآیا تبدیل شده بود. این ارزیابی همیشه خون تازهای را میپذیرفت و بوفل اگر لِیلین را رد میکرد، یک احمق تمامعیار بود.
«هه هه... در این صورت، لطفاً دنبالم بیاین تا به ویلایرتبه موقتی که براتون آماده کردیم بریم. میتونین پایاننامهای که میخواین ارائهحال بدین و همچنین آزمایشهاتون رو سازماندهی کنین و منتظر شروع ارزیابی بمونین!»
دعوت بوفل مشتاقانه بود. اگرچه تعدادشان کم بود، اما ستارههایرتبه صبحگاهی به شرکت در ارزیابی حکیم معروف بودند و شهرنباشد آسمان سیاست خاص خود را برای برخورد با این موضوع داشت.
به طور کلی، تا زمانی که مگوسهایی که قدم پیش میگذاشتند قوانینتحت را زیر پا نمیگذاشتند و محدودیتی بر آنها اعمال نشده بود، میتوانستند هرقول کاری که میخواستند انجام دهند و باید به گرمی مورد استقبال قرار میگرفتند.
لِیلین دعوتلِیلین بافل را رداطمینان نکرد: «خیلی ممنونم!»
مهم نبود به کجا میرفت، در هر صورت تحت نظر بود.رتبه میتوانست به سادگی به همان مکانی که مشخص شده بود نقلحال مکان کند و در آنجا نیز به خوبی از او پذیرایی میشد.
……
«سرورم!» خدمتکاری که لباس ابریشمی سفید خالصی برقطعاً تن داشت، با احترام حوله و وسایل دیگری رامختصات در دست گرفته بود و منتظر احضار لِیلین بود.
«جای خیلی خوبیه!» لِیلین یک ردای سفید گشاد بر تن داشت ورتبه نیمی از بدنش را روی صندلی ساخته شده از یشم و سنگ لموید داده بود. در فاصله نزدیک او، غذای لذیذ و نوشیدنی مرغوبی قرار داشت.
او اکنون داخل یک ویلای سفید غولپیکر بود. به نظر میرسید کل این مکان کاملاًچطور از مرمر سفید ساخته شده است که هالهای از ظرافت و زیبایی به آن میبخشید.ندهد سه فواره در کنار لِیلین قرار داشتند که آب چشمهای خوشبو را به بیرون میپاشیدند.
در بیرون، یک باغ پرگل با چمنزار قرار داشت. زمینهایرتبه ویلا بسیار وسیع بودند و در شهر آسمان که هر وجبحال از خاکش فوقالعاده ارزشمند بود، این امر عملاً غیرقابل باور بود.
البته، وقتی پای مگوسهای ستاره صبحگاهیآماده در میان بود، امتیازات ویژه و رفتارتأثیر ترجیحی اجتنابناپذیر و کاملاً بر حق بود.
پس از آوردن او به این منطقه و دستور دادنفجر به کارکنان داخل برای مراقبت از او، بافل با عجلهدیگر آنجا را ترک کرد تا احتمالاً به مافوقهایش گزارش دهد.
سلسلهمراتب در اعماق ذهن مردم در دنیای مگوسها حک شده بود. حتیتحت اگر لِیلین قدرت نبرد باورنکردنی و استعداد وحشتناک خود را به نمایشوید میگذاشت، کسی که به استقبال او آمده بود تنها یک ستاره صبحگاهی بود.
حاکم واقعی شهر آسمان، اعلیحضرت، پادشاهکرده آسمانها، همچنان در پشت صحنه درتأثیر کنار دیگر مگوس ماه درخشان عمل میکرد.
لِیلین پس از دیدن پرهای سفیدآماده پشت این خدمتکار نتوانست جلوی خودش راتأثیر بگیرد و پرسید: «تو یه لایتوینگ هستی؟»
«بله، سرورم!» این خدمتکار نسبتاً قدبلند وآماده باریکاندام بود. پاها و بدنش کاملاً متناسبتأثیر بودند و انحنای ظریفی به اندامش میبخشیدند.
لایتوینگها یکی از نژادهای بالدار بودند. آنها حساسیت استثنایی بهشکافنده ذرات انرژی عنصری نور داشتند و معمولاً هنگام تمرین تکنیکهایکافی مراقبه سطح بالای نوع نور، نتایج بسیار خوبی کسب میکردند.
به نظر میرسید اوهدیهای از یک تکنیک مراقبهفجر سه سطحی استفاده میکند.
