چپتر 350: موهبت غیرمنتظره
0تق!
فضا برای یک لحظه گوییچیزها منجمد شد، اما بعد به نظربرخورد رسید که هیچ اتفاقی نیفتاده است.
توتمهای عنکبوت سیاه آرامآرام شروعبرخورد به محو شدن کردند و صدایجوانی آنیا طنین انداخت: «دیگه پیر شدی.»
بنگ! نقشهای سیاه در نور حل شدند.برایش اکنون ساقههای کمتری روی پشتش دیده میشد وذهنش شیرهای سفید و شیریرنگ از زخمهایش بیرون میریخت.
وقتی پیرمرد دوباره سرش را بالادرگیر آورد، مسنتر به نظر میرسید؛ لکههاییردیابی خاکستری روی پوستش پدیدار شده بودند.
پیرمرد به لکههای روی بدنش نگاه کرد وذهنش نتوانست جلوی خنده تلخش را بگیرد؛ چشمانش مات وجوانی بیروح شده بود: «سرزندگی این بدن به انتهایش رسیده؟»
پیرمرد با آهی طولانی گفت: «زمان...» وگشتزنی با همان آه، بیدرنگ پرتوهای نور راپیش محو کرد. غار دوباره در تاریکی فرو رفت.
……
آرون به اتاقش برگشته بود.
واپسین پرتوهای گرگومیش، ترکیبی از تختههای چوبی پوسیده و گوشههای کپکزده را نمایان میکرد.تشکیلات این اتاق بدبو، «تجملی» به شمار میرفت که به عنوان سکونتگاه اختصاصی به اودیدمش داده شده بود. این اتاق مخروبه به خوبی نشان میداد که چقدر برایش ارزش قائلند.
با این حال، در این لحظهقبلیاش نمیتوانست به این چیزها اهمیت بدهد.چشمان ذهنش تماماً درگیر برخورد قبلیاش بود.
گشتزنی. تشکیلات طلسم ردیابی.نشان جوانی با چشمان سیاه...ارزش خاطرات از پیش چشمانش میگذشتند.
سخت در تلاش بود تا به یاد بیاورد: «قطعاً قبلاً دیدمش! اما چرا یادم نمیاد کجا؟» ناگهان صورتش راتلاش پوشاند و شروع به جیغ کشیدن کرد؛ رگهای شقیقهاش بیرون زده بودند. شدت درد باعث شد چشمانش سیاهی برود.درد فریادهایش اتاق را پر کرد تا اینکه چند لحظه بعد دوباره به هوش آمد و خود را روی زمین یافت.
در حالی که نفسنفسنمیتوانست میزد، عرق داغ ازذهنش صورت آرون سرازیر شد.
«دوباره و دوباره! این بیماریبرخورد لعنتی حاصل از ماجراجوییم توی برهوتجوانی داره نیروی معنویم رو تحلیل میبره...»
بنگ!
در همان لحظه، گویی تختههای کف اتاق تاب تحملگشتزنی استیصال او را نداشتند، تکهای از کف بالا آمد.سخت درخششی سیاه بلافاصله نگاه آرون را به خود کشید.
«این... چیه؟» کنجکاویاش برانگیخته شد، شیء سیاه را بیرون کشید و درقبلیاش کف دستش گذاشت. انگشتری با نوشتههای باستانی بود که سطحش با لایهاییاد سیاه پوشانده شده بود. ضربان قلب آرون برای یک لحظه متوقف شد.
آن را در دست چرخاند: «یهقبلیاش انگشتر؟ هنوز امواج ضعیف انرژی ازچشمان خودش ساطع میکنه، نکنه یه مصنوع جادوییه؟»
مصنوعات جادویی، صرفنظر از اندازه و مرتبهشان، در میدانقائلند نبرد ناجی جان به شمار میرفتند. با کشیده شدنبرخورد افکارش به این سو، نفسهای آرون به شماره افتاد.
ناگهان، سوزش شدیدی را در دستش حس کرد؛قبلیاش گزشی ناگهانی که فریادش را به هوا بردپیش و نزدیک بود انگشتر را روی زمین بیندازد.
