چپتر 636: تبدیل فضایی
0لِیلین با حواسپرتی به گودال بزرگضربه روبهرویش خیره شد، دستانش هنوز در همانراند حالتی بود که هنگام اجرای طلسم داشت.
روبهروی او، تنها چیزی که از دروازه اختری باقی مانده بود، ویرانههاییاستفاده بیش نبود. جریانهای الکتریکی و تشعشعات وحشتناک هنوز در برخی نقاط وجود داشتند،بخوام اما با راهنماییهای تراشه هوش مصنوعی، آنها نیز بهسرعت عایقبندی و خاموش شدند.
اگرچه انفجار دروازه اختری خطرناک بود، اما خطر به فردی که با آن روبهرو میشدخوردم نیز بستگی داشت. در برابر فلسهای کموئین لِیلین که تا رتبه ۵ تقویت شده بودند،بقایای امواج سرگردان ناشی از انفجار هیچ نبودند. حتی منطقه اطراف او نیز کاملاً امن بود.
با این وجود، نابودی دروازه اختریناشی و همچنین از دست رفتن مختصات،کاملاً قلب لِیلین را به درد آورد.
با حمایت سازمان بزرگی مانند اتحادیه وارلاک، مقدار سنگهای اختری مورد نیاز برای ساختیعنی دوباره دروازه اختری ناچیز بود و جمعآوری سنگهای اختری بیشتر با گذشت کمی زمان مشکلیمیکردم ایجاد نمیکرد. با این حال، از دست دادن قلمرو رؤیا ضربه بزرگی برای او بود.
لِیلین آهی کشید و اندوه درون قلبش رامیتونم بیرون راند: «یعنی شکست خوردم...» وقتی دوباره سرشزیادی را بلند کرد، چشمانش بار دیگر آرام شده بود.
«اگه مختصات قلمرو رؤیا از بین رفته، که هیچ. وقتی فکر میکردم میتونم از بقایای یه موجودسرش عجیب استفاده کنم و به هر حال مختصات رو پیدا کنم، توقع زیادی داشتم. علاوه بر این،کنم با وضعیتی که الان دارم، یه دنیای بیگانه برای من بیش از حد قدرتمنده که بخوام کاوشش کنم...»
لِیلین سرش را تکان داد و دستور داد: «تراشه هوشمنطقه مصنوعی، اینجا رو مرتب کن!» او برگشت تا آزمایشگاه را ترکدرد کند، اما وقتی در را باز کرد، مردمکهای لِیلین منقبض شد.
«اینجا...» روبهروی او یک بیابان عظیم و بایر قرار داشت. سه خورشیدبیرون عجیب در آسمان میدرخشیدند و امواج گرمای جوشان همهجا را فرا گرفتهآرام بود. اصطکاک بین کفشهای او و ماسههای زرد سنگی قابل شنیدن بود.
لِیلین به بالا و اطراف نگاه کرد و آن مکان را کاملاً متروک یافت. درتوقع پایه یک تپه، میتوانست نوک شکسته یک ساختمان را ببیند. به نظر میرسید آن چیز درمرتب زمان نامعلومی در گذشته سرنگون شده بود و نشانههای فرسودگی بهشدت روی سطح آن مشهود بود.
'تراشه هوش مصنوعی، اسکن رو شروع کن!' لِیلین تابلویی را که نزدیک پاهایش افتاده بود، برداشت. او نمیتوانستبلند کلمات را بخواند، اما حس آشنایی نسبت به آنها داشت. تابلوی سیاه در دستانش چندان سنگین به نظر نمیرسیدزیادی و با کمترین اعمال قدرتی صدای غژغژ میداد، گویی هر لحظه آماده بود تا به ذرات ریزی خرد شود.
نور آبیرنگ تراشه هوش مصنوعیسرگردان آن چیز را اسکن کردمنطقه و بلافاصله به نتیجه رسید.
بر اساس تاریخگذاری کربن ۱۴، سن تخمینی: ۲۱۹۸۲ سال، ۱۱ ماه...
«بیشتر از بیست هزار سال پیش؟» لِیلین چانهاش را نوازش کرد وراند تابلو را دور انداخت. بهمحض اینکه آن چیز به زمین برخورد کرد، بهبین قطعاتی خرد شد و حتی برخی از تکههای آن به پودر تبدیل شدند.
«اینجا کجاست؟» لِیلین سرش را بلند کردهیچ و به سه خورشید عجیب که هنوزاین در حال سوزاندن آن مکان بودند، نگاه کرد.
از بین آن سه، خورشید سمت چپ تحریفشده بود، مانند دایرهای که چندین بار پیچ خورده باشد.وقتی خورشید وسطی گرد بود، اما شاخکهای متعددی در قسمت بیرونی آن وجود داشت که باعث میشد نسبتاًاستفاده وحشتناک به نظر برسد. خورشید سمت راست؟ یک چندضلعی پیچیده بود که نور آن رنگ متفاوتی داشت.
