چپتر 274: گردآوری اطلاعات
0«یه گنجینه مهم؟ چیه؟»
لِیلین حالا چهرهاش را به مردی میانسال تغییر داده بود.دارد در حالی که به هیکل انسانی که سراسر از مهمیرسه سیاه پدید آمده بود خیره مینگریست، نارضایتی در سیمایش آشکار شد.
«ما هم نمیدونیم، اما قطعاً فوقالعاده ارزشمنده و باید برای ماگوسهای رتبه ۲ خیلیتعقیبش وسوسهانگیز باشه. آلیستیر با دیدن اون گنجینه، بدون هیچ تردیدی به اتحاد ماگوسهای روشننداشت خیانت کرد، علیه الکس و جونا نقشه چید و بعد اون رو ربود و گریخت.»
صدای فرد درون مه سیاه بسیار گرفتهجهت بود و به نظر میرسید کالبدش هرهمین دم در آستانه محو شدن قرار دارد.
لِیلین آه عمیقی کشیدمیرسید و پرسید: «خیلی خب.شدن یه سوال آخر... الان کجاست؟»
«مطمئن نیستم. به نظر میرسه کسی ردهایی ازش تویقرار شهر بیشب پیدا کرده. ما حدس زدیم داره کجامطمئن میره؛ احتمالاً داره به سمت اقیانوس بیپایان فرار میکنه...»
لِیلین با شنیدن اینکاملاً پاسخ، سرش را بهآهنین دو سو تکان داد.
اقیانوس بیپایان در جانب شرقی شهر بیشب جای گرفته بود وداشت کاملاً در خلاف جهت دروازه آهنین برامبلز قرار داشت. حتی اگرهمه همین حالا هم به تعقیبش میشتافت، دیگر به موقع به او نمیرسید.
گذشته از این، اعزام این همهآستانه نیرو تنها برای خبری که هنوزکشید از درستیاش اطمینان نداشت، ابداً نمیارزید!
بیتردید ماگوسهای پرشماری در پی آلیستیر بودند. حتی زمزمههایی ازدارد حضور یک ماگوس رتبه ۳ در آن نزدیکی به گوشمیرسه میرسید و لِیلین بنا نداشت پای خویش را به میان بکشد.
خود او نیز بهکاملاً نوبه خود، فراری بسیارآهنین برجستهای به شمار میرفت!
شخصیت پنهانجانب در مه پرسید:کاملاً «سوال دیگهای نداری؟»
«نه!» لِیلین ازنظر جا برخاست تا ازمحو آن اتاق بیرون برود.
دانگ! درب بزرگ با غرش کوبندهای بستهمحو شد و اتاق یکسره در ظلمت فرورفت،سوال در حالی که پیکره مهین اندکاندک محو میگشت...
«مشتری گرامی، شما در مجموع چهارجهت سوال سطح الف و سه سوالاگر سطح ب پرسیدید. هزینه کل میشه...»
پس از گام نهادن لِیلین به بیرون، زنی باآهنین پوششی بدننما در حالی که باسن فریبندهاش را میجنباند، سرنمیرسید برآورد. او در ظاهر شبیه به صاحب یک میخانه بود.
برجستگی سینههای پر ومیرسید پیمانش از فرط نزدیکی تقریباًقرار به سینه لِیلین مالیده میشد.
لِیلین گویی که قصد شوخی و شیطنت داشته باشد لبخندی زد و گفت: «خیلی خب،آخر متوجه شدم!» سپس کیسه کوچک سیاهی با حاشیهدوزیهای زرین، قوسی بلند را در هوا پیمود وداره درست میان چاک سینههای زن فرود آمد و سبب شد زن با طنازی لبهایش را برچیند.
لِیلین با نادیده گرفتنکاملاً وسوسهها و تلاشهای زن برایبرامبلز متوقف ساختنش، شتابان دور شد.
هوالالا! آجرهای دو سوی درگاه پس نشستند ودروازه راهرویی دنج و ناپاک را پدیدار کردند. درمیشتافت فاصلهای نهچندان دور، هیاهو و فریادهای ماگوسها طنینانداز بود.
لِیلین سر بازگرداند ومیرسید دریافت که آن در بیهیچقرار ردپایی یکباره ناپدید گشته است.
آنجا تنها دیواری معمولی دیده میشد ومحو جایگاهی که نخست به آن پای نهادهسوال بود، سراسر با موقعیت کنونیاش تفاوت داشت.
