چپتر 603: دلقک
0لِیلین فارلیر!
این نام در منطقه گرگومیش یک افسانه بود،اینجام یک اسطوره. داستانهای او به عنوان افسانههایی سینهبهسینه نقلچهرهاش میشد و نقالان بیشماری آن را با ستایش میخواندند!
و حالا، این افسانهآنها بار دیگر در برابراینها چشمانشان ظاهر شده بود.
لِیلین در حالی که به اطراف نگاه میکرد گفت: «به نظر میرسهبیام در غیاب من اتفاقات جالب زیادی افتاده.» و بسیاری از مدیران، چه ماگوسهایسبز رتبه ۱ و چه رتبه ۲، با نظم چند قدم به عقب برداشتند.
سرانجام، یک ماگوس رتبه ۲ دیگر نتوانست تحمل کند. او با صدایخود بلندی به زانو افتاد و فریاد زد: «ارباب لِیلین، لطفاً منو ببخشید!طعنه من هرگز نمیخواستم به شما خیانت کنم و فقط توسط بانکر مجبور شدم.»
به عنوان فردی از همنسلان لِیلین، این ماگوس که آکازاوا نام داشت،متوجه او و روشهای بیرحمانهاش را به خوبی میشناخت. به همین دلیل بود کهجعلیاش حضور لِیلین او را تا حدی ترساند که تقریباً خودش را خیس کرد.
و درست به همین شکل، گویی با اثر دومینو، ماگوسهای بیشتری زانو زدند وزحمت زانوهای همگیشان به زمین کوبیده شد. صرفنظر از تلاشی که بانکر برای برقراری ارتباطگفتن با آنها و تهدیدشان کرده بود، همه اینها در برابر لِیلین تنها یک شوخی بود.
لِیلین نگاهی به بانکر انداخت، در حالی که تقریباً حتی زحمت صحبت کردن بااینجام مهرههای بیارزشی مثل او را به خود نمیداد، گفت: «مگه قبلاً نمیخواستی که بیام؟ خب،آنکه من الان اینجام، چی برای گفتن داری؟» بانکر بلافاصله متوجه طعنه در لحن او شد.
بانکر فریاد زد: «سایه لوکه!» چهرهاش برای لحظهای سبز و سپسمثل سرخ شد، پیش از آنکه قلمرو جعلیاش گسترش یابد. انرژی در سطحمتوجه رتبه ۳ پخش شد و یک مصنوع جادویی درجهپایین در دستانش درخشید.
بانکر با اعتمادبهنفس قویترین حملهنمیخواستی خود را رها کرد وداری مستقیماً به سمت لِیلین هجوم برد.
او به خوبی میدانست که حضور لِیلین تمام برنامههایش را نابود کرده است. او اکنونصحبت تنها یک امید داشت؛ باید این اسطوره را با دستان خودش در هم میشکست تابلافاصله لِیلین را شکست دهد! و او به انجام این کار، به لطف میراثش، اطمینان داشت.
یک «قلمرو» عظیم باز شد و حتی بسیاری ازمگه ماگوسهای رتبه ۲ را به حاشیه راند. این نیروی درندهطعنه و جنونآمیز باعث تغییر در چهره بسیاری از ماگوسها شد.
لِیلین چشمانش را کمی ریز کرد و گفت: «چه شجاعت قابلتحسینی!» و قطعه تجهیزات جادویی درجهپایین در دستان بانکر اینچگفتن به اینچ خرد شد. در پی آن، قلمرو جعلی از هم پاشید، درخشش رتبه ۳ خاموش شد و لایهای ازسطح سنگ خاکستریرنگ روی سطح بدن بانکر پدیدار گشت. در عرض چند لحظه، او به چیزی جز یک مجسمه سنگی تبدیل نشد.
سطح مجسمه، نگاه جنونآمیز ونمیخواستی وحشتزده روی صورت بانکر راداری به شکلی بینقص ثبت کرده بود.
مانند دلقکی بودارتباط که سعی داشتکرده فرار کند، بسیار مضحک.
لِیلین سر تکان داد و گفت: «مگه نمیخواستی مورد احترام قرار بگیری و میراثت به جا بمونه؟بلافاصله خیلی خب، این مجسمه میتونه تو میدان اتحاد طبیعت قرار بگیره، تضاد خوبی میشه!» و آن مکانانرژی در سکوتی مرگبار فرو رفت. بسیاری از ماگوسهای حاضر احساس میکردند که در حال خواب دیدن هستند.
