---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

اربابِ گو

چپتر 1720: از میان شاخ و برگ‌ها • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 1720: از میان شاخ و برگ‌ها

0

تحلیل پری‌تجلی​ زی وِی‌ترمیمِ​ اشتباه نبود.

زیرا با وجود گویِ تقدیر، جاودانه‌های باستانی‌بی‌فایده​ نمی‌توانستند به زمان حال بیایند و جاودانه‌های‌به‌خوبی​ آینده نیز قادر نبودند به گذشته سفر کنند.

اما به دلیل آسیب‌های گویِ تقدیر، محدودیت‌های مسیر زمان به شدت کاهش یافته بود. زنجرهٔ بهار‌تنها​ و پاییز بهترین گواه بر این مدعا بود؛ با وجود اینکه نمی‌توانست به یک جاودانه اجازه‌استاد​ دهد تا با جسم خود به گذشته بازگردد، اما قادر بود اراده‌اش را به گذشته بفرستد.

حرکت‌های کشنده‌ای چون «خودِ آینده»، «ندای باستان» و «پشتیبانیِ‌راه​ آینده» نیز با بهره‌گیری از گذشته یا آینده، شخص را‌تصاحبِ​ از نقطه‌ای خاص در زمان، در زمان حال تجلی می‌بخشیدند.

با ترمیمِ کاملِ گویِ تقدیر،‌کاملِ​ این حرکت‌های کشنده نیز کارایی‌حقیقت​ خود را از دست می‌دادند.

پری زی وِی به این حقیقت پی‌بی‌فایده​ برده بود و بینگ سای چوان نیز‌به‌خوبی​ طبیعتاً از همان ابتدا از آن آگاه بود.

اما چاره‌ای وجود نداشت.

آرایهٔ مسیر پالایش نباید نابود می‌شد، در غیر‌تنها​ این صورت، تلاش دربار آسمانی برای ترمیم گویِ‌برجِ​ تقدیر به طور کامل با شکست مواجه می‌گشت.

گویِ تقدیری که بیش از حد آسیب دیده باشد، حتی در صورت‌بینگ​ افتادن به دست آسمانِ عمرِ دراز نیز بی‌فایده بود؛ چرا که آن‌ها‌نابود​ نیز مجبور می‌شدند با تقلید از روش‌های دربار آسمانی آن را ترمیم کنند.

اما بینگ سای چوان به‌خوبی می‌دانست که آسمانِ عمرِ دراز از بنیانِ ژرفِ‌روش‌های​ دربار آسمانی بی‌بهره است؛ آن‌ها نه روش‌های مسیرِ انسان را در اختیار داشتند‌نتیجه​ و نه میراث خطاناپذیر را، در نتیجه توانایی ترمیم گویِ تقدیر را نداشتند!

از آنجا که نمی‌توانستند آرایهٔ مسیر پالایش را نابود کنند، آسمانِ‌خطاناپذیر​ عمرِ دراز تنها یک راه پیش رو داشت: درهم‌شکستنِ سدِ آرایه، ورود‌ورود​ به برجِ ناظرِ آسمان و تصاحبِ گویِ تقدیر با توسل به زور.

برای تحقق این هدف، بینگ سای چوان‌آنجا​ پیش از این، استاد بزرگِ پنج عنصر‌آرایه​ و اهریمنِ گاو را اعزام کرده بود.

اما این‌تجلی​ نهایتِ توانِ‌ترمیمِ​ او بود.

نه اینکه نخواهد نیروهای بیشتری را وارد‌بی‌فایده​ میدان کند، چرا که از شبحِ رودِ زمان‌می‌دانست​ نیز قدرتمندانِ دشت‌های شمالی به‌طور پیوسته پدیدار می‌شدند.

مسئله این بود‌ژرفِ​ که خودِ آرایهٔ‌مسیرِ​ مسیر پالایش محدودیت داشت.

این آرایه برای ترمیم گویِ تقدیر بنا‌آنجا​ شده بود، نه برای نبرد. فضای درونِ‌آرایه​ آرایه تنها گنجایشِ پنج رتبه هشت را داشت.

