چپتر 874: نام حقیقی
0پس از بررسیهای فراوان، تیم سرانجام دستور داد: «بذارید بیادکشیده تو!» او با چهرهای جدی و غمانگیز با لیلین روبهروهیچکس شد و از دیدن صورت جوان پیش رویش جا خورد.
لیلین گفت: «این اولین باریه که همدیگه رو میبینیم،نبودم وایکانت تیم. با این حال، ما تو گذشته معاملات زیادیانگار با هم داشتیم. من لیلینم، لیلین فاولن. از دیدنتون خوشحالم.»
تیم با لحنی تند زیردستانش را بیرون کرد و در وهیچکس پنجرهها را با شدت بست: «همهتون برید بیرون!» لیلین حتی آنقدردریایی ملاحظهکار بود که یک سپر محافظ جادویی هم به آن اضافه کرد.
تیم با خشم پرسید: «من همونطور که خواسته بودی عملاینجا کردم. چرا هنوزم اومدی اینجا؟» اما لیلین همچنان میتوانست ترسلبخندی و ضعف را در پس چهره سرسخت و تسلیمناپذیر او ببیند.
لیلین با لبخندی محو گفت: «بهت برنخوره، باشه؟ستون هر چی باشه، ما قبلاً اوقات خیلی خوبی رومجبورم تو همکاری با هم داشتیم، مگه نه وایکانت تیم؟»
رگهای روی صورت تیم به شکل مضحک و عجیبینبودم متورم شدند: «ای راهزن لعنتی، ای وحشی تمامعیار... نمیترسیطوری که تو رو به پادشاه و کلیسا لو بدم؟»
لیلین با اغراق خندید و گفت: «از چی بایدکردید بترسم؟» سپس در گوش تیم زمزمه کرد: «هر چیمیتونستید باشه، کسی که مارکی پیر رو کشت، من نبودم!»
به محض اینکه این کلمات از دهان لیلین خارج شد، تیم بلافاصلههمچنان روی صندلیاش مچاله شد و طوری که انگار ستون فقراتش را بیرون کشیدهقبلاً باشند، به تلخی شروع به گریه کرد: «کار شماها بود! شماها مجبورم کردید...»
لیلین پوزخند زد: «هیچکس مجبورت نکرد... اگه به مارکی پیر حقیقت رو میگفتی،شروع هر دوتون میتونستید قبل از اومدن دزدان دریایی فرار کنید... تازه، نیازی نیست خودتمیتونستید رو جلوی من ترحمانگیز نشون بدی. واقعاً باید یه معلم بازیگری جدید استخدام کنی.»
نگاه سرد چشمان لیلینزمزمه به تیم فهماند که جادوگرنبودم دست او را خوانده است.
تیم دستمالی بیرون آورد تا اشکهای روی صورتش را پاکپوزخند کند: «اگه اینطوره، پس چرا بازم اومدی دنبالم؟» او در یکدزدان لحظه آرام شد و چهرهاش حتی حالتی عبوس به خود گرفت.
لیلین دستانش را به هم کوبید: «هاها...چرا خوبه! این همون آدمیه که میخوام باهاشترس مذاکره کنم! البته، مثل دفعه قبل. یه معامله!»
تیم که دیگر حتی نیمیمچاله از ترسویی قبل را همکشیده نداشت، گفت: «یه معامله؟ بگو!»
لیلین بسیار رک و مستقیم گفت: «من کمکت میکنم تا لقب و قلمروت رو به دست بیاری، و در عوضستون تو هم تمام سوءظنها رو از روی من برمیداری.» تیم شخص کلیدی در نقشه او برای پاک کردن اتهامات ازقبل روی خودش بود. هر چه باشد، اگر حتی خود قربانی بیگناهی لیلین را ثابت میکرد، دیگر کسی چه میتوانست بگوید؟
تیم دستانش را روی سینهاش در هم گره کرد:کردید «پایان دادن به تمام سوءظنها؟ نوچ نوچ... به نظرمیتونستید میرسه تیم تحقیقاتی خدای عدالت برات دردسر درست کرده!»
