چپتر 1065: همهمار
0آزمایشگاه لِیلین به هزارتویی عظیم از فضایرسیده بیکران تبدیل شده بود. چند کوره درچگونه داخل آن با آتش خاموشنشدنی نیروی مبدأ میسوختند.
انرژی قدرتمند توسط غل و زنجیرهای متعددی کهتیز از قوانین شکل گرفته بودند، محدود شده ودوران به درون تشکیلات طلسم عظیمی در مرکز سرازیر میشد.
در قلب این تشکیلات طلسم، استخری عظیم قرار داشت که نیرویدنیای مبدأ مایع از قلمرو رؤیا در آن موجود بود. تنها یکپرستاره قطره از این میتوانست سایر موجودات قانون را به مرز جنون بکشاند.
سایه سیاه محوی در مرکز استخر دیده میشد که با حرص و طمع، انرژیکشید و نیروی مبدأ اطراف را جذب میکرد تا هالهای مبهم، تیز و مرگبار ساطع کند.اکنون به نظر میرسید موجود غولپیکر و بیرحمی از دوران ماقبل تاریخ در آنجا خفته است.
لِیلین در حالی که رداهای سیاه بر تن داشت، کنار استخر ایستادهکشید بود و چشمانش پر از رضایت بود. او گفت: «چند صد سالجهانی زمان برد، اما جنین سلاح آمادهست. مرحله بعدی شکل دادن به اونه...»
«لِیلین... لِیلین...» درست در همین لحظه، حالتمبهم چهرهاش تغییر کرد. احضاریهای از خط خونیاشغولپیکر منتقل شد که سرشار از قدرتی مستکننده بود.
داواگر ماره! یعنی زمان پیمان هزارسالهمون فرا رسیده؟ لِیلینخارج در حالی که قدمی به عقب برمیداشت، آهی کشید. اوزنی تماشا کرد که چگونه محیط اطرافش به شدت تغییر میکند.
همانطور که فضا-زمان شروع به تغییر کرد، لِیلین از قبل به خارجبرمیداشت از مرز جهانی دنیای ماگوس رسیده بود. اکنون بدن واقعی او در قلمروخارج اختری بیکران پدیدار گشت. زنی سیاهپوش در آسمانهای پرستاره بینهایت منتظر او بود.
لِیلین به نرمی گفت: «دوباره همدیگه رو میبینیم... داواگر مار!» او اکنون برآورد دقیقی از قدرت داواگر مار داشت. او یکشروع ماگوس رتبه ۸ بود! حتی اگر هنوز با پالایش قوانینش مسیر خاص خود را شکل نداده بود و قدرت رزمیاش کمی پایینترمار از لردهای مصیبت بود، اما او موجودی بود که سالهای بیشماری زیسته بود و به احتمال زیاد چندین برگ برنده پنهان داشت.
داواگر مار گفت: «عالیجناب لِیلین! به نظر میرسه هر بار که همدیگه رو میبینیم، بیشتر شگفتزده میشم...»ماقبل چهره داواگر مار با پارچهای از جنس حریر سیاه پوشیده شده بود. تنها چشمان درخشانش که مانند ستارگانآمادهست میدرخشیدند، برای دنیای بیرون نمایان بود. آنها با جذابیتی بیپایان موج میزدند و مملو از احساساتی شیرین بودند.
میشد اشتیاق به زندگی و زیبایی را در چشمانش دید و هر کسی میتوانست بینقصترینواقعی تصویر خود از یک زن را در مرکز آن مشاهده کند. باید گفت که وقتیبرآورد صحبت از قوانین جذابیت به میان میآمد، درک داواگر مار به سطحی وحشتناک رسیده بود.
داواگر مار شانه به شانه لِیلین ایستاد و گفت: «با قدرت فعلیت، تو در خط مقدم موجودات رتبهاطرافش ۷ در تمام دنیاها هستی. اگه اینطوره، پس میتونم خیالم رو راحت کنم...» فرم هزار مار او دیگرسیاهپوش آن کره مارها را در زیر خود نداشت، اما لِیلین احساس کرد که این فرم واقعی اوست، نه آواتارش.
او عطر یک دوشیزه و همچنین موج موهای ابریشمی را استشمام کرد—وکشید مهمترین چیز، ارتباط صمیمی خط خونی بود. این ارتباط به تمام نوادگانجهانی خط خونی او این احساس را میداد که مورد لطف خدایان قرار گرفتهاند.
با این حال، هر چقدر همهالهای که او زیبا بود، برای لِیلین هنوزمیرسید هم فقط یک شریک همکار محسوب میشد.
لِیلین اخم کرد و گفت: «منفضا پیمان هزارسالهمون در مورد جهان سایه رواکنون فراموش نکردم. پس، برای چی اومدی دنبالم؟»
جنگیدن بر سر یک دنیای بزرگ آسان نبود، به خصوص جهان سایه که ازکشید نظر رتبه معادل دنیای برزخ بود. موجودات قانون بسیاری در آن مکان حضور داشتندماگوس و مهمتر از آن، آنها در گذشته موفق شده بودند او را بیرون کنند!
