چپتر 795: ۸ سال
0«در این صورت، استاد، اگر یه جادوگر فقط میتونه جادو رو یه روز قبل ازدارن استفاده ذخیره کنه، پس آیا لازم نیست از روز قبل مشخص کنه که از کدومافراد طلسمها استفاده میکنه؟ و وقتی جایگاههای ورد تموم بشن...» لِیلین دستش رو بالا برد و پرسید.
«درسته! همه جادوگرها باید تمام جادویی رو که قراره استفاده کنننداره از یه روز قبل آماده کنن. خیلی مهمه که بدونی کدومطلسمهاشون طلسمها رو آماده کنی، و در مورد مسئله تموم شدن جایگاههای ورد...»
ارنست بسیار سختگیر به نظر میرسید. «این رو خوب به خاطر بسپار، لِیلین! وقتی یه جادوگر تمام طلسمهاش رو مصرف کنه و هیچ طومار یا مصنوعهستن جادویی همراهش نباشه، هیچ تفاوتی با یه آدم معمولی نداره. بنابراین، هرگز نباید بذاری تو چنین موقعیتی قرار بگیری. این خیلی مهمه! من خیلیا رو دیدمنهایی که تمام طلسمهاشون رو مصرف کردن و اونقدر بدشانس بودن که تا مغز استخوان جویده شدن و حتی یه ذره گوشت هم روی استخوانهاشون باقی نموند!»
«فهمیدم!» لِیلینکلی بدون هیچ حرفیتقلیلیافتهای سر جایش نشست.
«بر اساس چیزهایی که گفت، جادوگرها در واقع از نیروی معنوی خودشون به عنوان یه ارز برای خریدن مجوزکابوسه استفاده از جادو از تار جادو استفاده میکنن. با این که این روش الزامات تبدیل شدن به یه جادوگرچشمان رو کمتر سختگیرانه میکنه، اما برای کسانی که اونقدر استعداد دارن تا الگوهای ورد رو خودشون بسازن، اساساً یه کابوسه...»
«پس به طور کلی، جادوگرها نسخههای ناتوان و تقلیلیافتهای از ماگیها هستن؟» لِیلین احساسنباید آشفتگی میکرد. «پس با این که به افراد فاقد استعداد کافی اجازه میده ازاستخوان جادو استفاده کنن، این تار جادو انعطافناپذیره و استعداد واقعی در جادو رو محدود میکنه!»
چشمان لِیلین برقی زد، «شاید این هدف خدایان باشه، تا از ظهور یه جادوگر بیش از حد قدرتمند جلوگیری کنن.طور ممکنه این یکی از اثرات نبرد نهایی با ماگیها باشه؟ در این صورت، باید تاریخچه این الهه تار جادو روشاید بررسی کنم. اگه حدسم درسته، او باید خدای جدیدی باشه که فقط بعد از جنگ نهایی باستانی به محبوبیت رسیده!»
با وجود دانستن این موضوع، لِیلین بدیهی بود که خود را به خطر نمیانداختاجازه تا سعی کند اوضاع را تغییر دهد. هدف او این بود که در حین بزرگممکنه شدن بیسروصدا باقی بماند و مطلقاً کاری مانند به چالش کشیدن خدایان را انجام نمیداد.
او پیش از داشتن اعتمادبهنفستار کافی برای درهمشکستن قدرت قوانین، چارهایسختگیرانه جز کاوش در مسیر جادوگران نداشت.
«در ادامه... من یه تکنیک مراقبه بهت آموزش میدم و بعد میتونی برقراری ارتباط بابذاری تار جادو رو شروع کنی...» ارنست به تدریس از روی تریبون ادامه داد، بیخبر از آنکهذره این شاگرد که در ظاهر درسخوان به نظر میرسید، در حال کاوش ایدههای جدید بسیاری بود.
«مراقبه در اینجا تفاوت چندانی با تکنیکهای مراقبه ماگیها نداره، اما اثراتش کمی ضعیفتره.استعداد البته، در ترکیب با قوانین جهان خدایان، زمینههای زیادی وجود داره که میتونم ازشونآشفتگی یاد بگیرم. در مورد تار جادو...» روح لِیلین شروع به گسترش به سمت بیرون کرد.
با استفاده از روشی که ارنست به او آموخته بود، به نظر میرسید روحشاجازه وجودی قدرتمند را لمس کرده است. آن وجود، شبکهای از انرژی نامرئی به شکل یکممکنه تار عنکبوت بود و با انرژی قدرتمند خود، تمام جهان خدایان را در بر میگرفت.
حتی تراکم سطحی مسیرهایمجوز انرژی نیز باعث مورمورالزامات شدن پوست سر لِیلین شد.
«آیا اون گرهها همون جایگاههای ورد هستن؟ هیچوقت فکر نمیکردم که فقط لایه سطحینباید تار جادو کافی باشه تا اینطور مبهوتم کنه،» لِیلین در حالی که تار جادواستخوان را تماشا میکرد، چشمانش پر از تحسین بود و به حدسهای خود متقاعدتر میشد.
