چپتر 259: آمادهسازی
0در مقایسه با ماگوسهای عادی که تکنیکهای مراقبهتصادف پیشرفته نداشتند و نسبت به آیندهشان نامطمئن بودند، لِیلیننامطلوب دقیقاً میدانست که قرار است چه کاری انجام دهد.
طی دورهای طولانی، ماگوسهای عادی ناچار بودند به دنبال طلسمی از رتبه ۲ بگردند یا آن را ابداع کنند که بابسیار الگوی طلسم انتخابیشان هنگام ارتقا به ماگوس رتبه ۱ سازگار باشد؛ سپس تلاش میکردند تا دریای آگاهیشان را در آن تثبیت کنند.مربوط البته تمام این اقدامات پس از آن صورت میگرفت که نیروی معنوی و تبدیل جوهره عنصری آنها به سطحی معین رسیده باشد.
تمام این فرآیند وابسته به شانس بود. حتی اگر فردی بر حسبکند تصادف موفق میشد، این دو الگوی طلسم ممکن بود دچار ناسازگاری وبسیار فرسایش شوند و تأثیری نامطلوب بر قدرت نهایی یک ماگوس رتبه ۲ بگذارند.
اما لِیلین متفاوت بود. او از یک تکنیک مراقبه پیشرفته بهره میبرد! با هر بار پیشرفت و ارتقا، طلسمی ذاتی پدید میآوردمیرساند که کاملاً با بدنش همخوانی داشت. کاری که اکنون باید انجام میداد، ارتقای سطح تکنیک مراقبهاش و تمرین مداوم تا جایی بودگذشت که مردمک کموئین به سطحی بالاتر ارتقا یابد. تنها در آن صورت بود که میتوانست به یک وارلاک رتبه ۲ ارتقا پیدا کند!
برای ماگوسهایی که با تکنیکهای مراقبه پیشرفته تمرین میکردند، تا زمانی که بهناسازگاری سطح معینی میرسیدند، خود تکنیک بهطور خودکار آنها را به جلو سوق میدادبار و با سرعتی بسیار فراتر از ماگوسهای عادی به پیشرفت ماگوس یاری میرساند.
«من همین حالا هم به شرایط اولیه برای ارتقای مردمک کموئین بهزمانی سطح دوم دست پیدا کردم! قدم بعدی اینه که نیروی معنوی جمعمیرساند کنم و انرژی عظیمی برای دستیابی به گشایش در مردمک کموئین پدید بیارم.»
اطلاعات مربوط به دستیابی بهکموئین گشایش در سطح دوم مردمکوارلاک کموئین از برابر چشمان لِیلین گذشت.
«این فرآیندیه که به انباشت مداوم نیاز داره! با وضعیت فعلی من، اینخود کار حدود دو یا سه سال زمان میبره. البته با یه سری روشهایاولیه خاص، مثل سوزوندن مقادیر عظیمی از نیروی معنوی، میشه این فرآیند رو سریعتر کرد.»
لِیلین با آرامش چشمانش را بست،فردی در حالی که به نظر میرسیددچار پرتوهایی خطرناک از نگاهش ساطع میشود...
زمان بهکندی سپریبالاتر شد و خیلیمیتوانست زود شب فرا رسید.
آسمان پوشیده از ابرهایی بود که ماه را مسدودمیتوانست کرده بودند و هیچ قصدی هم برای کنار رفتن نداشتند.بهطور قلمرو مخفی دشتهای رود ابدی یکپارچه در تاریکی غوطهور بود.
نورهای جادویی روشن شدند و همچون دانههایکند مروارید به یکدیگر پیوستند تا روشنایی را برایخودکار مقر فرماندهی باغ چهار فصل به ارمغان آورند.
با این حال، حتی اگر از مقادیر هنگفتی جادوی روشناییمیشد استفاده میکردند، در چنین محوطه عظیمی که مقر فرماندهی اشغالبگذارند کرده بود، باز هم بخشهای تاریک و سایههای پرشماری باقی میماند.
در کنار یک سکوی گل،تنها چهرههایی تیره یکی پس ازبرای دیگری از دل سایهها پدیدار شدند.
تمام این افراد رداهایی سیاه به تن داشتند که رد خون رویشان بر جا مانده بود. بویمیرسیدند خونی که از تنشان برمیخاست آنچنان شدید بود که گویی هرگز زدوده نمیشد، و در چشمانشان هیچکردم نشانهای از عواطف انسانی دیده نمیشد؛ هرچه بود، صرفاً میل خالص به کشتار و تخلیه خشم بود!
