چپتر 954: کالبد کابوس
0آنچه لِیلین در انعکاس تصویرش دید، مایهمیکروسکوپ آرامش او نشد. در عوض، چهرهاش حتیدریافت عبوستر شد: «این یه تکامل از روح راستینه؟»
پیشانیاش را لمس کرد و ناگهان درد شدیدی احساس کرداست که باعث شد چشمانش را ببندد. دفعه بعد که آنهاپادماده را باز کرد، رگه سرخی را در وسط آن یافت.
ووش! قطرات آب پراکندهپادماده شدند تا حالت جدیدریافت چهره لِیلین را نمایان کنند.
لِیلین در حالی که اکنون سردرگم شدهنمیشه بود، پیشانیاش را مالید... «کالبدی برای جذببده انرژی از کابوسها... از یه خط خونی؟»
......
«تراشه هوشمأموریت مصنوعی، خط خونیمخون رو بررسی کن!»
انواع رونهای اسکن در داخل برج جادوگر فعالدریافت شدند و نور اسکن بلافاصله روی بدن لِیلین۱,۰۰۰,۰۰۰ متمرکز شد. او به جزیره فاولن بازگشته بود.
او مدت کوتاهی با ایزابل در خلیج دزدان دریایی ملاقات کردهپادماده بود. مسیر بعدی ببرهای سرخ را تعیین کرده بود و سپسبرابر با خیالی آسوده به حل و فصل مشکلات خودش پرداخته بود.
او از قبل کنترل برج را بهمیکروسکوپ تراشه هوش مصنوعی واگذار کرده بود. او ازبزرگنمایی قدرت آن برای بررسی ناهنجاریهای بدنش استفاده میکرد.
[بوق! مأموریت ایجاد شد. در حال اسکن... خون میزبان ۹۹.۹۹۹۹۹٪ انسان خالص است.]
لِیلین با لحنی عبوس گفت: «پس هیچینمیشه پیدا نمیشه؟ از میکروسکوپ اتمی و مشاهده پادمادهدریافت سطح ۲ استفاده کن. به اسکن ادامه بده.»
[بوق! خون میزبان دریافت شد. در حال بزرگنمایی نمونه...]
تراشه هوش مصنوعی بلافاصله صفحهای را بابده نمونه خون لِیلین نشان داد. ۱۰۰,۰۰۰ برابر،۱۰۰,۰۰۰ ۱,۰۰۰,۰۰۰ برابر... تصویر ده میلیون بار بزرگنمایی شد.
لِیلین برای یافتن مشکل، بایدهیچی به کوچکترین واحد دنیای قبلیاش،مشاهده یعنی محدودههای سطح زیراتمی میرسید.
«این...» چشمان لِیلین گشاد شد.پیدا او چند نقطه سیاه عجیبپادماده را در میان فوتونهای سرگردان دید.
«روش قفل کن. بزرگش کن!» نقطه سیاه با سرعت بسیار زیادی حرکت میکرد، اما درپیدا نهایت، باز هم با موفقیت توسط تراشه هوش مصنوعی به دام افتاد. به آرامی، ظاهر سایهبرابر تاریک در مقابل لِیلین پدیدار شد. این یک ساختار ششضلعی با الگوهای عجیبی روی آن بود.
الگوها نسبتاً پیچیده بودند، به شکل گلهای قرمز تیرهای که به تدریج به یک۱۰۰,۰۰۰ غول فلسدار با سه چشم تکامل مییافتند. به نظر میرسید چشم سوم خونین درمحدودههای وسط، اراده خاص خودش را دارد، زیرا با بیتفاوتی به لِیلین خیره شده بود.
تاپ! تاپ! تاپ! لِیلین چندهیچی قدم به عقب برداشت ومشاهده غافلگیری در چهرهاش آشکارتر شد.
