چپتر 302: پیشرفت
0«وووو وووو...»
زیر بار این حمله، اژدهای خاکی بز-شاخ زوزهکشان و ناگهان چرخید.گوی بدون کمترین توجهی به جراحات سنگینی که برداشته بود و کسانی کهچشمام در تعقیبش بودند و به سویش حمله میکردند، به درون غار خزید!
«اوضاع خرابه! میخواد فرار کنه!»
جنی با وحشت فریاد کشید و بیدرنگپرتاب کمان و تیرهایی را که انگار دستسازپاشید بودند و به پشتش بسته بود، بیرون کشید.
او تیری سبزرنگ ازروووار تیردانش برداشت و آنسیاهرنگی را روی کمان گذاشت.
ونگ! ونگ! ونگ!
یکی پس از دیگری،نوری انگشترهای گوناگونی که در دستهوا داشت شروع به درخشیدن کردند.
«هدفگیری دقیق!»خروشید «تیزی مهلک!»نوری «تکنیک تندباد!»
انواع اثراتجیمز تقویتی برروووار جنی اعمال شد.
«بانو... بانو جنی هم یه ماگوسه؟!» بیلین کهپریده در همان نزدیکی بود، با دهانی باز خیرهبزرگ ماند و گمان برد شاید دارد خواب میبیند.
شیو!
جنی تیر را از کمانسیاهرنگی رها کرد و رگهای ازمنفجر نور سبز به پرواز درآمد.
پو! تیر نورانیِ سبز به یکی از چشمان اژدهایدهانش خاکی بز-شاخ اصابت کرد و حجم عظیمی از خونچشمام سرخ و مایل به سبز به بیرون فوران زد.
«غرش!!!» اژدهای خاکی بادیگر تندی چرخید و مستقیمپریده به سمت جنی هجوم آورد.
«عالیه! خودشه!»خروشید چهره جنی سرشارسیاهرنگی از هیجان شد.
«نه، فرار کن!» درنوری سمت دیگر، رنگ ازبزرگ رخسار جیمز پریده بود.
«روووار!» اژدهای خاکی بز-شاخ خروشیدخروشید و گوی نوری سیاهرنگی راپرتاب از دهانش به بیرون پرتاب کرد.
گوی بزرگ نور در هوارنگ منفجر شد و قطراتی ازخروشید زبانههای سیاه به هر سو پاشید.
«آه!» «چشمام!»
قطرات سیاه بر تن مزدوران نشست و در دم آسیبهاییمنفجر هولناک به بار آورد. ماجراجویان بیشماری بنا به شیون گذاشتندهولناک و حلقهای که اژدها را در محاصره داشت فوراً شکافته شد.
هاه! هاه! اژدهای خاکی بز-شاخ انرژیاشگوی را در تمام اندامش برانگیخت؛ جثهاش متورممنفجر شد و رنگ پوستش به سرخی گرایید.
سرعتش به شدتهیجان افزایش یافت ورخسار درست مقابل جنی تاخت.
«از بانو محافظت کنین!» تنها محافظدهانش زنده مانده، با دست چپ شمشیرشزبانههای را بالا برد و به جلو شتافت.
کا-چا! اژدهای خاکی دهان پر از دندانهای تیزش را باز کردقطراتی و با فرود آوردن آروارههایش، شوالیه را در دهان گرفت وبیشماری بیامان جوید. تکههای گوشت و خون از لای دندانهایش فرو میریخت.
«آه...» جنی چنان شوکهروووار شد که زانوهایش سست گردیددهانش و نقش بر زمین شد.
او صرفاً یک آکولیت سطح ۱ بود. آن شلیک با کمان نیز تنها به لطف تقویتِبزرگ تمام آن انگشترها اثربخش شده بود. پس از آن حمله، همان اندک نیروی معنوی ناچیزش نیزشیون تقریباً به تمامی ته کشیده بود و به هیچ روی امکان نداشت حمله دیگری اجرا کند.
