چپتر 845: سپیدهدم نبرد
0«ارباب جوان! خبر رسید که اون بربرهای خلیج دزدان دریایی دارن عجیبمیتوانست رفتار میکنن!» بسیار بعید بود که چنین جابهجایی گستردهای در نیروی انسانیشده از چشم سایر سازمانها پنهان بماند. ویلیام خیلی زود گزارشی دریافت کرد.
«بربرها؟ یه نقشه از دریا برام بیارین!» ویلیام تلسکوپ مسیپیشانی را پایین گذاشت. احساس در اختیار داشتن چنین قدرت عظیمی،ابروهای او را در حال و هوای فوقالعادهای قرار داده بود.
زیر پای او یک کشتی عظیم سهدکلی با بیش از ۳۰۰ متر طول قرار داشت کهجرئت هنگام کشتیرانی میتوانست ۵۰۰ تن آب را جابهجا کند. این نبردناو وحشتناک که عرشه و بدنهاشکسی با زرهی جادویی پوشیده شده بود، نمادی از شکستناپذیری و استبداد در دریاهای بیرونی به شمار میرفت.
پرچمی با نقش یک جمجمه سیاه و شوم در باد به اهتزاز درآمده بود؛ نشان اسکلتهایپوستی سیاه. این یکی از سه گروه بزرگ دزدان دریایی در دریاهای بیرونی دامبراث بود که بیش ازهالهای ۳۰۰ نخبه و ده نبردناو بزرگ در اختیار داشتند. کشتی پرچمدار آنها با جادو بازسازی شده بود!
در همین لحظه، یک دزد دریایی۳۰۰ جوان نزدیک شد و نقشه پیچیدهایمیتوانست را در کنار ویلیام باز کرد.
«خسته نباشید، کاپیتانکرو کرو!» ویلیام مؤدبانهداد سر تکان داد.
کاپیتان کرو پوستی روشن و شفاف و پیشانی بلندی داشت وبودند تیغه بینیاش مانند کوهی برفی، کشیده و صاف بود. چشمانش مانندرتبه ابروهای متناسبش، کشیده و باریک بودند و هالهای ظریف اما اغواکننده داشت.
با این حال، ویلیام جرئت نمیکرد او را دستکم بگیرد.نباشید کرو یک حرفهای بلندپایه بود که از رتبه ۱۵ فراتربلندی رفته بود و ظاهر بیرونیاش تنها تأثیر تبار خونی او بود.
در واقع، او کسی بود که تبار خونی داشت. قدرتهای او نه تنها از حرفهاش، بلکه از ساختار ذاتیاشعرشه نیز سرچشمه میگرفت. قدرتی که از تبار خونیاش به ارث برده بود، به او اجازه میداد تا سرزندگی بیشتریاهتزاز نسبت به یک انسان معمولی داشته باشد و خود این تبار خونی با رشد او، تواناییهای طلسممانندی را بیدار میکرد.
با این حال، تبارهای خونی محدودیتهایی نیز داشتند. اوشفاف تنها میتوانست از مجموعه محدودی از طلسمها استفاده کندصاف و تعداد دفعات استفاده از آنها نیز محدود بود.
اما حتی سادهترین طلسم رتبه ۰ نیز برای جنگجویان بلندپایه مفیدبودند بود. علاوه بر آن، تبار خونیاش به او اجازه میداد تا طلسمهافراتر را چنان سریع اجرا کند که دفاع در برابر آنها بیفایده باشد.
این موضوع باعث میشد بسیاری از افراد، صاحبان تبار خونی را افراد خوششانسی توصیف کنند که هدایایی از اجداد خود در اختیار دارند. خود کروبرفی دارای درجه بالایی از تبار خونی بود، اما در عین حال یک شوالیه بود که از رتبه ۱۵ عبور کرده بود. با این وجود، تأثیر تبارخونی خونی اجدادش به طور طبیعی به وحشیگری و خشونتی منجر میشد که در ژنهای او نهفته بود. او مانند یک پادشاه شیطانی در دریاهای بیرونی بود.
با این حال، اسکلتهای سیاه مطیع مارکی لویی بودند وهنگام کرو رفتار بسیار خوبی با ویلیام داشت. این موضوع میتوانستبدنهاش به جادوگر بلندپایهای که در کنارش بود ربط داشته باشد.
اگرچه آنها به عنوان افراد حرفهای رتبه مشابهی داشتند، اما یک جادوگر دربینیاش قدرت بسیار فراتر از شوالیهها و صاحبان تبار خونی بود. شاید با داشتن زماناغواکننده کافی برای آمادهسازی، یک جادوگر بلندپایه میتوانست با چندین دشمن همرتبه خود مقابله کند.
ویلیام به عنوان یکی از اشراف دریا، این مسائل اساسی را به خوبی میدانست. او پس از استفاده از یک کولیس برایرتبه اندازهگیری و علامتگذاری، نقشه را جمع کرد و کنار گذاشت. «اونها تازه همین دیروز از خلیج دزدان دریایی راه افتادن. با توجهبرده به فاصله، حداقل دو روز طول میکشه تا به میدون نبرد برسن. ما باید بتونیم تو این مدت ببرهای سرخ رو نابود کنیم...»
