چپتر 384: محافظ قلمرو
0پس از ارتقای لِیلین به رتبه ۳ و شکستپشتوانه الفهای تاریک، تمامی مخالفتها و توطئههای پنهانی در منطقهشناسانده مرکزی چنان فروکش کردند که گویی هرگز وجود نداشتهاند.
لِیلین به عنوان یک ماگوس رتبه ۳ تازه ارتقایافته و سرشار از سرزندگی، کسی که حتی برای محافظت ازباشکوه قلمرو نیز با کمترین زحمتی دستبهگریبان نبود، به آسانی میتوانست فرصت لازم را برای نابود کردن صنفهایی که تسلیمبدل حکمرانیاش نمیشدند پیدا کند. او کاملاً آماده بود تا برای سدههای پیشرو، مهار منطقه گرگومیش را در دست بگیرد.
در مواجهه با فشار ناشی از چنین قدرتسهمگینی سهمگینی، ماگوسهای منطقه مرکزی هر اندازه هم کهنداشتند ناراضی بودند، هرگز جرئت خشمگین ساختن او را نداشتند.
در این هنگام، معدود بازماندگان دیگرمدتها صنفها پدیدار شدند و به تمامیاقتدار بدگوییها و زمزمههای ضد لِیلین پایان دادند.
آنها همگی ماگوسهای نخبهای از صنفهای گوناگون بودند و چند داور رتبه ۲شکستن نیز در میانشان حضور داشتند. آنها همصدا شهادت دادند که آنچه پیشتر لِیلین بیانافتخار کرده بود حقیقت محض است؛ امری که بلادرنگ تمام شک و تردیدها را زدود.
آنها همگی در آن برهه اسیران لِیلین بودند. آن ماگوسهای رتبه ۲ ازبیشترشان مدتها پیش تسلیم لِیلین شده بودند. آنها نادان نبودند؛ با آگاهی از اقتدارپشتوانه لِیلین و نفوذ رو به افول خود، بیشترشان حقیقت محض را پذیرفته بودند.
البته، افراد سرسختی هم وجود داشتندچنین که همگی به شکلی باشکوه دربودند آن «جنگ» به کام مرگ رفتند.
سال ۵۷۸۳ منطقه گرگومیش. لِیلین به پشتوانه قدرت رتبه ۳ خودآگاهی و شکوه برآمده از درهم شکستن الفهای تاریک، در حضور خیلباشکوه پرشماری از ماگوسهای منطقه مرکزی، رسماً به عنوان محافظ قلمرو شناسانده شد.
از آن پس، لِیلین به یگانه نیرویی بدل شد که ماگوسهایبرآمده منطقه گرگومیش را هدایت میکرد و قربانیها و سیاهیهای نهفته در پسمیکرد افتخار درخشان او، به کلی از سوی عامه مردم نادیده گرفته شد.
مردم در نهایت تنها دستاورد پرشکوه لِیلین در شکست دادن الفهای تاریک را در یادها نگه داشتند. آنها در مدحجنگ و ستایش او سرودها خواندند و افسانهها بافتند و تمامی جانفشانیهای بیلین، آرون، ویناس و حتی محافظ پیشین را مسکوتمیکرد گذاشتند. آن نامها زیر اسناد و روایات تاریخی مربوط به شکوه ابدی لِیلین مدفون شدند و افسانه او تداوم یافت.
لِیلین پس از تصاحب عنوان محافظ قلمرو، نخستین فرمانی که صادر کرد در جهتخشمگین تبدیل اتحاد طبیعت به قدرت هستهای و کانون اصلی منطقه گرگومیش بود. او جمعیت انبوهیآنها از ماگوسها را فراخواند تا آکادمی اتحاد طبیعت را در قلب منطقه مرکزی پیریزی کنند.
گرچه لِیلین در ابتدا برنامهای برای این مقصود نداشت، امانبودند هویت کنونیاش از اقتدار کافی برای به راه انداختن سامانه آکادمیکشکلی برخوردار بود و در این روند پاداشهای چشمگیری به چنگ میآورد.
پس از بنیان نهادن آکادمی اتحاد طبیعت، چند صنف کلانمقیاس که مناسبات حسنهای با اتحاد داشتند، بیانیهایمحافظ پر سر و صدا دادند. آنها اعلام کردند که برای ایجاد صنفی هولناک و قدرتمند، در آکادمیگرفته اتحاد طبیعت ادغام خواهند شد. مسلماً تمامی این رویدادها ناشی از هدایتگری پنهانی لِیلین در پشت صحنه بود.