«همونطور که انتظار میرفت... بخشی از تواناییهای خط خونی کالبد جذبکننده کابوس در سطح سوم،بزرگنمایی درون بدن من کاشته شده...» با توجه به اینکه بدن اصلی او با قدرتی تقریباًواحد معادل یک وارلاک رتبه ۷ آمیخته شده بود، لِیلین قطعاً با قدرت خط خونی بیگانه نبود.
«من فقط یه مقدار اطلاعات میخواستم. برای چی داری بهم قدرت خط خونیگفت میدی؟» لِیلین اکنون احساس میکرد سرش گیج میرود. این مانند گدایی بود کهنمونه تکهای نان خشک خواسته باشد، اما به او کوهی از طلا داده باشند.
کالبد جذبکننده کابوس چه نوع فیزیکی بود؟ این یکی از قدرتمندترین تواناییهای خط خونی بود، چیزی۱,۰۰۰,۰۰۰ که به پادشاه کابوس اجازه میداد تا در لحظه فعالسازی آن، بلافاصله کشتاری به راه بیندازد.گشاد با نیروی مبدأ قلمرو رؤیا، او با یک جهش به مگوس اوج دنیای باستان تبدیل شده بود!
لِیلین نسبت بهعبوس چنین خوششانسی بزرگیپیدا بسیار محتاط بود.
«خیلی غیرمنطقیه. حتماً یه جای کار این اتفاق عجیب میلنگه.پادماده حتی اگه سایه تحریفشده در ازای استفاده از من، این۱۰۰,۰۰۰ مزایا رو بهم داده باشه، بازم این دیگه خیلی زیاده!»
لِیلین هرگز از این نمیترسید که بدترین انتظاراتانسان را از دشمنانش داشته باشد. این مزایای ناگهانی،نمیشه دلالت بر خطر بزرگی داشت که در راه بود!
«اما... هیچوقت فکر نمیکردم این کالبد جذبکننده کابوس یه چیز فیزیکی نباشه. حتی میتونه روی روح راستین، از جمله روح اصلیمشکل من تو دنیای مگوس هم تأثیر بذاره...» لِیلین به عنوان یک وارلاک برجسته خط خونی، میدانست که چنین توانایی خط خونی بهسرعت طور جداییناپذیری با روح او ادغام میشود. همچنین از طریق کانالهای عجیبی به بدن اصلی او در دنیای مگوس نیز پرتو میافکند.
«قدرت قلمرو رؤیا میتونه از کره بلورین عبور کنه؟ حتی یه مسیر انتقال انرژی موقت همبزرگنمایی به تنهایی وحشتناکه... من حتماً باید این قدرت رو به چنگ بیارم!» توانایی نیروی رویا برایدنیای عبور از دو دنیای بزرگ، باعث شد تا عزم و اراده در قلب لِیلین شعلهور شود.
«قراره طعمه رو ببلعم و قلاب رو پس بفرستم. این چطوره؟» لِیلین چانهاش رادریافت نوازش کرد و لبخند محوی روی لبانش ظاهر شد. حتی سایه تحریفشده هم نمیتوانست حدسکوچکترین بزند که او تراشه هوش مصنوعی را دارد و میتواند هر مشکلی را پیدا کند.
این بزرگترین اشتباه در نقشهای بود که سایه تحریفشده برای او در سرگفت داشت! البته، شاید هم او بیش از حد فکر میکرد. تمام اینها میتوانستنمونه فرصتی برای او باشد، اما او همیشه دوست داشت برای بدترین شرایط آماده باشد.
«تراشه هوش مصنوعی! مأموریت رو شروع کن: این نیروی خط خونی رو مطالعهداد کن!» چهره لِیلین بیرحم به نظر میرسید. حتی اگر این کار با تحلیلقبلیاش او از تار جادو تداخل پیدا میکرد، باز هم برایش جای تأسف نداشت!
......
ماهها درعبوس یک چشم بهپیدا هم زدن گذشتند.
