چپتر 745: همهمار و ستمگر
0«انگار امروز یه ناآرامی توی شهر مقدس به پا شده.»خود لیلین به آسمان نگاه کرد. صدای آژیر گوشخراشی به گوشغولپیکر میرسید، اما او بیتوجه به آن، به آبیاری باغچهاش ادامه داد.
«طبق برنامهام، اون مارهای آلوده به شکمپرستی تا حالااینکه باید به اینجا رسیده باشن. به نظر میاد نگهبانها متوجهتلنگری چیزی شدن.» لیلین بیهیچ شتابی، به کارهای خودش مشغول بود.
در واقعیت، با گذشت آنهمه زمان، شکمپرستی از قبل در دشتهای مارسیریناپذیر نفوذ کرده بود. این بیماری همهگیر ناپدید نمیشد مگر اینکه دشتها بهطورموجودی کامل نابود میشدند. لیلین تا این حد از دستاورد خود اطمینان داشت.
با تلنگری از جانب او، قدرت بنیادین شکمپرستی در دشتها مهارناپذیر شده بود. شمار فراوان مارهایامیال غولپیکر با انرژی بالا، در ترکیب با این قدرت هولناک که از بلعیدن خوراک برای شکستن مرزهایعالیمقامی قدرت بهره میبرد، اثری رعبانگیز پدید آورده بود که حتی از انتظارات خودِ لیلین نیز فراتر میرفت.
«با این سرعت، شاید حتی اون موجودات رتبه ۵دستاورد یا ۶ هم نتونن از آلوده شدن به قدرت شکمپرستیفراوان فرار کنن.» گوشه لبهای لیلین با لبخندی کج بالا رفت.
حتی یک لانه مار رتبه ۶ در دشتها چارهای جز فرار نداشت،کامل یا اینکه تسلیم امیال سیریناپذیر شکمپرستی میشد و در نهایت یا بقیهشمار را میبلعید یا خود خوراک دیگران میشد. هیچ راه گریز دیگری وجود نداشت.
و اما داواگر مار؟ شاید او موجودی بینهایت قدرتمند در رتبه ۸ و ارشد عالیمقامی بود که بر قاره تگرگ حکومت میکرد،وجود اما پادشاه فرمانروای شکمپرستی، بلزباب، نیز حریف دستوپا بستهای نبود. او به عنوان موجودی که در رتبه ۸ قرار داشت و قوانین شکمپرستیبرزخ را درک کرده بود، در نهایت دنیای برزخ را کشف کرده و با بهرهگیری از قدرتش تمام دشتها را به تسخیر درآورده بود.
اکنون، حتی اگر بلزباب تصمیم میگرفت جنگ با داواگر مار را متوقف کند،چارهای دیگر خیلی دیر شده بود. گذشته از این، او به عنوان یک متجاوزدیگری چطور میتوانست از چنین قلمرو پهناور و باشکوهی در قاره تگرگ چشمپوشی کند؟
در نتیجه، مادامی که داواگر مار تمام شهر مقدسدستاورد را رها نمیکرد و دشتهای مار را تسلیم اوشمار نمیساخت، آن دو قادر به رسیدن به توافق نبودند.
اگر او تن دادن به تسلیم را برمیگزید و دشتها را واگذار میکرد، این به منزلهخود دعوتی برای تقسیم حکومت بر قاره تگرگ بود. چنین کاری به معنای خودکشی تدریجی به شمار میرفت؛برای چیزی که مسلماً غیرقابل قبول بود. قابل پیشبینی بود که درگیری میان آنها تنها میتوانست شدت گیرد.
زمین لرزید و سنگریزهها روی خاک به این سونداشت و آن سو پریدند. تودهای از مارهای درهمپیچیده که بهراه ستارهای شباهت داشت، بر فراز آسمان شهر مقدس بالا رفت.
«این خودِ مادر ارشده! مادر مقدس مقتدر!» در آن لحظه، همهرفت ساکنان شهر مقدس شروع به دعا کردند. لیلین نیز در ظاهر مشغولهیچ همین کار شد، اما در درون تمامی سازوکارهای دفاعیاش را بالا برد.
غرّش همانند زمینلرزهای سهمگین یا آتشفشانی در حال فوران، شعوری فوقالعاده رعبانگیز با محوریت مجسمهای کهبنیادین در کانون ماجرا قرار داشت، به تمامی جهات گسترش یافت. لیلین میتوانست خشم بیکران داواگر مار رارعبانگیز از این موج هراسآور احساس کند. دیگر شهروندان آزاد چارهای نداشتند جز اینکه لرزان روی زمین بیفتند.
«قوانینی که داواگر مار درکهمهگیر کرده... آیا از جنس خطهایدشتها خونیه، مارها، یا باروری و تولیدمثل؟»
لیلین در ظاهر درست همانند همسایگان اطرافش واکنش نشان میداد و چهرهاش حتی ازنهایت برخی از آنها مؤمنتر به نظر میرسید. با این حال، در باطن در تلاشعالیمقامی بود تا از طریق نوسانات شعور داواگر مار، منشأ قوانین او را ردیابی کند.