حضورِ حتی یک نفر‌ترمیمِ​ بیشتر، منجر به فروپاشیِ‌دست​ آرایهٔ مسیر پالایش می‌شد.

از این رو، بینگ سای چوان نیروی بیشتری اعزام نکرد‌مجبور​ و در جبههٔ مقابل، قارهٔ مرکزی نیز بدون اعزام نیروهای‌مسیرِ​ تازه‌نفس، تنها به نظارت بر اوضاعِ درونِ آرایه بسنده کرد.

نبرد در اطرافِ محرابِ بخت و بلا با‌اختیار​ حضورِ قدرتمندانِ بی‌شمارِ تاریخی به شدت در جریان بود.‌راه​ اما حیاتی‌ترین نبرد، درونِ آرایهٔ مسیر پالایش رقم می‌خورد!

بینگ سای چوان دندان به هم فشرد و با ارزیابیِ شرایط اندیشید: «با وجود اینکه جبههٔ ما قدرتمند است، باید بر‌زور​ دفاع تمرکز کنیم، اما در مجموع، همچنان دستِ بالا را داریم. در بدترین حالت، مجبور می‌شویم این آرایهٔ مسیر پالایش را‌قدرتمندانِ​ نابود کنیم؛ حتی اگر نتوانیم گویِ تقدیر را به چنگ آوریم، کاری می‌کنیم که هدفِ دربار آسمانی با شکست مواجه شود!»

هیچ‌یک از دو جبهه خواهانِ نابودیِ آرایهٔ مسیر پالایش نبودند،‌حقیقت​ اما اگر چاره‌ای باقی نمی‌ماند، آسمانِ عمرِ دراز مجبور به‌نداشت​ نابودیِ آن می‌شد تا هر دو طرف دستِ خالی بمانند.

البته، بینگ سای چوان در حالی رهبریِ نیروهای آسمانِ عمرِ دراز را برای‌روش‌های​ یورش به دربار آسمانی بر عهده داشت که هدفِ اصلی‌شان ربودنِ گویِ تقدیر‌نتیجه​ بود؛ در صورتِ نابودیِ آرایه، آن‌ها نیز در رسیدن به هدفشان ناکام می‌ماندند.

اهریمنِ گاو که درکِ روشنی‌است​ از اوضاعِ بیرون داشت، گفت:‌میراث​ «حالا همه‌چیز به ما بستگی داره!»

در آن‌سو، استاد بزرگِ پنج عنصر‌نداشتند​ نیز سر تکان داد و چهره‌اش‌درهم‌شکستنِ​ در هم رفت و جدی شد.

ناگهان، با فورانِ هاله‌ای کوبنده، لرزه‌ای بر پیکرِ استاد‌می‌دادند​ بزرگِ پنج عنصر افتاد؛ حرکت کشنده‌ای قدرتمند که با‌آگاه​ نورهای پنج‌رنگ می‌درخشید، به سوی دشمنش، چِه وِی، شلیک شد.

چِه وِی در حالی که دستانش‌دراز​ را سپرِ خود می‌کرد، فریاد بلندی‌تقلید​ کشید و حرکت کشنده‌ای را فعال نمود.

سپرهای بزرگِ بی‌شماری پیشِ رویش پدیدار شدند. با‌اختیار​ وجودِ طنین‌انداز شدنِ صدای بلندِ ترک‌خوردگی، این سپرها دیواری‌راه​ مستحکم تشکیل دادند و سدِ راهِ نورهای پنج‌رنگ شدند.

استاد بزرگِ پنج عنصر غرید: «لعنتی!» و بر‌تنها​ شدتِ حمله‌اش افزود. نورهای پنج‌رنگ قدرت گرفتند و‌برجِ​ سپرها را یکی پس از دیگری در هم شکستند.

اما دفاعِ چِه وِی نفوذناپذیر بود؛‌کشنده​ با وجودِ درهم‌شکستنِ سپرها، سپرهای جدیدی‌بینگ​ به‌سرعت شکل می‌گرفتند و جایگزینِ قبلی‌ها می‌شدند.