لیلین با حالتی بسیار مرموز گفت: «فقط یه ذره، اما میتونی چونه زدن رو فراموشضعف کنی. من گزینههای متعدد دیگهای هم دارم، فقط کارها یه کم پردردسرتر میشه. اما تنهامگه کسی تو کل پایتخت امپراتوری که میتونه برای گرفتن لقب اشرافی ازت حمایت کنه، منم!»
تیم بلافاصله موافقت نکرد: «باید ببینم چه تواناییهایی داری.» هر چهباشند باشد، رئیس خانواده فاولن تنها یک بارون بود و تیم باورنکرد نداشت که نفوذ او به فراتر از دریاهای بیرونی گسترش یابد.
لیلین با لبخندی بیتفاوت ازکسی جا برخاست تا آنجا رامحض ترک کند: «به زودی میبینی!»
اکنون زمان استفاده از شبکه شیاطین بود. لیلین در پایتخت امپراتوریهیچکس به این سو و آن سو پیچید، گویی که فقط دردریایی حال قدم زدن بود، و در نهایت به یک کلوپ تفریحی رسید.
دربان با دستپاچگی گفت: «ارباب جوان، ما هنوز باز نکردیم...» لیلین محیط اطرافش را بررسی کرد. اینجا بهتسلیمناپذیر وضوح خیابانی پر از مراکز تفریحی پایتخت امپراتوری بود. ساختمانهای مشابهی در اطراف وجود داشتند، فقط خیابانها نسبتاًمتورم خلوت بودند؛ هر چه باشد، هر نجیبزادهای آنقدر بیکار نبود که در روز روشن برای تفریح به اینجا بیاید.
لیلین دست راستش را جلوی دربان باز کرد: «میدونم...» یک الگویباشند جادویی عجیب در مرکز کف دستش ظاهر شد: یک رز خاردار.نکرد رنگ گلبرگهای آن با گذشت زمان به طور پیوسته تغییر میکرد.
چهره دربان با دیدن این نشان به شدت تغییر کرد. در حالی که هالهاش دگرگونبلافاصله میشد و نگاه بیحالش به شدت درخشید، گفت: «با من بیایید داخل!» او پس ازکردید نگاهی هوشیارانه به اطراف لیلین، در اصلی را باز کرد و اجازه داد لیلین وارد شود.
هنگامی که از در اصلی وارد شد، پردههای حریر صورتی در همهجا به استقبالش آمدند. بوی تند عطر در اینجااومدن به مشام میرسید و بطریهای شراب و دستمالهای معطر در سراسر کف زمین پراکنده بودند. هر از گاهی یک بازویسرد لطیف یا رانی خوشتراش از شکاف درها به بیرون سرک میکشید. تمام مکان مملو از فضایی غریب و بیگانه بود.
دربان مستقیماً لیلین را بهعمل عمیقترین گوشه کلوپ، به داخلاینجا یک اتاق خصوصی مخفی راهنمایی کرد.
لیلین دیگر زحمت پنهان کردن هویتش را به خود نداد:کشیده «بذار با مسئول اینجا ملاقات کنم!» چشمانش به رنگ قرمز خونیمجبورت درآمدند و ردپایی از هاله شیطان را از خود ساطع کرد.
دربان مراسمی را که مختص پیروان شیطان بود به جا آورد و با احترامخارج عقبنشینی کرد: «بله، قربان!» او حتی به نظر میرسید که در حال لرزیدن است، زیرامجبورم میتوانست به وضوح هاله یک شیطان قدرتمند را که از لیلین ساطع میشد، حس کند.
رئیس به سرعت از راه رسید.کار نوسانات شیطانی که از او ساطعمجبورت میشد، باعث شد لیلین لبخند بزند.