آنها تازه چه چیزی دیده بودند؟ بانکرِ قدرتمندِ رتبه ۳ با تمامخود قوا به لِیلین حمله کرده بود، اما حریفش تنها پلک زد وطعنه او به یک مجسمه تبدیل شد. حتی روحش نیز نابود شده بود!
این محافظ درخشان، آشکارا بسیارنمیخواستی وحشتناکتر از آن چیزی بودداری که در افسانهها گفته میشد!
لِیلین به اطراف نگاه کرد: «چیه؟کرده کس دیگهای هم میخواد تو امورانداخت داخلی آکادمی اتحاد طبیعتِ من دخالت کنه؟»
تا این لحظه، بارکا و دیگر پیروان وفادار بانکر ازقبلاً قبل پیشآگاهی بدی پیدا کرده بودند و یکی پس ازلحن دیگری شروع به عقبنشینی کردند. نورهای دورنوردی نیز فوران کردند.
بدبختانه، دیگرشوخی خیلی دیرانداخت شده بود.
بنگ! بنگ! بنگ! خون همچون آتشبازی به اطراف پاشید،گفتن در حالی که بارکا و بقیه به قطعات ولحظهای تکههای کوچکی متلاشی شدند و تمام آسمان را پر کردند.
بارانی سوزان از گوشتهای تکهتکهشده روی صورت و شانههای ماگوسهای حاضرنگاهی در صحنه بارید. با این حال، حتی یک نفر هم جرأت نکردقبلاً چیزی را پاک کند، چه رسد به اینکه جلوی آن را بگیرد.
«محافظ درخشان حتی دستهاش رو هم تکون نداد و اصلاً هیچ موجبیام انرژیای از طلسمها حس نشد. چطور اون ماگوسهای رتبه ۲...؟» قلب ماگوسهای حاضرسبز در صحنه که تا سرحد مرگ شوکه شده بودند، از تپش باز میایستاد.
«نـ... نه، اصلاً هیچ اعتراضی نیست!زحمت دستاوردهای مدیر سلین برای همه آشکاره!»خود آنها واقعاً دیگر جرأت نمیکردند جلو بیایند.
در مورد این رتبههای ۱ و ۲، لِیلین در واقع میتوانست به راحتیطعنه با یک پف هوای ساده، گروه بزرگی از آنها را بکشد. او دیگرگسترش به هیچ وجه نمیتوانست خودش را درگیر افرادی در سطح قدرت آنها کند.
سلین جلو آمد و باتهدیدشان هیجانی در صدایش که اوشوخی را غافلگیر کرد، گفت: «لِیلین!»
در ابتدا، او فکر میکرد که پس از رفتنش، سلینِ تشنه قدرت بهالان هیچ وجه مشتاق بازگشت او نخواهد بود. اما از قرار معلوم، گذشت زمانسپس در عوض باعث شده بود که این زن به ویژگیهای مثبت او فکر کند.
لِیلین نتوانست جلوی خودش را بگیرد و زیرکردن خنده زد. او مستقیماً روی صندلی میزبان نشست، دربیام حالی که سلین با احترام در یک طرف ایستاد.
چشمان دیگر ماگوسهایی که پیش از این ازاینجام سلین حمایت کرده بودند، مانند آیرن، گوردیوس، ویللوکه و بقیه، همگی لبریز از خلسه و شعف بود.
آنها عمدتاً به این دلیل که سلین منابع روحیشان را در اختیار داشت، تحت فرمان او بودند و چارهایمثل جز این نداشتند که خود را مجبور به حمایت از او کنند. اگرچه وضعیت اینگونه بود، اما با ظهورسبز مجدد لِیلین، نه تنها اوضاع بلافاصله چرخش جدیدی پیدا کرد، بلکه تلاشهایشان حتی فراتر از حد انتظار پاداش داده شد.
لِیلین به آیرن و بقیه اهمیتی نمیداد. در عوض، نگاهش را به سمتالان یک ماگوس جوان معطوف کرد. این ماگوس جوان و بسیار خوشچهره، در واقع همانسرخ کسی بود که تا همین چند لحظه پیش بیشترین حمایت را از سلین میکرد.