چِه وِی از روش‌های دفاعیِ بی‌نظیری برخوردار‌بی‌فایده​ بود و همین امر، حسِ درماندگی را‌به‌خوبی​ در وجودِ استاد بزرگِ پنج عنصر بیدار می‌کرد.

درونِ آرایهٔ مسیر پالایش، چه چِه وِی و چه استاد‌میراث​ بزرگِ پنج عنصر، هر دو ناچار بودند قدرتِ حملاتِ خود را‌سدِ​ مهار کنند؛ آن‌ها نمی‌توانستند با بی‌احتیاطی موجبِ نابودیِ این آرایه شوند.

در سوی دیگر میدان، وضعیتِ‌توانایی​ نبردِ اهریمنِ گاو و تسونگ‌پیش​ یان نیز تفاوتِ چندانی نداشت.

بی‌شک، در چنین نبردی‌ترمیمِ​ قرار داشتن در موضعِ‌دست​ تدافعی بسیار سودمندتر بود.

استاد بزرگِ پنج‌افتادن​ عنصر مخفیانه از اهریمنِ‌بی‌فایده​ گاو پرسید: «چه‌کار کنیم؟»

اهریمنِ گاو کوتاه پاسخ‌بی‌بهره​ داد: «حمله کن، سعی‌اختیار​ کن حواسشونو پرت کنی!»

با گفتن این حرف، اهریمنِ گاو بار‌آنجا​ دیگر به سوی تسونگ یان یورش برد‌آرایه​ و آن دو درگیرِ نبردِ سهمگینِ دیگری شدند.

دلِ استاد بزرگِ پنج عنصر لرزید. کلماتِ اهریمنِ گاو معنایِ ژرفی در خود‌سای​ نهفته داشت؛ او دیگر درنگ نکرد، با تکیه بر اعتمادش به آسمانِ عمرِ‌غیر​ دراز، پیش تاخت تا خود را درگیرِ نبردی فرسایشی با چِه وِی کند.

در سمتی دیگر، یوان چیونگ دو تمامِ تمرکزِ‌چرا​ خود را معطوفِ کنترلِ آرایهٔ مسیر پالایش کرده‌بنیانِ​ بود و تنها به ترمیمِ گویِ تقدیر می‌اندیشید.

در حالی که هیچ‌کس متوجهِ چیزی نبود،‌انسان​ گُلی کوچک، همچون گلبرگ‌هایی پراکنده، به‌طور نامحسوسی‌نداشتند​ به سوی برجِ ناظرِ آسمان فرود آمد.

«هِه‌هِه‌هِه.» گل به درونِ‌نتیجه​ برجِ ناظرِ آسمان نشست و‌راه​ به دخترکی خردسال بدل گشت.

او کسی نبود جز‌ترمیمِ​ بانو گل، همان جاودانهٔ زنی‌می‌دادند​ که پیش‌تر جان باخته بود!

یوان چیونگ دو با حس کردنِ این موضوع، در کمالِ ناباوری فریاد زد: «وای نه، کسی وارد برج شد!»‌است​ و به‌سرعت دیگران را خبردار کرد. او برای این فریاد بهای سنگینی پرداخت؛ از هر هفت منفذِ سرش خون جاری‌ناظرِ​ شد و ذهنش چنان آسیبِ شدیدی دید که مستقیماً به دو نیم شکافت و دیگر قادر به پیوند خوردن نبود.

چِه وِی و تسونگ یان به‌سرعت عقب کشیدند؛‌اختیار​ آن‌ها می‌خواستند با ورود به برجِ ناظرِ آسمان، مانع‌راه​ از نزدیک شدنِ بانو گل به گویِ تقدیر شوند.

اهریمنِ گاو با خنده‌ای بلند فریاد‌نداشتند​ زد: «دیگه دیره!» و دوشادوشِ استاد‌درهم‌شکستنِ​ بزرگِ پنج عنصر، دشمنانشان را زمین‌گیر کردند.

چِه وِی و تسونگ یان که دستپاچه‌تر شده بودند، اهریمنِ‌حقیقت​ گاو را به خاطرِ چنین بی‌شرمی و بی‌وجدانی‌ای لعنت کردند؛ آن‌ها‌آرایهٔ​ هرگز تصور نمی‌کردند که نقشهٔ دشمن تا این حد عمیق باشد.