به دنبال این رخداد، لِیلین دیگر نیازی به نگرانی نداشت. آکادمی نوبنیادخود که با شتابی شگرف اوج میگرفت، به شکلی کاملاً طبیعی دیگر صنفهای اطراف۵۷۸۳ را کنار زد و قابلیت و گستره نفوذ خود را مدام توسعه بخشید.
برای لِیلین محرز بود که الگوی ساحل جنوبی بسیار عادلانهتر و شفافتر از نظام صنفی حاکم بر منطقه گرگومیشمعدود است. آنها همچنین سنت موروثی انتقال تعالیم از استاد به شاگرد را به دست فراموشی سپرده بودند. گرچه هنوزداشتند استادان راهنمای فراوانی در کار بودند، اما عده بسیار قلیلی از آنان شاگردان ماگوس را مانند بردگان به کار میگرفتند.
گذشته از این، مگر یک استاد راهنما توان پذیرشنادان چند شاگرد ماگوس را داشت؟ چنین چیزی چگونه میتوانستالبته با کلاسهای درس بزرگ و پرشمار یک آکادمی پهلو بزند؟
بسیاری از صنفهای بزرگ شروع به دست کشیدن از تعصبات محدودکنندهبرآمده روی تکنیکهای مراقبه کردند تا توانشان را یکپارچه سازند، چرا کههدایت این انسجام بدون تردید بسیار نیرومندتر از نیروی صنفهای مجزا بود.
این نمود عینی برتری این سیستم بود! ارتقای یکاقتدار عصر تاریخی بود که به محض تبدیل شدن بهشکلی یک جریان فراگیر، دیگر هیچ سدی توان بازداریاش را نداشت!
صنفهای جامانده نیز به ناچار برای بقا و برای آنکهاندازه زیر سایه سنگین آکادمیها از بین نروند، دست به کاربازماندگان تأسیس بنیادهای آموزشی شدند و شاگردان ماگوس پرشماری را نامنویسی کردند.
چنین وضعیتی به تودههایبرهه مستعد مردم کوچه وشده بازار، موقعیت فوقالعادهای بخشید.
آکادمیهایی که فضای آزادتر و منعطفتری داشتند، قادر بودند ماگوسهای سرگردان رادرهم نیز در آغوش بکشند. در نبود محدودیتهای دستوپاگیر پیرامون تکنیک مراقبه، پذیرش درسیاهیهای آکادمیها برای ماگوسهای سرگردانی که میل به ورود داشتند، بینهایت آسانتر شده بود.
لِیلین این نکته را از مدتها پیش رصد کرده بود. اگرچه صنفهایی که از یک تکنیک مراقبهسرسختی مشترک پیروی میکردند انسجام و همبستگی بالایی داشتند، اما به غایت بیگانهستیز بار میآمدند. هر ماگوسی بعد ازشناسانده پیوستن به چنین صنفی، چنانچه به تکنیک مراقبه اختصاصی آن پایبند نمیماند، آماج طرد و انزوا قرار میگرفت.
اما آکادمیها هیچگاه با چنین معضلی روبهرو نمیشدند. لهیبماگوسهای آتشی که توسط لانگباتم برای انقلاب برافروخته شده بودهنگام نیز با رونق گرفتن نهاد آکادمیها اندکاندک خاموش شد.
لِیلین در باطن کوچکترین اهمیتی به این قضایاشده نمیداد. تمرکز اصلی و اولویت او همچنان تصاحب تکنیکهایپذیرفته مراقبه صنفها و دسترسی به نتایج تحقیقات ارزشمندشان بود.
در حقیقت، بر اساس شعار ترویج مراودات عادلانه، منصفانه، شفاف و نامحدوددرهم در قوانین آکادمی، صنفهایی که به آکادمی میپیوستند موظف بودند تکنیکهای مراقبهقربانیها انحصاری و بخشی از پژوهشهای نفیس خود را به عنوان آورده تسلیم کنند.
تحت هدایت مقتدرانه لِیلین، این حجم معتنابه از اطلاعات باارزشنفوذ در کتابخانه بزرگ آکادمی مستقر شد تا در دسترس تمامیجنگ ماگوسها قرار بگیرد و این رویه با اشتیاقی فزاینده ادامه یافت.
باید اعتراف کرد که پس از زدودن افکار تنگنظرانه صنفی،اندازه چنین تبادل و تفحصی سود سرشاری عاید ماگوسها کرد وبازماندگان قابلیتهای ماگوسهای منطقه گرگومیش را به نحوی بنیادین ارتقا داد.
و اما این دستاوردها و تکنیکهای مراقبه، طبیعتاً همگینادان با رضایت خاطر توسط لِیلین تصاحب شدند و پایگاهالبته دادههای تراشه هوش مصنوعی را به شکلی نجومی غنیتر ساختند.
