چپتر 90: فصل ۹۰ - تلهگذاری
0وضعیت حمام خون به آکادمی جنگل استخوان مغاکگرگ تحمیل شده بود، که این یعنی شاگردان ماگوسبالا آکادمی جنگل استخوان مغاک در موقعیت نامطلوبی قرار داشتند.
و شاگردان ماگوس متعلق به دو اردوگاه دشمن،برای قطعاً آنها را طوری تعقیب میکردند که گوییگرد در حال شکار و کشتار طعمه خود هستند.
«به هر حال، حتی اگه یه شکارچی زیرک همکرد باشه، اگه یه طعمه رو جا بذاره، ممکنه ورقدیدن برگرده؛ جایی که شکارچی خودش تبدیل به شکار میشه!»
لِیلین لبان ترکخوردهاشمخفی را لیسید وگروه پوزخندی شرورانه زد.
اکنون، شاگردان ماگوس سه آکادمی در قلمرو مخفی پراکنده شده بودند وچهره شاگردان ماگوس دو گروه دشمن نیز هنوز دور هم جمع نشده بودند. اینهستیم قطعاً زمانبندی خوشایندی برای لِیلین بود تا امتیازات مشارکت کافی را جمعآوری کند!
به محض اینکه گروهجمع دشمن گرد هم میآمدند،برای لِیلین دیگر هیچ شانسی نداشت.
«بیا انجامش بدیم! امروز باید تا جایی که ممکنه شاگردان ماگوس دشمن رو شکسترفتن بدم و بکشم و امتیاز مشارکت کافی جمع کنم. بعد از اون، با تکیهسفیدی بر راهنمایی تراشه هوش مصنوعی، کنار میکشم و از رویارویی با اکثریت دشمن دوری میکنم...»
پس از تصمیمگیری در مورد استراتژیاش، لِیلین باهنوز عجله بلورهای جادویی و منابع روی جسد شاگردمشارکت ماگوس را غارت کرد و صحنه را ترک نمود.
دو ساعت پس اززمین رفتن لِیلین، شاگرد ماگوسگرگ دیگری به صحنه آمد.
«این گرگه!» پس ازجمع دیدن جسد روی زمین،برای مردمکهای شاگرد ماگوس منقبض شد.
او از همان آکادمی گرگ آمده بود. باغارت دیدن رفیقش که روی زمین افتاده بود، چهره اینگرگه شاگرد ماگوس به سفیدی گرایید، گویی میخواست بالا بیاورد.
او زیر لب زمزمه کرد: «خیلی خطرناکه! این مأموریت خیلی خطرناکه. منزمانبندی و گرگ فقط شاگردان ماگوس سطح ۲ هستیم، ما فقط برای مردندیگر به این قلمرو مخفی اومدیم! اگه زودتر میدونستم، این مأموریت رو قبول نمیکردم!»
پشیمانی درگرگه چهره این شاگردمردمکهای ماگوس موج میزد.
«با نگاه به این زخم، باید یه حمله فیزیکی سنگین با یه طلسم عنصرمحض زمین باشه. طلسمگر باید یه شاگرد ماگوس سطح ۳ باشه! برای مقابله با یهبدم شاگرد ماگوس سطح ۲، واقعاً از چنین روش پستی استفاده کرده. چه آدم حقیری...»
اینکه دشمن قوی باشد ترسناک نبود، اماشاگرد چیزی که ترسناک بود این بود کهرفتن دشمن هم قوی و هم بیشرم باشد!
پس از درک این منطق، شاگرد ماگوس احساس کرد پوست سرش مورمور میشود.خوشایندی او احساس کرد که گویی یک جفت چشم تشنه به خون و حریصشانسی از میان بوتهها به او خیره شده و روی طعمهاش قفل کرده است.
«امکان نداره،گرگه باید همینزمین الان برم!»
سپس به سمت جسد روی زمین تعظیم کرد: «متأسفم. با اینکهکافی قبلاً دوستان خوبی بودیم، اما نمیتونم تو رو درست خاکسپاری کنم...بیا یا شایدم سرنوشت جادوگران اینه که در مسیر جستجوی حقیقت بمیرن!»
شاگرد ماگوس برایجادویی دوستش دعایی خواندجسد و آماده رفتن شد.
«جه جه! چه آدمپراکنده خونسردی، حتی به جسدهنوز رفیقش هم اهمیت نمیده!»