این بزرگ‌ترین رازِ اهریمنِ گاو و بانو گل بود. آن‌ها طول عمرِ‌تقلید​ خود را با یکدیگر شریک بودند؛ اگر یکی از آن‌ها کشته می‌شد، تا‌خطاناپذیر​ زمانی که دیگری زنده بود، فردِ مرده پس از مدتی دوباره احیا می‌گشت.

پس از آنکه بانو گل دوباره جان گرفت، به سوی برج ناظر آسمان‌توانایی​ پرواز کرد. از آنجا که تنها پنج جاودانه در آرایهٔ جاودانِ مسیر پالایش‌آسمان​ حضور داشتند، آرایه در هم نشکست و همچنان به کار خود ادامه می‌داد.

چشمان یوان چیونگ دو سیاهی رفت و سرش‌تنها​ به شدت درد گرفت. این سخت‌ترین تصمیم تمام‌برجِ​ عمرش بود. با خود اندیشید: «چه کار باید بکنم؟»

او کنترل آرایهٔ مسیر پالایش را در دست‌دست​ داشت؛ می‌توانست گوی تقدیر را به‌کلی نابود کند‌همان​ و تمام زحمات دربار آسمانی را به باد دهد.

اگر از این کار طفره می‌رفت، دشمن گوی تقدیری را که تقریباً بهبود یافته بود به چنگ می‌آورد. این‌است​ کار گوی تقدیر را حفظ می‌کرد و شاید شانسی برای پس گرفتنش باقی می‌ماند. البته، اگر در بازپس‌گیری آن‌برجِ​ ناکام می‌ماندند، تمام زحمات دربار آسمانی بر باد می‌رفت و در عوض، همه‌چیز به نفع آسمانِ عمرِ دراز تمام می‌شد!

این تصمیم بیش از حد دشوار بود و‌اختیار​ از آنجا که ذهن یوان چیونگ دو آسیب‌تنها​ سنگینی دیده بود، سرعت تفکرش به‌شدت افت کرد.

وقتی بانو گل به بام برج ناظر آسمان‌تنها​ رسید و گوی تقدیر را دید، یوان چیونگ‌برجِ​ دو هنوز نتوانسته بود تصمیم نهایی را بگیرد.

چشمان بانو گل برقی زد و فریاد‌کارایی​ کشید: «موفق شدم!» او دستش را دراز‌چوان​ کرد تا گوی تقدیر را چنگ بزند.

اگر موفق می‌شد، بزرگ‌ترین افتخار‌عمرِ​ این لشکرکشی برای آسمانِ عمرِ‌مجبور​ دراز به نام او ثبت می‌گشت!

اما در همین لحظه، ناگهان‌است​ نقاشیِ یک جنگل بامبو روی‌میراث​ دیوارهای برج ناظر آسمان پدیدار گشت.

بانو گل با چهره‌ای‌نتیجه​ بهت‌زده و در کمال ناباوری‌راه​ زمزمه کرد: «این دیگه چیه؟»

سیصد هزار سال‌می‌بخشیدند​ پیش، در دوران‌کشنده​ عصر باستانِ میانه.

همان‌طور که والامقامِ جاودانِ نیلوفر آغازین از کوه ناحیهٔ ستاره پایین می‌آمد، با لبخندی تلخ در دلش اندیشید: «این صفحهٔ شطرنجی است که‌داشتند​ والامقامِ اهریمنِ بی‌کران و والامقامِ جاودانِ صورت فلکی چیده‌اند. این آرایش، قدرت عظیم این دو والامقام را در خود جای داده و دربار‌استاد​ آسمانی نیز پیوسته آن را تغذیه می‌کند. اگر بخواهم به زور در آن دخالت کنم، باید در برابر قدرت مشترک دو والامقام بایستم.»

«البته، این‌ها تنها روش‌های دو والامقام هستند؛ آن‌ها زنده نیستند و نمی‌توانند مانند‌توانایی​ انسان‌ها فکر کنند. پس از یافتن اطلاعاتی دربارهٔ آن‌ها، قادر خواهم بود هدف قرارشان‌تصاحبِ​ دهم، اما حتی اگر موفق شوم، این کار تنها به دربار آسمانی آسیب می‌رساند.»