«این دیگه چیه؟» آرون مات و مبهوت به انگشت اشارهاش خیره شد؛قبلیاش قطرات خون از بریدگی پوست روی انگشتر میچکید. خار ریزی روی لبه انگشتربیاورد سیاه به چشم میخورد که درست همان لحظه به دستش آسیب زده بود.
شیو! قطره خون درست مثل آبی که روی اسفنج بچکد، بیدرنگ جذب شد. انگشتر سیاهمیگذشتند برقی زد و سپس به رنگ خاکستری درآمد. همزمان، امواج انرژی پیشین آن ناپدید شدندجیغ و گویی تمام قدرتش را از دست داد و به شیئی کاملاً معمولی بدل گشت.
آرون با سردرگمی سرشنشان را خاراند: «این... نکنهارزش همون "آیین پیوند" توی افسانههاست؟»
گرچه آرون شناخت چندانی از مصنوعات جادویی نداشت، اما آگاه بودطلسم که برای پیوند زدن برخی از مصنوعات جادویی بسیار کمیاب وقطعاً ردهبالا، آیینی مخصوص لازم است. و کاتالیزور آغاز این آیینها... خون بود!
در همین حین، صدایینمیتوانست در سر آرون طنینذهنش انداخت: «هاهاها! بچه، درست فهمیدی!»
صدای ناگهانی آرون را به وحشت انداختگشتزنی و شتابان نگاهی به اطراف انداخت؛ هیچکسپیش در آن حوالی نبود: «کیه؟ کی اونجاست؟»
صدایی کهنسالمخروبه پاسخ داد:نشان «کف دستتم!»
چشمان آرون ازبدهد ناباوری گرد شد:درگیر «تو... همون انگشتری؟»
پیرمرد خنده سرمستانهای سرنمیتوانست داد: «هوم! بچه، نظرت چیهتماماً یه معامله با هم بکنیم؟»
آرون با قاطعیت گفت: «نه!برخورد من هیچ معاملهای باهات نمیکنم،ردیابی روحم رو هم بهت نمیفروشم!»
ماگوسها منزوی و بیخبر از دنیا نبودند. آرون داستانهایی درباره موجوداتنمیتوانست کهن و ناآشنا شنیده بود که با انسانها دست به معاملهطلسم میزدند، آنها را ملعبه دست خود میکردند و ارواحشان را درو میکردند.
پیرمرد خنده شومی سرذهنش داد: «واقعاً؟ دیگه دلتقبلیاش نمیخواد استعدادت رو بازیابی کنی؟»
تپش قلبقائلند آرون شتاب گرفت:چیزها «با... بازیابی استعدادم؟»
پیرمرد توضیح داد: «من به رازهای روح مسلطم. اگه استعدادتردیابی از اول اینقدر پایین بود، ارتقا دادنش کار سختی میشد.قطعاً اما هنوزم میشه آسیبهای وارد شده به روحت رو جبران کرد...»
آرون در حالی که احساساتش راچقدر مهار میکرد پرسید: «دقیقاً کی هستی؟چیزها اصلاً چرا باید بهم کمک کنی؟»
پیرمرد مکثی کرد و با لحن عجیبیبرخورد گفت که باعث شد دهان آرون بازچشمان بماند: «من ماگوس افسانهای باستان، مرلینِ... تکه خاطرهشم!»
«تکه خاطره؟»
پیرمرد با لحنی نوستالژیک گفت: «آره. کالبد مادی منطلسم خیلی وقته که از بین رفته، اما این تکهیاد اینجا باقی مونده و توی این انگشتر گیر افتاده...»
«و درباره اینکه چرانشان دارم کمکت میکنم، همونطور کهقائلند گفتم، در ازاش چیزی میخوام!»
با وجود اینکه آرون برای درماندرگیر دردش بیقرار بود، با این حالردیابی هشیاری خود را حفظ کرد: «چی میخوای؟»
«نگران نباش، تو کسی هستی که بوی مرگذهنش میدی. مگه چقدر میتونم ازت انتظار داشته باشم؟ منجوانی یه شیطان نیستم که برای گرفتن روحت اومده باشه!»
