چپتر 270: بازگشت به شهرک
0نسیم سردی وزید و برگهای خشکیدهایدیگر را در هوا به چرخش درآوردسبز که همچون پروانهها در باد میرقصیدند.
جویبار زلال و شفافبلوط در سکوت روان بود وگریخت بر آرامش این پهنه میافزود.
سنجاب خاکستریرنگی دُم پشمالویش را تکان داد، با سرعتی چون آذرخش ازدوخت درخت بالا رفت و با شتاب مشغول جویدن بلوطی شد که درنمیکردم چنگ داشت. هرازگاهی سر کوچکش را میچرخاند تا پیرامونش را زیر نظر بگیرد.
تق! تکهچوبی خشک زیر پا لگدمال شد و شکست. سنجاب وحشتزده بلوط رادیار رها کرد و به شاخههای بالاتر گریخت. سپس با ترس و نگرانی بهتغییر پیکر انسانی چشم دوخت که آرامش این دیار را بر هم زده بود.
«آخرین باری که اینجا بودم کمتردیگر از یه سال پیش بود، مگهسبز نه؟ فکرشم نمیکردم اینقدر تغییر کرده باشه...»
لِیلین با نگاهیوحشتزده به اطرافش این کلماتشاخههای را بر زبان آورد.
او به همان شهرک کوچکی بازگشته بودترس که شیطان پیر او را برای اردوی اکتشافیآخرین به فرقه کهن روحکش به آنجا کشانده بود.
با این تفاوت که اینگریخت شهرک اکنون دیگر به تلیانسانی از ویرانه بدل شده بود.
پیچکهای سبز تیره و کدر بر گرد خرابههای شهرک تنیدهشده بودند و گاهوبیگاه شبح حیواناتی دیده میشد که بهسرعت از میانشانحیواناتی میگذشتند. با این حال، کوچکترین ردپایی از انسانها به چشم نمیخورد.
بر پایه نشانههای متعدد و هویدا، اهالی اینبالاتر شهرک اندکی پس از اردوی اکتشافی لِیلین، خودخواسته تصمیمدیار گرفته بودند خانهوکاشانهشان را به امان خدا رها کنند.
«این همون ترسیه که از ماگوسها دارن!»ترس لِیلین سرش را تکان داد و کوچکترینزده شگفتی یا حیرتی از این سرنوشت احساس نکرد.
گرچه لِیلین و دیگران مخفیانه به اینجا آمده بودند و هیچیک از اهالی را از دم تیغاینجا نگذرانده بودند، اما مردم شهرک را به خوابی عمیق فرو برده بودند که سه روز تمام بهآورد درازا کشید. با این حال، مردم عادی چنین شیوههای شوم و وهمانگیزی را تنها به ماگوسها پیوند میزدند!
بر همگان روشن بود که ماگوسهایدیگر قلمرو ماگوسهای روشن در ظاهر رفتارسبز دوستانهتری با انسانهای عادی پیشه میکردند.
اما چه کسی میتوانست ضمانت کند که اهالی نگونبخت باسپس یک ماگوس تاریک روبهرو نشده باشند؟ از همین رو، ساکنانباری وحشتزده بیدرنگ تصمیم گرفته بودند واقعه را به مقامات گزارش کنند.
با وجود این، در همان برهه زمانی بود که راز قلمرو مخفی رودهای ابدی برای تمام ماگوسها آشکار شده بود. تمام توان وفکرشم قوای ماگوسهای روشن در آن سامان متمرکز شده بود، از این رو هیچکس فراغت آن را نداشت تا ذهن خود را درگیر شهرک محقرآنجا و دورافتادهای کند که ردپایی مشکوک از فعالیت ماگوسهای تاریک در آن دیده شده بود؛ بهویژه که هیچ تلفات جانی هم گزارش نشده بود!
بنابراین، اتحاد ماگوسهای روشن تنهاگریخت چند آکولیت سطح ۳ راانسانی برای بررسی ماجرا گسیل داشت.