«از آنجا که والامقامِ جاودانِ صورت فلکی در آن زمان با پیشنهاد والامقامِ اهریمنِ بی‌کران موافقت‌برجِ​ کرد و این صفحهٔ شطرنج را با هم ساختند، حتماً ملاحظات خودش را داشته است؛ این‌نهایتِ​ کار قطعاً به نفع دربار آسمانی خواهد بود. نیازی نیست من نقش گناهکار را بازی کنم.»

با وجود این،‌می‌بخشیدند​ والامقامِ جاودانِ نیلوفر‌کشنده​ آغازین کاملاً آسوده‌خاطر نبود.

همان‌طور که قدم برمی‌داشت در این باره‌بی‌فایده​ می‌اندیشید. وقتی سرش را بالا آورد، متوجه شد‌می‌دانست​ که به بام برج ناظر آسمان رسیده است.

ناگهان تمام کلافگی‌اش از بین رفت. به‌انسان​ دیوارهای خالی لبخند زد و گفت: «درسته،‌نداشتند​ می‌تونم نقاشی‌ام رو همین‌جا به یادگار بذارم!»

بی‌آنکه کسی بداند،‌خطاناپذیر​ او نقاشی‌ای در‌نداشتند​ آنجا خلق کرد.

پس از اتمام کار، این نقاشی بی‌هیچ ردی ناپدید شد؛ چنان عمیق‌بینگ​ پنهان گشته بود که حتی دربار آسمانی نیز از وجود آن خبر نداشت.‌می‌شد​ به جز والامقامِ جاودانِ نیلوفر آغازین، همه در بی‌خبری مطلق به سر می‌بردند.

سیصد هزار سال بعد، این نقاشیِ‌دراز​ جنگل بامبو که هیچ‌کس از آن آگاه‌روش‌های​ نبود، پیشِ روی بانو گل پدیدار گشت.

دست بانو گل تنها یک انگشت‌مسیرِ​ با گوی تقدیر فاصله داشت، اما‌نتیجه​ عبور از همین فاصلهٔ ناچیز غیرممکن بود!

پیکر بانو گل در‌نتیجه​ هوا معلق ماند؛ او‌تنها​ قادر به هیچ حرکتی نبود.

نگاهش کاملاً مات و مبهوت شده بود.‌کارایی​ پس از آنکه لحظه‌ای به نقاشی جنگل‌چوان​ بامبو خیره شد، در توهمی چندلایه فرو رفت.

جنگل بامبو بی‌کران بود، اما او‌دراز​ تنها یک نفر بود؛ پس از گم‌روش‌های​ شدن در آن، دیگر راه گریزی نداشت.

بانو گل به‌شدت‌ژرفِ​ مضطرب بود، اما هیچ‌انسان​ کاری از دستش برنمی‌آمد!

با وزش باد، برگ‌های بامبو به‌نداشتند​ لرزه درآمدند و نور و سایه‌های سبزِ‌سدِ​ یشمی، بانو گل را در بر گرفتند.

بانو گل که درون جنگل بامبو گرفتار‌کارایی​ شده بود، احساس کرد دنیا دور سرش‌چوان​ می‌چرخد و در دم از هوش رفت.

اما نقاشی جنگل بامبو نه ناپدید شد و نه‌آن‌ها​ از حرکت ایستاد؛ بامبوهای یشمی روی دیوارها طوری شروع به‌است​ تاب خوردن کردند که گویی بادی در حال وزیدن است.

ویژژژ! ویژژژ!

در دم، تمام جاودانه‌های‌نتیجه​ حاضر در نبرد صدای‌تنها​ زوزهٔ باد را شنیدند.

روی دیوار، برگ‌های زیبایی که به‌کشنده​ یشم می‌مانستند از شاخه‌ها فرو ریختند؛‌بینگ​ منظره‌ای بس تماشایی پدید آمده بود.

