چپتر 519: جمعآوری خرت و پرت
0«کلبه دنج لیلی؟» لِیلین به تابلوی مغازهای نگاه کردبله که از برگهای بلوط ساخته شده بود و هم بهپیدا حروف قاره و هم به زبان الفی نوشته شده بود.
در مقایسه با تمام مغازههای دیگر، این مغازه به وضوح توجه بیشتریچهرهای به جزئیات داشت. حتی در گوشهها نیز فضای سبزی وجود داشت که گیاهانداره و گلها در آن روییده بودند و رایحه دلپذیر گیاهان را ساطع میکردند.
«خوش اومدید!»
همین که او قدم به داخل مغازه گذاشت، یک الفصورتش با ظاهری پسرانه با احترام و لبخندی صادقانه به لِیلینچند خوشامد گفت: «مشتری محترم، امروز چطور میتونم بهتون خدمت کنم؟»
«اوه، فقط دارم نگاهچهرهای میکنم، میبینم که اینجاداد چیزهای متفرقه زیادی میفروشید؟»
نگاه لِیلین روی پیشخوان فروش چرخید. در آنجا انبوهی از مواد طلسم مانند سنگ معدن، خز موجودات زنده،جزایر طومارها و دیگر مصنوعات دستساز به چشم میخورد. تنوع بسیار زیادی وجود داشت، اما تقریباً هیچکدام برچسب نداشتندکنند و بهطور تصادفی قرار داده شده بودند. با این حال، به نظر میرسید که یک بینظمی سازمانیافته است.
صاحب الف مغازه با چهرهای درخشان و با افتخار پاسخپاسخ داد: «بله، از جزایر ساحل جنوبی گرفته تا شهر آسمان،داره هر چیزی که وجود داره رو میشه اینجا پیدا کرد!»
«واقعاً؟» لِیلین لبخندی روی صورتش نشاند. این روزها، تعداد اشیایی که میتوانستند توجه او را جلب کنندکنند رو به کاهش بود. با این حال، از مشاهدات چند لحظه پیش خود، متوجه چند ماده ارزشمندچنین در میان اجناس به نمایش درآمده شد. برای مغازه کوچکی مثل این، چنین چیزی نسبتاً نادر بود.
«اوه؟!»
لِیلین قصد داشت از مغازه خارجنظر شود که شیئی در یک گوشهچهرهای توجهش را به خود جلب کرد.
لِیلین با بیتفاوتی یکسازمانیافته طومار طلسم را برداشت وافتخار پرسید: «این مورد هم فروشیه؟»
طومار بسیار قدیمی بود و با گرد و غبار و علائم آسیبدیدگی پوشیدهتعداد شده بود. آنچه بین دو محور افقی پیچیده شده بود، کاغذ طلسم معمولی نبود،میان بلکه نوعی پوست جانور بود که در بافت آن کمی درخشندگی به چشم میخورد.
لِیلین طومار را باز کرد و سوابق یک الگوی طلسمجزایر رتبه ۲ را دید. به نظر میرسید که بسیار موردواقعاً استفاده قرار گرفته است، زیرا محتوای آن بسیار کمرنگ شده بود.
ماگوسها میتوانستند از نیروی معنوی خود برای شکستن و استخراج دانش و الگوهای طلسمافتخار درون طومارها استفاده کنند، و بسیاری از روشهای یادگیری شامل استفاده از آنها میشد. وقتیصورتش یک طومار مکرراً برای مطالعه استفاده میشد، در نهایت به این وضعیت تنزل پیدا میکرد.
ماگوسها نیاز داشتند که ساختار الگوی طلسم پایدار باشد وپاسخ بنابراین خواستار دقت و کیفیت فوقالعادهای بودند. از این رو،داره طوماری در چنین شرایطی ارزش خود را کاملاً از دست میداد.
به هر حال،شهر یک الگوی طلسمداره ناپایدار میتوانست کشنده باشد!
به همین دلیل، این طومار قدیمی فقط همانجا رها شده وساحل برای مدت طولانی به فروش نرفته بود. بنابراین، با دیدن اینکه لِیلینروزها آن را برداشت، برقی از سردرگمی در چشمان صاحب الف مغازه درخشید.