مرلین تکخندهای زد: «ازت میخوام قطعات باقیموندهم رو جمع کنی! در عوض، نهخاطرات تنها بیماریت رو درمان میکنم، بلکه حتی یه تکنیک مراقبه سطحبالای کامل روکجا بهت یاد میدم و کمکت میکنم تا به یه ماگوس رسمی ارتقا پیدا کنی...»
……
«تکنیک مراقبه سطحبالا، یه ماگوس رسمی!» آرون غرق در شادیتشکیلات شد، اما بلافاصله پس از آن دردی جانکاه قلبش را فشرد.بیاورد در ابتدا به دستیابی به همه اینها امید داشت، اما حالا...
«قطعات باقیموندهت؟ منظورت چیه؟»
«من در ابتدا مصنوعات جادویی زیادی ساختم و تکههایی از روحم رو درونشون قرارپیش دادم. انتظار یه بدبختی بزرگ رو داشتم و اونا رو برای پشت سر گذاشتنشصورتش آماده کرده بودم. باید بهم کمک کنی تا تکههای باقیمونده روحم رو پیدا کنم...»
مرلین با متوجه شدن تردید آرون، به او اطمینان داد: «هر دستسازهای که پیدا کنی کمکتماماً بزرگی بهمون میکنه! گذشته از اون، تو در حال حاضر خیلی ضعیفتر از اونی هستی کهبیاورد بتونی کمکم کنی، برای همین منم تا جای ممکن بهت کمک میکنم تا قدرتت رو افزایش بدی!»
آرون حدس زد: «قصدذهنش داری چی کار کنی؟قبلیاش میخوای خودت رو زنده کنی؟»
«هههه... قوانین مرگ چیزی نیستن که ماگوس ناچیزی مثل من بتونه در اون مداخله کنه. من صرفاً یه بازماندهخاطرات پر از آرزوهای برآوردهنشدهم و حاضر نیستم تا ابد در یه انگشتر حبس بمونم. به کمکت نیاز دارم تارگهای تکههای باقیموندهم رو پیدا کنم. این یه کار رو برام انجام بده، اونوقت بیحساب میشیم. به روح خودم سوگند میخورم!»
آرون با لحنیتماماً قاطع گفت: «نیازی نیستگشتزنی سوگند بخوری، کمکت میکنم!»
آرون با چشمانی سرخشده ادامه داد: «حق با توئه! از فریبنمیتوانست دادن آدم مردهای مثل من چه سودی میبری؟ اینکه اون زنطلسم به خاطر لذت خودش من رو رها کنه، محاله زیر بارش برم!»
ماگوس مرلین در ذهن آرون با صدای بلند خندید: «هاها! درسته، حتی اگه صرفاً یه تکهپیش باشم، بازم دانش عظیمی در اختیار دارم. تمام چیزی که برای تبدیل شدن به نابغه شمارهجیغ یک منطقه گرگومیش نیاز داری همینه! اون موقع، به راحتی میتونی بار دیگه از بقیه بالاتر بزنی!»
«پس بیا چشم قضاوت رو احضار کنیم و یهتماماً پیمان ببندیم، چطوره؟» خشم از چهره آرون رخت بربستچشمان و او با خونسردی این شرط را مطرح کرد.
پیرمرد پسذهنش از سکوتیدرگیر کوتاه گفت: «البته!»
برقی در چشمان آرون درخشیدمیداد و بلافاصله هولوگرام چشم قضاوتحال را به عنوان شاهد احضار کرد.
«تحت نظارتاهمیت و شهادتذهنش چشم قضاوت...»
در اتاق، صدایحال دو نفر که سوگندبدهد یاد میکردند طنینانداز شد.
……
«انجام شد!»
در سوی دیگر، لِیلین که در آزمایشگاه حضور داشت خندید،تشکیلات به بدنش که توسط چشم قضاوت مقید شده بود نگریست وبیاورد پارچی پر از محلول پرهای پلشتمرغ شوم را در دست گرفت.
آن ماده عمداًحال از طریق انگشتراهمیت فرستاده شده بود.