جنی اکنون همچون دختری اشرافزاده، بینهایتدهانش شکننده و درمانده، فلجشده روی خاک افتادهسیاه بود و انتظار سرنوشت نامعلومش را میکشید.
«اوووو!» اژدهای خاکی بز-شاخ کمترین تمایلی به ترحم نداشت و دهانشقطراتی را تا انتها گشود. با دندانهای برندهاش که از گوشت و خونبنا پوشیده شده بود، آروارههایش را به هم کوبید تا او را ببلعد.
«دارم میمیرم؟ پدر، منو ببخش...»خروشید دهان جنی نیمهباز ماند و قطرهبزرگ اشکی از چشم راستش فرو چکید.
دانگ!
آن درد شدیدی که انتظارش را میکشید پدیداربزرگ نشد و جنی با بهت چشمانش را باز کرد.مزدوران تنها چیزی که دید، اندامی نیرومند در برابرش بود.
«هی! تو داستانهای شوالیهها، هرسیاهرنگی وقت پرنسس به دردسر بیفتهمنفجر همیشه یه شوالیه پیداش میشه، نه؟»
بیلین خندید و باروووار شمشیری که در دست داشت،دهانش بیرحمانه به جلو ضربه زد!
شمشیر بزرگ فولادی بر سطح سر اژدها فرود آمد و جرقههاییگوی در هوا پراکند. بیلین غرش کرد و جوهر حیات از وجودش بیرونچشمام ریخت. بر سطح زرهاش، گویی لایهای محافظ از جنس نور پدیدار شد.
روووار!
اژدهای خاکی چند قدم بهسیاهرنگی عقب تلوتلو خورد و رومنفجر به بیلین دندان نشان داد.
«عجب! این نسخه واقعیِ نبرد یه شوالیه شجاع با اژدهای پلیده!» بیلینهوا نگاهی به جنی در پشت سرش انداخت و سپس نیمنگاهی به ذخیرهماجراجویان جوهر حیات باقیماندهاش کرد؛ لبخندی حاکی از درماندگی بر گوشه لبانش نشست.
وووش!
پیکرهای سیاه مدام به اژدهای خاکی یورش میبردبزرگ و دیگران تنها قادر بودند گردوغبار برخاسته در مرکزمزدوران نبرد و زوزههای پیاپی اژدها را ببینند و بشنوند.
زیر فشار سهمگین اژدهای خاکی، بیلین احساس کرد تمام آنمنفجر چیزهایی که لرد لِیلین به اجبار به او آموخته بود ناگهانماجراجویان سر باز کردند و مهارتش در کار با فنون دوچندان شد.
در همین لحظه، ناگهان در درون احساسنوری پوچی کرد، گویی تمام نیرویی را که تازبانههای چند لحظه پیش داشت از دست داده بود.
«فوران قدرت تکنیک مخفیدیگر تموم شد و جوهرپریده حیاتم هم ته کشیده!»
بند دل بیلین پاره شد، و سایهایپرتاب سیاه مانند گرزی فولادی سپر نورانیاش راپاشید شکافت و بیرحمانه بر سینهاش فرود آمد.
کا-چا! زره فولادی به درون جمع شد وبزرگ خرد گشت؛ بیلین به عقب پرتاب شد وقطرات حجم انبوهی از خون از گوشه دهانش بیرون ریخت.
«نه!»
در لحظهای که با مرگ فاصلهایرخسار نداشت، گویی سایه غولپیکر اژدهای خاکی راسیاهرنگی دید و شیونی اندوهبار به گوشش رسید.
«چه زندگی کوتاهی!گوی با این حال،دهانش دیگه هیچ حسرتی ندارم!»
با لبخندی آرام، تصویر جنیسیاهرنگی را که روی زمین زار میزدقطراتی برای همیشه در کنج خاطرهاش نگاشت.
«چطور ممکنه شاگردپریده من به شکلیگوی چنین بیمعنی بمیره؟»
درست زمانی که بیلین در شرف از دست دادن هشیاریاشخروشید بود، گویی زمان ایستاد و جهان پیرامونش سیاه و سفیدزبانههای شد. کالبدش گویی در میان زمین و هوا قفل شده بود.
