چپتر 490: بحران بزرگ
0طبیعتاً این ماگوس زن، تاناشا بود. به عنوان یکمیکردند ماگوس فاز بلورین از سرزمین فراموششده، او هویت حساسیمانند داشت و به عنوان نیروی پنهان لِیلین خدمت میکرد.
تاناشا همچنین به طور مخفیانه در چندین نبرد شرکت کردهدهند بود. به محض اینکه لِیلین متوجه تغییر ناگهانی در خانواده پاربلافتاد شد، او را فرستاد تا ماگوسهایش را در قلعه نجات دهد.
«پارکر، تلفات چطوره؟» با این حال، نمیشددهند از جراحات و مرگ و میر جلوگیری کرد،آرامش هرچند باز هم بهتر از نابودی کامل بود.
«ارباب، این بار دو ماگوس رتبه ۳ رو از دستدلایل دادیم، یکی از اونها در فاز بخار بود...» حال پارکر خوببسیاری به نظر نمیرسید و این خسارت بزرگ در چهرهاش نمایان بود.
لِیلین پس ازدریافت گوش دادن بادلایل دقت، آهی کشید.
دنیای ماگوسها پر از خطر بود. مرگ دربیشتر مبارزات بین ماگوسها امری رایج بود، بنابراین کسانی کهباعث در نبردها میجنگیدند، به ندرت به آن اهمیت میدادند.
اما او به عنوانخود یک مجری، نمیتوانست اینبسیاری را با صدای بلند بگوید.
لِیلین سه انگشتش را به سوی آسمان گرفت. «بهرعایای نام لِیلین فارلیر قسم میخورم، هر ماگوسی که تابیشتر پای جان برای من بجنگه، غرامت مناسبی دریافت میکنه.»
رعایای او به دلایل مختلفی از او پیروی میکردند. برخی از آنهامیخواستند میخواستند خود را بیشتر ارتقا دهند، اما بسیاری مانند پارکر برای خانوادههایشانآرامش کار میکردند. از این رو، سوگند لِیلین با موفقیت باعث آرامش آنها شد.
«چیزی که در خانواده پاربل اتفاق افتاد خیلی پیچیده بود. یهبسیاری اتاق برام آماده کن، باید با پایگاه مرکزی تماس بگیرم.» باخیلی علم به اینکه خطرات بزرگی وجود داشت، انجام تحرکات بیشتر احمقانه بود.
لِیلین نیروهای خودش را برای پشتیبانی داشت و وقت آن رسیدهکار بود که از آنها به خوبی استفاده کند. این کلون تنهابرام در رتبه ۳ بود و این تنها شانس او برای کشتنش بود.
او بهجان قدرت نیروهایشبجنگه اطمینان زیادی داشت.
«اتاق شما آماده شده، لطفاًرعایای دنبالم بیاین!» تاناشا لِیلین رابرخی به اعماق غار راهنمایی کرد.
اگرچه این پایگاه مخفی موقتی بود،میخواستند اما ساخت چندین اتاق با استفادهمانند از طلسمها مشکل بزرگی به شمار نمیرفت.
پارکر به تاناشا که صورتش با پارچهایدهند سیاه پوشانده شده بود نگاه کرد، دهانشباعث را تکان داد اما در نهایت چیزی نگفت.
تازه اکنون فهمیده بود که یک ماگوس بلورین دیگررعایای به اربابش خدمت میکند! او که تجربه زیادی داشت،بیشتر از هاله خونسرد آن ماگوس، هاله خطر را احساس میکرد.
ارباب چقدر قدرتهای پنهان داشت؟
اگرچه او به معجزات اربابش عادت کردهخود بود، اما پارکر احساس میکرد که اوکار در حجاب مرموز دیگری پوشیده شده است.
البته، این فقط تصور او بود، او ترجیح میدادمانند بمیرد تا اینکه درباره اسرار اربابش یا حتی هویتافتاد آن زن پرسوجو کند. یک زیردست باید اینگونه رفتار میکرد.
نه تنها او، بلکه سایر ماگوسها نیزدریافت بلافاصله وجود تاناشا را پذیرفتند، گویی اوبرخی در تمام این مدت با آنها بوده است.
و با کمکدریافت تاناشا، پایگاه آنهادلایل به سرعت مرتب شد.
هنگام مواجهه با خطر بزرگ، قدرت عظیم میتوانست بهارتقا افراد اعتماد به نفس بدهد. این تنها به افرادآرامش عادی محدود نمیشد؛ حتی ماگوسها نیز همین احساس را داشتند.
در غاری که با طلسمهای عنصری خاک حفر شده بود، لِیلینکار نشان مخفی افسر ارتباطات خود را پیدا کرد. او دستش را رویآماده نشان فشار داد و به زودی دستگاه با نوری سیاه پوشانده شد.
پس از چندبرای دقیقه، چهره لِیلینمناسبی تاریک شد: «وصل نمیشه!»