این تشکلهای ماگوسی که گذران روزگارشان از راه تجارت اطلاعات بود، معمولاً مهارتی بینقص در پنهانکاریدیگر داشتند. لِیلین آسودهخاطر بود که مدخل ورودیشان در دروازه آهنین برامبلز، بیتردید یکی از خیل ورودیهایپرشماری دیگر به شمار میرفت و پی بردن به جایگاه پایگاه بنیادینشان از این درگاهها یکسره ناشدنی بود.
حتی روبهرو شدن با آن زن صاحبکار همدروازه کار آسانی نبود! لِیلین سرانگشتانش را به یکدیگر سوددیگر و با لبخندی محو بر صورتش به راه افتاد.
پس از رفتن لِیلین، در همان جایگاه داد وقرار ستد، سیمای زن درهم کشیده شد و خود را روینیستم کاناپهای رها کرد، بهگونهای که انحنای اندام رعنایش نمایان شد.
همزمان با آن، نیروی معنوی سهمگینی کهمحو به هیچ روی از یک ماگوس اوجسوال رتبه ۱ کمتر نبود، اندکاندک آشکار گردید.
آن زن در اصل یک ماگوس اوج رتبه ۱ بهداشت شمار میرفت! حتی در تمام گستره ساحل جنوبی، داشتن چنین تواناییهمه برای به هراس افکندن یا مقهور ساختن هر کسی بسنده میکرد!
با این همه،شرقی اکنون قطرات عرق سردجهت بر چهرهاش فرو میچکید.
زن در حالی که ترس هنوز در کنج دلش خانهدارد داشت، دست بر سینهاش نهاد: «چقدر سهمگین! این نیروی معنوی... اونکسی بیتردید یه موجود توانمند رتبه ۲ بود! برای چی اومده اینجا؟»
او بازرسی و ارزیابی موشکافانه لِیلین را از همان نخستیندارد لحظات دریافته بود، و اگر در واپسین لحظه از دست یازیدنکسی به کار بازنمیایستاد، مسلماً زن سرنوشتی تیره و تارتر پیدا میکرد.
زن دلربا اندکی دیگر بر مبلجهت لم داد و اندیشهها شتابان دراگر سرش چرخیدند. ناگاه رنگ رخش دیگرگون شد.
«نکنه اونم چونشرقی اون خبر رو بهجهت دست آورده اومده اینجا؟»
بیدرنگ چهرهاش رنگ باخت و زیر لب نالید: «کاسبی کردن توی این ویرونه داره روز به روزکجاست سختتر میشه. این اوضاع اصلاً خوب نیست! باید هرچه سریعتر بار و بندیلم رو ببندم و برم! هرسمت دو سه روز یه بار از این دست مصیبتها پیش میاد. دیگه بیشتر از این نمیتونم طاقت بیارم!»
لِیلین که در جای دیگریخلاف گام برمیداشت، گذشته این رویدادها راحتی در ذهن سبک و سنگین میکرد.
از روی انصاف، اینجای داستان پیوندی استوار بادروازه اعمال خود او داشت.
پس از آنکه او یکی از گذرگاههای متصل به قلمرو مخفیعمیقی را متلاشی کرد، گویی طلسم و سازوکاری کهن بیدار شد وردهایی دگرگونیهایی غریب در قلمرو مخفی دشتهای رود ابدی به بار آورد.
ویرانهای بس سترگنظر در دل آن قلمرومحو مخفی سر برآورده بود.
ماگوسهای تاریک و روشن که از این بخت فرخنده و نامنتظر سرخوش گشتههمین بودند، دست به کارزاری خونین با یکدیگر زدند و پس از رنجی گران،درستیاش به صلحی دست یافتند تا دستهجمعی به توسعه و کاوش آن نقطه بپردازند.
ماگوسهای روشن و تاریکجای تلاشی بیدریغ در ایندروازه تفحص به خرج داده بودند!
آن بناها بازماندههای بر جای مانده از همان ماگوسی بودند که آنکشید قلمرو مخفی را پی افکنده بود! اگر کورسوی امیدی برای دستیازی بهتوی میراثی چنان بزرگ وجود داشت، کدام نادانی از ربودن آن چشمپوشی میکرد؟
ماگوسهای روشنایی و تاریکی بیدرنگ نخبگان خود را اعزامقرار کردند و گروههایی که رهبری آنها دستکم بر عهده ماگوسهاینیستم رتبه ۲ بود، وارد ویرانهها شدند و به کاوش پرداختند.