مرلین صرفاً یک هوش مصنوعی محدود بود، اما میتوانست آرونردیابی بیتجربه را فریب دهد. علاوه بر این، در لحظات بحرانی،قطعاً لِیلین میتوانست او را از راه دور مهار و کنترل کند.
در مجموع، این فقطنشان نسخهای جعلی از کهنالگوی یکقائلند انگشتر و پدربزرگ درونش بود.
لِیلین تکخندهای زد و نوری شدید در چشمانشقبلیاش درخشید: «با چیزهایی که بهت دادم، چطور قراره تلاطممیگذشتند و امواج منطقه گرگومیش رو دگرگون کنی؟ بیصبرانه منتظرشم!»
……
در حالی که جوی متشنج بر شهر دولون سایه افکنده بود، تمامی افرادخاطرات عادی تخلیه شدند. ظرف چند روز، موجودات تاریکیِ بیشماری شهر را به محاصرهکجا درآوردند و در میان آنها، شبحهای کمرنگی از انسانها نیز به چشم میخورد.
مردی میانسال با زره زرین با احترامبرایش به لِیلین اطلاع داد: «جناب لِیلین! جناب فندیکسذهنش شما رو به بالای دیوار شهر دعوت کردهن!»
این مرد میانسال دوک فندیکس، فرمانده ارتش بود. خاندان فندیکس ماگوسهای رسمی متعددیجوانی را به خدمت گرفته بود که بسیاری از آنها پرآوازه بودند. علاوه بریادم این، دو تن از نوادگان خود فندیکس نیز در میان آنها حضور داشتند.
اما در برابر لِیلین، ملزمچیزها بودند مانند یک فرد عامی دربرخورد پیشگاه یک نجیبزاده سر فرود آورند.
لِیلین گفت: «متوجه شدم.» سپس کتابقبلیاش قطور در دستش را به آرامیچشمان بست و به روی دیوار شهر رفت.
از آنجا که این نخستین حمله بود، نهارزش تنها سربازان و ژنرالهای بیشماری در آنجا حضورتماماً داشتند، بلکه ماگوسها نیز برای نظاره آمده بودند.
فندیکس در حالی که درتماماً میان آسمان و زمین معلق بود،طلسم به لِیلین درود فرستاد: «جناب لِیلین!»
لِیلین لبخندی زد و با پرواز در هوا بهتماماً او ملحق شد. آن دو به خط سیاهی درچشمان دوردست نگریستند که همانند سیلی خروشان به سویشان هجوم میآورد.
«باشکوهه، مگه نه؟» مراحل آغازین نبرد توسط گوشتهایتشکیلات دم توپ پیش میرفت. این موجودات قدرت چندانیسخت نداشتند و حالت چهره فندیکس حتی ذرهای تغییر نکرد.
لِیلین همانطور که به ورای دیوار مینگریست، ناخودآگاهارزش با لحنی خونسرد گفت: «واقعاً باشکوهه!» در پایینتماماً دیوار صدها هزار موجود تاریکی به چشم میخوردند.
او انتظار نداشت این همه موجود تاریکی در اینجا گرد همطلسم آمده باشند؛ و این شمار تنها متعلق به همین منطقه بود. تعدادقبلاً کل موجودات تاریکی در تمامی ارتشها بیشک رقمی نجومی به حساب میآمد.
یک ماگوس زن رتبه ۲ در کنارشان با صدایی آرام گفت:برخورد «موجودات تاریکی، انسانها و سایر گونهها؛ این سرزمین گنجایش همه ماسخت رو نداره. بنابراین هر از گاهی، همه این نژادها وارد جنگ میشن...»
«در میان تمام نژادها، از زمانهایقبلیاش بسیار دور هم جنگ و همچشمان اتحاد بارها و بارها رخ داده...»
«این جنگ هیچ برنده و بازندهای نخواهد داشت. تنها پسحال از اینکه همه گروهها تقریباً تمام منابع، آذوقه و سربازانشون روتشکیلات مصرف کنن، فقط اون وقته که جنگ میتونه به پایان برسه...»