صدایی آسوده و راحت گفت: «اوه! ارباب جوانهنوزم خوشتیپ، دنبال من میگشتی؟» سپس لیلین دید کهچهره بانویی زیبا و فریبنده وارد اتاق خصوصی شد.
او لباس شب زرشکیرنگی به تن داشت که نیمی از شانههای سفید چون برفش را نمایان میکرد. چشمانش برق میزد و بانکرد عشوهگری وارد اتاق شد. با ضربه آرامی از پای راستش، درِ اتاق خصوصی بهآرامی بسته شد. هنگام بستن در، چاک بلند لبهبازیگری لباسش ناخواسته ران لطیفش را به همراه پاهای کوچک و زیبایش و ناخنهایی که با عصاره گل نرگس رنگآمیزی شده بودند، نمایان کرد.
به نظر نمیرسید زیر لباسهایکسی مجللش چیزی پوشیده باشد و هالهایاینکه بینهایت وسوسهانگیز از او ساطع میشد.
«یه موجود کمیاب!» این اولین فکری بود که به ذهن لِیلین خطور کرد. اواگه حتی از آن بانوی روباه، مادام تیلن، که قبلاً با او ملاقات کرده بودخودت نیز جذابتر بود. او موجودی منقرضشده بود که میتوانست مردان را به مرز جنون بکشاند.
لِیلین بدون اینکه حتی زحمت رعایت ادب را به خود بدهد، سر تا پای او را برانداز کرد و گفت: «منم!» پاهای برهنهبرنخوره و تمیزش که روی فرش قرار داشتند، بهطور ویژهای جذاب و دلربا بودند. با این حال، حرفی که زد باعث شد چهره زناغراق در کسری از ثانیه بهشدت تغییر کند: «همونطور که از یه شیطان لذت ردهبالا انتظار میره، کسی که تختخواب مردان رو مزین میکنه...»
بانوی زیبا با وقار دهانش را پوشاند و حتی کمی رنگپریدهباشند به نظر رسید: «یه شیطان لذت؟ داری شوخی میکنی، مرد جوان؟»نکرد این واکنش طبیعیِ افراد عادی پس از شنیدن نام یک شیطان بود.
«نیازی به این تظاهر نیست. از اونجایی که من در مورد این مکان میدونم، به اینصندلیاش معنیه که از قبل همهچیز رو در موردت میدونم، از جمله هویت واقعیت...» با حرکت سریعهیچکس دست لِیلین، یک سد جادویی فوراً شکل گرفت. نیروی الهی سایهوار ناگهان از بدنش فوران کرد.
این نیروی الهی جعلی باعثگریه شد بانوی جذاب روبهرویش باپوزخند تعجب فریاد بزند: «نیروی الهی ارباب!»
گویی مهِ تغییر چهرهاش شکافته شده و فرم واقعیاش را نمایان کرده بود. لبخند عاشقانهاش همچنان پابرجا بود،تسلیمناپذیر اما مردمکهایش به رنگ شرابی عجیبی درآمده بودند. روی موهای بنفشش یک شاخ خمیده که از ویژگیهای شیاطینمتورم بود، قرار داشت و جذاب و دوستداشتنی به نظر میرسید. پاهایش نیز به جفتی سم شکافته تبدیل شده بودند.
لایهای از رونهای بنفش عجیب روی بدنش ظاهر شد. آنها مانند خالکوبیتلخی روی پوستش بودند، با این حال جذابیت غریبی داشتند. اگرچه با یک نگاهمیگفتی میشد او را بهعنوان یک شیطان شناخت، اما از قبل جذابتر شده بود.
«پس تو همون موجودزمزمه الهی هستی که توکشت قلعه گلوموود ظاهر شد: کوکولکان!»