صدای زنیگرگه از فضای بالامردمکهای به گوش رسید.
«کی... اون کیه؟» شاگرد ماگوس مانند یکخوشایندی خرگوش چند متر به عقب پرید ومحض طومار سیاهی را در دستانش محکم فشرد.
«هاها! نگاش کن، مثل یهروی خرگوش رقتانگیز که در برابرصحنه یه شکارچی هیچ راه فراری نداره!»
صدای دختر دوباره به صدا درآمد. تاجنیز یکی از درختان مجاور لرزید و دختری باامتیازات ردای خاکستری در مقابل شاگرد ماگوس ظاهر شد.
این شاگرد ماگوس زن، یونیفرم قلعه وایتوودزهمان را به تن داشت و شاگرد ماگوسی کهمیخواست آماده بود برای جانش بجنگد، نفس راحتی کشید.
«همف! آشغال!»
صدای مردانه دیگری از اطراف به گوش رسید و مرد جوانی از سایهها بیرون آمد. اوآمد نشان کلبه سیج گاتهام را بر تن داشت و تمام دست راستش به رنگ نقرهای بود.بیاورد این دست رنگی ملایم اما جذاب از خود ساطع میکرد و سایههای بوتههای مجاور را بازتاب میداد.
«این ظاهر؟»
دست شاگرد ماگوس لرزید ومردمکهای طومار روی زمین افتاد. «پنجهنقرهایرفیقش ساورون! تو پنجهنقرهای ساورون هستی!»
پنجهنقرهای ساورون یکی از شرورترین موجودات در محفل شاگردان ماگوس کلبه سیج گاتهام بهمحض حساب میآمد. شایعات حاکی از آن بود که او برای به دست آوردن یک مادهبکشم مورد نیاز برای یک آزمایش، تمام اهالی یک روستای انسانهای معمولی را قتلعام کرده بود!
اگرچه این تنها یک شایعه بود، اما اینغارت شاگرد ماگوس نحوه برخورد ساورون با دشمنانش راآمد به چشم دیده بود؛ آن یک موجودیت شیطانی بود!
گرچه کلبه سیج گاتهام یک جناح ماگوسهای روشنایی بود، اما مسلماًنشده برخی از شاگردان ماگوس بااستعداد با تواناییهای برجسته در نبرد درگرد آنجا حضور داشتند. بدیهی بود که این ساورون یکی از آنها بود.
ساورون به شاگرد سالپایینی خود که از ترسگرگ زهرهترک شده بود اهمیتی نداد و بلافاصله بهبالا سمت جسد رفت تا آن را بررسی کند.
«یه روش بسیار زیرکانه و بیرحمانه! با نگاه به فاصله، دشمن باید طلسمکند رو از ۲۰ متری فعال کرده باشه. این فاصله، حد نهایی نیزه خاکیه!باید دشمن استعداد فوقالعاده بالایی در توانایی استفاده و محاسبه طلسمهای رتبه صفر خودش داره.»
ساورون دست راستجادویی نقرهای خود را لیسیدشاگرد و پوزخندی شوم زد.
«اون مال منه! خودم شخصاً شکارش میکنمنیز و میکشمش، و میذارم دنیا بدونه کهبرای برانگیختن خشم کلبه سیج گاتهام چه عواقبی داره!»
«و اما تو!» ساورونزمین با انزجار به شاگردگرگ سالپایینی لرزان نگاه کرد.
«گمشو!»
«بله! بله، قربان!» شاگرد ماگوس سرش را تکان داد و مانند یک گوزن کوچکرفتن وحشتزده با عجله فرار کرد. در یک چشم به هم زدن، او از چندسفیدی صد متر عبور کرد و حتی یک طلسم شتابدهنده روی بدن خود استفاده کرد.
با دیدن قامت شاگرد ماگوسی که در حال دوردور شدن بود، دختر پوزخندی زد: «چه آشغال بیمصرفی! اگهجمعآوری به خاطر توافق بین آکادمیهامون نبود، خیلی وقت پیش میکشتمش!»
«در مقایسه با اون، منمردمکهای علاقه زیادی به این شاگرد ماگوسافتاده از آکادمی جنگل استخوان مغاک دارم!»