این بادِ ناموجود، نه‌تنها در آرایهٔ جاودانِ مسیر‌چرا​ پالایش نفوذ کرد و به گوش جاودانه‌ها رسید،‌بنیانِ​ بلکه حتی بر قلب دوک لونگ نیز نشست.

در دم، دوک‌ژرفِ​ لونگ نیز در‌مسیرِ​ توهمی فرو رفت.

او روی زمین افتاده‌نتیجه​ بود و بامبوهای یشمیِ‌تنها​ انبوه احاطه‌اش کرده بودند.

باد می‌وزید و‌می‌بخشیدند​ برگ‌های یشمیِ بامبو‌کشنده​ با ظرافت فرو می‌ریختند.

دوک لونگ تقریباً همان وضعیتی را تجربه می‌کرد‌چرا​ که بانو گل دچارش شده بود، اما هیچ‌گونه‌بنیانِ​ احساس ناراحتی نداشت و ذهنش رفته‌رفته شفاف‌تر می‌شد.

در این لحظه، او‌بی‌بهره​ می‌توانست قدرت ناب و ژرفای‌داشتند​ مسیر چوب را احساس کند!

او پنهان‌سازیِ جنگل بامبو را حس می‌کرد؛ سنگینیِ حضور‌راه​ درختان را می‌فهمید و سرزندگی و قدرتِ علف‌هایی را که‌تصاحبِ​ از دل خاک سر برمی‌آوردند، با تمام وجود درک می‌کرد.

سپس، اندام‌هایش حسی شبیه به علف‌ها‌کشنده​ و درختان پیدا کردند و همگام با‌سای​ رشدشان، قدرتی تازه در آن‌ها دمیده شد.

با این قدرتِ نویافته، دوک لونگ‌دراز​ به خود تکیه داد، به‌آرامی از جا‌روش‌های​ برخاست و در میان جنگل بامبو ایستاد.

در میان آن حالت‌بی‌بهره​ مبهوت، گویی والامقامِ جاودانِ‌اختیار​ نیلوفر آغازین را دید.

او در هیبت مردی جوان ظاهر شده بود؛‌تنها​ موقر و متین بود، جامه‌ای سبز با سربندی سپید‌ناظرِ​ بر تن داشت و گیسوان بلندش در باد می‌رقصید.

والامقامِ جاودانِ نیلوفر آغازین‌ترمیمِ​ با لبخندی ملایم، به‌آرامی‌دست​ از کنار دوک لونگ گذشت.

کلامش در‌حتی​ میان نسیم‌آسمانِ​ ملایم طنین‌انداز شد:

در یک سو عشق است و در سوی دیگر مهر،

قدم زدن در دو کرانهٔ زندگی،

پراکندن بذرها و شکوفا کردن گل‌ها،

این سفر را آکنده از عطر گل‌ها می‌سازد،

تا آن‌کس که از میان شاخ و برگ‌ها می‌گذرد،

حتی با پای نهادن بر خارها دردی حس نکند،

بگرید، اما هرگز اندوهگین نباشد.

والامقامِ جاودانِ نیلوفر آغازین‌نتیجه​ این را گفت و در‌راه​ دل جنگل بامبو ناپدید شد.

دوک لونگ به عقب برگشت و پرسید: «شما‌دست​ والامقامِ جاودانِ نیلوفر آغازین هستید؟» اما تنها دید‌همان​ که قامت والامقام در میان درختان بامبو محو می‌شود.

تنها یک جمله از او به یادگار‌بی‌فایده​ ماند: «به خاطر بسپار، نام این حرکت‌به‌خوبی​ این است: از میان شاخ و برگ‌ها.»

در لحظهٔ‌بنیانِ​ بعد، دوک لونگ‌است​ به خود آمد.

با حیرت متوجه شد که روی پاهای خود ایستاده‌راه​ است؛ زنجیرهای نقره‌ای که او را به بند کشیده بودند،‌تصاحبِ​ به برگ‌های بامبو بدل شده و روی زمین پراکنده بودند.

این برگ‌ها چنان‌می‌بخشیدند​ می‌نمودند که گویی‌کشنده​ از یشم تراشیده شده‌اند.

ناولها | novelha.net