«خیلی قدرتمنده... حتماً به عنوان یه تلاش مشترک توسط خدایان خلق شده. میسترا باید یکی از قدرتمندترینهای اوج رتبه ۸ باشه، به همین دلیله کهماگیها برای مدیریت اون انتخاب شده.» لِیلین اطلاعات بسیار کمی درباره خدایان داشت. تمام چیزی که میدانست این بود که قدرتمندترین آنها چند مرحله داشتند، کهاثرات در جایگاهی پایینتر از اراده جهان به عنوان خدای متعال قرار میگرفتند. برخلاف دنیای ماگوسها، در اینجا خدایان برتر، خدایان میانی و خدایان صغیر وجود داشتند.
میسترا با داشتن نیروی الهی عظیم، قطعاً در میان موفقترینمیکرد خدایان برتر قرار داشت. حتی اگر بدن اصلی لِیلین با اوشاید مبارزه میکرد، بعید بود که بتواند دست بالا را داشته باشد.
«من روش مراقبه رو بهت دادم. قدم بعدی اینه که به تمرین استفاده از نیرویدارن معنوی و برقراری ارتباط با تار جادو ادامه بدی. ممکنه بقیه شاگردها تا سه ماه زمانفاقد نیاز داشته باشن، اما تو میتونی تو یه ماه انجامش بدی!» ارنست با صراحت صحبت کرد.
ناگهان، نوسان عجیبی پخشطومار شد و باعث شدتفاوتی حالت چهرهاش تغییر کند.
«تار جادو! تو با تار جادو ارتباط برقرار کردی!» ارنست بهسختگیرانه جلو هجوم برد و بازوی باریک لِیلین را چنگ زد. چشمانشنسخههای سرخ شد، «لِیلین، واقعاً این اولین باریه که جادو رو لمس میکنی؟»
«البته، استاد! من از زمان تولد بهندرتهستن حتی از عمارت خارج شدم!» چشمان لِیلیناجازه برق زد و با معصومیت پاسخ داد.
«پس بهم بگو! آیا توتار فرزند نامشروع الهه تار جادوکمتر هستی؟» ارنست با جدیتی تمام پرسید...
......
با فرا رسیدن پاییز، همهجا صحنههایی از یک برداشت محصول عالیسختگیرانه به چشم میخورد. غلات و آرد انبارها را پر کرده بودندنسخههای و بسیاری از کشاورزان با دیدن این منظره شادمان به نظر میرسیدند.
این برداشت برای پرداخت مالیاتشان کافی بود و حتی غذای کافی برای گذراندن زمستان و کاشت بذرواقعی در آغاز بهار برایشان باقی میگذاشت. با این فکر، آنها نمیتوانستند جلوی خود را بگیرند و شروعتاریخچه به دعا کردن میکردند و در ستایش لطف خدایان و همچنین خیرخواهی و سخاوت ارباب، سرود میخواندند.
با توجه به سود حاصل از داشتن بندر و مهاجرت بسیاری ازاما ساکنان از قاره به جزیره، مالیاتهای خانواده فاولن بسیار پایین تعیین شده بود،ماگیها که میشد آن را اقدامی بسیار خیرخواهانه از جانب آنها در نظر گرفت.
کومههای خشک علوفه در زمینهای تمرین عمارت روی همآدم انباشته شده و دژهایی با اشکال مختلف را شکل دادهبگیری بودند. اکنون دو چهره در میدان با یکدیگر درگیر بودند.
«حواست به مرکز ثقلت باشه، دارم میام!» همزمان با این هشدار، نوجوانی موطلایی با لباس تمرین سفیدرنگ،بسازن شمشیر فلزیاش را همچون افعی به حرکت درآورد، بدنش را در میان هوا به شکل کمانی پیچمیده و تاب داد، چرخید و به کنار حریفش رسید و شمشیرش را از زاویهای غیرمنتظره به جلو راند.
حریف لِیلین مردی میانسال به نظر میرسید. چهرهاش نشانههای گذر عمر رافاقد بر خود داشت، دستانش پر از پینه بود و اکنون طوری بهباشه نظر میرسید که گویی در حال مبارزه با بزرگترین دشمن خود است.
با صدایی بم فریاد زد: «هاه!میکنن از این طرفه!» و شمشیر سنگین راکسانی در دستانش به صورت افقی نگه داشت.
دنگ! دو شمشیر با نیروییمصنوع عظیم به هم برخورد کردندمعمولی و صدای خفهای به وجود آوردند.
«لعنتی!» حالت چهره مرد تغییر کرد وروش پایش لغزید. با از دست دادن مرکزاستعداد ثقلش، تمام بدنش از تعادل خارج شد.
بوم! احساس کرد نیروی عظیمی به او کوبیده شد، اما این نیروفاقد هنگام برخورد به سینهاش ملایم گشت و به نظر میرسید که باباشه ظرافت به عقب پرتاب شده است، گویی که مانند یک پر سبک بود.