میشد گفت در این برهه از زمان، بخش عظیمیپشتوانه از تکنیکهای مراقبه و پژوهشهای سطح بالای منطقه گرگومیش،شناسانده به همراه تمامی منابع گرانبها، به چنگ لِیلین افتاده بود.
اکنون اتحاد طبیعت بیشترین میزان نفوذ را در منطقه مرکزی داشت. مهم نبود خواسته لِیلین چه باشد؛ تا زمانی که درکام محدوده منطقه گرگومیش قرار داشت، تنها کافی بود لب تر کند. خیل کثیری از مردم عادی، شاگردان ماگوس، ماگوسهای رتبه ۱سیاهیهای و حتی رتبه ۲ بدون کمترین تردید و به هر قیمتی که بود، میرفتند تا آن را برایش به چنگ آورند.
این، ازبگیرد مزایای قدرت وناشی نفوذ مطلق بود.
زمان سپری شد.
منطقه گرگومیش، سال ۵۷۸۵.
لِیلین با درک اینکه تمامی جناحها مقدمات خود را کامل کردهاند،افول با تکیه بر عنوان «محافظ قلمرو»، فرمانی صادر کرد و بهمرگ نیروهای متحد تمامی مناطق دستور داد تا شمال را بازپس گیرند!
همینطور هم بود! پس از به قتل رساندن آنیا، لِیلین عقبنشینیناراضی را برگزیده بود و مستقیماً به منطقه شمال حمله نکرده بود؛صنفها با این حال آن دیار اکنون بهسادگی در دسترس قرار داشت.
برای او کاملاً آشکار بود که اگرچه تواناییهای خارقالعادهای دارد، اما پیش از هر چیز باید به ارتقاالبته و تثبیت مهارتهای شخصیاش میپرداخت. اگرچه لشکرکشی تکانشی برای در هم شکستن الفهای تاریک، بازپسگیری اراضی ازدسترفته ورسماً کسب آوازه میتوانست نتیجهبخش باشد، اما سود واقعی یقیناً نصیب افراد دیگری میشد که در سر نقشههای جاهطلبانه میپروراندند.
افزون بر این، او در آن برهه از زمان هنوز عنوان محافظ قلمروشکستن را تصاحب نکرده بود! لِیلین آنقدر نادان نبود که در خط مقدم نبرد جانفشانیافتخار کند و اجازه دهد ماگوسهای پشت جبهه، ثمره رنج و زحماتش را درو نمایند.
از این رو ترجیح داده بود نظارهگر بماند تا بقایای الفهای تاریک دربیشترشان شمال با دورفها، گنومها و حتی میان خودشان وارد جنگ شوند و پیش ازشکوه وارد عمل شدنش، شیره جان یکدیگر را بمکند و توانشان را به تحلیل برند.
اما اکنون،بگیرد زمان موعودفشار فرا رسیده بود.
در مقایسه با فراخوان پیشین، لِیلین اکنون در جایگاه محافظ قلمروآگاهی و فرمانروای بلامنازع منطقه گرگومیش تکیه زده بود. فرامین بزرگترین پیشوایباشکوه دنیای ماگوسها طبیعتاً وزانت و برش بسیار بیشتری به همراه داشت.
بهمحض ابلاغ دستور، نهتنها تمامی اصناف منطقه مرکزی ماگوسها و سربازانشانبرآمده را روانه میدان کردند تا لشکری متحد تشکیل دهند، بلکه حتی مناطقمیکرد شرق، جنوب و غرب نیز گروههای عظیمی را برای امداد گسیل داشتند.
نکته درخور نگرش این بودشده که لِیلین تنها بر دو منطقهافول سیطره راستین داشت: مرکز و شرق.
و در خصوص غرب و جنوب،چنین رویکردشان نسبت به لِیلین در جایگاه محافظجرئت قلمرو تا حدی دوپهلو و مبهم بود.
اما لِیلین هیچ اعتنایی به این موضوع نداشت؛ او پس ازآگاهی نظمبخشی به مرکز و شرق، با تکیه بر نیروی آکادمیهای این دوجنگ منطقه از توان کافی برای در هم کوبیدن هر رقیبی برخوردار بود.
اگر پیش از این از دست زدن به چنینپشتوانه کاری امتناع ورزیده بود، فقط به این خاطر بودشناسانده که تمام وقتش صرف بازسازیهای ساختاری درونی شده بود.
اما در حال حاضر؟ دیگر مناطق نیز بوآگاهی برده بودند که اوضاع به سودشان نیست و ازسرسختی این رو کرنش و تمکین را آغاز کرده بودند.
