چپتر 397: وارلاک رتبه ۴
0به دنبال رابین، او از کنار ساختمانهای عجیبوغریب گوناگونی با معماریهای نامتعارف عبور کرد. انواعخود و اقسام بناها در آنجا به چشم میخورد و پیش از آنکه لِیلین فرصت کندوارلاکهای ماهیت آنها را به درستی تشخیص دهد، رابین او را به درون ساختمان دیگری هدایت کرد.
پس از گذشتن ازمتأسفانه یک پیچ، به وارلاک دیگریمایه با ردای مشکی زردوزیشده برخوردند.
همچنین حلقههایی از الگوهایدرماندگی سیاه و اسرارآمیز برباعث روی چهرهاش نقش بسته بود.
«جانی!» کوبلر که پشت سر لِیلین حرکت میکرد، بیدرنگکوبلره مشتهایش را گره کرد؛ در حالی که به شدتخشم وحشتزده به نظر میرسید، در سایه لِیلین پناه گرفت.
«درود بر مارکی رابین!» جانی بهمایه پیشگاه رابین آمد و سپس بانمیشد آداب اشرافی به او ادای احترام کرد.
رابین لبخند ملایمی زد: «کنت جانی! بیا تاواقعاً لِیلین رو بهت معرفی کنم! اون یه وارلاکامری رتبه ۳ هست که بهزودی به قبیلهمون ملحق میشه!»
جانی تعظیم کرد: «پس لرد لِیلین شمایید! هرچندباعث بار اوله که همدیگه رو میبینیم، ولی درخواستیقطع دارم. کنجکاوم بدونم امکانش هست باهاش موافقت کنید؟»
لِیلین بیدرنگ پاسخ داد:کنید «اگه در مورد کوبلره،مورد متأسفانه نمیتونم قبول کنم.»
جانی با خونسردی پاسخ داد: «واقعاً مایه تأسفه.» وخشم ذرهای خشم یا درماندگی در چهرهاش دیده نمیشد؛ امریهمین که باعث شد لِیلین در درون خود هوشیارتر شود.
در همین لحظه صدای دیگرینمیتونم حرف او را قطع کرد:تأسفه «اگه بگم این درخواست منه چطور؟»
«مارکی وود!» بهجزخشم لِیلین و رابین، وارلاکهایامری دیگر بیدرنگ تعظیم کردند.
لِیلین نگاهی به او انداخت. مرد میانسالی با موهای بلوند بود؛ چهرهاش درخشش وواقعاً ارادهای قاطع داشت و هالهای ابهتآمیز از او ساطع میشد. او نیز خوننژاد مار غولپیکرصدای کموئین را در بدن خود داشت و حضور سنگینش حتی بر رابین نیز سایه میانداخت.
چشمان وود روی لِیلین دوخته شده بود و فشاریخشم خفقانآور از او ساطع میشد: «کوبلر یه مجرمه که گنجینهایلحظه باارزش رو از من دزدیده. امیدوارم اونو بهم تحویل بدی.»
رنگ از چهره کوبلر پرید و پس از دیدنمایه لبخند رضایتبخش جانی، بلافاصله فهمید که جانی با دیدن اربابهوشیارتر جدید او، بیدرنگ از شخص قدرتمندتری طلب کمک کرده است.
«خب، تحویلش میدی؟» دردرماندگی آن لحظه، افکار بیشماریباعث از ذهن لِیلین گذشت.
در ظاهر، وود یک وارلاک مار غولپیکر کموئین راستین بود؛ تبار خونی او در مقایسه با جانی که خوننژاد ماردیده سیاه هورال را داشت، بهمراتب اصیلتر و والاتر به شمار میرفت. افزون بر این، او به رتبه ۳ گام نهاده بودکردند و از دیدگاه کسی که صرفاً به دنبال سود و منفعت آنی باشد، رها کردن کوبلر تصمیم بهتری به نظر میرسید.
معاوضه یک وارلاک رتبه ۱ منکستره بدون هیچ امیدی برایدرماندگی پیشرفت، در ازای جلب نظر مساعد یک وارلاک رتبه ۳صدای مار غولپیکر کموئین، دادوستدی بود که جای تأمل چندانی باقی نمیگذاشت.
