چپتر 1098: حرکت
0«درسته!» داواگر مار به تخته نگاهشانس کرد و پیش از آنکه بهقلبش سمت کرولی برگردد، سر تکان داد.
«از این به بعد تو نماینده منی، میتونی تمام نیروهای شورشی رو فرماندهیمنحصربهفردی کنی.» نیروی خط خونی قرمز تیره، یک چشم سیاه مارمانند شکل داد که کرولیبزرگی را احاطه کرد و باعث شد قدرت او بار دیگر چند درجه افزایش یابد.
«بله، بانو. ارادهممنونم شما فرمان منه!»غیرقابلتحمل کرولی زانو زد.
لِیلین به زیویرمحیط که کمی پرشور بودگرفت گفت: «تو برو دنبالش.»
زیویر با عجله پاسخ داد: «وا... واقعاً؟ ممنونم، ارباب!» فشار غیرقابلتحملاستشمام در جایی از مسیر او را مطیع کرده بود، بهویژه اکنونانجامه که در حضور دو تن از این موجودات وحشتناک قرار داشت.
«تو خوب بهمون خدمت کردی، پس اینم یه اطلاعات کوچیک. خواهرت در حالمنحصربهفردی حاضر داخل کاخ هم هست. بیشتر تلاش کن، بچه!» زیویر هنوز نرفته بودبخش و این خبر باعث شد بدنش بلرزد و سرعت قدمهایش را بیشتر کند.
به محض رفتن آنارباب دو، فضایی عجیب محیطمسیر اطراف ویلا را فرا گرفت.
داواگر مار سکوت را شکست: «فکر میکنی چقدر شانس موفقیت دارن؟»میکنی او بدنش را کش داد و باعث شد لِیلین بوی منحصربهفردیلحظهای را استشمام کند که باعث شد قلبش یک ضربان را جا بیندازد.
لِیلین پس از لحظهای سکوت دهان باز کرد: «پروژه اکس سالهای زیادیه که دربیندازد حال انجامه و بخش بزرگی از دنیای طبیعی تصرف شده. نفوذ بافتار سایه همشده در تمام دنیا رسوخ کرده... حریف ما میتونه هر زمانی که بخواد اقدام کنه.
«بهجای اینکه دکمه رو تو دستای بانویمیکنی شب رها کنیم، چرا نذاریم زیردستان بمب روقلبش زودتر منفجر کنن؟ مگه الان بهترین فرصت نیست؟»
غیرممکن بود که بانوی شب بدون پرداخت بهایی مشخص، سه تن از موجوداتحضور قانون را از پا درآورده باشد. حریف قطعاً تضعیف میشد، بنابراین شانس موفقیتحال آنها بسیار بیشتر بود. اگر او بهبودی کامل پیدا میکرد، اوضاع مبهمتر میشد.
لِیلین در حالی که لبخندی عجیب بر لب داشت، مشتی ازمیکنی هوا را چنگ زد: «بانوی شب مقدار زیادی از نیروی مبدأ انباشتهشدهدهان جهان رو هدر داد، خیلی سخته که به این زودیها بازیابی بشه.»
پیشرفت جهان سایه این بار با شکست مواجه شده بود. ذخایر نیروی مبدأ آن ناکافی بود و خود تمدن نیزسالهای آمادگی لازم را نداشت. شار طبیعتاً این را درک میکرد، بنابراین به جای اینکه باعث پیشرفت آن شود، کاری کردبهجای که آن مکان گسترش یابد. نیروی مبدأ جهان هنوز متراکم نشده بود و عوامل گمشده متعدد دیگری نیز وجود داشت.
به دلیل تمام اینها، جهان سایه بیهیچ دستاوردیچقدر تضعیف شده بود. فداکاریهای ماسا و یوری تنهاضربان به آن اجازه داد تا اندکی بهبود یابد.
با این حال، اگر شار زمان کافی در اختیار داشت، میتوانست جهان سایهحضور را به سمت بهبودی هدایت کند و باعث شود که از نیروی مبدأحال شکوفا گردد. در آن زمان، مقابله با بانوی شب چندان آسان نخواهد بود.
......
تا زمانی که کرولی و زیویر به پایتخت رسیدند، لانه خون تغییرات زیادیضربان کرده بود. اگرچه زمینلرزهها آسیب چندانی به پایگاه اصلی آنها وارد نکرده بود،طبیعی اما تعداد زیادی از افراد غریبه در سالن کنفرانس داخلی زیرزمین جمع شده بودند.