لِیلین به عقب برگشت و دید که آزمایشگاه قلمروبقایای اختریاش هنوز پابرجا ایستاده و درهایش همچنان باز است.علاوه با این حال، سطح آن بهوضوح در حال فرسودگی بود.
فلز نقرهای در حال خوردگی بود و فرواندوه میریخت. خیلی زود، آزمایشگاه کاملاً جدید او به حدیسرش فرسوده شد که مجبور بود آن را رها کند.
«چه اتفاقی داره میفته؟ فلز روی سطح آزمایشگاه آلیاژیه که به مقاومتکاملاً در برابر خوردگی معروفه...» چشمان لِیلین آن مکان را کاوش کرد، اماسازمان نتوانست هیچچیزی در آن حوالی پیدا کند که به قلعهاش مربوط باشد.
وضعیت اکنون به گونهای بود که گویی او آزمایشگاهاندوه خود را به همراه آورده و بهعنوان یک موجودیتسرش واحد، از قلعه به صفحه دیگری عبور کرده بود.
«میتونه اینجا قلمرو رؤیا باشه؟ یا شاید اون حادثه با دروازه اختری من روپیدا به یه دنیای دیگه آورده؟» در آن لحظه، انواع و اقسام حدس و گمانهاداد در ذهن لِیلین پدیدار شد. او نفس عمیقی کشید و دوباره وارد آزمایشگاه شد.
بوم! او در را بست.
«اگه این یه دنیای بیگانه دیگه باشه، قطعاً احساس میکردم که دارمکاملاً توی فضا سفر میکنم و طبق تجربهم، فقط یه دنیا وجود دارهسازمان که میتونه من رو بدون هیچ هشداری به جای دیگهای ببره؛ قلمرو رؤیا!»
شبح یک امپراتور افعی کموئین در پشتآهی لِیلین ظاهر شد. مردمکهای کهربایی آن بازیعنی شدند و با هوشیاری منطقه را اسکن کردند.
«بیا جلو!» لِیلین بار دیگر در را باز کرد، در حالی کهاستفاده طلسم نور جاودان در پیش روی او میدرخشید. راههای کوچک زیادی درقدرتمنده اطراف وجود داشت که آزمایشگاه را به دیگر سازههای درون قلعه متصل میکرد.
لِیلین سرش را بلند کرد وآهی آسمان درهمشکستهای که مختص منطقه ستارهراند صبحگاهی بود، وارد میدان دید او شد.
او نگاهی به سطح آزمایشگاه انداخت. نشانههای فرسودگینبودند مدتها بود که ناپدید شده بودند، گویی تمامهمچنین آنچه شاهدش بود، تنها یک توهم محض بود.
«ارباب!» با ارادهدادن لِیلین، چند عروسک فلزیآهی در برابرش حاضر شدند.
تراشه هوش مصنوعی هویت آنها را تأیید کردمیتونم و باعث شد لِیلین مطمئن شود که واقعاًزیادی در قلعه واقع در منطقه ستاره صبحگاهی است.
«جالبه!» چشمان لِیلین از رویضربه کنجکاوی برقی زد. لحظهای به آنبیرون فکر کرد و به آزمایشگاه بازگشت.
وقتی در یک بار دیگرسرگردان باز شد، زمین بایر و خورشیدهایاطراف عجیبالخلقه دوباره در برابرش ظاهر شدند.
با این حال، در مقایسه با قبل، تغییراتی در محیط اطراف به وجود آمده بود.شکست ردپایی از علفهای هرز سبز مایل به زرد با سرسختی از شکاف صخرهها روییده بودمیتونم و ساختمانهای فروریخته اکنون پوشیده از پیچک بودند و سرشار از حیات به نظر میرسیدند.
حتی چند بوته کوچکبین در دوردست وجود داشتمیتونم که با طراوت رشد میکردند.
لِیلین چشمانش را باریک کرد: «نیروی حیات اینجا غنیتر شده،قلبش انگار دهها هزار سال گذشته...» سه خورشید عجیب اکنون باچشمانش هالهای سبز رنگ میدرخشیدند که او نمیتوانست به آن عادت کند.
با بازگشت به جایی که تابلوی اعلانات را پرت کرده بود، لِیلین متوجه شد کهنابودی آن چیز دیگر تکهتکه نیست و در عوض در جای اصلی خود قرار دارد. بهسنگهای نظر میرسید ترکهای قبلی تا حدودی محو شدهاند. «تراشه هوش مصنوعی، قدمت رو آزمایش کن.»
بیپ! بر اساس آزمایش کربن ۱۴، قدمت تخمینی: ۱۳۲۸ سال، ۷ ماه...
تراشه هوشدادن مصنوعی بهرؤیا سرعت پاسخ داد.
لِیلین چانهاش را نوازش کرد: «آزمایش قبلی نشون داد که بیش از بیستامن هزار سال قدمت داره و حتی همونجا از هم پاشید... زمان اینجا رفتارمانند عجیبی داره... فقط یه دنیای باورنکردنی مثل قلمرو رؤیا میتونه تو چنین وضعیتی باشه...»
