چپتر 327: جنگ باستانی
0درون غارهایناچیز یخی، درمیرفت اتاقی مخفی.
اینجا آزمایشگاه موقتی بود که لِیلین در زیرزمین برپا کرده بود. شبیه به زیرزمینی درساخته مقیاسی بزرگ بود که در حفرههای گوناگون آن، عقربهای یشمین یخی به دام افتاده بودند.آهن با این حال، همگی بیجان به نظر میرسیدند، گویی بخش اعظم انرژیشان تحلیل رفته بود.
در مرکز آزمایشگاه، لِیلیناکنون با هیجان در برابر کوهداشت کوچکی از یخ ایستاده بود.
در پایان نبرد، امپراتور عقربهای یشمین یخی پیزندانی برده بود که گریختن غیرممکن است و چارهای جزسوزن متوسل شدن به مهارت ذاتی نهایی خود نداشت؛ انجماد!
این قابلیتی مختص عقربهای یشمین یخی بود کهمحافظت طی آن، لایهای از یخ جامد به دورزندانی بدنشان تشکیل میشد تا زمانی که جراحاتشان بهبود یابد.
استفاده از این ترفندکردن نشان میداد که هیچ راهدست دیگری برایش باقی نمانده بود.
توده یخِ پیش روی لِیلین عظیم بود و حتی میشدفروکرد آن را یک کوه یخ نامید. حجم انبوهی از مِهنزدیک از کوه برمیخاست و دمای محیط اطراف را کاهش میداد.
این لایه یخ،همزمان معمولی نبود؛ سختیاش حتیتحقیقاتش با فولاد برابری میکرد.
لایه محافظ یخی امپراتور عقرب یشمین یخی طبیعتاً حتی ازاما لایه عقربهای یشمین یخی معمولی نیز هولناکتر بود. با اینباریک حال، این برای لِیلین صرفاً مشکلی ناچیز به شمار میرفت.
گذشته از این، گرچه این ترفند میتوانست از امپراتور عقرب یشمین یخی محافظتطور کند، اما همزمان یک زندان هم بود! از همین رو، لِیلین پس ازپیدا تکمیل تحقیقاتش، از همین لایه یخ برای زندانی کردن آن استفاده کرده بود.
لِیلین اکنون سوزنی باریک وسوزنی بلند در دست داشت وفروکرد آن را درون کوه یخ فروکرد!
این سوزن به طور سفارشی ساخته شده بود؛ به رنگ نقرهای درخشانباریک و طولی نزدیک به یک متر داشت. لحظهای که با سطح کوه یخطولی تماس پیدا کرد، صدایی شبیه به برخورد آهن مذاب با آب ایجاد شد.
سپس، نقطهای سرخرنگ بر سطح کوه یخ پدیدار شد. سوزناما نقرهای لایه یخ را چنان شکافت که گویی پنبه راباریک میشکافد و مستقیماً به لاک امپراتور عقرب یشمین یخی رسید.
او در حال حاضر مانند حشرهایسوزنی منجمد درون کهربا بود؛ نه توان حرکتطور داشت و نه حتی میتوانست پلک بزند.
زییی! سوزن اندکی لرزید و سپسباریک در تن امپراتور عقرب یشمین یخیطور فرورفت و مقداری خون سبز بیرون کشید.
لِیلین با دیدنهمزمان این خون، هیجانتکمیل در چهرهاش نمایان شد.
……
نیمی از روز بعد، لِیلین در حالیباریک که مردد به نظر میرسید، به عصارهسفارشی خون سبز درون ظرف پتری خیره شده بود.
امپراتور عقرب یشمین یخی اکنون از نظر قدرت مشابه یک ماگوسسوزن رتبه ۱ در اوج بود، و این آشکارا بدین معنا بودلحظهای که او نمیتواند تبار خونی باستانیِ خالص را از آن پالایش کند.
با این وجود، لِیلینزندان اطلاعات بسیاری از تبار خونیکردن آن به دست آورده بود.