در میان این غریبهها، افرادی با لباسهای بلند و سیاه چینی، جادوگرانی با کلاههای نوکتیز، شوالیههایی زرهپوش و رزمیکاران ماهرباز به چشم میخوردند. کسانی که توجه زیویر را به خود جلب کردند، گروهی از افراد ملبس به یونیفرم ارتش بودند کهاقدام آن منطقه را اشغال کرده بودند. همه افراد در آنجا هالهای از خون و آهن داشتند که مختص نیروهای مسلح بود.
«اینا باید همون شورشیهایی باشن که کلایو قبلاً بهشون اشاره کرده بود...» زیویر متوجهموجودات شد که چند تن از اعضای اتحاد خط خونی با بقیه گروهها در حالداخل تعامل هستند، در حالی که سربازان در سکوت و بدون هیچگونه ارتباطی منتظر مانده بودند.
وضعیت در سالن آشفته بود و افراد زیادی درباره تغییراتی که چند روز پیش رخدارن داده بود، بحث میکردند. همه از آن فاجعهای که به نظر میرسید قادر به نابودیبخش جهان است، وحشتزده شده بودند. پروژه اکس و درخت حیات نیز به طور مکرر مطرح میشدند.
«همه ساکت شین!» ورود کرولی و زیویر بلافاصله توجه زیادیمنحصربهفردی را به خود جلب کرد. هزاران چشمی که در سالنسالهای حضور داشتند باعث شد تکتک منافذ بدن فرد جوانتر منقبض شود.
هرچه که بود، هیچکدام از کسانی که در اینجا جمعموفقیت شده بودند، دقیقاً «معمولی» نبودند. هر شهروند دیگری از امپراتوری،باز حتی یک سرباز متوسط، زیر این فشار عظیم فرو میریخت.
بابی اعضای دیگر اتحاد خط خونی را کنارمسیر زد، در حالی که چهرهاش پر از انتظارقرار بود: «چطور پیش رفت؟ اون شخص قبول کرد؟»
کرولی سرش را تکان داد: «نه، اما ردمون هم نکرد...فکر جد بزرگ من رو تعیین کرد تا از طرف ارادهضربان اون برای سرنگونی این امپراتوری رو به زوال، اقدام کنم.»
کلایو از میان گروه سرش را تکان داد و گفت: «بدون کمکقلبش اونا، ما نمیتونیم در برابر مغز متفکر پشت امپراتوری مقاومت کنیم.» تنها مقاماتدنیای ارشد امپراتوری واقعاً درک میکردند که بانوی شب تا چه حد وحشتناک است.
با حمایت او، خاندان سلطنتی قدرت مطلق را در دست داشت. اگر تهدیدمنحصربهفردی «پروژه اکس» و «درخت حیات» در میان نبود، این سربازان هرگز دست به کاربزرگی طاقتفرسا و بیثمری مانند شورش نمیزدند، مگر اینکه عقلشان را از دست داده بودند.
«الان تو چه عصری هستیم؟ اینکه بخوایم بر اساس یه سری پیشگویی، وجود افسانههای باستانی رو باور کنیم؟ مسخره نیست؟»خدمت صدایی پرسشگر از میان جمعیت به گوش رسید و نظرات متعددی را در حمایت از این تمسخر به خود جلب کرد.کند با وجود اینکه خودشان نیز قدرتهای خارقالعادهای در اختیار داشتند، اما هنوز هم نسبت به افسانههای باستانی با دیده تردید مینگریستند.
«این گنجیه که امپراتوری به قیمت از دست دادن بزرگترین زیردریاییش به دست آورده. کتاب رستگاری رو آریِاستشمام پیامبر، همون پیامبر نابینا، از خودش به جا گذاشته و ما موفق شدیم پیشگویی رو رمزگشایی کنیم. وقتی همهبافتار ارواح یکی میشن، روز نابودی فرا میرسه. این اتفاق همین الانشم افتاده. ما به کمک داواگر مار نیاز داریم!»
کلایو لوحی سنگی را بهچقدر میان انداخت و کلمات ومنحصربهفردی تصاویر روی آن را ترجمه کرد.
همان صدا دوباره بلندسکوت شد: «این آثار باستانیچقدر مرموز هیچ اعتباری ندارن!»
«این یکی چطور؟»
هیسسسس! صدای هیس وحشتناکی در سالن عظیم طنینانداز شد و انرژی متلاطمچقدر خط خونی، کایمرایی غولپیکر متشکل از بیش از صد مار مختلف راباز شکل داد که گویی با انواع فلسهای عجیب و مهیب پوشیده شده بود.