او یک بار دیگرمیکنه نشان را فشار داد:پیروی «پایگاه مرکزی! کسی اونجا هست؟»
پس از چندین تلاش، چارهای جز اعتراف به این موضوع نداشت که رابطیخانوادههایشان که به طور خاص به او اختصاص داده شده بود و انتظار میرفتآماده هر لحظه برای دریافت پیام او آماده باشد، پست خود را ترک کرده است.
با دانستن این موضوع، لِیلین اخم کرد. او هیچ پشتیبان دیگری در قاره مرکزی به جز قبیلهاتفاق اوروبوروس نداشت و اگر اتفاقی در پایگاه مرکزی میافتاد، در خطر قرار میگرفت. فشار ناشی از شهر کوهاحمقانه لاجورد به تنهایی او را مجبور میکرد تا در زیرزمین جامعه و با تفالههای دنیای ماگوسها پنهان شود.
«چه اتفاق لعنتیای افتاده؟» لِیلین صفحات دیگر را جستجو کرد. هیچ پاسخیپیروی از کیشا دریافت نشد. لوشین آنجا بود اما چیز زیادی نگفت، فقطکار گفت که حادثهای رخ داده و تمام تحرکات حلقه بیرونی لغو شده است.
«لغو شده؟ الان؟» لِیلین به سردی لبخند زد و مستقیماً تماس با لوشینخود را قطع کرد. با قضاوت از لحن او، حتماً اتفاقی در پایگاه مرکزیاتفاق افتاده بود که باعث شده بود آنها توانایی واکنش خود را از دست بدهند.
و از رفتار پنهانکارانهاش مشخص بود که هنوز اوارتقا را به عنوان یک عضو هسته مرکزی در نظرآرامش نمیگرفت و در این لحظه کلیدی به او مشکوک بود.
بدون اطلاعات دقیق، شرایط بسیار خطرناک بود.دهند لِیلین برای لحظهای با خونسردی فکر کرد وآرامش به سراغ یک نشان قرمز فلسمانند دیگر رفت.
پس از مدتبرای کوتاهی اتصال، سرانجام پاسخیدریافت دریافت شد: «لِیلین هستی؟»
لِیلین با صدایی پایینمیکنه گفت: «خودمم! فریا، الانپیروی تو پایگاه مرکزی هستی؟»
«آره، من اینجام. لِیلین،برخی الان وضعیت اضطراریه! بهترهبیشتر فوراً برگردی و بیرون نری!»
لِیلین از لحن وحشتزدهاش جا خورد. اودهند حتی زمانی که خط خونی خانواده خودشباعث داشت تضعیف میشد هم اینطور رفتار نکرده بود.
«منم اینجا به مشکل خوردم. خاندان پاربل با شهر کوه لاجورد تبانیپیروی کرده، و حتی بدل پادشاه کوه لاجورد هم اینجاست!» لِیلین اطلاعاتی رو کهسوگند همین چند لحظه پیش به لوشین نگفته بود، با او در میان گذاشت.
فریا با شگفتی فریاد زد: «خاندان پاربل؟ بدل پادشاه کوهبرخی لاجورد؟» هر کسی اگر یک ماگوس ستاره صبحگاهی، حتی در حدسوگند یک بدل، در قلمرو داخلیاش آفتابی میشد، مضطرب و دستپاچه میشد.
«میدونستم!»
لِیلین پرسید: «چی رو میدونستی؟»
به نظر میرسید فریا متوجه لغزش کلامشدریافت شده باشد، و پس از مکثی کوتاهبرخی با صدایی آهسته گفت: «توی جای امنی هستی؟»
«کاملاً امن!» لِیلین انگشتانشمیکنه را حرکت داد، و نوریمیکردند سیاه سرتاسر اتاق را پوشاند.
«یه لحظه صبر کن، باید کانال ارتباطی رو رمزبندیارتقا کنم!» با رسیدن صدای فریا، نور روی آن داغنشان ابتداچیزی ناپدید شد و سپس بازگشت، این بار روشنتر از قبل.
«اوضاع اصلاً خوب به نظر نمیرسه...» لِیلین بابسیاری دقت گوش سپرد؛ میدانست حرفی که فریا قرارچیزی است بزند، قطعاً روی سرنوشت و جانش تأثیر میگذارد.
صدای مضطرب فریا از درون داغنشانمناسبی به گوش رسید: «ما نمیتونیم با استادمیکردند یا دو ارشد دیگه ارتباط برقرار کنیم...»
«نمیتونین ارتباط برقراردریافت کنین؟ منظورت چیه؟»دلایل لِیلین گیج شده بود.
«استادم گفت که در آستانه پیدا کردن مختصات دنیای برزخ هستن، و باید آزمایشهای دقیقی انجام بدن کهآرامش نباید هیچ مزاحمتی براشون ایجاد بشه! برای همین، تمام ارتباطشون رو با دنیای بیرون قطع کردن. دیروز متوجه شدمتحرکات شعله معنوی که استادم بهم داده بود داشت خاموش میشد، برای همین به زور وارد آزمایشگاه استادم شدم... و...»