برخی از موجودات باستانی میتوانستند با روشی ویژه، اطلاعات و تصاویریهمزمان را از طریق تبار خونی به نوادگانشان انتقال دهند. این اطلاعات درداشت اعماق ژنهایشان پنهان بود و تنها خود آن موجود میتوانست بیدارش کند.
اما وارلاکها متفاوت بودند! تحقیقات و درک آنها از تبارداشت خونی برای گشودن این قفل پیچیده ژنتیکی کافی بود تاطولی این اطلاعات باستانی بار دیگر روشنایی روز را به خود ببیند!
لِیلین اطلاعاتی باستانیکردن در تبار خونی عقرببلند یشمین یخی یافته بود.
«گرچه نمیدونم خوبههمزمان یا بد، ولیتکمیل یه نگاهی بهش میندازم!»
حالا پس از دیدن عصاره خون امپراتور عقرب یشمینکند یخی، حتی تبار خونی مار غولپیکر کموئینِ خودِ لِیلین نیزسوزنی به لرزه درآمده بود که به او مقداری اعتمادبهنفس میبخشید.
«بازیابی خاطره روحی!»
رشتهای از نیروی معنوی نقرهایفام ازباریک پیشانی لِیلین امتداد یافت و به درونسفارشی تبار خونی عقرب یشمین یخی وارد شد.
……
غُرّش!
به نظر میرسید پیش از آنکهسوزنی دوباره روشنایی را ببیند، دورهای طولانیسوزن از تاریکی را پشت سر گذاشته است.
لِیلین بیدار شد، اما دریافت که بیحرکت مانده است. با اینسوزن حال، بدنش به خزیدن ادامه میداد؛ گویی او ناظری بود کهلحظهای در این جسم زندگی میکرد؛ میتوانست نظارهگر باشد، اما هیچ کنترلی نداشت.
اطرافش دنیایی از برف سپید بود و لایهای ازکردن یخ بر روی زمین گسترده شده بود. لِیلین بازتابطور تصویر خود را بر لایه یخ روی زمین دید.
شش پای بندبند و یک نیش داشت،میتوانست اما بالاتنهاش متعلق به مردی بالغ بود، هرچندتحقیقاتش دو دست بزرگش به چنگال تبدیل شده بودند.
«این دیگه چه جورکردن موجود باستانیایه؟» لِیلین ماتبلند و مبهوت مانده بود.
در ساحل جنوبی اطلاعات اندکی نسل به نسل منتقل شده بود. هیچ پیشینهای از این موجود درنقرهای کتاب مصور موجودات باستانی وجود نداشت، و همچنین موجودات قدرتمند بسیاری از جهانهای دیگر بودند که ثبتسرخرنگ نشده بودند. به همین دلیل، لِیلین هویت راستین این جد باستانی امپراتور عقرب یشمین یخی را نمیدانست.
با این حال، قدرت عظیم و خروشانی که داشت، برایاکنون لِیلین آشکار میساخت که این موجود از حیث اقتدار بسیارساخته فراتر از اوست؛ حتی به سطح یک ماگوس ستاره صبحگاهی میرسید!
پَک!
کوه یخی به ارتفاع هزاران متر در مقابل مرد عقربی خرد و متلاشی شد، و اوشده با بیاعتنایی در حالی که چنگالهای بزرگش را حرکت میداد، به پیش میرفت. گاه با موجوداتی بهسپس همان اندازه قدرتمند نبرد میکرد، و امواج پراکنده برخوردها، تکههای عظیمی از یخ را در هم میشکست.
تا روزی که!
کا-چا! مرد عقربی تازه اژدهایی یخی را تکهپاره کردهکردن بود و گوشت و خونش را میبلعید. گویی متوجه چیزیسفارشی شده باشد، سرش را بلند کرد و به افق نگریست.
غُرّش!
آسمانها شکافتند و زمین در هم شکست. در آسمان دوردست، چنانفروکرد به نظر میرسید که گویی کسی حفرهای عظیم را از هممتر میدرد. شکافی افقی به پهنای صد هزار متر در آسمان پدیدار شد.