«این صدای لرد لِیلینه! بالاخره منو بهپرتاب عنوان شاگردش قبول کرد!» بیلین با اینکهپاشید در آستانه مرگ بود، غرق در شادی شد.
بلافاصله بعد از آن، حس کرد شمشیر فولادیبزرگ در دست راستش مدام گرمتر میشه تا اینکهقطرات مثل تکهای آهن گداخته، سوزان و داغ شد.
وززز، وززز! شمشیر بیوقفهروووار میلرزید و رونی زرشکیرنگ خودبهخوددهانش بر روی تیغه پدیدار شد.
«آاااه!»
بیلین حس کرد جریانی از گرما از شمشیربزرگ فولادی منتقل شد و به سمت زیر شکمش،قطرات جایی که جوهر حیاتش متمرکز بود، هجوم برد.
بنگ! درست مثل صدای ترکیدن یک بطری، تنگنایبزرگ رسیدن به مقام شوالیه بزرگ — مشکلی کهقطرات مدتی طولانی بیلین رو عذاب میداد — شکسته شد!
انرژی حیاتی که دستکم ده برابر قویتر ازسیاهرنگی قبل بود، از جوهر حیات در زیر شکمش سرچشمهپاشید گرفت و در تمام اندامهای بیلین به جریان افتاد.
«شااا!»
بیلین شمشیرش رو محکم گرفت و به جلو فرود آورد. برقطراتی سطح شمشیر فولادی، پرتوهای سرخرنگ رون ناگهان درخشید و برقی ازبیشماری تیغه در هوا خط انداخت و درست روبهروی اژدهای خاکی پدیدار شد.
زیر پرتوهای سیاهوسفیدی که زمان رو منجمد کرده بودند،هوا اژدهای خاکی بیحرکت مانده بود و این فرصت رونشست به بیلین داد تا گردنش رو هدف قرار بده.
وووش!
بادی سرد وزید و پردهرنگ سیاهوسفید محو شد و جهانخروشید بار دیگر به رنگهای همیشگیاش بازگشت.
ترق!
خط باریک وگوی سرخی روی گردندهانش اژدهای خاکی پدیدار شد.
این خط به سرعت گسترش یافت تا اینکه تمام گردن روبزرگ فرا گرفت و سپس خونی به رنگ سرخ و سبز بیوقفهآسیبهایی به بیرون فواره زد؛ سر غولپیکر هیولا با شتاب به زمین افتاد.
غرومپ! پس از افتادن سرش، جثه تنومند اژدهایپریده خاکی بز-شاخ مانند زلزلهای خفیف به زمین کوبیدهبزرگ شد و حجم عظیمی از گردوغبار به هوا خاست.
«چه اتفاقی براشگوی افتاد؟» جنی سرگیجهدهانش خفیفی حس میکرد.
«پیشرفت کرد! تنگنای رسیدن به شوالیه بزرگپرتاب رو شکست!» جیمز زیر لب زمزمه کردپاشید و سپس به جنی کمک کرد تا بایستد.
«هاها، میدونستم یهپریده نابغهام! چطور ممکنگوی بود اینطوری بمیرم؟!»
بیلین که از چنگال مرگرنگ گریخته بود، دستی به سینهاشخروشید کشید و قهقهه سر داد.
جنی با دیدن او در این وضعیت،پرتاب حس کرد آتشی در سینهاش شعلهور شدهپاشید که نزدیک است از خشم منفجرش کند.
«احمقِ کلهپوک!» جنی دستمال سفیدی رو بهپرتاب صورت بیلین کوبید، او رو به حال خودشچشمام رها کرد و همراه جیمز وارد غار شد.
«چرا اینطوری میکنه؟» بیلین گیجخروشید و منگ دستمال رو درپرتاب دست گرفت و ماتش برد.
مزدوران و ماجراجویانهیجان بازمانده، در سکوترخسار مشغول پاکسازی منطقه شدند.
