چپتر 183: فصل ۱۸۳ - کوهی از استخوانهای سفید
0وقتی پیرزن جادوگر حرفهای لِیلین را شنید، پیشکشید از آنکه با صدایی خشک و خشن صحبتانرژی کند، به جوان خوشقیافه و مو مشکی خیره شد.
«تقریباً دو ساله کهاینکه میشناسمت و نمیدونستم کهکار همچین ماگوس ترسویی هستی.»
لِیلین این تصور را در او ایجاد کرده بود که بهبگی شدت دیوانه و جسور است. او برای رسیدن به اهدافش دست بهپشت هر کاری میزد و همه چیز را بدون هیچ محدودیتی انجام میداد.
«عمر یه ماگوس به شدت طولانیه، بنابراین دو سالسردی زمان زیادی نیست. علاوه بر این، تسلیم شدن بعدذرات از اینکه میفهمی یه چیزی خطرناکه، کار ترسویانهای نیست...»
لِیلین لبخند زد.
پیرزن جادوگر پرسید: «یعنیاینکه میخوای بگی که تحت هیچترسویانهای شرایطی حاضر نیستی ادامه بدی؟»
«...» سکوت، پاسخ او بود.
پنگ! پیرزن جادوگر چیزی نگفت،سوزاند اما جی که پشت سرشخرناس بود، بلافاصله دست به کار شد.
تندبادی سبزرنگ در یک چشمکرد به هم زدن منطقهای که لِیلینوزش در آن قرار داشت را درنوردید.
پا! صداهایشدن واضح و پیدرپیمیفهمی به گوش رسید.
به دنبال آن، شعلهای سیاهرنگ از درونلبخند تندباد خارج شد که نیمی از سالن کوچکنیستی را سوزاند و به سمت جی حرکت کرد.
جی با سردی خرناس کشید: «همف!» شنلحرکت او بدون وزش هیچ بادی به اهتزازوزش درآمد و ذرات انرژی سیاهرنگ به هوا برخاستند.
هنگامی که شعله و ذراتکرد انرژی در هوا با یکدیگرشنل برخورد کردند، انفجار شدیدی رخ داد.
بدن جی لرزید و مجبورمیفهمی شد سه قدم به عقب برود.پرسید هاله ساطعشده از بدنش ناپایدار شد.
«کافیه!» پیرزن جادوگر در حالیکار که پرتوهای نور سبزرنگ از چشمانشبگی ساطع میشد، سپر بلای جی شد.
با مهارتهای مشاهده سطح بالای لِیلین، او میدانست که پیرزن دیوانهوار در حال هشدار دادنبادی به اوست. لِیلین در حال حاضر نمیخواست با این پیرزن جادوگر درگیر شود، بنابراین لبخندی زدلرزید و پیش از آنکه به کناری برود، امواج انرژی ساطعشده از بدنش را از بین برد.
وقتی پیرزن جادوگر دید که لِیلین به کناری رفت، پرتوهای سبزرنگ چشمانش نیزاهتزاز کمنورتر شد و سپس به جی که پشت سرش بود گفت: «جی، تو همبدن همینطور. من و روگ خونین دوستان خوبی هستیم. لازم نیست اینقدر ازش محتاط باشی.»
جی بهشدن آرامی پاسخاینکه داد: «میفهمم!»
«روگ خونین، با اینکه مدت زیادی نیستلبخند با هم هستیم، اما باید شخصیت همدیگهحاضر رو بشناسیم. هر شرطی که داری رو بگو!»
روند پیشرفت اوضاعسالن کمی فراتر ازسمت انتظارات لِیلین بود.
او در ابتدا فکر میکرد با قدرتهایی که به نمایش گذاشته وبادی درگیری ناخواستهای که با پیرزن جادوگر پیدا کرده، پیرزن باید منطقاً اوانفجار را مجبور به ترک آنجا کند یا به کاوش در مکانهای دیگر بپردازد.
لِیلین آدم منطقیای بود. او میدانست کهخطرناکه آزمایشگاه خطرناک است و هیچ چیز ارزش توجهتحت او را ندارد، بنابراین طبیعتاً نمیخواست ریسک کند.