ساورون لبانش را لیسید و زبان سرخ و زرشکیاش مانند زبان یکجمعآوری مار به نظر میرسید که میپیچید و در هم میلولید. «از همینبدیم الان بیتابم که بدونم خون تازه اون شاگرد ماگوس چه مزهای میده!»
...
«تراشه هوش مصنوعی!مخفی منطقه ردیابی روگروه به حداکثر برسون!»
لِیلین در حالی که در امتدادمنقبض یک مسیر سنگفرش سفید میدوید وچهره پیش میرفت، فرمانش را صادر کرد.
در قلمرو مخفی، قابلیت تراشه هوش مصنوعی نیز تحت تأثیرمشارکت قرار گرفته بود. اگرچه منطقه ردیابی کوچکتر شده بود، اما همچناننداشت برای هشدار دادن و شناسایی مسیر پیش رو بسیار کارآمد بود.
یک تصویر سهبعدیجادویی آبی روشن در برابرشاگرد چشمان لِیلین ظاهر شد.
در نقشه، به نظر میرسید مسیر سنگفرش سفید بهدور شکل یک رون فرش شده است که راه خود راکند از میان یک باغ مدور در مرکز آن باز میکرد.
علاوه بر این، تراشه هوش مصنوعی ردپاهایی از تشعشع جادویی خفیف را روی زمین اینجا ردیابیبالا کرد. این بدان معنا بود که جادوگرانی که پیش از این از این مکان استفاده کردهپشیمانی بودند، آن را به خوبی اداره کرده و حتی خاک نیز تحت تأثیر قرار گرفته بود.
با این حال، مشخصاً هیچ چیز باارزشی وجود نداشت.امتیازات کاملاً مشهود بود که پیش از فعال شدن ایندیگر قلمرو مخفی؛ تمام منابع از قبل غارت شده بودند.
«به نظر میرسه خیلی سختهروی که شانس بیارم و تصادفاًصحنه به میراث یه جادوگر بربخورم!»
لِیلین شانههایش رامخفی بالا انداخت و بهنیز راه رفتن ادامه داد.
بیپ! موجودات انسانی در پیش رو، شناسایی به عنوان شاگرد ماگوس. تعداد: ۳!
صدای تراشه هوش مصنوعی طنیناندازروی شد. چشمان لِیلین برقی زد وترک او مخفیانه آنها را تعقیب کرد.
این گروه سهنفره از ۲ مرد و ۱ زندور شاگرد ماگوس تشکیل شده بود. شاگرد مرد در مرکزجمعآوری مشخصاً به سطح پرورش یک آکولیت سطح ۳ رسیده بود.
در این لحظه، اینزمین گروه کوچک در حالگرگ حرکت به سمت باغ بودند.
شاگرد مردی که در عقب بود شروع به غرولند کرد: «واقعاً مجبوریمجمعآوری همچین ریسکی بکنیم؟ بهتر بود با بقیه شاگردها جمع میشدیم! تا وقتیبدیم اون تشکیلات طلسم رو فعال کنیم، دیگه هیچ چیزی برای ترسیدن وجود نداره...»
شاگرد مرد در وسط بدون اینکه سرش را برگرداند گفت: «خفه شو! اگه با گروه اصلی بری، چقدر امتیاز مشارکت میتونی بگیری؟همان من قبلاً درباره این مکان پرسوجو کردم. اینجا قبلاً یه قلمرو مخفی متروکه متعلق به جادوگران بوده! قلمرو مخفی! اگه بتونیم هر بقایاییقبول رو از زیر خاک بیرون بکشیم، اونوقت زندگی آیندهمون بدون هیچ نگرانی میشه. تازه، حتی ممکنه بتونیم به ماگوس رسمی ارتقا پیدا کنیم!»
پس از گفتن جمله آخر،بودند شاگرد وسطی نشانههایی از اشتیاقجمع و حسادت را بروز داد.
«اگه تمایلی نداری، خیلی راحتمردمکهای میتونی برگردی! به ماری نگاه کن،افتاده حتی یه کلمه هم حرف نزده!»
«باشه! باشه!»
شاگرد عقبی از صحبت کردن دستجسد کشید، چرا که به نظر میرسیدنمود با منطق شاگرد وسطی موافق است.
به هر حال، او و ماریگروه آکولیت سطح ۲ بودند. جایگاه آنها پایینترخوشایندی از آکولیت سطح ۳ در وسط بود.
