چپتر 262: اطلاعرسانی
0اینطور نبود که هیچ راهی برای ابطال پیمان با چشم قضاوت وجودبیاعتنا نداشته باشد. بار پیش، هزاران دست مداخلهگر محلولی از پرهای پلشتمرغ شوم رااست در اختیار لِیلین گذاشته بود که توانست یک طرف پیمان را نابود کند.
چیزی که لِیلین را بیش از پیش نگرانآنکه میکرد، این بود که آن مایع مستقیماً ازجدی دستان کابرن، همین ماگوس رتبه ۲، بیرون آمده بود!
اگرچه یافتن محلول دیگری از پرهای پلشتمرغ شومهرچه غیرممکن مینمود، اما ماگوسهایی در این رده بیتردیداریکهاش راههایی برای دستیابی به اثری مشابه در چنته داشتند.
هرچه باشد، نیروی پشتپرده هزاران دست مداخلهگر،نباید همان اتحاد ماگوسهای تاریک بود که دستکم یکدرست ماگوس تاریک رتبه ۳ بر اریکهاش فرمان میراند!
اگر لِیلین سر سوزنیهرگز به چنین پیمانی دلدرست خوش میکرد، احمقی تمامعیار بود!
سزار که روبهرویش ایستاده بود، بهترین گواه بر این مدعا به شمار میرفت! او ماگوسی والامقام و مورد احترام در باغمقصودش چهار فصل بود. بندهای پیمانی که بر گردن او بسته شده بود باید به مراتب سختگیرانهتر میبود، اما او بدون کمتریندگرگونیهایی تردیدی به باغ چهار فصل خیانت کرده بود. به یقین او هم راهی برای گسستن از چنگال آن پیمان یافته بود.
از همین رو، با وجود آنکه در پیمانهرچه ذکر شده بود نباید به یکدیگر حمله کنند،اریکهاش لِیلین هرگز این شرط را جدی نگرفته بود.
درست طبق پیشبینی، آن ماگوس رتبه ۲ پس از دستیابی به مقصودش،شرط بیاعتنا به عواقب شکستن پیمان، با وقاحت تمام به او هجوم آورد. اینآورد نشان میداد که او تعهد طرف خودش را به کلی باطل کرده است.
خوشبختانه لِیلین از همان گام نخست نسبت به این ماگوس رتبه ۲ هوشیارعواقب بود و به لطف دگرگونیهایی که در قلبش پدید آورده بود، قدرتش راخوشبختانه بالا برده بود. تنها به همین سبب توانست ضربه مهلک او را تاب بیاورد.
«چطور... چطور تونستی دستیقین به ضدحمله بزنی؟ چطور تونستیذکر از نفوذ پیمان رها بشی؟»
کابرن شگفتیاش از قدرت لِیلینمشابه را پس زد و در وهلههمان نخست این پرسش را پیش کشید.
پیمان بسته شده با چشم قضاوت چیزینباید نبود که بتوان سرسری از کنارش گذشت،نگرفته وگرنه هرگز بدین وسعت به کار گرفته نمیشد.
گذشته از پلشتمرغ شوم که هماوردجدی مرگبارش به شمار میرفت، معدود راههاییبیاعتنا برای چیرگی بر چنین پیمانی وجود داشت.
حتی خود او نیز برای زدودن بندهای این پیمان ازنباید جانب خودش، به هدایت و یاری ماگوس رتبه ۳ حاضر درمقصودش رأس اتحاد ماگوسهای تاریک متوسل شده و بهای گزافی پرداخته بود.
منظور از «زدودن بندهای پیمان از جانب خودش» ایننیروی بود که اثر چشم قضاوت روی او بیاثر شده بود،اگر حال آنکه لِیلین همچنان در بند تعهداتش باقی مانده بود.
به بیانی دیگر، او اجازه داشت به لِیلین بتازد، ولیکنند دست لِیلین برای تلافی بسته بود. به محض آنکه او دستشکستن از پا خطا میکرد، خشم چشم قضاوت بر سرش آوار میشد!
درست به همین خاطر بود که با خاطریدرست آسوده و گستاخانه قصد داشت نخست این مهرهتمام غیرقابل پیشبینی را از صفحه روزگار محو کند!