داواگر مار در اصل یک موجودیت قوانین از جهان سایه بود و مدتی به عنوان یک ماگوس رتبه ۸همانطور شناخته میشد. مایه تأسف بود که در حین جنگ بر سر کنترل جهان، پالایش قدرت سایهها به مسیر خاصمنتظر خودش با شکست مواجه شده بود. او مجبور شده بود نوادگان خط خونی خود را به دنیای برزخ بیاورد.
از آن زمان، بخشهایی از خط خونی او درمرگبار بیرون پخش شده بود. آنها به هر دنیایی که گسترشآنجا مییافتند، آغشته به طبیعت پر هرج و مرج برزخ میشدند.
اگر بخواهیم دقیق بگوییم، میراث وارلاک کموئین لِیلین بخشی ازجهانی میراث او بود. به همین دلیل، هیچ راهی وجود نداشت کهآسمانهای مسیر خطوط خونی و درگیریهای آن به این راحتی حل شود.
از آنجا که این موضوع از همین دلیل نشأت میگرفت و او نیز قصد داشت بهچگونه اختلافاتش با او پایان دهد، لِیلین در نهایت تصمیم گرفت یک بار به او کمک کند.اختری در مورد سایر شرایط و گنجینهها، در حقیقت انگیزه کافی برای اقدام یک موجودیت قوانین محسوب نمیشد.
«این سرنوشته؟» چشمان لِیلین درخشید. گویی چیزی پاره شده باشد، هالهاش بهکشید حالت سکون درآمد. با این اتفاق، چشمان داواگر مار با شکوهی فوقالعاده درخشید.دنیای واضح بود که لِیلین، به عنوان یک تازهکار، او را شگفتزده کرده است.
داواگر مار با صدایی تودماغی گفت: «البته که نه. من با چشم قضاوتمیرسید و همچنین سایر برترینها توافق کردم تا در مناسبترین زمان اقدام کنیم.» لحن اورضایت واضح و ابریشمی بود. هر کسی که آن را میشنید، ناخودآگاه خود را میباخت.
«آیا آمادهسازیهاتوناطرافش رو کاملمیکند کردید، عالیجناب؟»
لِیلین پاسخ داد: «بله، من آمادهم تا هر زمانی اقدام کنم.» سلاح نیروی مبدأ او اکنون تا حد زیادی کامل شده بود. اوشروع برای تزریق قوانین و شکل دادن به آن نیاز به زمان داشت، چیزی که نمیشد در آن عجله کرد. با این حال، قدرتبرآورد رزمی فعلی او از موجودات معمولی رتبه ۸ فراتر رفته بود و این امر فرار با حفظ جانش را برای او بسیار ممکن میساخت.
علاوه بر این، اگر میتوانست داواگر ماررسیده را به قلمرو رؤیا بکشاند، لِیلین مطمئنچگونه بود که میتواند درس فراموشنشدنیای به او بدهد.
با این اعتماد به نفس در قدرت خود، لِیلین اکنون جرئت میکرد تا خود واقعیاش را در برابر داواگر مار آشکار کند. بهرداهای هر حال، حریفان او تنها به موجودات قانون درون جهان سایه محدود نمیشدند. لِیلین در اعماق قلبش، هرگز به داواگر مار اعتماد نکردهکرد بود. این موضوع حتی با وجود اینکه او یک پیمان خط خونی با قلمرو رؤیا به عنوان شاهد امضا کرده بود، همچنان صادق بود.
«بسیار خب. پس بیا همین الان راه بیفتیم. ماخارج باید از پنج دنیای دیگه عبور کنیم تا بهگشت جهان سایه برسیم، و از میان شکافهای بین دنیاها بگذریم...»
با لحن دلنشین او، یک مار غولپیکر کاملاًفرا سیاه پدیدار شد که نماد همهمار بر روی سرشمحیط قرار داشت و به درون رودخانه اختری بیپایان جهید.
این نوع انتقال دنیوی در فواصل فوقالعاده طولانی برای جابهجایی لِیلینآهی و دیگر موجودات قانون مانند او ضروری بود. دروازههای اختری قادر بهخارج تحمل چنین باری نبودند، بنابراین استفاده از ابتداییترین شکل سفر الزامی بود.
لِیلین شانههایش را بالا انداخت و قدم در مسیریمرگبار گذاشت که با نور ستارگان سنگفرش شده بود، و شانهآنجا به شانه داواگر مار به سوی جهان سایه سفر کرد.
قلمرو اختری— این مفهومی بود که ماگوسهای باستانی از کیهان دوردستدنیای داشتند. این قلمرو نمایانگر بیکرانگی فضا با مرزهای بیپایانش بود. ماگوسهایپرستاره باستانی همگی به کاوش و بهرهبرداری از قلمرو اختری علاقه داشتند.
قلمرو اختری پر از ابعاد و دنیاهای بیشمار، صفحات، نیمهصفحهها و حتی مکانهای خاصی بود که بقایای ماگوسهای باستانی درمیکند آنها مرده و افتاده بودند. آنجا مملو از خطر بود، و جریان پرهرجومرج فضا در آنجا، زنده ماندن را حتی براینرمی ماگوسهای رتبه ۵ و رتبه ۶ نیز دشوار میکرد. حتی صحبت کردن در مورد موجودات عجیب و وحشیِ اینجا بیفایدهتر بود.