وقتی مرد میانسال بار دیگر چشمانشمیکنن را باز کرد، شمشیر فلزی نوجواناما موطلایی روی سینهاش قرار داشت: «باختی، جیکوب.»
جیکوب با درماندگیهیچ خندید: «بله، اربابهمراهش جوان لِیلین، باختم!»
«دفع حمله قبلیت به اندازه کافی چابک نبود و تو حرکاتت غریزه لازم رو نداشتی!» شخصی کهبسازن روبهرویش ایستاده بود، مشخصاً لِیلین بود. با این حال، لِیلین اکنون داشت جیکوب را با جزئیات راهنماییمیده میکرد، گویی که او استاد است. جیکوب مطیعانه گوش میداد و با تحسین به او نگاه میکرد.
پس از مرخص کردن جیکوب، لِیلین حولهای سفید برداشت و پیشافراد از ورود به حمام، عرق صورتش را پاک کرد. صعود پیوستههدف بخار غلیظ باعث شده بود فضای اتاق کمی مهآلود به نظر برسد.
با ایستادن در برابر یک آینه جیوهای گرانبها، ظاهر خود را برانداز کرد. او موهای طلایی مجعد، چشمان آبیکابوسه و چهرهای جذاب داشت که ویژگیهای برجسته والدینش را به ارث برده بود. در حالی که موهای ظریف پشت لبشبرقی سن واقعی او را لو میداد، اما به هیچ وجه نتوانسته بود جذابیت پخته و بالغ او را پنهان کند.
لِیلین در دل آهی کشید: «ده سال از زمانی که تمریننداره برای تبدیل شدن به یه جادوگر رو شروع کردم میگذره!» و سپسکردن دستوری صادر کرد: «تراشه هوش مصنوعی، آمار فعلی من رو نشون بده!»
لِیلین فارلیر. سن: ۱۳. نژاد: انسان. جادوگر رتبه ۵. قدرت: ۱.۵، چابکی: ۱، سرزندگی: ۱.۳، روح: ۵. وضعیت: سالم. مهارتهای ذاتی: تنومند، فاضل. جایگاههای ورد: جایگاههای رتبه ۲ (۱)، جایگاههای رتبه ۱ (۲)، جایگاههای رتبه صفر (۳)
پس از سالها کاوش و بررسی، لِیلین عملکردهای بیشتری را برای تراشهاما هوش مصنوعی توسعه داده بود و اکنون حتی آمارها نیز با جزئیات بیشتریماگیها نمایش داده میشدند. او توجه خود را به توضیحات مهارتهای ذاتیاش معطوف کرد.
مهارت ذاتی. تنومند: میزبان تمرینات جنگجویان را با پشتکار پشت سر گذاشته و از فیزیک بدنی تنومندی برخوردار است. (قدرت +۰.۵، سرزندگی +۰.۳)
فاضل: تجربیات فراوان و دانش عظیم باعث شده تا قدرت اراده و روح میزبان گسترش یافته و انعطافپذیرتر شود. (روح +۱)
لِیلین با خود فکر کرد: «آماری که تراشه هوش مصنوعی نشون میده، شامل پاداش مهارتهایبذاری ذاتی من هم میشه...» او با چهرهای نسبتاً جدی زمزمه کرد: «به عبارت دیگه، علاوه برذره تقویت نیروی معنوی من از بدو تولد، بدنم عملاً با یه بزرگسال معمولی قابل مقایسه است؟»
پس از گذشت سالهای متمادی، لِیلین دریافتروش که به دلیل محدودیتهای ناشی از قوانین جهان،دارن افزایش قدرت برای انسانها به شدت دشوار است.
به نظر میرسید در مسیر افزایش هر یک از آمارهای او نوعی گلوگاه وجود دارد و زمانی کهمحدود این آمارها به میانگین یک میرسیدند، پیشرفتش متوقف میشد. تنها نیروی معنوی او که به جادوگر بودنش ارتباط داشت،کنم هنوز تا حدودی در حال افزایش بود، اما به نظر میرسید که آن هم به یک گلوگاه رسیده است.
او در دل اندیشید: «وقتی صحبت از آمارهای بدنی میشه، جیکوب هنوز از خیلیاستعداد جهات از من برتره. دلیلی که تونستم شکستش بدم تکنیک بود... آیا این یه پاداشمیکرد اضافی از جنگجو بودنه؟» لِیلین چانهاش را لمس کرد و در افکاری عمیق فرو رفت.
در حالی که این میزان افزایشهمراهش قدرت برای همسن و سالانش حیرتانگیزبنابراین بود، اما او را راضی نمیکرد.
لِیلین در حالی که در آب گرم غوطهور بود، در درون خود تصمیمی گرفت: «شاید باید فرصتی پیدااساساً کنم و به یه سفر بیرون از اینجا برم!» او طبیعتاً ایدههایی برای افزایش قدرت خود داشت، اماواقعی مشخصاً نمیتوانست آنها را در خانه اجرا کند. اکنون سفر به دنیای بیرون، ایده نسبتاً خوبی به نظر میرسید.