کرو با ظرافتی خاص تعظیم کرد و گفت: «وقتی زمانش رسید، لطفاًکرو ساحره سرخ رو به من بسپارید!» او شبیه یک نجیبزاده باوقار به نظربرفی میرسید. محال بود بتوان او را به دزدی دریایی در دریاها ربط داد.
«مشکلی نیست!» ویلیام اخم کرد، اما خیلی زود حالت چهرهاش را آرام کرد. او رویکند عرشه ایستاد و به بیش از ۳۰ نبردناو پشت سرش نگاه کرد: «دستور بدین کهشمار سرعتمون رو بیشتر کنن، باید تلاش کنیم ببرهای سرخ رو تو یک روز از بین ببریم!»
پرچمدار بلافاصله به عرشه دیدهبانی رفت و دستور را ابلاغ کرد. کشتیهاتیغه سرعت گرفتند و منظرهای تماشایی خلق کردند. بیشتر کشتیها متعلق به اسکلتهای سیاهظریف بودند و تنها تعداد کمی از آنها نشان دزدان دریایی کوسهببر را داشتند.
با این حال، ویلیام به خاطر این موضوع آنها را دستکم نمیگرفت. خطوط سفیداما بسیاری در کنار ناوگان دیده میشد که بالههای پشتی کوسهببرهای متعددی بودند. آنها شبیهتأثیر فلسهای بیشمار ماهی بودند که در زیر نور خورشید، درخششی تاریک از خود ساطع میکردند.
این گروهی از کوسهببرهای رامشده بود که نیروی اصلی دزدان دریایی کوسهببر محسوبمؤدبانه میشدند! آرایشی از آنها در دریاهای عمیق به معنای فاجعه بود، چرا کهکشیده به راحتی میتوانستند کشتیها را واژگون کنند و گوشت دشمنانشان را در آب بدرند.
«کهکه... به نظر میرسه عزیزدردانههای سیتامو از همینطول الان بیطاقت شدن، یا من اشتباه میکنم؟» کرواین با عشوه با مرد کوسهای پشت سرش احوالپرسی کرد.
«میخوام تمام استخونهای بدن اون لِیلین رو اینچ به اینچ از هم بدرم. بعدش میذارم بچههام هر قطره از گوشتابروهای و خون بدنش رو بین خودشون تقسیم کنن...» سیتامو دورگهای از کوسه و انسان بود. پوست بیرونی او مانند غضروف سفتتبار و سخت یک کوسه بود و لبخندش ردیفی از دندانهای ارهمانند را نمایان میکرد. گوشههای لبانش تا گوشهایش کشیده شده بود.
چنان دهان بزرگیکوهی میتوانست به راحتی یکچشمانش مرد بالغ را ببلعد.
ویلیام آب دهانش را قورت داد و گفت: «شایعه شده که دزدان دریایی کوسهببر وداد دزدان دریایی مردمان دریایی با هم ارتباط دارن. بعد از اینکه دزدان دریایی مردمان دریاییمتناسبش نابود شدن، سیتامو حتی سعی کرد برای ببرهای سرخ دردسر درست کنه، اما حریف فرار کرد...»
کرو با چشمانی که برقی خونین در آنها میدرخشید، بیرحمانههنگام این راز را فاش کرد: «کاپیتان دزدان دریایی مردمان دریاییبدنهاش حرومزاده تو بود، نه؟ نگران نباش، دشمن نمیتونه فرار کنه!»
سیتامو دهانش را گشادتر کرد و زبانی وحشتناک با نوکهای تیز و خارداربینیاش را به نمایش گذاشت: «کرو! وقتی نبرد تموم بشه، سرت رو از تنتاما جدا میکنم! خیلی وقته که دلم میخواد طعم یه حامل خط خونی رو بچشم...»
«کافیه!» درست زمانی که ویلیام ابروهایش را در هم کشید و میخواستهالهای جلوی دعوا را بگیرد، صدایی سالخورده به گوش رسید. بوروج در حالی کهظاهر به عصای جادویی باریکی تکیه داده بود، به آرامی روی عرشه قدم زد.
با وجود اینکه او شبیه پیرمردی چروکیده بود که از قبل یک پایش در گور بود و تنها سوسویپیشانی ضعیفی در چشمانش دیده میشد، اما کرو و سیتامو هیچکدام جرئت نداشتند او را دستکم بگیرند. او یک جادوگرنمیکرد عالیرتبه بود، طلسمسازی که قدرت عظیمی در اختیار داشت! به هر کجا که میرفت، با احترام از او استقبال میشد.
ویلیام با ورود بوروج اعتمادبیش به نفس بیشتری پیدا کرد: «استادکشتیرانی بوروج، شما دقیقاً به موقع رسیدید!»