جانی که این موضوع را به خوبی میدانست،واقعاً بلافاصله حالتی مغرورانه به خود گرفت، در حالیامری که کوبلر کاملاً درهمشکسته و ناامید به نظر میرسید.
طنین صدای لِیلین برخاست ودیده کوبلر را از گرداب یأسهوشیارتر بیرون کشید: «عذر میخوام، اما نه.»
کوبلر نفس عمیقی کشیدکنید و چهرهاش مالامال ازمورد قدردانی و تأثر شد: «ارباب!»
«هوم؟» نگاه وود، برنده همچونواقعاً تیغ شمشیر، به سوی لِیلیندرماندگی نشانه رفت: «درست بهش فکر کردی؟»
لِیلین بی هیچ تردیدی نگاهشنمیتونم را به چشمان او دوخت:تأسفه «البته! خیلی واضح و روشن!»
در دنیای پیشین او، سخن از سه جریان فکری گوناگون در میان بود، اما اصولحرف و رویکرد لِیلین از مدتها پیش تثبیت شده بود: اولویت دادن به منافع! به محضمیانسالی آنکه ناچار به انتخاب میشد، منافع شخصی خود را میسنجید و کارآمدترین اقدام را برمیگزید.
چنین خط فکری صرفاً به منافع مادی و ملموس خلاصه نمیشد؛ بلکهقبول مسائلی چون اعتبار و شهرت، تعلقات عاطفی و پیوندهای خانوادگی را نیز درهوشیارتر بر میگرفت. البته تمام این موارد از فردی به فرد دیگر تفاوت داشت.
برخی احساس میکردند که عشق امری بیقیمت است و جانبدارانه به سمتنمیشد آن گرایش مییافتند، در حالی که دیگران ارزش آن را معادل ۵۰٬۰۰۰ یادرخواست ۱۰۰٬۰۰۰ واحد ارزیابی میکردند. سپس بر اساس همان سنجش، دست به انتخاب میزدند.
برای نمونه، اگر بحث صرف زمان برای کار کردن یا بیرون رفتن با خانواده پیش میآمد، دیدگاه لِیلین این بود که یک روزصدای کار کردن ۱۰۰ واحد ارزش دارد، اما بودن در کنار خانواده، هرچند ۳۰۰ واحد هزینه در پی داشت، اما ۶۰۰ واحد حس رضایت درونیابهتآمیز برایش به ارمغان میآورد. بدین ترتیب، سود خالص به ۲۰۰ واحد میرسید. در مقایسه این دو، بیشک وقت گذراندن با خانواده گزینه سودآورتری بود.
بر پایه همین منطق، اگر حاصل کار او ۱۰۰۰ واحدهوشیارتر سودآوری داشت و ارزش وقتگذرانی با خانواده تنها ۳۰۰ واحدمنه بود، تصمیم منطقی و قطعی، ادامه دادن به کار بود.
اکنون نیز، واگذاری کوبلر شاید میتوانست تصوری مثبت از او در ذهن وودخونسردی شکل دهد و پایهای مناسب برای روابط کوتاهمدت فراهم آورد؛ با این همه،شود در چشمانداز بلندمدت، سود حاصله به هیچ روی زیانهای آن را جبران نمیکرد.
«کوبلر به دنبالم آمد و مرا به قبیله اوروبوروس هدایت کرد. در ازای آن، من امنیتهوشیارتر جانش را تضمین میکنم. تمام اینها با اصل دادوستد برابر همخوانی دارد. اگر الان ترکش کنم، نهتنهانگاهی به اعتبار و خوشنامیام خدشه وارد میشه، بلکه اصول و ارزشهای خودم رو هم زیر پا گذاشتم.
علاوه بر این، قطعا لردها و بزرگان زیادی چشم به من دوختهان. اگهدرماندگی زیادی خونسرد و بیرحم جلوه کنم، بیشک ازم ناامید میشن. این مسئله دربگم آینده زیانهایی به بار میاره که به مراتب بدتر از رنجاندن وود خواهد بود.»
گرچه ماگوسها در کلیت خود سرد و محاسبهگر بودند، اما رهبران و حاکمان همواره ناگزیرحرف به ترویج امیدواری، شور و ایثار بودند. اگر ردههای پایینتر سازمان برای پیشرفت و تعالیمیانسالی خود تلاش نمیکردند و حاضر به فداکاری نبودند، در نهایت چه سودی عاید ردههای بالاتر میشد؟
جوهر و بقای هرکنید سازمانی، در مسئولیتهای نامتقارن ردههایکوبلره بالا و پایین نهفته بود.