با این حال، در حال حاضر، آزمایشگاه شماره ۱ به وضوحبگی برای باز شدن یا رسیدن به آنجا به کمک او نیازاما داشت، بنابراین پیرزن جادوگر مجبور بود خشم خود را فرو بنشاند.
لِیلین با صراحت شرطش را بیان کرد:حرکت «برای اثبات صداقتت، اول باید نیمه دوم اطلاعاتبادی مربوط به فشردهسازی نیروی معنوی رو بهم بدی!»
پیرزن جادوگر بدون لحظهای درنگ یکسردی برگ سبز را به سمت لِیلینبادی پرتاب کرد و گفت: «مشکلی نیست!»
وقتی لِیلین آن را گرفت، تراشهچیزی هوش مصنوعی اعلام کرد که اطلاعاتیعنی و تصاویر زیادی دریافت کرده است.
بر اساس ارزیابی تراشه هوش مصنوعی،ترسویانهای این دادهها باید بخش باقیمانده ازتحت اطلاعاتی باشد که او قبلاً داده بود.
«این رو هم بهش اضافهسوزاند میکنم! چطوره؟ این برای اینکهخرناس خودت رو به خطر بندازی کافیه؟»
وقتی پیرزن جادوگر دید که لِیلین با تردیدکشید در حال زمزمه کردن با خود است، یکانرژی کیسه سیاه را به سمت او پرتاب کرد.
«این اقلام میتونن حتی بعضی از ماگوسهایخطرناکه رتبه ۱ تو نقطه اوج رو هم وسوسهتحت کنن و نرخ موفقیت بالایی دارن. چی میگی؟»
لِیلین کیسه راچیزی باز کرد و کمیلبخند تحت تأثیر قرار گرفت.
به دنبال آن، او به پیرزن جادوگر نگاه کرد. «به خاطر این دوشنل سال آشنایی، همراهیت میکنم و جونم رو باهات به خطر میندازم. اما اگه احساسانفجار کنم مشکلی وجود داره، بلافاصله عقبنشینی میکنیم و دیگه تو این کار مشارکت نمیکنم...»
پیرزن جادوگرسوزاند موافقت کرد:حرکت «طبیعتاً همینطوره!»
پس از آن، او ازمیفهمی کنار لِیلین گذشت تا کلیدلبخند برنزی را داخل قفل قرار دهد.
کلنگ! دانگ!
کلنگ! دانگ!
همزمان با چرخاندن کلیدحرکت توسط پیرزن جادوگر، صدایکشید چرخش چرخدندهها به گوش میرسید.
صدا در ابتدا ضعیف بود، اما پسخطرناکه از آن قویتر شد. در نهایت، کل سالنتحت پر از صدای برخورد چرخدندهها با یکدیگر شد.
غژژ!
رگههایی از ترک روی در فلزی سیاه ظاهر شد. پس از پدیدار شدن چندوزش ترک، در به سرعت به قطعات فلزی سیاه و کوچک بیشماری تفکیک شد. فلزاتشدیدی سیاه به طرفین پرواز کردند و صحنه داخل آزمایشگاه شماره ۱ را نمایان ساختند.
اجساد! تنها چیزی کهحرکت لِیلین میتوانست ببیند، بقایایکشید بیشمار استخوانهای سفید انسانی بود.
استخوانهای متراکم روی هم تلنبارمیفهمی شده و کوه کوچکی ازلبخند استخوانهای سفید را تشکیل داده بودند.
پس از آن، بوی پوسیدگی که سالیان متمادی در آنجا مانده بود، همراه با بوی مرگ،ادامه گوشت فاسد و ذرات انرژی منفی که به قدری متراکم بودند که نمیشد آنها را ازداشت هم جدا کرد، به موجی سیاهرنگ تبدیل شد و به سمت آن سه نفر هجوم آورد.
این آزمایشگاه شماره ۱ در داخل قلمرو مخفیکرد فرقه کهن روحکش بود. این مکان در واقعاهتزاز صحنهای از قتلعام افراد بیشماری را شکل داده بود.
نوری سیاه از بدن لِیلین درخشید تا با اینهمف موج عظیم و پرانرژی مقابله کند و باعث شد تاهنگامی او با خرسندی چند جرعه از آن هوا را ببلعد.