«این چطوره؟ این ارتش ماگوسها ازپیدا مقر فرماندهی ماگوسهای تاریکه. فرق چندانیمیرسیدند با ماگوسهای روشنایی ندارن، مگه نه؟»
لِیلین و سزار در کناری ایستاده بودند. این بار، آنها با تکیهدچار بر اختیارات خود ماگوسهای گشتزن را به نقطهای دیگر منتقل کرده، شخصاًبهره سازوکار دفاعی این بخش را برچیده و به استقبال این افراد آمده بودند.
سزار پوزخندی به لِیلین زد.
«بد نیستن، و شایدمردمک حتی خیلی قویتر همتنها باشن...» لِیلین نفس عمیقی کشید.
بهخاطر شرایط محیطی دشواری که در آن روزگار میگذراندند، مجبور بودندمعینی از توان رزمی فوقالعادهای برخوردار باشند. بهطور کلی، زنده ماندنشان تا بههمین این لحظه تنها با تکیه بر دستان توانمند خودشان ممکن شده بود.
ارتشی که به دست ماگوسهای روشنایی آموزش دیده بود نیز نبردهای دشوار و خونینی راشوند پشت سر گذاشته بود، اما تنها جنبهای که در آن بر ارتش ماگوسهای تاریک برتریمیآورد داشت، هماهنگی و کار تیمی بود. از حیث قدرت نبرد فردی، اصلاً قابل مقایسه نبودند.
«از حمله قبلی تا حالا دو روز گذشته. فقطکند سه روز دیگه فرصت داریم تا تیم بازرسی ازجلو مقر فرماندهی برسه! اگه برسن اوضاع خیلی دردسرساز میشه...»
سیمای سزار نارضایتیاش را برملاکموئین میکرد: «اوضاع وید چی شد؟وارلاک هنوز کارش رو یکسره نکردی؟»
«خیلی خوب خودش رو مخفی کرده. افرادی کهبرای برای پیدا کردنش فرستادم هنوز هیچی دستگیرشون نشده!»جلو لِیلین دستهایش را با حالتی درمانده تکان داد.
«به هر حال نمیتونه از قلمرو مخفی فرار کنه، پسمیشد هیچ اطلاعاتی هم درز نمیکنه. دو روز دیگه حتی اگهبگذارند به تیم بازرسی هم ملحق بشه، دیگه هیچ اهمیتی نداره!»
«امیدوارم همینطور باشه!» سزار برای مدتی طولانی باپیدا نگاهی سرد به لِیلین چشم دوخت و سپسبهطور این کلمات را با لحنی سنگین بر زبان آورد.
او حدس میزد که لِیلین شخصاً به این کار دست نزده و عمداً وید را رها کرده است. با اینخودکار وجود، تا زمانی که وید قادر به انتشار اطلاعات نبود، مسئله چندان دندانگیری به شمار نمیرفت. در زمینه منافع کلی، تاعظیمی هنگامی که قیدوبندهای پیمان با چشم قضاوت وجود داشت، سزار اطمینان داشت که لِیلین اقدامی علیه منافع آنها انجام نخواهد داد.
به هر روی، در صورت شکست این عملیات،برای بازگشت لِیلین به باغ چهار فصل غیرممکن بود؛ درسوق عوض او به یک فراری تحت تعقیب بدل میشد!
«آوردن اینهمه آدم زیادیحتی جلب توجه نمیکنه؟ اگهتصادف لو بریم چی میشه؟»
لِیلین به ستون ماگوسهای تاریک که پشتوارلاک سر سزار حرکت میکردند نگاهی انداخت ومیرسیدند با لحنی توأم با اندکی نگرانی پرسید.
ماگوسهای روشناییِ مقر فرماندهی احمق نبودند. با حضور سپاه صاعقه، تکتکپیدا حرکات او یا سزار زیر ذرهبین بود و اگر مشخص میشد باسرعتی ماگوسهای تاریک سر و سرّی دارند، بلافاصله تحت مراقبت شدید قرار میگرفتند.
«چاره دیگهای نیست؛ دیگه وقتی نمونده. حداکثر ظرف سه روز،زمانی یا در بهترین حالت ظرف دو روز، باید نفرات کافیفراتر رو وارد کنیم و اختیار کنترل سیستم دفاعی رو بهشون بسپاریم!»