شاگرد وسطی ناگهان بدون اینکه جملهاش راهمان تمام کند، به جلو اشاره کرد: «درسته،گرایید ما هم باید... زود نگاه کنین! اون چیه؟»
در تکهای از زمین خالی پیش روی آنها، یک شاگرد ماگوس خاکستریپوش از آکادمی جنگل استخوانگرد مغاک با چشمانی وحشتزده به آنها نگاه میکرد. در دستان او، یک گل ارغوانی با خارهای تیزاون قرار داشت. از مرکز گل، چندین رشته شاخک وجود داشت که تا روی زمین امتداد یافته بودند.
با دیدن گروه سهنفرهای که نزدیک میشدند، اینغارت شاگرد آکادمی جنگل استخوان مغاک مشخصاً به وحشتآمد افتاد و به سرعت پا به فرار گذاشت.
«یه شاگرد از آکادمی جنگل استخوان مغاک!نیز اونم یه آکولیت سطح ۱! داره یه...برای گل سبیل گرگ رو با خودش میبره؟»
دهان شاگرد وسطی از تعجب بازمنقبض ماند، طوری که به نظر میرسید میشدسفیدی چندین تخممرغ را در آن جا داد.
«بکشینش! گل سبیل گرگ یهنشده ماده ارزشمنده که نزدیک بهمشارکت ۱۰۰۰ بلور جادویی ارزش داره!»
آکولیت سطح ۳جادویی غرش کرد و مستقیماًشاگرد به تعقیب او پرداخت.
شیو شیو! آکولیت سطح ۲ در پشت سر او حتی سریعتر بود.زمانبندی تندبادی سبزرنگ در اطراف بدنش ظاهر شد و سرعتش را چندین برابر افزایشهیچ داد، در حالی که به سمت شاگرد آکادمی جنگل استخوان مغاک هجوم میبرد.
«آه! لعنتی! مگهدیدن نگفتم تا حیاتیترینمنقبض لحظه ازش استفاده نکن؟»
آکولیت سطح ۳ ضربهای به پیشانیاش زد وبرای سپس ماری را با یک دست در آغوشگرد گرفت: «محکم بچسب، دارم سرعتم رو زیاد میکنم!»
آکولیت سطح ۲ از هیچ تلاشی برای تعقیب کردنکرد دریغ نکرد و آنقدر فریاد زد که گلویش ازدیدن شدت هیجان گرفت: «گل سبیل گرگ رو بذار زمین!»
«این فقط یه آکولیتپراکنده سطح ۱ هست. قطعاًهنوز میتونم بکشمش. گل سبیل گرگ!»
در این لحظه، بذرزمین طمعی سیریناپذیر و اشتیاق درآمده قلب شاگرد جوان جوانه زد.
«میخوای چیکار کنی؟»
درست زمانی که افکار شاگرد جوان بهشاگرد بیراهه رفته بود، رهبر گروه ماری رارفتن به همراه آورد و به او رسید.
«نه! هیچی!» با دیدن نگاه سرد در چشمان رهبر، به نظرنشده رسید که آب سردی روی صورت شاگرد جوان پاشیده شده است.گرد تمام آن امیال در یک چشم به هم زدن ناپدید شدند.
آکولیت سطح ۳دیدن فرمان داد: «نذارینمنقبض داخل بوتهزارها قایم بشه!»
«باشه!»
شاگرد جوان قلبش رامنابع آرام کرد و به تعقیبکرد شاگرد پیش رویشان ادامه داد.
۱۰۰ متر!
۵۰ متر!
۳۰ متر!
۲۰ متر!
۱۰ متر!
فاصله بین دو طرف کمتر ومنقبض کمتر شد، تا جایی که شاگردچهره جوان میتوانست چهره وحشتزده دشمنش را ببیند.
«گل سبیل گرگ! گل سبیل گرگ حالا مالبرای ماست! حتی اگه به ۳ قسمت تقسیمش کنیم،گرد حداقل چند صد بلور جادویی به هر کدوممون میرسه!»
شاگرد جوان نگاهی پرشور داشت و بهشاگرد شاگرد فراری پیش رویش، دقیقاً همانطور نگاهرفتن میکرد که به بلورهای جادویی بیشمار نگاه میکرد.
درست زمانی که گروهپراکنده سهنفره به شاگرد فراریهنوز رسیدند، انفجاری رخ داد.
بوم!!!