این بهترین محیط برای کسی مثل او بود — یک ماگوس تاریک که در پرورش ذراتشرایطی انرژی تاریکی تخصص داشت! نه تنها مصرف نیروی معنوی و قدرت جادو هنگام اجرای طلسمهایش درزدن این محیط کمتر میشد، بلکه میزان قدرتی که طلسمهایش میتوانستند تولید کنند نیز کمی قویتر میشد.
«همونطور کهمیفهمی انتظار میرفت...خطرناکه درست مثل سوابقه!»
پیرزن جادوگر و جایه از قبل آماده بودندکرد و طوماری را باز کردند که در پیاهتزاز آن، یک سپر قرمز آتشین آنها را احاطه کرد.
ذرات انرژی منفی خاکستری رنگ بهسردی طور مداوم به بیرون سپر هجوم میآوردند،اهتزاز اما توسط ذرات انرژی آتش سوزانده میشدند.
پس از فروکش کردن موج، به نظر میرسید که پیرزن جادوگرپرسید هیچ آسیبی ندیده است. او در حال حاضر فقط با هیجانیپاسخ که در چشمانش نمایان بود، به کوه استخوانهای سفید خیره شده بود.
«بر اساس اطلاعات ثبت شده،کار محرابی که نیاز دارم درمیخوای قله این کوه استخوانهای سفیده.»
پیرزن جادوگر بالا رفتکوچک و از استخوانهای سفید بهسردی عنوان مسیر خود استفاده کرد.
ترق!
استخوانهای سفیدی که برای مدت نامعلومی وجودخطرناکه داشتند، زیر قدمهای او پودر شدند وبگی لایهای به شدت ضخیم را تشکیل دادند.
لِیلین و جایهچیزی به آرامی پشتترسویانهای سر او حرکت کردند.
در حالی که لِیلین راه میرفت، با استخوانهای رویسردی زمین ور میرفت. با وجود اینکه بسیاری از استخوانهاذرات کاملاً پوسیده بودند، هنوز هم برخی استخوانهای کامل وجود داشتند.
در حال حاضر، لِیلین با دقتسردی در حال بررسی یک استخوان سفید بوداهتزاز که کمی ضخیمتر از استخوانهای اطرافش بود.
لِیلین وزن استخوان را در دستشچیزی سنجید و گفت: «از روی شکل اینمیخوای استخوان، باید ران راست یه انسان باشه!»
«خیلی سنگینه و این استخوان بهترسویانهای وضوح تغییر شکل داده، چون این چیزیشرایطی نیست که یه آدم معمولی داشته باشه!»
«تراشه هوشنیمی مصنوعی! محتویاتشکوچک رو بررسی کن!»
نور آبیسوزاند ضعیفی از چشمانکرد لِیلین ساطع شد.
بوق! آغاز جمعآوری دادههای نمونه و مقایسه عناصر کربن درون استخوان!
تراشه هوش مصنوعی پاسخ داد:
این استخوان ران راست متعلق به فردی در رتبه شوالیه است. قدمت آن حدود ۵۳۴۱ سال است...
«رتبه شوالیه؟»
لِیلین محیطشعله اطرافش رابرخورد بررسی کرد.
در پایین این کوه استخوانهای سفید، محیط آن بزرگترین بودشنل و بیشترین تعداد استخوان را داشت، اما اکثریت آنها استخوانهایشعله انسانهای معمولی بودند. استخوانهای رتبه شوالیه بسیار کمی وجود داشت.
با ادامه صعود، به نظر میرسید کههوا استخوانهای رتبه شوالیه همه جا پراکنده بودند. لِیلینشدیدی حتی استخوان یک شوالیه بزرگ را پیدا کرد.
وقتی به نیمه راه کوه رسیدند، آنجا کاملاًخرناس پر از استخوانهای شوالیه و شوالیه بزرگ بود.ذرات حتی استخوانهای برخی شاگردان ماگوس نیز به چشم میخورد.
بدن یک ماگوس غلظت خاصی از تشعشعشدیدی جادویی داشت. این موضوع حتی از رویبرود استخوانها نیز به راحتی قابل مشاهده بود.
پیرزن جادوگر و جایه از همانسردی ابتدا به شدت متحیر بودند و پساهتزاز از دیدن این استخوانها، نفس سردی کشیدند.