در این کاوش، سه تیمِ آلیستر، الکس و جونا باداشت یکدیگر همکاری کردند و از پس چند دشواری برآمدند. بهاعزام نظر میرسید آنها آیتم باورنکردنی خاصی به دست آورده بودند.
این گنجینه ظاهراً شیئی شگفتانگیز و کارآمد برای ماگوسهای رتبه ۲ بود. آلیستراگر به خاطر همین آیتم، خیانت به همتیمیهایش را برگزیده بود و پس از اینکهدرستیاش پنهانی از شر الکس و جونا خلاص شد، گنجینه را قاپیده و گریخته بود!
با رسیدن این خبر، ماگوسهای تاریکی بلافاصله دست به حمله زدند و این امر پیامدهای سنگینی برایکجاست جبهه ماگوسهای روشنایی به همراه داشت. نهتنها دو ماگوس رتبه ۲ کشته شده بودند، بلکه حتی به سپاهیانیسمت که بیرون از ویرانهها نگهبانی میدادند نیز حمله شد. دستکم سه سپاه به شکلی سازمانیافته تارومار شده بودند.
از زمان آن واقعه، اوضاعکالبدش میان ماگوسهای تاریکی و روشنایی درعمیقی ساحل جنوبی بهشدت متشنج شده بود.
هرچند پیش از این ماگوسهای روشنایی دست بالاآهنین را داشتند، اما ماگوسهای تاریکی هم کاملاً بیدستوپادیگر نبودند. تفاوت در قدرت آنها چندان زیاد نبود.
حال، در بازه چند ماه، اتحاد ماگوسهایجهت روشنایی با احتساب آلیستر در مجموع چهارهمین ماگوس رتبه ۲ را از دست داده بود!
این اتفاق قطعاً بر موازنه قدرت میان دو جناح اثر گذاشته بود.کشید گرچه هیچ تلفاتی میان ماگوسهای رتبه ۳، که قویترین مهرههای آنها بودند،توی رخ نداده بود، اما ماگوسهای تاریکی داشتند کمکم ناآرام و سرکش میشدند.
البته، این ماجرا هیچ ربطی بهآستانه لِیلین نداشت. او بیشتر از هرکشید چیز، جذب آن گنجینه مرموز شده بود.
«چی میتونه باشه که باعث بشهجهت یه ماگوس رتبه ۲ به جناحش خیانتهمین کنه و حتی علیه همراهانش توطئه بچینه؟»
رگههایی از سرخی در چشمان لِیلین پدیدار شددروازه و به نظر میرسید صدایی در درونش فریادمیشتافت میکشد: «بچنگش! غارتش کن! گنجینه رو به چنگ بیار!»
میلی مهارناپذیر که تامیرسید اعماق استخوانهایش حس میشد،شدن به حواس لِیلین هجوم آورد.
«هوم؟ عجیبه! از کی تا حالا اینقدر نامعقولشدن و بیمنطق شدم؟» چهره لِیلین دگرگون شد والان با نگاهی عبوس به بلور روی مچ دستش نگریست.
بلور روی مچش در حال ساطع کردن هالهایآهنین از پرتوهای سرخرنگ بود، چنان خونین که گویی هرموقع لحظه ممکن بود قطرات خون تازه از آن بچکد.
«اوضاع داره بدتر میشه!» نگاهی پرابهتخلاف و منجمدکننده در چشمانش برق زد؛ قمقمهایاگر را باز کرد و از آن نوشید.
قلوپ! قلوپ!
حجم زیادی از مایعی با طعمآستانه دارویی تند از گلویش پایین رفتکشید و چهره لِیلین کمکم آرام گرفت.
با گذشت زمان، پرتوهای بلور روجهت به خاموشی گذاشتند و دوباره بهاگر بلوری شفاف و بیرنگ بدل شد.
«داره روزبهروز جدیتر میشه...»
لِیلین بلور را زیر آستینشکالبدش پوشاند و حالتی سنگین ودارد نگران بر چهرهاش نقش بست.
پس از نوشیدن معجونی که خودش ساختهمحو بود، لِیلین حس کرد روحش به آرامش میرسدآخر و آن تکانه و وسوسه قبلی محو میشود.