«امیدوارم بتونید با استفاده از طلسم ارسال پیام، به فرمانده نیروی دریایی اطلاع بدید که نیازی نیست به اینجا بیاد.ابروهای اون فقط باید برای مدتی اون آشغالها رو تو خلیج دزدان دریایی معطل کنه...» چشمان ویلیام اکنون پرتوهایی از خردتأثیر را در خود داشت: «با اینکه اونا قطعاً نمیتونن خودشون رو به نبرد برسونن، اما من هنوز هم احساس ناآرامی میکنم...»
ارسال پیام تنها یک طلسم ارتباطی بود که جادوگران عالیرتبه از آن استفاده میکردند.اما مسافتی که این طلسم پوشش میداد و راحتی آن، بسیار فراتر از روشهای قدیمی بود.تبار البته، لِیلین هنوز قادر به استفاده از آن نبود، زیرا رتبهاش هنوز بسیار پایین بود.
بوروج با نگاهی نافذ به دوپیچیدهای کاپیتان دزدان دریایی خیره شد وکرو به سمت انبار کشتی بازگشت: «نگران نباش.»
«من هنوز هم افکاری در مورد قتلعام پیش رو دارم، از شما دو نفر دعوتکند میکنم تا با هم در این مورد بحث کنیم...» ویلیام انگار که نگاه تاریک چشمانشمار آنها را نمیدید، صمیمانهترین لبخندش را بر لب نشاند و کرو و سیتامو را فرا خواند.
......
در حالی که آنها در حال برنامهریزیچشمانش برای نبرد بودند، کانالهای مختلف لِیلین جریاناما بیوقفهای از اطلاعات را برای او فراهم میکردند.
«همم. نیروی اصلی ویلیام دو گروه بزرگ از دزدان دریاییه. اون توسط جادوگرمؤدبانه عالیرتبه، بوروج، محافظت میشه و اونا از قبل به تنگه طوفانها رسیدن؟» لِیلینکشیده به نقشه غولپیکر روی دیوار نگاه کرد و چند پرچم روی آن چسباند.
«بله. ناوگان بردهداری مارکی لویی از قبل به سمت جزایر هایگار تغییرمیتوانست مسیر داده و مسیری رو که بربرها قطعاً از اون عبور میکنن،شده مسدود کرده. زمان زیادی طول میکشه تا پیروزی بین اونا مشخص بشه...»
تنها ایزابل و رونالد در کنار لِیلین بودند، حتیشفاف کارن هم به بیرون فرستاده شده بود. کاملاً مشخصصاف بود که این یک نشست نظامی برای افراد عالیرتبه است.
«خوبه. همونطور که انتظار داشتیم، اونا آخرینچشمانش راهکارشون رو به کار گرفتن...» لِیلین دستانش رااغواکننده به هم زد: «آیا اون چیزها آماده شدن؟»
رونالد در حالی که صدایش کمی میلرزید گفت: «ما از قبل با افراد اونجا تماس گرفتیم. به محض اینکهپیشانی طلاهاشون رو پرداخت کردیم، اونا تمام کالاها رو فوراً تحویل دادن. ما در حال حاضر اونا رو اینجا ذخیره میکنیم...»دستکم با وجود اینکه او استعدادی به عنوان یک فرمانده داشت، اما هنوز هم از اقدامات پرخطر لِیلین در شوک بود.
لِیلین دستانش را به هم زد و سرنوشت افراد زیادی را رقم زد، و سپس طوریاین به بیرون رفت که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است: «بر اساس نقشه عمل کنید. یادتون باشهپرچمی که این رو یه راز نگه دارید! بیاید بریم بیرون و رهبر بقیه دزدان دریایی رو ببینیم...»
رونالد در حالی که به دنبال لِیلین میرفت، با خودش زمزمه کرد: «بابینیاش یه حرکت دستش، میتونه جون دهها هزار نفر رو یکجا بگیره و حتیاما هیچ پشیمونی هم نشون نده. آیا این همون رفتاریه که افراد واقعاً قدرتمند دارن؟»
چراغها سالن بالای ببر سرخ را روشن کرده بودند. رهبرانباریک متعدد دزدان دریایی در دو طرف میز طولانی ایستاده بودند وبلندپایه نخبگان و دستیاران مورد اعتمادشان در پشت سر آنها قرار داشتند.
«رئیس! رئیس!» پس از آوردن ایزابل و رونالد به داخل، لِیلین در حالی که نگاهی سریع بهروشن اطراف میانداخت، در جایگاه میزبان نشست. ببرهای سرخ در یک سال گذشته به بیش از ۵۰۰ نفرظریف افزایش یافته بودند، حتی اگر نخبگان زیادی نداشتند. چهرههای آشنا و ناآشنای بسیاری در مقابل او ظاهر شدند.
لِیلین با صدایی آرام هدفش را اعلام کرد:طول «امروز شما رو اینجا جمع کردم چون قرارهاین با اسکلتهای سیاه و دزدان دریایی کوسهببر مقابله کنیم!»
به محض اینکه این کلمات از دهانش خارج شد، هیاهوی خفیفی در پایین بهمانند راه افتاد. اژدهای یکچشم، هاک و بقیه کسانی که لِیلین با آنها آشناتر بودجرئت تنها پچپچ میکردند، در حالی که بقیه دزدان دریایی پر سر و صدا شدند.