«به نظر میاد ترکیبی از چندتاشون باشه. ردپایی از تاریکی هم به چشمچارهای میخوره.» دانش حیرتانگیز او در کنار پایگاه داده عظیم تراشه هوش مصنوعی بهدیگری لیلین این امکان را میداد که تا حدی ماهیت این قوانین را شناسایی کند.
«داواگر مار واقعاً هولناکه. نه تنها بر چندین قانون تسلط داره، بلکهداشت از قبل پالایش ادراک خودش از این قوانین رو آغاز کرده وهولناک اون رو با قانون سایهها درهمآمیخته تا قانونی کاملاً جدید پدید بیاره...»
قلمرو رتبه ۸ طبیعتاً برتر از رتبه ۷ بود؛ مرتبهای کهبهطور تنها بر یک قانون تسلط یافته میشد. لیلین از این موجبنیادین توانسته بود به مسیری که او احتمالاً پیموده بود سرک بکشد.
«ماگوسهای رتبه ۷ باید به قدرتهای یک قانون واحد دست پیدا کنن، اما برای تسلط بر چندین قانون، موجودات رتبه ۸دیگری باید برای پالایش اونها تلاش کنن؟» لیلین چانهاش را لمس کرد، «پس در مورد ماگوسهای رتبه ۹ چی؟ افسانهایترین و قدرتمندترین قلمرودرک از میان همه؟ آیا به این معنیه که همه قوانین رو در یک کالبد بگنجونن و سعی کنن چیزی حتی قدرتمندتر بیافرینن؟»
گویی درکی مبهم در ذهن لیلین جوانه زد. شاید مسیر داواگررفت مار اشتباه بود، اما اقدامات او باز هم برای لیلین کهدیگران در تاریکی کورمال پیش میرفت، بصیرت و الهامی عظیم به همراه داشت.
«فعلاً بذارمش کنار. داواگر مار قطعاً متوجه آلودگی ناشیدستاورد از قدرت شکمپرستی شده، اما هنوز نمیدونم بلزباب چه واکنشیفراوان نشون میده.» لیلین نبرد را از درون سایهها تماشا کرد.
«منم داواگر مار، سرچشمه تمام خطهای خونی مارها.» گویِ مارها از هم گشوده شدمیشدند و چهره دلفریب مادر تمام مارها پدیدار گشت. هر تار از موهایش نمایانگر حجمبالا حیرتانگیزی از قدرت بود که هوا را از شدت نیرو کج و معوج میکرد.
در حینی که ارادهاش را منتقل میکرد،لانه لِیلین ناگهان حس کرد داواگر مار نیروینهایت کاوشگری حتی قدرتمندتر از قبل روانه کرده است.
«انگار هنوز از پیدا کردنم دست نکشیده. یا شاید حدسلبخندی زده که پشت همه این ماجراها منم؟ ولی حتی اگهبقیه فهمیده باشه هم چه کاری از دستش برمیاد؟» لِیلین پوزخندی زد.
او اکنون از نقشهای کاملاً آشکار استفاده میکرد. لِیلین با بهرهگیری از دنیای برزخ وقدرت دشت همهماران به عنوان طعمه، بلزباب را به اینجا کشانده بود. و تا زمانی کهبهره میل به تسخیر این جهان در سر داشت، بلزباب هرگز به توافقی با داواگر مار نمیرسید.
بلزباب پیش از این ضربات و خسارات سهمگینی به دستدشتها لِیلین متحمل شده بود، و حتی با داشتن دشمنی مشترکجانب در قالب داواگر مار، چیزی این واقعیت را تغییر نمیداد.
در چشمان آنها، لِیلین صرفاً حشرهای ناچیز بود که بهتسلیم آسانی میشد با فشردن انگشتان لهش کرد. چرا باید نبردشانگریز را متوقف میکردند تا با همکاری هم به او حمله کنند؟
این واقعیت ماجرا بود. تا وقتی که پیروزی در این میدان مشخصلانه میشد، هر یک از طرفین برای مقابله با لِیلین در آینده مشکلیراه نداشت. این وضعیت زمان مورد نیاز را در اختیار لِیلین قرار میداد.
«تطهیر شو!» در حالی که داواگر مار دستانش را میگشود، چشمانش سرشارداشت از بخشش و شفقت بود. پرتوهای زرین و مقدس نور از هرهولناک سو باریدن گرفتند و شهر مقدس درست در کانون همه اینها قرار داشت.
قطراتی از مایعی سرختیره از ریشهها، منابع آب و حتیدشتها منافذ پوست برخی مارهای غولپیکر پس زده شد و سپس باقدرت پرتوهای زرین خنثی گشته و به قطرات زلال آب تبدیل شد.