لِیلین در داخل برج جادوگر چهارزانو نشسته بود، درها و پنجرهها محکم بسته شده بودندپیدا و رونهای عایقبندی در داخل سوسو میزدند. اگر یک فرد غریبه او را در این۱۰۰,۰۰۰ وضعیت میدید، از ترس قالب تهی میکرد یا با او مانند یک هیولا رفتار میکرد.
لیلین اکنون با قامتی نزدیک به سه متر، تقریباً یک غول بود. بدنش با فلسهایبرابر سرخ و الگوهای عجیبی پوشیده شده بود و چهرهاش چنان شوم بود که میتوانست کودکانمیرسید را به گریه بیندازد. شکاف کوچکی روی پیشانیاش وجود داشت که به رنگ سرخ خونی میدرخشید.
قدرتی بیشکل جذب این درخشش میشد و به مهیاتمی سرخ و تیره بدل میگشت که به درون پوستصفحهای لیلین نفوذ میکرد و به چیزی قدرتمندتر تبدیل میشد.
لیلین با خود گفت: «این قدرت...» ذهن لیلیناتمی مسیر نوسانات را دنبال کرد و منبع آننمونه را یافت که به دنبال آن، صحنههایی پدیدار شدند:
– پیشخدمت پیر، لئون،حال در بندر ونوس با افتخارخالص میگفت: «ارباب جوان ما، لیلین...»
– در خلیج دزدان دریایی، یک دزد دریایی پیر در حال درسنشان دادن به چند دزد دریایی تازهکار بود: «وقتی اینجا میاین، آیندهنگری از همهدنیای چیز مهمتره. توی خدمه ما کسی هست که از جادوگر سرخ هم ترسناکتره...»
صحنههای بسیار بیشتری هم وجود داشت، هرچند همه آنها مربوط به شمالسطح و پادشاهی دامبراث بودند. گروه بزرگی از شیطانپرستانی که لیلین در قالبتصویر کوکولکان گرد آورده بود، اکنون در حال انتقال مقدار بیپایانی از ترس بودند.
«این ایمان نیست، بلکه یه نیروی عاطفی یه سطح پایینتر از ایمانه... چه خبره؟ چرابزرگنمایی الان میتونم این قدرت رو جذب کنم؟» یک فرد تنها پس از رسیدن به سطحواحد اسطوره میتوانست ایمان را جذب کند، چه رسد به این نوع نیروی عاطفی سطح پایین.
با این حال، لیلین به زودی دریافت کهانسان در فرم کابوس میتواند به راحتی این نیروی عاطفیمیکروسکوپ را جذب کرده و قدرت خود را افزایش دهد.
لیلین با خود زمزمه کرد: «ممکنه که...» ودریافت چشم سوم میان ابروهایش را بست. صحنههای متعدد۱,۰۰۰,۰۰۰ ناپدید شدند و مجرای نیروی عاطفی بسته شد.
«همونطور که انتظار میرفت... قدرت کالبد جذبکننده کابوس میتونه تمام نیروهای عاطفی که به سمت من هدایتنمونه میشن رو جذب کنه. اثربخشی و نرخ تبدیلش حتی از خدایان هم بهتره و از همه مهمتر...یعنی من هنوز حتی یه نیمهخدا هم نیستم...» در این لحظه، لیلین به وحشت این کالبد باستانی پی برد.
«تراشه هوشعبوس مصنوعی، چیزیهیچی پیدا شده؟»
[بیپ! مدل آماری نیروی خط خونی میزبان ایجاد شد، بدون هیچگونه ناهنجاری در حال اجراست. هیچ نشان روحی باقیماندهای یافت نشد.]
تراشه هوشلحنی مصنوعی وفادارانهگفت پاسخ داد.