هرچه باشد، اعزام قشون برناشی پایه آن فراخوان، خود بهمنزلهاندازه آیینی برای ادای وفاداری بود.
لِیلین چانهاش را نوازش کرداسیران و گوشه لبانش با نوعینبودند رضایت و سرگرمی بالا رفت.
شمال منطقه گرگومیش.
سیل خروشان سپاهیان در صفوفیشده آراسته و بینقص پیش میرفتند وافول پیوسته بر گستره پیشروی خود میافزودند.
در همان اثنا، در انتهای لشکرچنین شمار کثیری از ماگوسها سوار بربودند مرکبها و وسایل نقلیه نامتعارف حرکت میکردند.
قشون کاملاً منظم و سازمانیافته بود و با فرمانی واحدنبودند هماهنگ پیش میرفت؛ در قیاس با ارتش قبلی که توسطسرسختی لِیلین برپا شده بود، این سپاه بهمراتب مهیبتر جلوه میکرد.
بهواسطه هلاکت امپراتریس الفهای تاریک در سه سال گذشته، بیشتر الفهای تاریک ازشکستن پیش شمال منطقه گرگومیش را تخلیه کرده بودند. تنها دستهای از عناصر خیرهسر اینافتخار نژاد باقی مانده بودند که در کنار دورفها و گنومها برای بقا تقلا میکردند.
و چنین مقاومتی، در برابر اجتماع اینهمهنبودند ماگوس و بهویژه ارتش انسانی تحت هدایتپذیرفته لِیلین، به سبکی و بیمقداری غبار بود.
سپاهیان از قدرتی مهارناپذیر بهره میبردند. آنها اراضیسهمگینی پهناوری را تقریباً بدون صرف کمترین نیرو به تصرفاین درآوردند و حتی تا دیوارهای شهر پوتی پیش راندند.
بر فراز دروازه ورودی شهر، پرچم الفهای تاریکشده در میان دودی متراکم و مهآلود به اهتزازبیشترشان درآمده بود و جوی شوم و نحس میپراکند.
«شهر پوتی! خط دفاعی نخستینِ شمال و همون نقطهای که محافظ یاده توش تلف شد!» لِیلینرسماً با نیمنگاهی به اندک الفهای تاریک حاضر بر باروها پوزخندی زد: «اینجا یه شهر مرزی ومردم راهبردیه، نکنه الفهای تاریک هنوز تو این توهم به سر میبرن که سرزمینو با ما قسمت کنن؟»
«دستورو برسونید، تماممدتها لشکر همینجا اردو بزنن،نبودند فردا سپیدهدم حمله میکنیم!»
لِیلین با خونسردی این فرمان را به کارگزاران راست و چپ خود اعلام کرد و آنها نیز پیام را گامبهگام به صفوفصنفها پایینتر انتقال دادند. کل ارتش از حرکت بازایستاد و مکانهای مساعدی را برای برپایی چادرها یافت. در آن لحظه، ماگوسها و سربازان عادیحقیقت یکسره در تبوتاب کار بودند، اما کمترین بینظمی به چشم نمیخورد؛ امری که چیرگی بینقص لِیلین بر اردوی نظامیاش را به نمایش میگذاشت.
در قلب این اردوگاههای بههمپیوسته و انبوه، خیمه زرین بزرگی خودنماییآگاهی میکرد که با سنگهای گرانبها و عودهای معطر آراسته شده بود.باشکوه حتی دستههایی از ماگوسها بیرون آن به پاسداری و گشتزنی مشغول بودند.
هرچند محافظ قلمرو به هیچیک ازرفتند این تجملات علاقهای نداشت، اما پایبندی بهشکستن این تشریفات از الزامات جایگاهش شمرده میشد.
«همم؟» لِیلین که در مرکز خیمه زریننبودند در خلوت مراقبه غوطهور بود، ناگهان پلکپذیرفته گشود و تبسمی گوشه لبانش نقش بست.
چند دقیقه بعد، طنینفشار صدایی حاکی از احترامسهمگینی و تحسین شنیده شد: «سرورم!»
«بیا تو!»
پرده ضخیم ورودی به کناری رفت و مردی میانسال با گیسوانی سپید گام بهخیل درون نهاد. وجودش از امواج دهشتناک ماگوس رتبه ۲ سرشار بود، اما در ایندرخشان دم، به رسم تعظیم و تسلیم در برابر لِیلین بر یک زانو به خاک افتاد.
«گزارش به سرورم! یکی از مادرسالاراننادان رتبه ۲ الفهای تاریک که ادعاخود میکنه از رفقای قدیمیه، تقاضای شرفیابی داره!»
«یه رفیق قدیمی؟»مواجهه لِیلین نیشخندی زد:چنین «بگو بیاد تو.»