سزار با چهرهای مصمم ادامه داد: «میتونم موقتاً توی چندتا آزمایشگاه ودچار انبار متروکه جاشون بدم. به هر حال یکی دو روز دیگه قرارهبهره برن، پس حتی نیازی نیست آب و غذای زیادی براشون تدارک ببینیم...»
«توی انبار غربی قایم بشید! افسران گشتیوارلاک و دیدهبانهای اونجا رو به حداقل رسوندم.میرسیدند اینم نقشه تعویض نگهبانها و سامانههای هشداردهنده.»
سزار به ماگوس تاریکِمردمک پشت سرش دستور داد ومیتوانست تکهای پوستنوشته به دستش سپرد.
رهبر آنها در سکوت آن را گرفت و باماگوسهایی تکانی به ردایش، تبدیل به دود سیاهی شد وسرعتی همراه با ماگوسهای تاریکِ پشت سرش از آنجا رفت.
کل این فرایند بینهایت بیصدااگر انجام شد و نتیجه آموزشهای دقیقممکن ماگوسهای تاریک را به نمایش میگذاشت.
لِیلین به خوبی آگاه بود که در طول چند روز گذشته،ماگوسهایی او و سزار از اختیارات خود سوءاستفاده کرده و چندین دستهفراتر از ماگوسهای تاریک را به درون مقر باغ چهار فصل کشانده بودند.
بهخاطر هرجومرج پس از حمله و همچنین سرپوشتنها گذاشتن او و سزار بر این نقشه، حتیمعینی یک ماگوس هم متوجه مشکوک بودن اوضاع نشده بود.
تا زمانی که اختیار فرماندهیِ روح محافظ تشکیلات منتقل میشد، ماگوسهای تاریک با نیروهای دنیایخودکار بیرون هماهنگ میشدند. آنوقت حتی اگر تمام ماگوسهای رسمی حاضر در قلمرو مخفی به همراهقدم دو گروه بزرگ از سپاه آذرخش گرد هم میآمدند، باز هم در برابرشان کاملاً عاجز بودند!
لِیلین آه عمیقی کشید و چشمانش را بست. اوموفق از همین حالا میتوانست سردرگمی و بهتِ نقشبسته برقدرت چهره این ماگوسها را به هنگام مرگشان مجسم کند.
سزار با چهرهای عبوس گفت: «فردا با من میای تا مهر و موم کالبدمیرسیدند آگاهیِ هسته قلمرو مخفی رو باطل کنیم! بعد از اون حمله، دسموند یه مهراولیه و موم دیگه اضافه کرد و بدون اختیار کافی، روح محافظ تشکیلات مقاومت میکنه!»
در نبرد برای تصاحب دروازه، مهمترین چیز به دست آوردن کالبد آگاهیِ هسته بود که بهمعینی دروازه ورودی قلمرو مخفی تعلق داشت. تا زمانی که این هسته در اختیار آنها قرار میگرفت،دوم میتوانستند دروازه پلاتینی بیرونی را کنترل کنند و مانع از ورود ماگوسهای روشناییِ دنیای بیرون شوند.
میشد گفت که کلیدمیتوانست تسلط بر قلمرو مخفی،برای همین کالبد آگاهی هسته بود.
پس از اینکه دسموند تشکیلات طلسم مهر و موم را تقویت کرده بود، اختیاراتِ لِیلین یاتأثیری سزار بهتنهایی برای باطل کردن تشکیلات طلسم و به چنگ آوردن کالبد آگاهی کفایت نمیکرد. تنهابدنش در صورتی که با یکدیگر همکاری میکردند، قدرت لازم برای انجام این کار را به دست میآوردند.
به همین دلیل بودیابد که سزار تا اینپیدا حد لِیلین را تحمل میکرد.
لِیلین رو به سزار چرخاند و گفت: «نگران نباش! این موضوع ازکند قبل توی طومار پیمان مشخص شده، پس نمیتونم زیر حرفم بزنم. مهمتربسیار از اون، درخواستی بود که ازت داشتم! تدارکات اون چطور پیش میره؟»
هنگامی که او با ماگوس تاریک رتبه ۲برای پیمانی بست که چشم قضاوت شاهد آن بود،جلو لِیلین توانسته بود منافع قابلتوجهی برای خود دستوپا کند.
او مقدار فراوانی از منابعی را طلب کرده بود که تنها در قلمروهای خاصیفرسایش از ماگوسهای تاریک یافت میشد؛ افزون بر دانش آکادمیک ردهبالا، اطلاعات پژوهشی و حتیذاتی تعهدی مبنی بر اینکه اجازه ورود به فانوس دریایی شب به او داده شود!