«این الگوی طلسم یک طلسم رتبه ۲ است؛ دست روشنایی. قیمت اصلیاش پنج هزارافتخار بلور جادو بود، اما چون اولین باره که به اینجا میاید، پیشنهاد من سهواقعاً هزار بلور جادوعه! فقط سه هزار بلور جادو و این طومار مال شما میشه!»
«که اینطور؟» لِیلین لبخندی زد که شبیه لبخند نبودافتخار و به الف نگاه کرد تا اینکه او تاآسمان حدودی احساس شرم کرد و سرش را پایین انداخت.
قیمت اعلامشده بسیار بیشتر از ارزش واقعی طومار بود و باعث شدروزها الف که معمولاً نجیب و باوقار بود، کمی خجالت بکشد. با اینمتوجه حال، به خاطر امرار معاش مجبور بود این کار را انجام دهد.
«تو یهاست الف بادچهرهای هستی، درسته؟»
لِیلین میتوانست ذرات عنصری باد را که در اطراف طرف مقابلصاحب شناور بودند، احساس کند. این ذرات به شکلی غیرعادی سبک وشهر ظریف بودند، بنابراین لِیلین نتوانست جلوی خودش را بگیرد و نپرسد.
صاحب میانسال مغازه سرش را بلند کرد: «بله! بله، سرورم!» ماگوسهای زیادی بودندجزایر که میتوانستند او را به عنوان یک الف تشخیص دهند، اما افراد زیادیروزها قادر نبودند به طور خاص او را به عنوان یک الف باد شناسایی کنند.
«شایعه شده که قبیله الفهای بادداره در قاره رو به انقراضه. انتظارروزها نداشتم یکی از اونها رو اینجا ببینم!!»
لِیلین لبخندی زد و طومار را لوله کرد. او یکجزایر سنگ معدن سیاه را از روی پیشخوان فروش برداشت و گفت:صورتش «با احتساب این مورد، در مجموع میشه سه هزار بلور جادو!»
صاحب الف مغازه با دقت بررسی کرد و پس ازاست اطمینان از اینکه این فقط یک سنگ معدن معمولی استجنوبی و ارزش خاصی ندارد، سرش را به نشانه موافقت تکان داد.
لِیلین با توجه به شرم موجود درچهرهای چشمان الف، دیگر انتقادی نکرد. پس ازساحل تسویه حساب، او از مغازه خارج شد.
لِیلین در حالی که برمیگشت تا نگاهی دیگر به درصورتش نفیس مغازه بیندازد، با خود گفت: «هوف... حتی یه الفچند باوقار و ظریف هم نمیتونه از قوانین طبیعت فرار کنه...»
بر اساس افسانههای باستانی، الفها از دنیایپاسخ دیگری به اینجا مهاجرت کرده بودند وشهر شاخههای مختلف بسیاری در جاهای دیگر داشتند.
در میان الفها، الفهای ماه، الفهای طلا و الفهای باد دارای بالاترین درجه تبار خونیپاسخ بودند، شبیه به اشراف نژاد بشر که از اعتبار بالا و شهرت خوبی برخوردار بودند. آنهاروزها همچنین به طور مرتب به عنوان قهرمانان در آثار بسیاری از شاعران به تصویر کشیده میشدند.
در مورد الفهای تاریک و امثال آنها، آنها بهافتخار عنوان افراد طردشده در میان این نژاد در نظرآسمان گرفته میشدند، از این رو با بقیه قابل مقایسه نبودند.
و بنابراین، برای یک الف باد نجیب و باوقارواقعاً که به این مرحله سقوط کرده بود، لِیلین نتوانستکاهش جلوی خودش را بگیرد و زیر لب آهی نکشد.
«اما، از اونجایی که خودتدرخشان این کار رو شروع کردی،جزایر نمیتونی من رو سرزنش کنی...»
لِیلین در حالی که کف دستش روی جلدبینظمی طومار کشیده میشد، خندید. بافت عجیب آن باعثداد شد تا از خوشحالی بدرخشد و چشمانش روشن شود.
[بیپ! پس از مقایسه با پایگاه داده، تایید شد که این مورد روپوست یک موجود باستانی است؛ کرگدن شاخدار!]