طبیعتاً چنین آکولیتهایی هرگز توان آن را نداشتند که از پرده فریب و استتار تعبیهشده توسط یک ماگوس رسمی سر درآورند.حیواناتی بدین ترتیب، ورودی قلمرو مخفی فرقه کهن روحکش کشفنشده باقی ماند. گروه آکولیتها نیز پس از جستوجویی بیثمر در منطقه، چارهایامان ندیدند جز اینکه در گزارش خود ادعا کنند ماگوسهای تاریک ظاهراً پس از تحقق اهدافشان، مدتهاست که این دیار را ترک گفتهاند.
چنین سطحی از تهدید مسلماً نظر مساعد اتحاد ماگوسهایگریخت روشن را به خود جلب نمیکرد و کارها تازده بدین حد به درازا کشید و مشمول مرور زمان شد.
اما حتی اگر ماگوسهای روشن مسئله را بیاهمیتنگرانی میانگاشتند، اهالی شهرک که تمام عمرشان را درباری آنجا سپری کرده بودند مگر میتوانستند بیتفاوت بمانند؟
هرچه باشد، آنها زیر نفوذ ماگوسهای روشن پرورش یافته بودند و در تمام دوران کودکی و بزرگسالیشاناینجا پیوسته داستانهایی هولناک از نابودی پادشاهیها به دست ماگوسهای تاریک به گوششان خورده بود. هرچند بازرسان بهآورد این نتیجه رسیده بودند که ماگوسهای تاریک رفتهاند، اما همواره بیم بازگشت دوباره آنان در دلها خانه داشت.
در نتیجه، اهالی شهرک که دیگر امیدیتلی به پشتیبانی نداشتند، تصمیم گرفتند عطای ماندن راگرد به لقایش ببخشند و از آنجا کوچ کنند.
پس از آن نیز وقوع چند حادثه فراطبیعی در منطقه سبب شد همان معدودانسانی پیرزنها و پیرمردهایی هم که ماندن را برگزیده بودند، بدون برجا گذاشتن هیچ اثرینمیکردم ناپدید شوند. این سلسلهرخدادها در نهایت شهرک را به ورطه متروکهای تمامعیار سوق داد.
لِیلین با خونسردی اخباری را که درباره شهرک گردآوری کرده بود، در ذهن خود مرورآخرین کرد. او پس از آنکه به دیمین و دیگران دستور داد از خانوادهاش حراست کنند،نگاهی راهی این سامان شده بود تا باری دیگر تشکیلات طلسم دورنوردی باستانی را وارسی کند.
او در راه دستیابی به ارتقا و تبدیل شدن به یکچشم وارلاک رتبه ۲، یکی از دروازههای قلمرو مخفی را متلاشی کردهمگه و حتی دو ماگوس رتبه ۲ را به هلاکت رسانده بود!
کینه و خصومتی که آفریده شده بود، ابعادی هولناک و غیرعادی داشت! گرچه لِیلین به بنیهخرابههای و قدرت خود ایمان داشت، اما همچنان ملزم بود هشیار باشد و فراموش نکند که ماگوسهایپایه تاریک و روشن برگهای برندهای پنهان در آستین دارند: ماگوسهایی که به رتبه ۳ دست یافته بودند!
در وضعیت فعلی، لِیلین بیهیچ تردیدی حریف همتایانی در آنسپس مرتبه از قدرت نبود؛ به همین علت پس از تعیینباری مسیر فرار خود، لحظهای درنگ و تعلل را جایز ندانسته بود.
ماگوسهای تاریک و سفید تا پیش از ایننگرانی به تکتک زوایای ساحل جنوبی نفوذ کرده بودند،باری بنابراین پنهان شدن در این قلمرو ناممکن مینمود.