فانوس دریایی شب!
آنجا سرزمین مقدس ماگوسهای تاریک بود. یک ماگوس تاریک رتبه ۳ بر آن مسند تکیه زده بود وخود آوازهاش در همهجا طنینانداز بود. رهبر اصلیِ آن حتی با تکیه بر قدرت خودش، تنها با یک ضربه،بعدی تهاجم مشترکِ سیلی، رئیس آکادمی جنگل استخوان مغاک و چند ماگوس رتبه ۲ دیگر را در هم شکسته بود!
درخواست لِیلین در ابتدامیتوانست برای آن ماگوس تاریکبرای رتبه ۲ اندکی سنگین بود.
گرچه او نمایندهای از اتحادیه ماگوسهای تاریک بود، اما معرفیمیشد و ضمانت کسی برای ورود به فانوس دریایی شب مستلزم فدااما کردن منابع فراوان و استفاده از نفوذ و اعتباری گزاف بود.
در مورد مواد خام،یابد دانش و موارد اینچنینی نیزکند دردسر بزرگی در پیش بود.
با این همه، لِیلین سرسختانه بر خواستهاشیابد پافشاری کرده بود و ماگوس تاریک چارهای نداشتزمانی جز اینکه این شروط را در پیمان بگنجاند.
به محض اینکه سزار به این قضیه فکر کرد،ماگوسهایی چهرهاش تیره شد و سینهاش بهتندی بالا و پایینسرعتی رفت. حتی تنفسش هم سنگین و خشمگین شده بود.
«خیالت راحت! سنگهای معدنی خون سیاه، گلهای استخوان و باقی منابع همیندچار حالا هم به اتاقت فرستاده شدن. در مورد اون قول برای ورودتبهره به فانوس دریایی شب هم بعد از موفقیّت توی اینجا بهش میرسی.»
لِیلین سری تکان دادیابد و گفت: «بسیار خب!» سپسکند در دل تاریکی محو شد.
تق! از پشتجایی سرش صدای خرد شدنیابد چیزی به گوش رسید.
……
دو روز بعد،بود درست یک روز پیشحسب از رسیدن تیم بازرسی.
هنگام ظهر بود و گرمایتنها سوزان بیرحمانه بر زمین میتابید وماگوسهایی موجی از هوای داغ پدید میآورد.
مقر باغ چهار فصل در قلمرو مخفی دشتهای رود ابدی بارپیدا دیگر سرزندگی گذشتهاش را بازیافته بود. ماگوسهای روشناییِ متعددی در حال رفتوآمدسرعتی به مرکز مبادله امتیازات بودند و انواع ماموریتها را به انجام میرساندند.
ماگوسهای بیطرفی که از بیرون آمده بودند، برای جمعآوری انواع منابع به نقاط مختلف قلمروخودکار مخفی میرفتند و سپس به پایگاه مبادلهای که باغ چهار فصل تدارک دیده بود مراجعه میکردندبعدی تا دسترنجشان را با بلورهای جادویی معاوضه کنند و معجونهای کارآمد و دانشهای سطح بالا بخرند.
به نظر میرسیدبود همهچیز در نظمفردی و آرامش پیش میرود.
با هدایت این امور توسط سزار و لِیلین،پیدا مقر دوباره رونق و ثبات پیشین خود را بهخودکار دست آورده بود. البته، این فقط ظاهر ماجرا بود.
درون سایهها، دستکم پنجاه ماگوس تاریک بهطور مخفیانه رخنهمیتوانست کرده بودند و چند نقطه حیاتی که به تشکیلاتخود طلسم دفاعی مجهز بود، به تسخیر ماگوسهای تاریک درآمده بود.
ماگوسهای روشناییِ پرمشغله ذرهای گمان نمیبردندپیدا که مالکیت این مقر در قلمرومیرسیدند مخفی، همین حالا هم دستبهدست شده است.
«چطوره؟ چه حسی داره مقری روفردی که خودت با دستهای خودت بنادچار کردی، به دست خودت نابود بشه؟»
صدایی ازکموئین پشت سر لِیلینتنها به گوش رسید.
لِیلین بیهیچ حالتی در چهره رویشبالاتر را برگرداند و به سزاری کهکند نزدیک میشد، پاسخ داد: «هیچ حسی ندارم!»