تراشه هوش مصنوعیصاحب گزارش داد وافتخار روحیه لِیلین بهتر شد.
اگرچه الگوی طلسم روی سطح طومار چندان مفید نبود، اما مواد به کار رفته در آن قابلتوجه بود. کرگدن شاخدار که یکشهر موجود زنده باستانی بود، شباهت زیادی به مار غولپیکر کموئین داشت. هر دوی آنها میتوانستند در دوران بلوغ خود به سطح ستاره صبحگاهیارزشمند برسند. این روپوست حاوی سطح بالایی از مقاومت جادویی بود و مادهای ضروری برای بسیاری از تجهیزات ماگیهای ستاره صبحگاهی به شمار میرفت.
برای لِیلین، توانایی به دست آوردنصاحب این آیتم تنها با سه هزاربله بلور جادو، واقعاً معاملهای فوقالعاده بود.
نه تنها این، بلکه سنگ معدنی که او انتخاب کرده بود نیز از یکاشیایی ماده باکیفیت ساخته شده بود— نقره مخفی! اگرچه این ماده زیر لایههایی از سنگاجناس معدن پنهان شده بود، اما تراشه هوش مصنوعی لِیلین همچنان قادر به تشخیص آن بود.
لِیلین در سکوت پوزخند زد و با خود فکربله کرد: «این مغازه کوچیک از معامله ما ضرر بزرگیمیشه کرد، دو تا از ارزشمندترین آیتمهاشون رو من خریدم...»
پس از ارتقای او به ستاره صبحگاهی و پس از دستیابی بهچهرهای کمک تکمیلی نیروی روح، قابلیتهای کاوش تراشه هوش مصنوعی او به طرزچیزی چشمگیری افزایش یافته بود و میتوانست در تاریخ بیسابقه در نظر گرفته شود.
در این مقطع، آیتمهای بسیاراست کمی میتوانستند فرم واقعی خودپاسخ را از اسکنهای آن پنهان کنند.
به این ترتیب، مزیت فعلی او بسیار بزرگ بود. حتی اگر هر روز هیچ کارمیتوانستند مهمی انجام نمیداد و فقط به طور سرسری در مغازههای مختلف میچرخید، ممکن بود بتوانددرآمده آیتمهایی را پیدا کند که برای تحقیقات و پیشرفتهای ستاره صبحگاهی او مورد نیاز بودند.
لِیلین چانهاش را نوازش کرد: «فقط... انجام این کار خیلیجزایر جلب توجه میکنه و نگاههای اشتباهی رو به سمتم میکشونه. اگهصورتش راز تراشه هوش مصنوعی فاش بشه، ممکنه دردسرهای بیشتری پیش بیاد...»
مردمکهای لِیلینتصادفی درخشیدند: «علاوهداده بر این...»
او با درماندگی سرش را تکان داد ودرخشان به مقابل یک تشکیلات طلسم دورنوردی در یکگرفته تقاطع رسید، جایی که دو ماگوس منتظر بودند.
این دو ماگوس ویژگیهای آشکاری از یک نژاد متفاوتواقعاً داشتند. یکی از آنها سری شبیه به هشتپا داشت،کاهش در حالی که بدن دیگری پوشیده از خز گرگ بود.
لِیلین جلو رفت و با وقارافتخار ادای احترام کرد: «لرد پاول، لردجنوبی فیلیپ! خیلی وقته که همدیگه رو ندیدیم...»
پاول خندید و به سنگ معدنی که لِیلین در دستاست داشت اشاره کرد، در حالی که هر دو درک متقابل وگرفته ضمنی خود را نشان میدادند: «امیدواریم مزاحمتون نشده باشیم، لرد لِیلین!»
«فریب دادن ماگیهای ستاره صبحگاهی واقعاً کار آسونی نیست،افتخار توانایی کاوش نیروی روح شما قابلستایشه، که به اینآسمان سرعت راز درون این سنگ معدن رو تشخیص دادید!»
لِیلین در سکوت چشمانشآسمان را چرخاند اما زیادپیدا به آن اهمیت نداد.