با این همه، نیروی سهمگین چشم قضاوتیافته روی لِیلین کارگر نیفتاده بود. چطور ممکنهرگز بود چنین رویدادی او را غرق حیرت نسازد؟
کابرن پیش خود اندیشید: «نکنه لِیلین هم جادویی مشابه سهپشتپرده روح در یک بدن رو تمرین کرده باشه؟» او کمکمسوزنی درمییافت که قادر به سنجش ژرفای ناشناخته این ماگوس جوان نیست.
فرزندش، سزار، از کارکردهای استثنایی فن سه روح در یک بدن بهره برده بود تا بتواندطبق پیمان باغ چهار فصل را زیر پا بگذارد. او یک بار مرده بود و پس ازاست محو کامل آثار چشم قضاوت، بار دیگر حیات یافته و بدینگونه از دام نیروی پیمان گریخته بود.
کابرن گمان نمیبرد هیچ ماگوس رتبه ۳ بهدرست لِیلین یاری رسانده باشد؛ بنابراین تنها فرض محتمل اینهجوم بود که او تکنیکهایی کهن را فرا گرفته باشد!
«احمقها!»
کابرن با نگاهی یخزده به پیرامونش نگریست و زیر لب پوزخند صداداری زد. انفجار مهیب باعثاریکهاش شده بود موقعیت آنها در برابر دیدگان ماگوسهای روشنایی برملا شود. همین حالا هم چند تنشمار از ماگوسهای روشنایی که در گشتزنی بودند، کنجکاوانه به آن سو میآمدند تا از ماجرا سر دربیاورند.
پیرامون آنها به بیابانی لمیزرع بدل گشته بود وحمله تنها نقطهای که پیکره اصلی آگاهی را در خود حبسبیاعتنا میکرد، زیر پوششی از انرژی سیاه در امان مانده بود.
چند ماگوس ملبس به ردای سپاه آذرخش با شتاب به این نقطه نزدیکعواقب شدند. فرمانده آنها چهرهای به غایت آشنا برای لِیلین بود؛ همان معاونی کهخوشبختانه دسموند از خود بر جای گذاشته بود، یک ماگوس پرصلابت در اوج رتبه ۱.
«سپاه آذرخش؟خیانت حالم از دیدنتونگسستن به هم میخوره!»
کابرن گویی کینهای عمیق از آنها بهداشتند سینه داشت، غرش خشمدارانهای سر داد وتاریک بازوانش را به جلو راند: «دم پژمردگی!»
حلقهای از جریانی نقرهای-خاکستری در میان دستانشنباید شکل گرفت و همچون تازیانهای از گردباد،نگرفته دیوانهوار به سوی افراد سپاه آذرخش چرخید.
پیدا بود که این جریان از خاصیت خورندگی هولناکی برخوردار است؛مقصودش به طوری که ردهای عمیق و طویلی بر سینه خاک برخودش جای میگذاشت. در چشم بر هم زدنی، گردباد به مقابل ماگوسها رسید.
فسسس فسسس!
جریان با شتاب به سمت یکی از ماگوسهای سپاه آذرخشپشتپرده هجوم برد. در حالی که بهتی غریب بر سیمایش نقشسوزنی بسته بود، ناگهان پیکرش شروع به خشکیدن و چروکیدن کرد.
تنها در یک چشم بر هم زدن،نباید این ماگوس تنومند به لاشهای مومیاییشده ونگرفته خشکیدهبدل گشت و نقش بر زمین شد.
کابرن با قهقهای شوم و مو بر تن راستکننده سر داد: «کهکه!» و گردبادشکستن نقرهای-خاکستری، ماگوسها را یکبهیک در کام مرگ فرو برد. سپس مستقیم به طرف چهرهنخست معاون هجوم برد؛ مردی که اکنون طعم تلخ درماندگی تمام وجودش را پر کرده بود.
«ماگوس رتبهخیانت ۲، کابرنیقین مرگآور! خشم آذرخش!»
معاون سپاه آذرخش بیدرنگ کابرن را بهداشتند جا آورد و غرشکنان، بازوی فلزیاش راتاریک بالا کشید و ضربهای سهمگین روانه گردباد ساخت!
همگام با حرکت او،یافته دو گوی صاعقهبار عظیمیکدیگر بر فراز مشتهایش پدیدار گشتند.
مشتهای رعدآسای غولآسا همراه با تندر، زبانه آتش وطبق خشمی بیپایان به خروش درآمدند و صفیرکشان در هواآورد شکاف انداختند تا بر پیکر گردباد نقرهای-خاکستری فرود آیند.