«اثرات جانبیشرقی وارلاک بودنکاملاً واقعاً دردسرسازه!»
لِیلین ابروهایش را در هم کشید. پس از اینکه قلبش اصلاح شد تا کاملاً باتعقیبش خط خونی مار غولپیکر کموئین پیوند بخورد، میتوانست حس کند احساسات شدیدی که ناشی از خطنمیارزید خونی بود و او آنها را با این معجون آرامش مهار میکرد، دوباره داشتند سر برمیآوردند.
پس از ارتقا بهمیرسید یک وارلاک رتبه ۲، اینقرار وضعیت روزبهروز وخیمتر شده بود.
لِیلین دیگر چارهای نداشت جز اینکه یک طرح طلسم هشدار اولیه روی مچ دستش پیاده کند.الان این بلور بیرنگ، حائلی محافظ بود که لِیلین کار گذاشته بود. به محض اینکه احساسات ناشی ازمیره خط خونی شروع به تحتتأثیر قرار دادن عقلانیتش میکردند، بلور بلافاصله پرتوهایی به رنگ خون ساطع مینمود.
هرچه این معضل جدیتر میشد،خلاف پرتوهای سرخرنگ روی سطح بلورداشت نیز نافذتر و سوزانتر میشدند.
لِیلین اکنون ناچار بود همواره معجون آرامش را آماده و دمداشت دست نگه دارد و هرازگاهی مقداری از آن را بنوشد تاهمه مانع از آن شود که این طغیانهای حسی بر ذهنش سایه افکنند.
هرچه باشد، عاملی که سبب شده بود او تاقرار بدینجا پیش بیاید، در وهله نخست تراشه هوش مصنوعیمطمئن بود و در وهله بعد، ذهنی همواره هوشیار و تحلیلی.
اگر این عامل را از دستآستانه میداد، فارغ از اینکه چقدر قدرتمند میشد،پرسید فرجامش چیزی جز یک تراژدی عبرتآموز نمیبود.
«این مشکلات احساسیِ وارلاکها قطعاً تو دوران باستان هم از عوارض جانبی بوده. با اینکهمیشتافت مگوس بزرگ سرهولم این معجون آرامش رو ساخته، ولی فقط اثرات ظاهری رو تسکین میدهنمیارزید نه اینکه ریشه درد رو بخشکونه. باید راهی پیدا کنم که بتونم برای همیشه حلش کنم.»
لِیلین چهرهایجانب سرد و گرفتهکاملاً به خود گرفت.
«در مورد اون آلیستر، اصلاً درآستانه شأن من نیست که ذهنم رو درگیرشپرسید کنم. تازه، فرسنگها با اینجا فاصله داره...»
لِیلین پس از بازیافتنمیرسید ذهنی شفاف و آرام،شدن دستی به چانهاش کشید.
«البته، اگه اونقدر کور و نادونجهت باشه که به پر و پایاگر من بپیچه، اونوقت قضیه کاملاً فرق میکنه.»
لِیلین پس از سنجیدن همهچیز، بار دیگرجهت کلاه شنلش را پایین کشید و ازهمین آن کوچه خلوت و متروکه خارج شد.
......
چند ساعت بعد، لِیلین در حالی که اثری ازقرار یأس و نارضایتی بر چهرهاش دیده میشد، از ساختمانی باشکوهنیستم که با طلا و نقره آراسته شده بود بیرون آمد.
پشت سرش، ماگوسی که به نظر میرسیددروازه مالک آنجا باشد، با حالتی سراسر شرمندگیتعقیبش و پوزش، خروج او را تماشا میکرد.
اینجا یکی از سه مرکز تجاری برتر دردروازه درب آهنی برامبلز به شمار میرفت و لِیلینمیشتافت بهتازگی اقلامی را از آنجا خریداری کرده بود.
اما مایه تأسف بود که بهجز تهیه مجدد چندقرار ماده اولیه مصرفی، هیچ اثری از طلسم ردیابی دوربردیمطمئن که لِیلین چشمانتظار دستیابی به آن بود، یافت نمیشد.
و اما درباره روشی برای حل احساسات درهمپیچیدهشدن ناشی از خط خونی وارلاک؟ لِیلین حتی بهالان خودش زحمت نداد کوچکترین پرسشی دربارهاش مطرح کند.