صادقانه بگوییم، وود صرفاً یک وارلاک رتبه ۳ بود. به محض آنکه پای لِیلین رسماًخود به این قبیله باز میشد، جایگاهی کاملاً همتراز او پیدا میکرد. نهایتاً تفاوت اندکی دروارلاکهای میزان قدرت خام آنها وجود داشت. آیا وود واقعاً جرئت میکرد دست به اقدام احمقانهای بزند؟
اگر همین حالا عقبنشینی میکرد،نمیتونم ناظران بیدرنگ ناامید میشدند وتأسفه دیگر هیچکس به او تکیه نمیکرد.
پس از سنجیدن این موارد، لِیلیننمیشد سرانجام انتخابی را کرد که بیشترینهمین منفعت را برایش به همراه داشت.
«خوبه، خیلی خوبه!موافقت امیدوارم در آینده ازاگه این کارت پشیمون نشی!»
همانطور که وود به لِیلین خیره شده بود، دو رشته هوای سفیدنمیشد با خشم از سوراخهای بینیاش بیرون زد. او با تکان دادن ردایشاین از کناره خارج شد و جانی هم پا به پایش به دنبالش رفت.
«نگران نباش! به محض اینکه وارد قبیله اوروبوروس بشی، مقام مارکی بهت دادهدرماندگی میشه. وود جرئت نمیکنه توی روز روشن و علنی کاری علیه تو انجامبگم بده.» رابین گمان کرد لِیلین نگران انتقامجویی وود است و بلافاصله دلداریاش داد.
«یعنی اگه ملحق نشم، معنیش اینه که خیلی زود انتقام میگیره؟» لِیلین چشمانشلحظه را در کاسه چرخاند، اما میتوانست حس کند که به سازمان آنها دعوت شدهنگاهی است. فوراً پاسخ داد: «البته! اگه به قبیله اوروبوروس نرم، دیگه کجا میتونم برم؟»
«هاها...» رابین قهقهای سر داد و به شانه لِیلینکوبلره زد: «دقیقاً! در کل قاره مرکزی، قبیله اوروبوروس بهترینخشم جا برای پیوستن وارلاکهای مار غولپیکر کموئینه. انتخاب درستی کردی!»
«خیلی خب، نذاریم اون لرد زیاد معطل بمونه.» لِیلین بهدرماندگی او یادآوری کرد. اگر به خاطر وجود وارلاکهای رتبه ۴صدای در سازمان رابین نبود، او به این راحتی موافقت نمیکرد.
«اوه، درسته! آره، همراهم بیا!» رابین با بهواقعاً یاد آوردن وظیفهای که در دست داشتند، بیدرنگامری به راه افتاد تا مسیر را نشان دهد.
آن دو در حالی که قدم میزدندامری گپ زدند و پس از عبور ازصدای چند مانع، سرانجام به مقابل ویلای کوچکی رسیدند.
«استادم، گیلبرت، آدم خیلیکنید خوشبرخوردیه. آداب و تشریفات خاصیکوبلره لازم نیست، پس راحت باش.»
رابین به لِیلین لبخندی زد ومایه سپس درِ ویلا را گشود ونمیشد لِیلین را به داخل هدایت کرد.
اثاثیه این طبقه همگی معمولی بودند اما بسیار هوشمندانه چیده شده بودندخشم و جو بسیار گرم و دلپذیری ایجاد میکردند. رابین بقیه افراد راحرف بیرون گذاشت و لِیلین را یکراست به اتاق مطالعهای در طبقه دوم برد.
«استاد، لِیلین رو آوردم!»
رابین رو به در چوبی بهداد آرامی سخن گفت و در باقبول غژغژی خود به خود باز شد.
«درود بر دوک گیلبرت!» به محض ورود، لِیلین ابتداخشم به بررسی محیط اطراف یا ظاهر دوک گیلبرت نپرداخت؛همین بلکه در همان بدو ورود به او ادای احترام کرد.
«فرزند خوبم! سرت رو بالا بیار تا درستواقعاً ببینمت.» لِیلین با شنیدن این حرف سرش راامری بالا آورد و نگاهی گذرا به اطراف انداخت.