«داواگر مارِ جهان سایه چنین شناختی از طلسمهای تطهیرکننده عنصر نور داره؟ همونطور که از یه موجوددیگران باستانی که از دل جنگ دوران کهن زنده بیرون اومده انتظار میره. اون هیچ نقطه ضعفی نداره...» مردمکهایبلزباب لِیلین منقبض شدند، همزمان تراشه هوش مصنوعی اطلاعات را ثبت میکرد تا محدودیتهای قدرت او را شبیهسازی کند.
گرچه تراشه هوش مصنوعی نمیتوانست به شکلی دقیق میزانلبهای قدرت موجودی چون داواگر مار را تخمین بزند، امامیشد داشتن تصوری مبهم از آن نیز برای لِیلین راهگشا بود.
زیر نور مقدس زرین، منطقه پیرامونکامل شهر مقدس کاملاً تطهیر شد. این گسترهتلنگری مدام تا ژرفای دشت سرپنتس امتداد مییافت.
با نظاره این صحنه که قاعدتاً باید نگرانکننده به نظر میرسید، چشمان لِیلین از سرخوشی درخشید:خود «حیف شد. اگه فقط من پشت این قضیه بودم، چند مرحله تطهیر توسط داواگر مار دشتخوراک سرپنتس رو نجات میداد. با این حال، کس دیگهای هم هست که بر نیروی شکمبارگی سلطنت میکنه.»
درست در همین لحظه،لبهای رخدادی غریب با غرش ونداشت خروشی مهیب به وقوع پیوست!
حجم عظیمی از مایع آلوده سرختیره که باید ناپدید میشد، شروع بهلانه جوشیدن کرد. ذرات سرخ نور به هم پیوستند و گوی عظیمی ازراه نور سرخ را تشکیل دادند که همچون ماهی خونین به آسمان پر کشید.
«درود بر ارباب بلزباب! تویی پادشاه حاکم بر شکمبارگی، فرزند نیروی نخستین، ارباب هرجانب آنچه در این جهان است.» ستایشی رسا و طنینانداز که رگههایی از جنون در خودمرزهای داشت در شهر مقدس طنین افکند و تجلی نور مقدس داواگر مار را درهم کوبید.
«این حس... تو...» صدای خشمگین داواگر مار ازمگر درون نور مقدس به گوش رسید، پیش از آنکهاطمینان در میان خیل عظیمی از آذرخشهای سرخفام بلعیده شود.
آذرخشهای سرخفام شبیه خطوط بلندی بودند کهلانه در هوا میرقصیدند، شکافهایی پدید میآوردند ونهایت شکافهای ابعادی عظیم و وحشتناکی را نمایان میساختند.
دو دست پردهدار که هر کدام هفت انگشت داشتند، لبههای شکاف را فشردندچارهای و همزمان با گسترش آن، غرش سهمگینی برخاست. به نظر میرسید موجودی هولناک دروجود سوی دیگر شکاف ابعادی در تلاش است تا خود را به درون فشار دهد.
«هاه، بلزباب! دیگه نمیتونی تاب بیاری؟ کاملاًنابود منطقیه؛ جایی که اراده جهان تا اینجانب حد آشفته باشه، باید برات خود بهشت باشه.»
لِیلین طوری خندید که گویی دست بالا را در دست دارد. با وسوسه جهانی عظیم که فاقد اراده بود، بلزباب تصمیم گرفت این خطر را بهغولپیکر جان بخرد. حتی اگر این پیکر اصلی او نبود، دستکم همزادی با پنجاه درصد از توان پیکر اصلیاش محسوب میشد. برای بلزباب، خسارتی که در صورتنتونن شکست متحمل میشد، میتوانست سبب جراحت شدید پیکر اصلیاش و رفتن به خوابی ژرف یا حتی مرگ احتمالیاش گردد. این امر نیات او را کاملاً آشکار میکرد.
«جرئت میکنی به قلمرو من تعرض کنی؟ آیا برای پیمان اتحادی که از زمانهای کهن پابرجا بوده ذرهای اهمیتراه قائلی؟» اگر بلزباب سرشار از عزم و اراده بود، داواگر مار لبریز از خشم بود. گذشته از هر چیز،بستهای هر کسی اگر در خانهاش در آرامش به سر میبرد و دیگری ناگهان به آن هجوم میآورد، حسابی برآشفته میشد.
همزمان با رگبار سؤالات داواگر مار، نور مقدس زرین گویی دگرگونرفت شد. لایهای از تاریکی همچون تار عنکبوتی عظیم، پهناور و چندلایهدیگران پدیدار گشت و آذرخشهای سرخفام را به بیرون از شهر مقدس راند.
پس از آنکه موجودی همرتبه اوکامل را به چالش کشید، داواگر مار سرانجامتلنگری قدرت راستین خود را به نمایش گذاشت.