البته، اگر او در سطح قدرت بافل بود، لِیلین نمیتوانستشکافنده خط خونی و تکنیک مراقبه خاصش را شناسایی کند، زیراکافی در آن صورت هر دو در قلمرو ستاره صبحگاهی قرار داشتند.
لِیلین حولهای از طرف مقابل گرفتهدیهای و در حالی که دستانش رارتبه پاک میکرد، با کنجکاوی پرسید: «اسمت چیه؟»
خدمتکار لایتوینگ با دستپاچگی گفت: «یورو، سرورم!» حضور لِیلینفجر فشار بیش از حدی به او وارد میکرد، حتی بادیگر وجود اینکه او عمداً نوسانات انرژیاش را مهار کرده بود.
«بیا با هم بریم بیرون.» از آنجایی که به مکانی ملقب به مهد حقیقت آمده بود،مختصات لِیلین چطور میتوانست فرصت بیرون رفتن را از دست بدهد؟ علاوه بر این، او به عنوانجذاب مهمان آمده بود. بافل باید خیلی احمق میبود که جرئت کند آزادی او را محدود کند.
با این حال، او در حال حاضر در قلمرو شخص دیگری بود.تحت با توجه به اینکه بافل توسط پادشاه آسمانها حمایت میشد، لِیلین بایدوید کمی به او روی خوش نشان میداد و خدمتکار را با خود میبرد.
یورو سرش را تا جای ممکن پایینآماده انداخت: «بـ- باشه!» به عنوان خدمتکار اینتأثیر ویلا، او به وضوح وظایفش را میدانست.
لِیلین قبل از اینکهاطمینان پیشقدم شود، کش و قوسیفجر به بدنش داد: «بیا بریم!»
«میدونی کتابخونه بزرگ کجاست؟» لِیلین بیشتر از همه به این مکان علاقه داشت. اطلاعات موجود درمختصات تراشه هوش مصنوعی او تنها از قبیله اوروبوروس و آنچه خودش در طول سفرهایش جمعآوری کردهجذاب بود، نشأت میگرفت. در مقایسه با کل قاره مرکزی، این اطلاعات مانند قطرهای در اقیانوس بود.
با این حال، شهر آسمان متفاوت بود. اینجا نهفجر تنها قلمرو پادشاه آسمانها بود، بلکه سرزمین مقدس دانشدنیای و مرکز آکادمیک کل قاره مرکزی نیز محسوب میشد.
دانشی که آنها انباشته بودند قطعاً در سطحکرده وحشتناکی بود. پس از اینکه او همه آنها راممکن به دست میآورد، تراشه هوش مصنوعی چقدر پیشرفت میکرد؟
در میان مگوسها، دانش همان قدرت بود.کرده این دیگر فقط یک شعار نبود، بلکهقرار به یک حقیقت بنیادین تبدیل شده بود.
یورو با صدایی آرام پرسید: «کتابخونه بزرگ کنار میدان آسمانه.رتبه میخواید برید اونجا، سرورم؟» وقتی سرش را بلند کرد، جذابیتنباشد تقریباً شیطانی لِیلین باعث شد گونههایش از گرما سرخ شود.
«البته! من از مدتها پیش به بزرگترین کتابخونه در کل قاره مرکزی علاقهتأثیر داشتم!» در لحن لِیلین رگهای از ستایش وجود داشت. عطش و ستایشی براینداده دانش در او بود که تنها مختص کسانی بود که مشتاق کشف حقیقت بودند.
یورو شروع به راهنمایی مسیراطمینان کرد و گفت: «متوجه شدم،فجر سرورم. لطفاً با من بیایید!»
موهای بلند و نرمش رها شده بودکرده و گهگاه بالای بالهای پردار پشتش بهقرار پرواز درمیآمد، گویی سوار بر نسیمی ملایم بود.
لِیلین بینیاش رااطمینان مالید و با خندهایقطعاً به دنبال او رفت.
پس از خروج از منطقه مسکونی، سایه ساختمانهای مخروطیشکل به چشم میخورد، چرا که این ساختمانهاممکن مانع از تابش نور خیرهکننده خورشید در آسمان میشدند. گیاهانی در کنار خیابانهای بیعیبونقص روییده بودند. جریانجذاب پرهیاهوی مردمی که در رفتوآمد بودند، باعث شد لِیلین احساس کند به دنیای قبلی خود بازگشته است.