در کمال ناباوری، دو مشت صاعقهای به درونآنکه گردباد هجوم بردند و بهشکلی حیرتآور، بدون اینکهجدی حتی کمترین صدایی تولید کنند، کاملاً ناپدید شدند.
«پووف!» رنگ از چهره نایبفرمانده پریدچنته و خونی سیاه و سرخ سرفه کردماگوسهای که دودی خاکستری از آن متصاعد میشد.
«کهکه! فکر کردی از دفعهآنکه قبلی که ضربه خوردم، رویکنند جادوی صاعقه شما تحقیق نکردم؟»
کابورن نمیتوانست جلوی خندههای عجیب و غریبش رادرست بگیرد و گردباد عظیم در حالی که زوزهتمام میکشید، آن مرد را به درون خود بلعید.
وووو...
گردباد بیوقفه سر جای خود چرخیدچنته و پس از چند ثانیه فروکش کردماگوسهای و آنچه را درونش بود آشکار ساخت.
تق! درست در لحظه محو شدن گردباد، اسکلتییکدیگر سراپا سفید به زمین افتاد؛ اسکلتی که از چندینپیشبینی نقطه ترک برداشت و سپس تبدیل به پودر شد.
از آن کسی که نایبفرمانده گروهان بود، تمام گوشتطبق و پوست و خون کنده شده بود. حتی بهآورد نیروی حیات نهفته در استخوانهایش هم رحم نشده بود.
کابورن موفق شده بود تنها با یک ضربه، کار سپاه صاعقهیکدیگر را بسازد. چنین قدرت دهشتناکی ماگوسهای روشنایی اطراف را به وحشت انداختعواقب و ماگوسهای باغ چهار فصل بیدرنگ رو برگرداندند تا هرچه سریعتر بگریزند.
گرچه آنها به باغ چهار فصل وفادار بودند، ولی نادان نبودند! کسی که میتوانست یک ماگوساریکهاش اوج رتبه ۱ را از پا درآورد، بیشک به سطح یک ماگوس رتبه ۲ رسیده بود!شمار اگر جلو میرفتند و با چنین ماگوسی دست به یقه میشدند، کارشان چیزی جز خودکشی محض نبود!
کابورن با رضایتچنگال سر تکان داد ونباید رو به لِیلین کرد.
«مزاحم رو از سرهرگز راه برداشتم. حالا وقتشهدرست دوباره کارمون رو شروع کنیم...»
در تمام مدتی که کابورن حمله میکرد و اعضایذکر سپاه صاعقه را قلعوقمع میکرد، لِیلین آرام در گوشهایدرست ایستاده بود. هیچکس نمیدانست در ذهن او چه میگذرد.
ناگهان لِیلینراههایی زیر لباثری گفت: «وقتشه!»
«وقت چی؟» کابورن ناگهان لرزهایآنکه از سرما بر اندامش افتادکنند و پیشآمد بدی را احساس کرد.
وززز وززز...
صدای ارتعاشی برخاست و دروازهگسستن فلزی قلمرو مخفی در مرکز باغیکدیگر چهار فصل شروع به وزوز کرد.
ماگوسها با این صحنه بیگانه نبودند. این اتفاق پیش از این تنها یکماگوسهای بار رخ داده بود، و آن هم زمانی بود که یک ماگوس رتبه ۲،روبهرویش لشکری کامل از ماگوسها را از میان دروازه قلمرو مخفی به داخل آورده بود!
تسسسس!
جریانهای الکتریسیته آبیرنگ در امتداد دروازه فلزی بهدرست جوشش درآمدند. آسمان صاف و آبی ناگهان روتمام به تاریکی گذاشت و ابرهای تیره پدیدار شدند.
جفتی دست عظیم ساختهشده از آذرخشچنگال از میان دروازه به بیرون هجوم آوردکنند و ماگوسهای تاریک اطراف را درو کرد.
در یک چشم بر هم زدن، ماگوسهای تاریکی که بیشرمانهپشتپرده مشغول غارت و تاراج بودند، در حالی که هنوز بهتسوزنی و وحشت در سیمایشان پیدا بود، به خاکستر بدل شدند.