سلین با عجله او را به لِیلین معرفی کرد: «ایشون ماگوس ویلخود هستن! یکی از دانشآموزان نسل دوم آکادمی اتحاد طبیعت. اون تا الان پیشرفتلحن کرده و به یه ماگوس رسمی تبدیل شده و تو این مؤسسه استاده...»
لِیلین لبخندی زد و گفت: «البتهبیام که میدونم...» وقتی به ویل نگاهمتوجه کرد، چهرهاش برایش آشنا به نظر رسید.
لِیلین ناگهانبرقراری پرسید: «مادرت،آنها حالش خوبه؟»
«ها؟ مادرم؟» ویل در دل به شدت شوکه شد. او نمیدانست چرابیام لِیلین ناگهان چنین سوالی پرسید، اما با این حال پاسخ داد: «مادرملحظهای فقط یه شاگرد ماگوس بود، بیش از ۵۰ سال از فوتش میگذره...»
لِیلین با لحنی خشن آهیحتی کشید و گفت: «میفهمم... زمانبیارزشی دشمن بزرگ تمام موجودات زندهست...»
ویل هیجانزده شد: «سرورم محافظ درخشان، شما مادرم رو میشناختید؟» از زمانی که بهلحن دنیا آمده بود، هرگز پدرش را ندیده بود. او از مادرش شنیده بود که پدرشسطح برای انجام کار بسیار مهم و برحقی رفته، اما هرگز بازنگشته است. آیا ممکن بود...
سوال لِیلین و پاسخ ویل معنای بسیار عمیقی داشت. نهتنها ماگوسهای اطراف، بلکه حتی سلینصحبت نیز برداشت بدی از آن کرد. او به لِیلین نگاه کرد و ویل را موردبلافاصله ارزیابی قرار داد. چشمانش حالتی متفکرانه را بازتاب میداد و هیچکس نمیدانست در سرش چه میگذرد.
اگر حدسش درست بود، حتی اگر ویل دستیاری توانمند به حسابنمیخواستی میآمد، او باید در آینده در خفا کمی او را سرکوبلوکه میکرد. با این حال، در ظاهر، آنها باید صمیمیتر به نظر میرسیدند.
اگر لِیلین از افکار سلین باخبر میشد، قطعاً بامهرههای بیرحمی چشمانش را در کاسه میچرخاند. با وجود گذشتالان زمان، سلین هنوز همان موجود تشنه قدرت سابق بود.
«ما ادای احترام خود رو به محافظالان درخشان تقدیم میکنیم! امیدواریم سرورمان بار دیگر ماسایه رو برای شکست دادن ارتشهای متحد رهبری کنه!»
تا این زمان، بانکر و پیروانش همگی نابود شدهتنها بودند. با حمایت لِیلین که قدرتش غیرقابلدرک بود، ماگوسهای حاضرمثل چه انتخاب دیگری داشتند؟ آنها بلافاصله با احترام زانو زدند.
اگرچه بانکر و سلین آنها را به عنوان متحد دعوت کرده بودند،بیام در برابر لِیلینِ درندهخو، این ماگوسها چگونه جرأت میکردند خودبزرگبینی کنند؟ آنهالحظهای یکی پس از دیگری شروع به معرفی خود به عنوان زیردست کردند.
چشمان لِیلین نگاهی گذرا به آنها انداخت و گفت: «شما همگیمثل من رو ناامید کردید...» همان جمله اولی که به زبان آورد،بلافاصله باعث شد ماگوسهای زانوزده چنان عرق سردی بریزند که لباسهایشان خیس شد.
لِیلین سرش را تکان داد و با حالتی ترحمآمیز گفت:داری «ارتش متحد قبایل دیگه همین الان به دروازه رسیده وسپس شما هنوز دارید سر چنین چیز پیشپاافتادهای برای قدرت میجنگید.»
سلین دهانش راارتباط پوشاند و باکرده تعجب نفسنفس زد: «دروازه؟»
ماگوسهای پایین نیز شروع بهبیارزشی همهمه کردند: «چی؟» این خبرقبلاً واقعاً بیش از حد تکاندهنده بود.