به هر حال، کاوشهای تراشه هوش مصنوعی او معمولاً به صورت مخفیانه انجام میشد وآسمان تا به حال کشف نشده بود. سایر ماگوسها فکر میکردند که او برای کشف گنجینههامشاهدات به نیروی روح تیزبین خود متکی بوده است، و بنابراین مسئله مهمی در نظر گرفته نمیشد.
فیلیپ با احترام پاسخ داد: «بله،نظر بابت قطع کردن اوقات فراغتتون عذرخواهی میکنیم.درخشان دورهمی اجتماعی ما داره شروع میشه، بیایید...»
لِیلین او رابینظمی رد نکرد: «البته، لطفاًچهرهای راه رو نشون بدید!»
او کاملاً مطمئن بود که کل شهر کریوی دارای یک طلسم تخصصی است که برای تشخیص ستارههایکنند صبحگاهی استفاده میشد. با این حال، او از هیچ طلسمی برای تغییر ظاهر و امواج انرژی خودچنین استفاده نکرده بود، زیرا به تواناییهای خود اطمینان داشت و مطمئن بود که به راحتی کشف نخواهد شد.
پس از کمی بررسی دقیق،درخشان او به این نتیجه رسیدجزایر که این موضوع قابلدرک است.
شهر کریوی مقر اصلی کل اتحادیه وارلاک بود و اهمیت نمادین زیادی داشت. آنهاافتخار تا همینجا هم سهم خود را در تحریک ماگیهای ستاره صبحگاهی انجام داده بودند.واقعاً اگر آنها هوشیاری بالا و سیستم هشدار قدرتمندی نداشتند، شکوفایی شهر دوام چندانی نمیآورد.
لِیلین در حالی که به دنبال پاول ودرخشان فیلیپ به سمت جلوی تشکیلات طلسم دورنوردی میرفت،گرفته بدون هیچ اشتیاقی به این موضوع فکر کرد.
این دو هیچ تلاشی برای پنهان کردن امواج انرژی روی بدن خود نکردند و نگاههای احترامآمیز بسیاری راکاهش به خود جلب کردند. وارلاکها داوطلبانه کنار رفتند و فضای باز گستردهای را برای تشکیلات طلسم دورنوردی عظیمنادر باقی گذاشتند، تا جایی که در آن لحظه تنها آن سه نفر برای استفاده از آن باقی مانده بودند.
مهم نبود کجا باشند، ستارههایدرخشان صبحگاهی حجم ترسناکی از اعتبارجزایر و ابهت را به همراه داشتند.
پرتوهای نور نقرهای درخشیدند وحال وقتی منظره دوباره قابلمشاهده شد، لِیلینصاحب خود را در مکانی ناآشنا یافت.
همه ساختمانها کوتاه بودند و دالهای بتنی روی جاده فرورفتگیهای زیادی داشتندبله و بسیار کهنه و فرسوده به نظر میرسیدند. حتی تراکم ذرات انرژی درنشاند هوا نیز بسیار ضعیف به نظر میرسید، درست شبیه به بقیه قاره مرکزی.
پاول در حالی که لِیلین را به مسیر دیگریواقعاً هدایت میکرد، گفت: «تعجب کردی؟ غیرمنتظرهست که منطقه مرکزیکاهش شهر کریوی با چهار عنصرش اینقدر ساده و ابتدایی باشه؟»
کا-چا! وقتی لِیلین پا روی یکی از دالها گذاشت، بهجزایر نظر رسید که زنده شده است، به سمت بالا شناور شدصورتش و لِیلین را با سرعت رعد و برق به جلو برد.
لِیلین در تأییدقرار سرش را تکاننظر داد: «یه کم، آره!»
پاول با دالهای بتنی صحبتاست کرد: «به سمت هسته قلعه!»پاسخ و هر سه سرعت گرفتند.
وقتی این کار انجام شد، او به لِیلین نگاه کرد و با لبخند توضیح داد: «به خاطر محدودیتهای خط خونیچند ما، ما وارلاکها در قاره مرکزی دوره طولانیای از تاریکی رو تجربه کردیم. به همین دلیل، بسیاری از استادان درشیئی طول ساخت شهر پیشنهاد دادن که هسته نباید خیلی مجلل باشه و باید به یه سیستم نگهبانی خوب مجهز بشه.»
لِیلین سر تکان داد: «میفهمم!»