شیطان لذت با احتیاط به لِیلین نگاه کرد، در حالی که ترس در ظاهر تغییریافتهاشحقیقت نمایان بود. بهعنوان کشیش مسئول کل پادشاهی دامبراث، او قطعاً در آن زمان توجه دقیقی بهنشون ظاهر لِیلین کرده بود. پرستشکنندگان قلعه گلوموود نیز جرئت نداشتند چیزی را از او پنهان کنند.
اگر نگران هزینهها نبود،بودی میتوانست بهسرعت از سراسرهنوزم پادشاهی اخبار را دریافت کند.
لِیلین دستانش را پشت سرش گره کردانگار و بینهایت مرموز به نظر میرسید: «آره، خودمم!»کار نیروی الهی او شیطان روبهرویش را سرکوب میکرد.
«اومدی تا من رو به گروهت اضافه کنی؟ ههه... چه حیف، اما بدون دستور ارباب، من ازت اطاعتطوری نمیکنم.» شیطان لذت با هوشیاری لِیلین را زیر نظر گرفت. بهعنوان یک شیطان ردهبالا، او قبلاً شخصاً بیلزبوبحقیقت را دیده بود و میدانست که کاملاً غیرممکن است او الوهیت خود را به شیاطین دیگر اعطا کند.
«میترسم این چیزی نباشه که تو انتخابش کنی، بانو دلیا! یا شاید باید تواگه رو... آدلیوس دودوکرو منجفاکل آنکونینا صدا بزنم...» لِیلین رشتهای از هجاهای پیچیده و زبانپیچخودت را به زبان آورد. وقتی شیطان لذت این را شنید، فوراً وحشی و بیقرار شد.
حالت چهرهاش بهشدت تغییر کرد: «چطور... چطور فهمیدی؟» با تکان دادناما دستش، یک نیروی جادویی قدرتمند بار دیگر در اتاق خصوصی ظاهربهت شد که شبیه به یک تشکیلات طلسم حبس در مقیاس بزرگ بود.
دلیل اضطراب شدید بانو دلیا کاملاً این بودستون که لِیلین تازه نام حقیقی او را به زبانمجبورم آورده بود. یک نام حقیقی که مختص شیاطین بود!
شیاطین سطح بالا نامهای حقیقی منحصربهفردی داشتند و اینها بزرگترین رازشان بودند. این نامهاخارج تقریباً به اندازه جانشان اهمیت داشتند! به محض فاش شدن آن، حتی جادوگران معمولیشماها نیز میتوانستند بهراحتی آنها را حبس کنند، به بردگی بکشند یا به آنها دستور بدهند!
بهعنوان پادشاه حاکم بر شکمپرستی که کنترل او را در دست داشت، کاملاً طبیعی بودحقیقت که بیلزبوب نام حقیقی این شیطان لذت را بداند و بتواند در هر زمانی یکترحمانگیز نفرین مرگبار روی او اجرا کند. این بزرگترین شکل کنترلی بود که او در اختیار داشت.
لِیلین که بیلزبوب را از تمام داراییهایش محروم کرده بود، نامهایاما حقیقی تمام شیاطین تحت کنترل بیلزبوب را از خاطرات او به دستبرنخوره آورده بود. این همان برگ برندهای بود که او رویش حساب میکرد.
لِیلین لبخند کمرنگی زد: «چرا؟ میخوای بهم حمله کنی؟» رون نمایانگر نام حقیقی بانوگریه دلیا از قبل به درون کف دستش پرواز کرده بود. نیروی الهی وحشتناک اوقبل مانند یک اژدهای شرور بود که هر لحظه آماده بود تا رون را تکهتکه کند.
شیطان لذت با وحشت فریاد زد وپیر روی زمین زانو زد: «نه! این کار روبلافاصله نکن! من مایلم از دستوراتت اطاعت کنم، ارباب!»
بهعنوان یک شیطان، او البته که برای جانشمجبورم ارزش قائل بود. در مورد وفاداری و اصولمیگفتی اخلاقی، آنها مدتها پیش خوراک سگها شده بودند.