مارها! ماری سیاه و غولپیکر با زرهی نقرهای! حتی مار غولپیکر کموئینطور که لِیلین پیوندی ویژه و بسیار آشنا با آن داشت نیز در حالپیدا هجوم از میان این شکاف فضایی و ورود به این دنیای یخی بود.
ظهور این مارهایهمزمان باستانی غولپیکر، آغازگرتکمیل کشتاری بیرحمانه بود.
مرد عقربی زوزهای کشید. حس میکرد حتی موجهای سرگردان ناشی از شکاف فضایی هم برای مجروح کردن شدید یاسوزنی کشتنش کفایت میکند! بهعلاوه، تکتک آن مارها از نظر قدرت دستکمی از او نداشتند. با این حال، تحت تأثیرتماس تبار خونی خود و محیط پیرامون، نتوانست جلوی خودش را بگیرد و به سوی دهانه شکاف فضایی هجوم برد.
همراه با او، دیگر موجودات این جهان نیز روانه شدند. اژدهایان یخی، عقابهای غولپیکر سرما، ارواحشده یخی و حتی موجوداتی که دشمنان طبیعی یکدیگر به شمار میرفتند، به شکلی فراخوانده شده بودند،ایجاد کینهها و تعصبات کهنهشان نسبت به هم را کنار گذاشته و به سوی میدان نبرد میتاختند.
دو سپاه با شدت به یکدیگر برخورد کردند؛دست گوشت و خون به هوا پرتاب شد ورنگ فضا در پیرامونشان از شکل طبیعی خارج گشت.
مرد عقربی با ماری غولپیکر گلاویزتکمیل شد. گویی عقلش را از دستباریک داده باشد، بیوقفه بر آن میتاخت.
تمامی اینها از پیشآگاهیِ عمیقی درون وجودش سرچشمه میگرفت.کند اگر این مارها به حضورشان در اینجا ادامه میدادند، اینسوزنی سرزمین آسیب میدید یا حتی به نابودی کامل کشیده میشد.
بکش! بکش! بکش! نبردهای مرگ و زندگی ادامه یافت و سقوط موجوداتی همرده ماگیهای ستارهساخته صبحگاهی امری عادی بود. همچنین اجسادی از آسمان فرو میافتادند که هاله بازمانده از آنهاآهن به تنهایی برای به لرزه درآوردن تن مرد عقربی از ترس و وحشت کافی بود.
«هیسسس!»
در این لحظه، صدای فشفشهمین کرکنندهای از جانب یک مار،اکنون مرد عقربی را به خود آورد.
تمامی موجودات حاضرشمار در میدان نبرد بهمیتوانست شکاف فضایی چشم دوختند.
هالهای کهن و درنده از میان شکاف نشت کرد وداشت همه مارها با ادای احترام سرهایشان را فرو آوردند. مردطولی عقربی زیر بار سنگین این فشار، ناگزیر به خاک افتاد.
شکاف سیاه ناگهان گسترش یافت و گوی عظیمی از مارها کهسوزن هماندازه یک سیاره به نظر میرسید، گویی در پی آن بودلحظهای که از میان شکاف عبور کرده و بر این جهان فرود آید.
هالهای که از آن گویهمین ماری ساطع میشد، لرزه براکنون ژرفای قلب مرد عقربی انداخت.
دیگر موجودات دنیایشمار یخی نیز وضعیتیگرچه مشابه او داشتند.
ونگ ونگ! تمامی دنیای یخی لرزید،سوزنی لایههای یخ شکافته شدند تا غولزنیسوزن با ارتفاع دهها هزار متر نمایان شود.
این غولزن چهرهای بسیار خشن و زمختبلند داشت؛ زرهی مفرغین بر تن، نیزهای بلندساخته در دست و سپری سبز در بر داشت.
غولزن ابتدا غرشکنان به سوی گوی ماری خروشید،زندانی اما پاسخی نگرفت. گوی عظیم مارها بیوقفه پیشروی میکردسوزن و درزهای شکاف فضایی را بیش از پیش میگستراند.
با دیدن این صحنه، غولزن نیزهگرچه را در دستانش بالا برد و ضربهایهمین شکافنده به سوی گوی ماری فرود آورد.