در دوران باستان، ماگوسهای زیر رتبه ۷ از دروازههای اختری برای کاوش در قلمرو اختری استفاده میکردند، و خطر درفضا سفرهای اکتشافی آنها همهجا حاضر بود. با این حال، برای این دو که در حال قدم زدن در میان رودخانه اختریهمدیگه بودند، خطری که برای نابودی یک لژیون از ماگوسهای بزرگ کافی بود، چیزی بیش از یک سرگرمی در اوقات فراغتشان نبود.
طوفانهای فضاییِ دیوانهوار حتی گوشهای از لباسهای این دو را تکان نداد. موجودات اختریغولپیکر همگی مسیرشان را کج میکردند تا از کنار آنها عبور کنند؛ هالههای متلاطم وگفت جنونآمیز خط خونی آنها باعث میشد تا تمام موجودات ضعیفتر پا به فرار بگذارند.
در حال حاضر، به نظر میرسید که داواگر مار کاملاً بیسروصدادنیای و محتاطانه عمل میکند. هنگامی که آنها با هاله موجودات قانونپرستاره روبهرو میشدند، همیشه این لِیلین بود که با آنها مقابله میکرد.
او طبیعتاً میخواست غافلگیری حملهشان راپیمان حفظ کند، اما لِیلین احساس میکردبرمیداشت که این کار نسبتاً بیفایده است.
لِیلین بدون آمادگی نیامده بود. او از قبل در مورد هر چیزی کهتماشا به جهان سایه مربوط میشد تحقیق کرده بود، هرچند جای تأسف داشت کهماگوس جنگ نهایی و فاصله آن از دنیای ماگوس، اخبار را تقریباً بیفایده کرده بود.
لِیلین تنها میدانست که رقابت داواگر مار برای کنترل جهان سایه بانظر شکست مواجه شده و او تبعید شده بود. با این حال، اوکنار کاملاً در بیخبری به سر میبرد که حریف او چه کسی بوده است.
داواگر مار حتی یک کلمه در این باره به کسیجهانی چیزی نگفته بود. لِیلین حدس میزد که تنها زمانی که بهآسمانهای جهان سایه برسند، او صادقانه همهچیز را به وی خواهد گفت.
آووو! آووو! لِیلین در حالی که روی مسیر نوررسیده ستارگان ایستاده بود، با علاقه به موجودی عظیمالجثه بااطرافش دمی بینهایت بلند نگاه میکرد که از کنارشان میگذشت.
فیزیک بدنی این موجود را نمیشد تنها با آمار و ارقام توصیف کرد. اندازه آن تقریباً به بزرگی کالبد اختری داواگر مار بود، با پوستی از چرم قهوهای تیرهواقعی که فلسهایی روی آن نقش بسته بود. هزاران پای غولپیکر در زیر بدن چاق آن قرار داشت که شکلهایشان عجیب و درهمپیچیده بود. شش جفت بال گوشتی شکسته رویکمی پشتش قرار داشت، و از طریق یک جفت کره چشم کهربایی که تازه ظاهر شده بودند، به آنها نگاه کرد. مردمکهای سبز روشنش با طمع محیط اطراف را بررسی میکردند.
زبان عظیمی گهگاه چندین موجود شناور را بهتیز درون این بدن میکشید، و حتی موجودات اختریدوران قویتر نیز قادر به فرار از این سرنوشت نبودند.
پس از دیدن لِیلین و داواگر مار، هیولای عظیم خرناسجهانی کشید. دو ستون دود مخرب از سوراخهای بینیاش فوران کرد.سیاهپوش با تکان دادن دمش، در اعماق قلمرو اختری ناپدید شد.
داواگر مار این موجود را به لِیلین معرفیفرا کرد: «این مرکسینامه، "رفتگر" قلمرو اختری. از زبالههایچگونه فاسد قلمرو اختری تغذیه میکنه و خلقوخوی ملایمی داره...»
لِیلین در حالی که به بدن عظیم مرکسینام نگاه میکرد و چشمانشکشید پر از حسرتی پنهان بود، گفت: «قبلاً توضیحاتش رو توی کتابهای مربوطجهانی به دنیای اختری دیده بودم، اما این اولین باره که شخصاً میبینمش...»
بدن این موجود تقریباً به بزرگی یک صفحهتیز بود، بنابراین تنها میتوانست با مقدار غذایی کهدوران در قلمرو اختری به دست میآورد زنده بماند.
«در ضمن، مرکسینام توانایی ایجاد کرمچالههایفضا اختری رو داره. دنبالش بیا، شایدماگوس بتونیم کمی در زمان صرفهجویی کنیم.»
این راز تنها یکی از رازهای بیشماری بود که یک موجودعقب باستانی مانند داواگر مار میدانست، مانند محل دفن گنجینههای ماگوسهای باستانی.فضا حتی یک بخش کوچک از این اطلاعات میتوانست دیگران را دیوانه کند.