مناطق مخوف و مرگبار بیشماری نیز در پهنه ساحل جنوبی گسترده شده بود. حتی برای ماگوسهای رسمی،اینجا پا گذاشتن به آن نواحی با ۹۰ درصد احتمال مرگ و نیستی همراه بود. اگر لِیلین قصد میکردهمان بدون دسترسی به اطلاعاتی دقیق و پرجزئیات در چنان مهلکههایی گام بگذارد، کاری جز حماقت محض نکرده بود!
افزون بر این، حتی اگر بخت با لِیلین یار میبود و او با موفقیت از مرزهای آن قلمروها گذرگاهوبیگاه میکرد، چهبسا سر از برهوتی خشک و بیحاصل همچون جزایر چرنوبیل درمیآورد. لِیلین سودای آن را داشت که درخودخواسته مسیر تعالی یک ماگوس فراتر و دورتر برود، از این رو بههیچروی راضی نمیشد به چنین مناطقی رانده شود.
اما تشکیلات طلسم دورنوردی باستانی قصهای دیگر داشت! برد و مسافت ایننگرانی دورنوردی فوقالعاده گسترده بود؛ گسترهای که دستکم چندین برابر پهنای ساحل جنوبیسال را میپوشاند. حتی این احتمال وجود داشت که دروازهای بهسوی جهانی دیگر بگشاید!
در گرداگرد جهان ماگوس، جهانها و صفحات نیرومند متعددی پهلو گرفته بودند. در دوران باستان،آخرین ماگوسهای کهن این جهانها را یکی پس از دیگری درمینوردیدند و زیر بیرق خود میکشیدند، واطرافش قوانین منحصربهفرد جاری در آن دنیاها را کالبدشکافی میکردند تا بنیان قدرت خویش را ارتقا بخشند!
بهاحتمال بسیار زیاد، این تشکیلات طلسم دورنوردی باستانینگرانی به جهان یا قلمرویی پیوند خورده بود که زمانیاینجا تحت سیطره و فرمانروایی فرقه کهن روحکش قرار داشت.
گذشته از آن، سرزمینی که این دورنوردی به آن ختم میشد، قطعاً مهد منابعی سرشار و بیکران بود؛ دستکم در سطحی همتراز با ساحل جنوبی. وگرنه چه دلیلی داشت که ماگوسهای کهنپایه وقت و فراغت خویش را صرف پیریزی چنین تشکیلات طلسم دورنوردیای کنند؟ هزینه ساخت چنین آرایهای به هیچ وجه ارقام ناچیزی را شامل نمیشد، بلکه چنان هنگفت بود که میتوانست بنیه مالیخوابی جناحی توانمند چون فرقه کهن روحکش را تا مرز ورشکستگی پیش ببرد. لِیلین با تمام وجود باور داشت که ساخت چنین اثر شگرفی، هرگز صرفاً برای تأمین راهی ساده جهت فرار نبوده است.
«راستی، برام سواله کهبلوط اون گارگامل، شیطان پیر وگریخت جِی تو چه وضعی هستن؟»
لِیلین دستی به چانهاش کشید.
هرچند او از پیش به یک وارلاک رتبه ۲پیکر ارتقا یافته بود، اما هنوز هم از گارگاملی کهبودم از درهمآمیختن بیشمار روح کینهتوز پدید آمده بود، هراس داشت!
هرچه باشد، آن موجود خدا میدانست چند سال توسطبدل فرقه مهروموم شده بود و با این حال بلافاصله پسگاهوبیگاه از بازگشتش، قدرتی در حد یک ماگوس رتبه ۲ داشت!
باید دانست که مار سیاه هورال در باغهای دیلن، پسسپس از چنان دوره طولانی از مهروموم، از سطح یک ماگوسباری رتبه ۳ به سطح شاگرد ماگوس تنزل پیدا کرده بود!
بر طبق تخمین لِیلین، گارگامل درون قلمروترس مخفی پیش از آنکه مهروموم شود، دستکم بهآخرین قدرت یک ماگوس رتبه ۴ دست یافته بود!
در دوران باستان، برایبالاتر ماگوسهای این سطح عنوان دیگریپیکر ابداع شده بود—ماگوسهای ستاره صبحگاهی!