قدرتی ویرانگر بر سطح نیزه پدیدار شدباریک و آذرخشهایی سرخفام بر بدنه نیزه جریانسفارشی یافتند. گویی خدایان نیزهای جهانسوز را افکنده بودند!
«هیسسس!»
نیزه در دل فضازندان قوسی پیمود و درزندانی برابر گوی ماری پدیدار شد.
مارهایی که در هم تنیده شده بودند از هم گشوده شدند و کالبد زنی زیباروی رازندانی در میانه گوی ماری آشکار ساختند. تکتک تارهای موی او از مارهای ریز تشکیل شده بود،درخشان با این حال چهرهاش غریب یا زننده به نظر نمیرسید، بلکه بینهایت افسونگر و جذاب بود!
زن لبخند شیرینی زد؛ سیمای فریبندهاش فراتر از مرزهای نژادی میرفت.فروکرد تمامی موجودات، و حتی فضا و گیتی، او را چشمنواز یافتندمتر و تاب دیدن فرود آمدن این نیزه بر پیکرش را نداشتند.
چند تن از موجودات دنیای یخی حتی به جناح خود خیانتسوزن کرده و غولزن را هدف گرفتند. اما پیش از آنکه حتیلحظهای نزدیک شوند، با آذرخش پیرامون کالبد غولزن به خاکستر بدل گشتند.
پاک!
دو کف دست بزرگ که از انبوه بیشماریمحافظت از مارها شکل گرفته بودند، از گوی ماریزندانی بیرون جهیدند، نیزه را گرفتند و خردش کردند!
نیزهای که گویی نیروی نابودی جهانسوزنی را در خود داشت، توسط آنسوزن دستان غولپیکر به دو نیم تقسیم شد.
با این حال، به اینسوزنی نیز بسنده نکردند و بیرحمانهفروکرد به سوی غولزن دست یازیدند!
تیغهای سیاه از شکاف فضایی بیرونتکمیل جست و در یک چشم برباریک هم زدن در برابر او نمایان شد.
بنگ!
سر و تن غولزن ازاکنون یکدیگر جدا شدند و حجمداشت عظیمی از خون سبز فواره زد.
انفجاری مهیب در سرتاسر میدانسوزنی نبرد طنین انداخت و بیشمارفروکرد شکاف فضایی مهلک پدیدار شد.
قطرهای از خون سبز که تقریباً به اندازه سر یکاکنون انسان بود، بر پشت مرد عقربی فرود آمد. درد وساخته سوزش شدیدش بیدرنگ فریاد ناله و عذاب او را بلند کرد.
سپس توسطناچیز شکاف فضاییمیرفت عظیمی بلعیده شد.
در واپسین لحظاتی که بلعیده میشد، آخرین چیزی که مرد عقربی دید،سوزن وایورن کوهستانی غولپیکری بود که تماماً از کوهی یخی پدید آمده بود،سطح بر میدان نبرد فرود آمد و شکاف فضایی را در هم شکست.
از درون گویکردن ماری، صدای آهِباریک زنی به گوش رسید...
تاریکی! تاریکیِ گسترده در پهنههمین آسمان و زمین خروشید و کالبدسوزنی لِیلین را در خود فرو برد.
«هاه!»
لِیلین نفسنفس میزدزندانی و عرق سرد ازباریک چهرهاش سرازیر شده بود.
«اون زن! همونیکردن که داخل گویباریک ماری بود! قبلاً دیدمش!»
لِیلین بیدرنگ به یاد آن خلسه رؤیاگونهای افتاد که هنگام ارتقا بهباریک وارلاک رتبه ۱ تجربه کرده بود. زنی که آنجا بود دقیقاً همان کسیطولی به نظر میرسید که در تبار خونی امپراتور عقرب یشمین یخی دیده بود!
«نکنه... اون زن توی گوی ماری، همون مادر دههزار ماراما افسانهای باشه! و جنگی که تازه دیدم، نبردی بود که طیبلند اون مادر دههزار مار باستانی به دنیای یخی یورش برده بود...؟»