«این خط خونی...؟» بسیاری از حاملان خط خونیدارن در «اتحاد خط خونی»، از نوادگان داواگر ماردهان بودند. با دیدن این صحنه، آنها بلافاصله زانو زدند.
آنها احساس کردند که اراده نیاکانشان کرولی را احاطه کرده است؛ خط خونی او باعثقلبش میشد تا از روی غریزه سوگند وفاداری یاد کنند. داواگر مار به عنوان منشأ خطتصرف خونی آنها، میتوانست کرولی و بقیه را تنها با رشتهای از هاله خود تحت سلطه درآورد.
این، کنترل مطلق یک خط خونی برتر بود. این ویژگی، قدرتی فراتر از هر طلسم روحی به همراه داشت وخدمت برای خط خونی ضعیفتر غیرممکن بود که از چنگال مافوق خود رها شود، مگر اینکه موفق میشدند منبع خط خونیشان راکند از آنها استخراج کنند. با این حال، لِیلین تنها کسی در تاریخ بود که موفق به انجام چنین کاری شده بود.
«اون ازعجیب محدودیت انرژیاطراف فراتر رفته!»
شخص دیگری زمزمه کرد: «اون به همین راحتی محدودیت انرژی که شایعهقلبش شده بود رو شکست؟» و رنگ از رخسار همه پرید. کرولی مانند یکدنیای امپراتور، از بالا به حاملان خط خونی که زانو زده بودند نگاه میکرد.
چیزی که به عنوان «محدودیت انرژی» شناخته میشد، در واقع پروپاگاندایی بود که توسط امپراتوریقلبش ساخته شده بود. فناوری و بافتار سایه تنها تا حد مشخصی کارایی داشتند و نتوانسته بودندشده از آستانه خاصی عبور کنند. به همین دلیل، آنها این آستانه را محدودیت انرژی نامیده بودند.
قویترین سلاحهای انرژی امپراتوری، از نظر قدرتجایی تنها معادل یک ماگوس رتبه ۶ در اوجوحشتناک بودند. هیچکس نتوانسته بود این سد را بشکند.
با این وجود، کرولی موفق شده بود تنها با قدرتی عاریهای از آن رتبه عبور کند. بدن و روح او توسط داواگر ماردهان دگرگون شده بود و تواناییهایش را تا اوج رتبه ۶ افزایش داده بود. با کمک اقتدار موقتی که از داواگر مار دریافت کردهکنه بود، میتوانست از بخشی از قدرت خط خونی برای عبور از این تنگنا استفاده کرده و به یک ماگوس نیمهقدم رتبه ۷ تبدیل شود.
اگرچه قدرت نزدیک به رتبه ۷ هنوز هم او را مجبور میکرد تا در برابر دیگر موجودات قانون ماننداکس لِیلین زانو بزند، اما کرولی اکنون بدون شک قویترین فرد در امپراتوری بود. او با درندگی و تحمیلی خشونتآمیزاقدام راهی به جلو باز کرد و فوراً همان فردی را که در تمام این مدت صحبت میکرد، پیدا کرد.
«نظری داری؟» بادهای شدیدیسکوت وزید تا با جذبهچقدر پادشاهانه او همراه شود.
«نه! اصلاً!» کسی که صحبت میکرد، جوانی بامسیر موهای رنگشده و گوشهای سوراخدار بود. در مواجهه باداشت آن فشار وحشتناک، او حتی نمیتوانست درست صحبت کند.
بوم! زمین در هم شکست و شبح کرولی بلافاصله در میان هواچقدر ظاهر شد. سالن از هاله متکبرانه و سلطهجویانه صد مار لبریز شدباز و سایر حاملان خط خونی حتی نفس کشیدن را هم دشوار یافتند.
کرولی از بالا به همه خیره شد و گفت: «من بهترین مدرک برای اثبات وجود اون هستم. کمک اون به من اجازهانجامه داد تا این به اصطلاح محدودیت انرژی رو بشکنم و وارد قلمرو جدیدی بشم... علاوه بر این، اون موجودیت موافقت کرده کهبانوی بانوی شب رو که تو پیشگویی بهش اشاره شده، متوقف کنه. یعنی همه ما با هم حتی نمیتونیم از پس خاندان سلطنتی بربیایم؟»
او با صدایی بلند غرش کرد: «همه افراد حاضر در اینجا ازبوی وجود اون دو پروژه آگاهن. بنابراین، الان وقتشه که انتخاب کنیم. یازیادیه وفادار به اون امپراتوری بمیرید، یا به من بپیوندید... در این شورش!»