طبق توصیفات کتاب مار غولپیکر به قلم مگوس بزرگ سرهولم، پس از ورود ماگوس به رتبه ۳، بدنش دوره تنگنای بسیار درازی رامیشد پشت سر میگذارد. برای یک ماگوس رتبه ۳، دشواری دستیابی به رتبه ۴ از تمام ارتقاهای پیشین فراتر میرود؛ حتی میتوان گفت کهترسیه دشواری تبدیل شدن یک انسان عادی به ماگوس رتبه ۳، بسیار آسانتر از صعود از ماگوس رتبه ۳ به ماگوس رتبه ۴ بود!
حتی در دوران باستان، ماگوسهای رتبه ۴شاخههای حاکمان قلمروهای خود به شمار میرفتند؛ وانسانی در خصوص عنوانشان، آن لقب ستاره صبحگاهی بود!
ستاره صبحگاهی به چه معناگریخت بود؟ فراسوی ابرها در اوجانسانی آسمان! بیهمتا! ابدی و جاودان!
تنها ماگوسهایی که توانایی صعود به رتبه ۴ را داشتند، سزاوار چنین لقبی بودند! گذشته از این،اینجا طول عمرشان به شکل سرسامآوری افزایش مییافت. حتی زیستن تا هزار سالگی برایشان صرفاً بازیچهای کودکانه بود!آورد از دیدگاه انسانهای عادی یا حتی ماگوسهای ردهپایین، این مرحله عملاً ورود به قلمرو جاودانگی به حساب میآمد!
در این تراز، ماگوسها بهراستی قادر بودند قدرتهای ویرانگری همچون زیرورو کردن کوهها وکدر جوشاندن دریاها را به فرمان خود درآورند! رویارویی با چنین قدرتی از طریق لشکری بیشمارردپایی از افراد بیفایده بود! تنها یکی از آنان با ارتشی از ماگوسهای ردهپایینتر برابری میکرد!
این موضوع مفهومی کاملاً متفاوت با سپاه آذرخش داشت. ارتشهای ماگوس در دورانپیکر باستان حداقل از دهها هزار ماگوس رسمی، شامل چندین ماگوس رتبه ۲ تشکیلمگه میشدند؛ و جایگاه فرماندهان و معاونان نیز بیشک در انحصار ماگوسهای رتبه ۳ بود!
اگر سپاه آذرخش دارای چنینگریخت معیاری بود، لِیلین تا بهانسانی حال بارها جان سپرده بود.
با این حال، یک ماگوس ستاره صبحگاهیترس به تنهایی میتوانست کل قوای آن ارتشزده باستانی ماگوس را نیست و نابود کند!
گارگاملی که لِیلین پیشتر مشاهده کرده بود، دوره مهروموم درازی را پشت سر گذاشته بود.گرد با وجود این، به محض بازگشتش از توان یک ماگوس رتبه ۲ برخوردار بود! نیروییانسانها که در گذشته در چنگ داشت، دستکم باید در سطح یک ماگوس ستاره صبحگاهی میبود!
اگر بخواهیم بیپرده سخن بگوییم، چنینکرد موجودیتی قادر بود لِیلین را تنهانگرانی با اشاره یک انگشت هلاک سازد.
اگر منابع مختلف خروج گارگامل از اینترس ناحیه را تایید نکرده بودند، لِیلین هرگززده جرئت نمیکرد دوباره گامی به این مکان بگذارد.
لِیلین در منطقهای نزدیک به شهر بیشب، پیش ازپیکر نفوذ به درون شهر، وظایفی را به چند تنبودم از بردههای مقید به پیوند روحیاش واگذار کرده بود.
اکنون با روشهایی که در مقام یک وارلاک رتبه ۲شده داشت، با استفاده از تکنیک فشردهسازی نیروی معنوی میتوانست حتی ازحیواناتی ردیابی همقطاران ماگوس رتبه ۲ بگریزد، چه برسد به نگهبانان معمولی.