به دنبال آن دستان تنومند، مردی غولپیکرنباید با موهای طلایی از راه رسید کهنگرفته نماد آذرخشی بر پیشانیاش، پرتوهایی خیرهکننده ساطع میکرد.
کابورن دندان بر همهرگز سایید و با خشم نامشطبق را به زبان آورد: «دزموند!»
سپس نگاهی سوزانکرده و کشنده به لِیلینیافته انداخت: «کار تو بود؟»
در قلمرو مخفی دشتهای رود ابدی، تنها کسی کهنیروی تا این حد از نقشهشان باخبر بود و تواناییمیراند برقراری ارتباط با دنیای بیرون را داشت، فقط لِیلین بود!
تنها چیزی که کابورن ابداً سرذکر درنمیآورد، این بود که چنین حرکتیشرط چه سودی به حال لِیلین داشت؟
جنایاتی که او مرتکب شده بود، کفایت میکرد تا اتحاد ماگوسهایمقصودش روشنایی صدها بار او را به کام مرگ بفرستد. حتی اگر اینکلی راز را فاش میکرد، باز هم به آسانی از سر تقصیراتش نمیگذشتند.
گذشته از این، لِیلین با این کار هم ماگوسهایذکر تاریک و هم ماگوسهای روشنایی را علیه خودش شوراندهدرست بود؛ بنابراین غیرممکن بود که وضعیت خوبی در انتظارش باشد.
با این همه، کابورن مجالی برای فکر کردن به این موضوع نداشت.اتحاد دزموند با ناباوری به صحنه پیرامونش نگریست و پرتوهای نور آبیرنگی ازاحمقی بقایای اعضای سپاه صاعقه برخاست و به نشان روی پیشانی دزموند پیوست.
خشم بیپایان بیدرنگچنگال این مرد درشتاندامذکر را فرا گرفت.
«کابورن، کرم کثیف پستفطرت! احمق بزدلی که فقط فرارطبق کردن بلده! بیبروبرگرد کلهات رو از تن جدا میکنم ونشان ده هزار سال توی تالار پارلمانم زیر پاهام لهش میکنم!»
دزموند نعره کشیدکرده و سراسر پیکرش غرقیافته در آذرخش آبی شد.
کراااک!
آذرخشی سهمگین سینه آسمان را شکافت و دریکدیگر خطی مستقیم درست بر دست دزموند فرود آمدطبق و به سلاحی به شکل یک نیزه تبدیل شد.
شیووو! پیکر دزموند مانندهرگز شهابی از آسمان گذشت وطبق پیش روی کابورن ظاهر شد.
«عوضی نفرتانگیز!»
پلکهای کابورن بهتندی بر هممشابه خورد و دو رگه گردبادپشتپرده نقرهای-خاکستری از دستانش زبانه کشید.
گردبادهای عظیم خروشیدند و با یکدیگر درآمیختندنباید تا گردبادی حتی مهیبتر به وجود آورندنگرفته و او را در میان خود پنهان سازند.
دزموند مانند خدای تندر به دل گردباد تاختدرست و از دوردست، دو هیکل محو و درتمام حال برخورد در میان آن به چشم میخوردند.
گردباد خشمگین بیهیچ مهار و قیدی به هر طرف پیچ و تاب میخوردکنند و هر ماگوسی که تصادفاً با آن برخورد میکرد، در یک چشم بهتمام هم زدن به جسدی خشک تبدیل میشد یا با صاعقههای سرگردان، خاکستر میگشت.
«بالاخره رفتن!»
لِیلین نگاهی به نبرد دوآنکه ماگوس رتبه ۲ انداخت وکنند لبخندی حاکی از آسودگی زد.
گرچه او قبلاً قلبش را تغییر داده بود و بینهایت به قلمرو یک ماگوس رتبه ۲ نزدیکهجوم شده بود و میشد او را نیرومندترین ماگوس رتبه ۱ تاریخ قلمداد کرد، اما همچنان یک ماگوسپدید رتبه ۱ بود! هنوز شکافی عظیم میان او و یک ماگوس رتبه ۲ دهان باز کرده بود.
اگرچه توانسته بود ضربهای از کابورن را مهارآنکه کند، ولی چنانچه درگیری ادامه پیدا میکرد، فقطجدی نسبت به تواناییاش در فرار اطمینان خاطر داشت.
و این چیزی بوداثری که به هیچ وجههرچه حاضر به پذیرشش نبود!