«چرا؟ فکر میکردید اون قبایل دیگه بیسروصدا تو شهرمهرههای پوتی منتظر میمونن؟» در حالی که لِیلین به ایدهایالان فکر میکرد، پوزخندی تمسخرآمیز در گوشه لبانش نقش بست.
ماگوسهای حاضر ناگهان احساس کردند نیروی عظیمی تمام بدنشان را قفل کردهمتوجه است. آنها قادر به استفاده از هیچ نوع طلسمی نبودند و اندکیقلمرو بعد احساس سرگیجه شدیدی کردند، گویی تمام دنیا به دور سرشان میچرخید.
وقتی به خود آمدند، همگی بهکرده صورت گروهی آن مکان را ترک کردهحتی و در جایی در فضای باز بودند.
در مقابلشان، گروهی از الفهای تاریک، نومهایی در لباسهایمگه مکانیکی و حتی امپراتورهای جانوران با چشمانی کاملاً باز بهطعنه آنها خیره شده بودند و از حضور ناگهانیشان شگفتزده بودند.
چشمان سلین برای لحظهای پر از سردرگمی شد، اما بلافاصله پسمثل از آن واکنش نشان داد. «اینجا... منطقه کوهستانی بیرون اتحاد طبیعته، شمامتوجه واقعاً داشتید برای یه حمله غافلگیرانه آماده میشدید!» اندامهایش بیاختیار یخ کردند.
در مقابل آنها مشخصاً نخبگان نژادهای دیگر قرار داشتند. هر یک از آنها قدرتی حداقل معادل یک ماگوس رتبه ۱ داشتند و همچنین چندین قدرتمند رتبه ۳ نیز درسطح میانشان دیده میشد. اگر آنها از فرصت استفاده میکردند و در حین مبارزه او با بانکر کمین میگذاشتند، قطعاً شکست بزرگی برای انسانهای منطقه گرگومیش رقم میخورد. بقیه چیزهالطف به کنار، حتی آکادمی اتحاد طبیعت نیز قادر به محافظت از خود نبود. و پس از مرگ بانکر، تمام منطقه گرگومیش... سلین جرأت نداشت بیشتر از این فکر کند.
«اینکه بتونه همه ما ماگوسها رو در یک لحظه سرکوب کنه و بدون هیچ مقاومتی ما رومهرههای به اینجا بیاره، یعنی اگر محافظ درخشان میخواست، برای نابود کردن همه ما به تلاش زیادی نیازسایه نداشت...» برخلاف سلین، دیگر ماگوسها از قدرت وحشتناکی که لِیلین به نمایش گذاشته بود، شوکه شده بودند.
او نهتنها چند لحظه پیش بانکر را کشته بود، بلکه تمام این گروهالان را نیز منتقل کرده بود. این کار تنها بخش کوچکی از قدرت لِیلینسپس را مصرف کرده بود و کوچکترین فکر مقاومتی را در آنها باقی نگذاشته بود.
«ماگوسهای انسانی! شما واقعاً تونستید از پس پنهانکاری ما بربیاید؟» صداییمثل خندان به گوش رسید و الفهای تاریک از هم جدا شدندبلافاصله تا ملکهای را که در ردایی طلایی پوشیده شده بود، نمایان کنند.
این ملکه چهرهای بینقص و گوشهایی تیزالان داشت و امواج انرژی ساطعشده از بدنش بهسایه طرز چشمگیری به سطح رتبه ۳ رسیده بود.
پس از بیرون آمدن او، یک کوتوله تنومند و همچنینشوخی یک نوم که ماشین بزرگی را هدایت میکرد نیز بیرونخود آمدند. در کنار آنها، چند امپراتور جانوران زوزههای وحشتناکی سر دادند.
چندین ماگوس با ناامیدیمهرههای زمزمه کردند: «رتبه ۳!نمیداد همه قدرتمندان رتبه ۳ هستن!»
ملکه افسانهای الفهای تاریک به کنار، برای قبایلیکردن مانند کوتولهها و نومها غیرمنتظره بود که پس ازبیام یک دوره طولانی سرکوب، موجودات رتبه ۳ تولید کنند.
با احتساب امپراتورهای جانوران، درنمیخواستی مجموع شش قدرتمند رتبه ۳داری در اینجا جمع شده بودند!