«چی دیدی؟» صدایمیخواستند لِیلین هم عصبیارتقا و مضطرب شد.
«هیچکس توی اون آزمایشگاه نبود، حتیمناسبی دروازه اختری هم از کار افتاده بود!»میکردند هقهقهای بریدهبریده با کلمات فریا درهمآمیخته بود.
«توی آزمایشگاههای اوندریافت دو ارشد دیگه هممختلفی دقیقاً همین اتفاق افتاده!»
«من... من...» لِیلین در آستانهآنها دشنام دادن بود، بنابراین نفس عمیقیبسیاری کشید تا خود را آرام کند.
آزمایشهای مربوط به دروازه اختری فوقالعاده خطرناک بودند، و اگرخانوادههایشان پیش از ته کشیدن انرژی سنگهای اختری بازنمیگشتید، ماگوسهایی کهپیچیده از آن عبور کرده بودند در دنیایی دیگر به دام میافتادند.
همانطور که فریا گفت، انرژی سنگهای اختری تمام شدهرعایای بود، و حتی شعله معنوی نیز به شدت ضعیفبیشتر گشته بود؛ آنها در دنیایی دیگر گرفتار شده بودند!
سه ماگوس ستاره صبحگاهی، ستون فقرات قبیله اوروبوروس به شمار میرفتند. به محض آنکه آنها رادهند از دست میدادند، طولی نمیکشید که کل قبیله نابود میشد. بیتردید بیدلیل نبود که مقر فرماندهیآماده به چنین هرجومرجی کشیده شده بود، و حتی لوشین نیز دستپاچه و آشفته به نظر میرسید.
«مطمئنی؟» لِیلین حس کرد گلویشآنها خشک شده است، اما هنوزدهند به روزنهای از امید چنگ میزد.
«ما هر راهی رو برای تماس باهاشون امتحانبسیاری کردیم، حتی بازتاب شعله معنوی. هیچکدوم فایده نداشت...چیزی استادم... میترسم اونا توی دنیای دیگه گم شده باشن...»
در آن سوی داغنشان،بجنگه فریا دیگر نتوانست جلوی گریهرعایای و هقهق فروخوردهاش را بگیرد.
وقتی کسی در دنیایی دیگر گم میشد، ماجرا صرفاً به بازنگشتنآنها ختم نمیشد. دنیاهای بزرگ همواره از بیگانگان بیزار بودند، و اگرموفقیت نمیتوانستید به موقع بازگردید، ماگوسهای گرفتار فرجام خوشی پیش رو نداشتند.
فرسایش تدریجی از موضع امن دروازه اختریخود و سرانجام دگرگون ساختن نگرش خبیثانه جهان مقصد،سوگند بهترین شیوه برای تصاحب یک دنیای دیگر بود.
اکنون، آن سه ارشد ستاره صبحگاهی درست همانندبسیاری افراد عادی بودند که در اقیانوسی بیکران گم شدهاتفاق باشند، در حالی که کوسههای خونخوار احاطهشان کرده بودند.
هیچ پیشامدیجان نمیتوانست وخیمتربجنگه از این باشد.
فریا پس از اندکی گریستن،رعایای سرانجام لحنش محکمتر شد: «میدونیبرخی چرا پادشاه کوه لاجورد اینجاست؟»
لِیلین تلخندی زد: «اصلاً ایدهای ندارم،میخواستند فکر میکردم به خاطر خاندان پاربل یاخانوادههایشان من باشه، ولی الان دیگه مطمئن نیستم...»
اگر این ماجرا صرفاً یک سانحه آزمایشی به حسابمانند میآمد، همچنان امیدی باقی میماند. اما چه میشد اگرافتاد تمام این قضایا توطئهای چیدهشده از جانب دشمنانشان بود؟
لِیلین با تأمل بر نشانههای اخیرمناسبی جنگ و رفتار غیرعادی پادشاه کوه لاجورد،میکردند دریافت که این فرضیه بسیار محتمل است.
پس از گذشت هزاران سال، چرا باید دقیقاً در همین برههآنها زمانی مختصات دنیای برزخ را مییافتند؟ اگر این توطئهای از جانبموفقیت دشمنانشان بود، تمام تکههای پازل به شکلی منطقی کنار هم قرار میگرفت.
«عجب نقشهای! واقعاً دستمریزاد! یک مختصات اختری سه ماگوس ستاره صبحگاهی رو به دامکار انداخت...» لِیلین نفس عمیقی کشید. اگر محاسباتش درست از آب درمیآمد، پس از ناپدید شدنمرکزی ماگوسهای ستاره صبحگاهی قبیله اوروبوروس، دشمنان با سرعتی چون آذرخش به سراغ نابودی قبیله میآمدند.
چنانچه نمیتوانستند چارهای برای این مصیبت بیابند، ازبسیاری این پس حتی تداوم بقای قبیله اوروبوروس درچیزی قاره مرکزی نیز با تردیدی بنیادین روبهرو میشد.
لِیلین با قطعبرای ارتباط، در گردابی ازدریافت افکار عمیق فرو رفت.