«هنوزم هیچ مشکلی نیست؟ چیزی توی خط خونی من باقی نمونده؟ اینادامه واقعاً یه هدیهست؟» لیلین سرش را تکان داد و فرم کابوس رامیلیون باطل کرد. او بار دیگر کوچک شد و به ظاهر اصلی خود بازگشت.
با کمک تراشه هوش مصنوعی، درک او از نیروی خطاست خونی بسیار فراتر از انتظارات هر کس دیگری بود. اکنون،پادماده او اساساً میتوانست به نرمی بین دو فرم جابهجا شود.
لیلین با خود زمزمه کرد: «کالبد جذبکننده کابوس یه کالبد ویژه از قلمرو رؤیاست. به نظر میرسهتصویر در آینده باید چند باری به اون دنیا سر بزنم... علاوه بر این، با این نرخی کهنقطه این کالبد نیروی عاطفی رو جذب میکنه، ممکنه بتونم خیلی زود رتبه آرکانسیست خودم رو بالا ببرم...»
در این لحظه، صدای واضح روحپیدا محافظ برج افکارش را قطع کرد: «ارباب!ادامه کاهن طلایی، زینا، برای ملاقات آمده است!»
«زینا؟ بهش بگو توی اتاق پذیرایی منتظرممیکروسکوپ بمونه!» لیلین سرش را تکان داد ودریافت یک حوله حمام سفید را دور خود پیچید.
«اما فرم من بعد از دگرگونی دوم ممکنه باعث بشه یه سری ارتباطات رو حدسپیدا بزنن. بهتره تا جای ممکن توی جهان خدایان کمتر ازش استفاده کنم...» لحظهای بعد، لیلین۱۰۰,۰۰۰ همه چیز را مرتب کرده بود و با کاهنه الهه ثروت در اتاق پذیرایی ملاقات کرد.
زینا با نگاهی آزرده به او خیره شد وبزرگنمایی گفت: «جادوگر لیلین واقعاً توی منتظر گذاشتن من مهارتمیلیون داره. از آخرین باری که همو دیدیم دو سال میگذره...»
لیلین خندید و سپس موضوع را عوض کرد: «آهاها... عذر میخوام! غرقسطح یه آزمایش بودم. به هر حال، مگه استاد ارنست تجارت ردیابهای شیطانتصویر و اهریمن رو ادامه نداده؟ میتونم بپرسم امروز برای چی اومدی اینجا؟»
زینا نفس عمیقی کشیدهیچی و با احتیاط گفت:اتمی «توی دردسر بزرگی افتادی!»
«اوه! افراد کلیسای خدای قتل دست به کار شدن؟» لیلیناست در همان حدس اول درست به هدف زد، چرا کهپادماده سازمانهای بزرگ معدودی بودند که او به آنها توهین کرده بود.
«بله! یکی از افراد سطح اسطوره اونا، سورسِ جسدجمعکن، آزمایشاتش رو تموم کرده و۱۰۰,۰۰۰ قراره به دریاهای بیرونی بیاد...» فرقی نمیکرد کجا باشد، یک اسطوره شخصیت بسیار مهمیمحدودههای بود. زینا نگران بود که این جادوگر نابغه نتواند از این مانع عبور کند.
«اما... از روی رفتارش میدونیم که تمایل داره به شیاطین وپادماده اهریمنها حمله کنه. کلیسای ما باهاش سروکار داشته و اطلاعاتی کهبرابر به دست آوردیم اینو ثابت میکنه. متأسفانه نمیدونیم که قراره چیکار کنه...»
در واقع، زینا آینده خوبی برای لیلین متصور نبود. هر چه بود،ادامه آن شخص یک اسطوره بود! در دریاهای بیرونی حتی یک نیمچهاسطوره هممیلیون وجود نداشت، بنابراین یک اسطوره حقیقی میتوانست همه چیز را سرکوب کند.
وجود یک اسطوره، معیار مهمیخون برای صفحه مادی اصلی بوداست تا بزرگی یک سازمان را بسنجد!