این مکان پر از قفسههای کتاب بود. رایحه قارچ ترافل سیاه در فضا موجصدای میزد و پشت میز تحریر سرخرنگ، پیرمردی طاس با لباس خواب نشسته بود. ریش خودمرد را کاملاً تراشیده بود و چین و چروکهای ظریفِ لایهلایهای بر تنش به چشم میخورد.
«این قلمرو یه وارلاک رتبه ۴، یه ماگوس ستاره صبحگاهیه؟» هرچند حواس لِیلین از یک وارلاک معمولی رتبه ۳ قدرتمندتر بود، اماامری کوچکترین اثری از حضور این شخص پیش رویش حس نکرده بود. در حواس معنویاش، هیچ موجودی پشت میز قرار نداشت، اما آنچهمرد در برابر دیدگانش بود اثبات میکرد که او واقعاً آنجا نشسته است. این تضاد و دوگانگی احساس سرگیجه عجیبی به لِیلین میداد.
برقی از دانایی در چشمان گیلبرت درخشید. او در کسری از ثانیه لِیلین را از نظر گذراند و سپسلحظه نتیجه گرفت: «خیلی جوونی! حتی به صد سالگی هم نرسیدی و با این حال به یه وارلاک رتبه ۳بلوند ارتقا پیدا کردی. گرچه از خط خونی مار غولپیکر کموئین بهره میبردی، اما باز هم استعداد و تلاشت ستودنیه.»
گیلبرت پس ازکوبلره لحظهای سکوت پرسید: «هوم...خونسردی مایلی شاگرد من بشی؟»
«البته. درود بر استاد!»درماندگی لِیلین بیدرنگ سر خمباعث کرد و تعظیم نمود.
از آنجا که پیش از این با پیوستن به سازمان آنها موافقت کرده بود،واقعاً هیچ زیانی در برخورداری از یک پشتیبان نیرومندتر وجود نداشت. گذشته از آن، اینلحظه وارلاک رتبه ۴ فراتر از حد نیاز، شایستگی و توانایی راهنمایی او را دارا بود.
«هاها... خوبه! خیلی خوبه! از قبل تصمیم گرفته بودم دیگه شاگردیدیده نپذیرم، اما حالا یه نابغه رو برام فرستادن...» گیلبرت با خندهای کوتاهبگم این را گفت و چین و چروکهای صورتش از هم باز شد.
«تبریک میگم لِیلین! از ایننمیتونم به بعد همشاگردی کوچیکتر منی!»تأسفه رابین به او تبریک گفت.
«اوهوم! این همشاگردی ارشدت، رابینه. چند نفر دیگه همخود هستن که اینجا حضور ندارن؛ در آینده تو رو بهشوندرخواست معرفی میکنم.» خشنودی و سرور در سیمای گیلبرت هویدا بود.
«همینطور، لقب و قلمروت بهزودی بهت واگذار میشه. رابین همراهیت میکنه تا به تموم اینمایه کارها برسی. اهل یه قاره دیگهای، درسته؟ رابین! ببرش به مخزن من و کریستال ۱حرف رو بهش نشون بده تا شناخت بهتری از ماگوسهای ما توی قاره مرکزی پیدا کنه.»
گیلبرت تنها با یک نگاه نکات بیشماریتأسفه را دریافته بود، آنچنان که مجالی برایباعث رد کردن یا پنهانکاری برای لِیلین باقی نمیگذاشت.
«اطاعت، استاد!» رابین ومتأسفانه لِیلین چارهای جز تعظیمواقعاً کردن و ترک اتاق نداشتند.
«همین... بود؟» لِیلین هنوز همدیده در ناباوری به سر میبرد.هوشیارتر آیا این روند زیادی ساده نبود؟
«برای عضویت رسمی در قبیله، مسلماً تشریفات بیشتری لازمه. هرچند،متأسفانه حالا که شاگرد استادی، همهچیز فرق میکنه!» رابین تمام اینهادیده را با لحنی گفت که گویی امری کاملاً طبیعی است.
«علاوه بر این، هنوز باید یه سری مسائل متفرقه رو سروسامان بدی.نمیشد منظور استاد اینه که پیش از دیدار دوباره باهاش، تمام کارهات رواین روبهراه کنی. بعد از اون تصمیم میگیره چه دانشی رو بهت آموزش بده.»