آنها افراد زیادی رو ازسیاهرنگی دست داده بودند؛ خیلی از کشتهشدگان،قطراتی دوستان یا حتی اعضای خانوادهشان بودند!
سکوتی سنگین بر میدان نبرد حاکمدهانش بود و حتی یک جانور هم نیامدسیاه تا این سکوت را بر هم بزند.
تابش پرتوهای خورشید برای موجوداتی که به تاریکی خو گرفته بودند، بینهایت آزاردهندهمنفجر بود. شهرک پاتر در منطقه گرگومیش نیز با بهرهگیری از همین بیزاری، از سنگهایشیون خورشید برای فراری دادن موجودات تاریکی استفاده میکرد و توانسته بود گسترش پیدا کند.
جیمز نیز در همان ابتدا، بارخسار آگاهی از همین موضوع سنگهای خورشیدنوری رو به اطراف پرتاب کرده بود.
ده دقیقه بعد، جنینوری و جیمز با هیجانبزرگ از غار خارج شدند.
«این همون غنچه گل خوناژدهاست؟»
نگاه بیلین به گیاهیروووار افتاد که شبیه یک گلدهانش در دستان جنی خودنمایی میکرد.
این گل سرخرنگ به اندازه یک کاسه بودپریده و خطوطی شبیه رگها و مویرگهای خونی بر رویهوا گلبرگهایش دیده میشد؛ ظاهری بسیار عجیب و شگفتانگیز داشت.
جنی غنچه گل رو با احتیاط تمامپرتاب در دست گرفته بود؛ گویی گنجینهای گرانبهاپاشید به ارزش یک شهر رو حمل میکرد.
«آره! با این،گوی پدرم نجات پیدا میکنه...»پرتاب جنی بالاخره آرام گرفت.
از زمانی که پدرش مسموم شده بود،نوری بار سنگینی بر شانههای این دختر جوان سنگینیزبانههای میکرد. حالا او سرانجام میتونست نفس راحتی بکشد.
«ازت ممنونم!» جنی آنچنان منقلب شده بودجیمز که بیلین رو در آغوش کشید ودهانش او رو مات و مبهوت بر جای گذاشت.
«و همینطور از همه شما!» جنی رو به ماجراجویان و مزدوران کرد و ادامهپاشید داد: «وفاداری و فداکاری شما در انجام وظیفهتون پاداش خواهد داشت! دو برابر مبلغ توافقشدهفوراً رو بهتون میدم و برای کسانی که جان باختند، این مبلغ پنج برابر خواهد بود!»
«خیلی ممنون، بانوی من!» «بانوییسیاهرنگی بسیار بخشنده و مهربان!» «اربابمنفجر تاریکی پشت و پناهتون باشه!»
همانطور که انتظار میرفت،روووار سخنان جنی فریاد شادیسیاهرنگی حاضران رو به همراه داشت.
آنها باروبنه خود رادیگر بستند و مسیر بازگشتپریده را در پیش گرفتند.
در طول راه، بیلین مدام شمشیر فولادی رو در دستش میچرخاند تا شاید نشانهای غیرعادیچشمام رویش پیدا کند. با این حال، پس از همان یک فوران، انرژی شمشیر کاملاً تمامشکافته شده بود و بیلین هرچقدر هم که براندازش میکرد، هیچ ویژگی خارقالعادهای از خود بروز نمیداد.
«عجب احمقی! هرچند، فقط یه آدم تکبعدی و سادهلوح مثل اون به درد تکنیکپاشید تنفس تیغه متقاطع من میخوره!» تمام رفتارهای بیلین از پشت بلوری شفاف توسط لِیلین، کهفوراً در شهرک پاتر مستقر بود، رصد میشد و او با تمسخر سرش رو تکان داد.
کنار دستش، لوله آزمایشی پر ازگوی مایعی سرخ و سبزرنگ مانند زبالهایهوا بیارزش به گوشهای انداخته شده بود.
لِیلین آهی کشید و گفت: «حتی ذرهایجیمز از یه خط خونی قدرتمند توش نبود!دهانش اونوقت واژه "اژدها" رو هم به یدک میکشید!»