«اما... دفعه قبلی که اومدم اینجا، روحم تو یهاندوه تله گرفتار شده بود و این بار تونستم با بدنمبلند هم وارد بشم... آیا من تو رؤیای کس دیگهای هستم؟»
«مرز بینآرام رؤیا وبین واقعیت چیه؟»
هرچه بیشتر فکر میکرد، لِیلین بیشتر متوجه میشد کهدرون اسرار قلمرو رؤیا وحشتناک هستند. با این حال، حتی یککرد معما هم وجود نداشت که بتواند آن را حل کند.
«حتی چنین تغییرات عجیبی هم وجود داره.هیچ آیا این یه کرمچاله فضا-زمانیه؟ یا شایداین یه جور اثر تحریفشده از قانون مورفی؟»
با دیدن پیچکهایی که از سرتاسر آزمایشگاه بالا رفته بودند،درون لِیلین به داخل رفت و در را بست. با بازکرد کردن دوباره آن، خود را در منطقه ستاره صبحگاهی یافت.
لِیلین فوراً دستور داد: «این منطقه رو به عنوان یه ناحیه ویژه رتبه اول دستهبندیتوقع کنید! کل ناحیه رو مهر و موم کنید و تمام سازههای مجاور رو به جای دیگهایمرتب منتقل کنید. برای محافظت از اون در برابر تشعشع جادویی و آلودگی، رونهایی رو حکاکی کنید.»
عروسکهای فلزی بلافاصله دسترؤیا به کار شدند واندوه فریا را غافلگیر کردند.
فریا که در آن لحظه لباس خوابهیچ گشادی به تن داشت و گیج بهاین نظر میرسید، پرسید: «چه اتفاقی افتاده عزیزم؟»
لِیلین جلو رفت و در حالی که دست فریا را میکشید و او را دلداریشکست میداد، گفت: «چیزی نیست، فقط تو یه آزمایش مشکلی پیش اومده و آلودگی ناشی ازمیتونم تشعشع جادویی داره شدیدتر میشه. بهتره برای مدتی از اینجا بری و از قلعه دور بمونی...»
با اینکه او واقعاً وضعیت فعلی را درک نمیکرد، اما آنعجیب انفجار در آزمایشگاه اختریاش منجر به تغییر مرموزتری شده بود. آنجادنیای اکنون به پلی بین این مکان و قلمرو رؤیا تبدیل شده بود.
فقط کافی بود وارد آن شد تاکشید فضایی که به آن متصل بود تغییرشکست کند، چیزی که بلافاصله کنجکاوی لِیلین را برانگیخت.
او اکنون میتوانست بدون مصرف هیچ انرژیای بین دنیاها جابهجا شود. اگر هر ماگوسی ازنابودی این موضوع باخبر میشد، قطعاً دیوانه میشد. از این رو، با استفاده از این بهانه کهمورد آزمایشی اشتباه پیش رفته و میترسد آلودگی نشت کند، در حال اتخاذ اقدامات اضطراری لازم بود.
با این حال، دلیلقلمرو این وضعیت هنوز لِیلینکشید را گیج کرده بود.
او در حالی که چانهاش را نوازش میکرد، با خود فکر کرد: «آیاکنم به خاطر اون پر جغده؟ یا انفجار دروازه اختری بود؟ یا شاید هر دویتکان این اتفاقات به نوعی روی هم تأثیر گذاشتن و باعث این تغییر مرموز شدن...»
هر چه که بود، این حادثه چیز خوبی به شمارقلبش میرفت. او نهتنها مختصات قلمرو رؤیا را به دست آوردهچشمانش بود، بلکه پلی بین دو دنیا نیز پیدا کرده بود.
لِیلین با یادآوری برخی نظریههای فضایی گفت: «با این حال، این نمیتونه برایامن همیشه دوام بیاره.» دنیای ماگوس و قلمرو رؤیا مانند دو ورقه کاغذ موازیمانند بودند و آزمایشگاه اختری او نقطهای بین این دو بود، تنها پیوند میان آنها.
با این حال، با توجه به نحوه عملکرد فضا، ایندرون نقطه در نهایت از هم میگسست. به عبارت دیگر، آزمایشگاهکرد او سرانجام ارتباط خود را با قلمرو رؤیا از دست میداد.
قلب لِیلین در تب و تاب بود: «باید سرعتم روموجود تو اکتشاف بالا ببرم!» قلمرو رؤیا مرموزترین دنیاها بود، دنیاییالان که حتی به دنیای ماگوس باستانی نیز هجوم آورده بود.
آنجا مکانی خارقالعاده بود که ساکنانش فاقدکشید بدنهای واقعی بودند. آنجا که از رؤیاهایشکست موجودات هوشمند شکل گرفته بود، قدرتی عرفانی داشت.
اگر او میتوانست رؤیاهای برخی از ماگوسهای باستانی را که قوانین راکاملاً درک کرده بودند پیدا کند و به درک آنها دست یابد، منافع عظیمیبزرگی به دست میآورد. در واقع، در برابر لِیلین یک گنجینه غولپیکر قرار داشت...