او پس از خرج کردن مقداریکرد از بلورهای جادوییاش، اطلاعاتی را که لازمپیکر داشت با آسودگی تمام به چنگ آورد.
تمام کانون توجهات در ساحل جنوبی همچنان به قلمرو مخفیانسانی دشتهای رود ابدی معطوف بود. در این میان، تازهترین وسال داغترین خبر، ظهور یک ماگوس رتبه ۲ نوبنیاد بود: لِیلین!
لِیلین در جایگاه کسی که یکی از دروازههای قلمرو مخفی را متلاشی کرده و دو ماگوسباری رتبه ۲ را به قتل رسانده بود، در کانون توجهات و هدف اتحادیههای ماگوسهای تاریک وکلمات روشن قرار داشت. حتی سطح خطری که برای او تعیین کرده بودند، بالاترین درجه خطر بود!
در ساحل جنوبی، ماگوس رتبه ۲ نیرویی مهارناپذیر و صاحب نفوذ شمردهسبز میشد؛ همانند رئیس سیلی از آکادمی جنگل استخوان مغاک. اگر لِیلین همچنان درمیانشان آکادمی حضور داشت، حتی میتوانست در کشمکشها برای جانشینی رئیس آکادمی رقابت کند.
هرچند نام لِیلین در ظاهر در فهرست افراد تحت تعقیبسپس درج شده بود، اما تشکیلات متعددی پنهانی به او پیشنهاد منصباینجا داده و وعده امتیازات و مزایای چشمگیری را مطرح کرده بودند.
با این وجود،شاخههای لِیلین با دیدن چنینترس اندیشههایی تنها پوزخند میزد.
منابعی که او به چنگ آورده بود، برای نیازمندیهایش در مقام یک ماگوسدیار رتبه ۲ کفایت میکرد. علاوه بر این، خروج از آن آشوب بهسختی حاصل شدهکرده بود و او قصد نداشت بار دیگر خود را گرفتار چنین مصیبتهای دردسرسازی کند.
سوای اطلاعات مربوط به خودش، خبردیگر دیگری که کنجکاویاش را برانگیخت، طاعونسبز روح در بخش غربی ساحل جنوبی بود.
در قلمرو چند پادشاهیبلوط انسانهای عادی، بیماری بسیاربالاتر غریبی شیوع یافته بود!
کسانی که گرفتار این بیماری میشدند، متحمل هیچگونه درد و ناخوشی خاصیدوخت نمیشدند؛ تنها چند لکه سیاه کوچک بر چهره و نواحی کمرشان پدیدار میشداینقدر و از آن پس، تنشان آرامآرام رو به تحلیل میرفت و نحیف میشد.
پس از گذشت هفت روز، هنگامیسپس که لکههای سیاه به غایت بزرگدوخت میشدند، شخص بیمار بیهیچ صدایی جان میسپرد.
در پی کاوش و بررسی ماگوسهای روشن، مشخص شد که روحپیچکهای درگذشتگان بدون برجا گذاشتن هیچ اثری محو شده است؛ و چنین شیوهای،میشد قرابت بیاندازهای با طاعون روحی داشت که فرقه کهن روحکش منتشر میساخت!
این بیماری از سرعت و شدت سرایت بالاییبالاتر برخوردار بود و تاکنون شمار تلفات انسانهای عادیدوخت را به بیش از صد هزار تن رسانده بود.
حتی اتحادیه ماگوسهای روشن که چشمانشان به قلمرو مخفیپیکر دشتهای رود ابدی خیره مانده بود، یک ماگوس رتبه ۲کمتر را به عنوان سرپرست تحقیق در این ماجرا روانه کردند.
ارزشمندترین بخش از اطلاعاتی که به دست آمده بود نشان میدادچشم در مناطقی با بالاترین نرخ ابتلا، ردپایی از مریدان سرسپرده فرقهمگه کهن روحکش شناسایی شده است؛ و سرکرده آنان، کسی نبود جز گارگامل!