«از روی ظاهر، باید حداقل ۲۰۰۰۰ یا بیشتربرخاستند استخوان شاگرد ماگوس در اینجا دفن شده باشهداد و تعداد نامشخصی از استخوانهای متعلق به ماگوسهای رسمی...»
لِیلین نفسی که در سینه حبس کرده بود راکشید بیرون داد و گفت: «این واقعاً چیزی در مقیاسهوا بزرگه که فقط در دوران باستان میتونست جمعآوری بشه!»
به همین ترتیب، اوبرخورد همچنین میدانست که چرا فرقهبدن کهن روحکش نابود شده بود.
دلیلش هر چه که بود، کشتن این تعداد ماگوس قطعاًشنل خشم جمعی را برمیانگیخت. این با قتلعام مردم عادی تفاوت داشت،یکدیگر چیزی که در نهایت منجر به مجازات شدید آنها شده بود!
سه ماگوس پس ازدرآمد درک این موضوع، ناخودآگاهبرخاستند قدمهایشان را کند کردند.
همانطور که انتظار میرفت، در حالیکرد که به قله نزدیک میشدند، اجسادوزش بیشماری از ماگوسهای رسمی را پیدا کردند!
در قله، اغلب اجساد نیمهپوسیدهای وجود داشتند و ردای روی آنهامجبور به وضوح قابل مشاهده بود. برخی از آنها آنقدرها هم نپوسیدهنور بودند، به طوری که به نظر میرسید فقط در خواب هستند.
علاوه بر این، تشعشع جادویی ساطع شده از بقایایهمف جادوگران باستانی، بسیار فراتر از شاگردان ماگوس بود. برخیبرخاستند از هالههای باقیمانده حتی باعث میشد لِیلین از آنها بترسد.
پیرزن جادوگر با تعجبدرآمد گفت: «به طرز غیرمنتظرهای برخیهنگامی استخوانها هستن که کاملاً نپوسیدن...»
لِیلین با آرامش پاسخ داد: «محیط به شدت مهر و مومشنل شده بود و به نظر میرسه اقدامات ضدپوسیدگی داشتن. علاوه بریکدیگر این، این ماگوسها آدمهای معمولی نیستن، بنابراین با توجه به شرایط...»
او در حال حاضر روی صورت جذاب یک ماگوس زن قدم گذاشته بود. صورت آن ماگوس ساختار به شدت بینقصی با مژههایینور ظریف داشت. چشمان زیبای او به وضوح قابل مشاهده بود. قابل تصور بود که این ماگوس در دوران باستان یک زیبایی نادر بودهبرد است، اما لِیلین بدون هیچ تردیدی روی صورتش پا گذاشت. دقیقاً به گونهای به نظر میرسید که انگار دارد روی سنگها قدم میگذارد.
در موقعیت فعلی، کوه استخوانهای سفید به کوهی از اجساد تبدیلوزش شده بود و اگر لِیلین و بقیه میخواستند به مسیر ادامهبرخورد دهند، باید به طور مداوم روی اجساد ماگوسهای باستانی قدم میگذاشتند.
«این کفرگوییه! یه بیحرمتی آشکار!ذرات این دیوانههای فرقه کهن روحکش،شعله اونا به شرافت ماگوسها بیاحترامی کردن!»
فراتر از انتظار لِیلین بود که جایه،سردی کسی که غیراجتماعیترین فرد گروه بود، اولیناهتزاز نفری باشد که جنایات آنها را محکوم میکند.
لِیلین گفت: «درسته! با این حال، در دوران باستان،بدن قدرت همهچیز رو تعیین میکنه! این ماگوسها توسط فرقه کهنکافیه روحکش دستگیر شدن، بنابراین مجبور بودن با عواقبش روبرو بشن...»
به عنوان یک ماگوس، طبیعی بود که برای همتایانهمف ماگوس سقوطکردهاش اندکی احساس تأسف کند. با این حال،برخاستند در دنیای ماگوس فعلی، آیا این یک امر پیشپاافتاده نبود؟
«از بحثبادی کردن دستدرآمد بردارین. ما رسیدیم!»
پیرزن جادوگر که در حالت گیجی به جلو میرفت،کشید ناگهان متوقف شد. صدای او غمانگیز بود، اما حرارتهوا و اشتیاق بیشتری را در خود جای داده بود!