چپتر 94: پس کشیدن ناگهانی قدرت
0تنها نیم ثانیه بعد، چی شه دوباره با جزئیاتکوهستان بیشتری گفت: «گروه مار بیمار رو اون جلو پیداپرسه کردم، الان دارن با یه جانور وحشیِ بزرگجثه میجنگن.»
چی شان اخممیتوانست کرد و پرسید:عوارض «اوضاع از چه قراره؟»
زبان ماریِ چی شه مدام بیرون میآمد و به داخل برمیگشت. اوآشکارا ادامه داد: «اشتباهی در کار نیست، پیتون گدازهٔ سرخِ جیاو سان تنهاکمکشون نمونه توی کل دهکدهست، و اونا الان دارن با... شاه گراز وحشی میجنگن!»
حالت چهرهٔ همه تغییر کرد.
(شاه گراز وحشی... اگه بخوام کرمهای گو رو ترکیب کنم، به عاجهای گراز وحشی نیازکوه دارم. بدون شک، عاجهای شاه گراز وحشی مناسبترین گزینهست.) قلب فانگ یوان به تپش افتاد؛سپس در حقیقت، او از همان ابتدا قصد داشت شاه گراز وحشی را از پای درآورد.
استاد گوی زن که موهای آبیعوارض و آبشاری داشت، ابروهایش را بالارتبه انداخت و پرسید: «همون شاه گراز وحشی؟»
استاد گوی پیر با تحقیر پوزخند زد: «غیر از اون، هیچ شاه گرازآشنایی دیگهای این حوالی نیست. اما اینکه گروه مار بیمار فقط با تکیه بر قدرتمیترسم خودشون بخوان شاه گراز وحشی رو شکار کنن، یعنی لقمه گندهتر از دهنشون برداشتن.»
اگر پیرمرد وانگ میتوانست خود بهتنهایی به عوارض زمین و کوهستان مسلط شود، این استادان گویتأمل رتبه ۲ که همیشه در کوه چینگ مائو پرسه میزدند، آشکارا آشنایی بیشتری با آن داشتند.بازم آنها برای از پای درنیاوردنِ شاه گراز وحشی تا پیش از این، دلایل خود را داشتند.
چی شان اندکیوانگ تأمل کرد وبهتنهایی سپس گفت: «برید کمکشون.»
استاد گوی پیر خندهٔ سردیبهتنهایی سر داد و گفت: «هه هه،استادان میترسم اونا قدردانِ این لطف نباشن.»
چی چنگ با لحنی ناخشنود به فانگ یوانچینگ نگاه کرد و گفت: «حتی اگه نریم کمکشون،برای بازم باید یکی رو بفرستیم اونجا، مگه نه!»
مسیر حرکتکوه گروه به سمتپرسه چپ تغییر کرد.
هرچند چی شان و بقیه همیشه گو یوئه جیاو سان را حقیر میشمردند و ازکوه او خوششان نمیآمد، اما بهعنوان افراد یک خاندان، در برابر دشمنان خارجی، حتی اگر درسپس حالت عادی با هم کدورتی داشتند، باز هم متحد میشدند و با یکدیگر همکاری میکردند.
این همان انسجامِمیتوانست یک خاندان درعوارض این جهان بود.
و دقیقاً با تکیه بر همین انسجام بودچینگ که خاندانی صدساله میتوانست بدون نابودی به حیات خوددرنیاوردنِ ادامه دهد و حتی به خاندانی هزارساله تبدیل شود.
همه در تاریکی از میان جنگلمیزدند عبور کردند و به سمت زمینیدرنیاوردنِ پست و گودالمانند به راه افتادند.
چهار استاد گوی گروه مارخود بیمار، شاه گراز وحشی را محاصرهشود کرده و درگیر نبردی سهمگین بودند.
در مرکز میدان، شاه گراز وحشیعوارض که جثهای به بزرگی یک فیل داشت،همیشه با پیتونِ سرخرنگِ باریک و بلندی میجنگید.
سراسر بدن این پیتونِ غولپیکرِ سرخ، پوشیده از تکهسنگهایمائو سرخِ تیره بود و حرارت بسیار بالایی داشت. این ماردلایل همچون زنجیری ضخیم به دور شاه گراز وحشی پیچیده بود.
شاه گراز وحشی خشمگینانه فریاد میکشید و مدام رویداشتند زمین غلت میزد؛ عاجهای سفید و برفیاش تاریکی رابرید میشکافت و ردی از نور سرد در هوا رسم میکرد.
بدنش پر از جراحات ریز و درشت بود و دمش از پیش شکسته بود. همانطورکوه که تقلا میکرد و به اینسو و آنسو میغلتید، زخمهای سرخ و تازهاش نمایان میشد؛سپس زخمهایی که به بدن پیتون گدازهٔ سرخ چسبیده و بر اثر حرارت بالا سوخته بودند.
گروه چی شان نزدیکترخود نرفتند، بلکه از فاصلهایکوهستان دور به تماشا ایستادند.
با چند نگاه، استاد گوی پیر متوجه ماجرا شد و گفت: «باآشکارا خودم میگفتم مار بیمار چطور همچین جرأتی پیدا کرده. انگار شاه گراز وحشیخندهٔ از قبل زخمی شده بوده، نوچ، عجب مفتچنگی زده، این عوضی شانس آورده.»
چی چنگ با چشمانی درخشان و هیجانزدهآشکارا پرسید: «بچهها، به نظرتون توی بدن ایندلایل شاه گراز وحشی، گوی گراز سیاه پیدا میشه؟»
در حالی که درمیتوانست سکوت تماشا میکرد، حالتزمین چهرهٔ فانگ یوان بیتغییر ماند.
در این هنگام، جیاو سان و گروهش نیز متوجه شدند که زیر نظرهمیشه هستند. بیدرنگ، استاد گوی پشتیبان، گو یوئه کونگ جینگ، که بیشترین فاصله را بااندکی شاه گراز وحشی داشت، میدان نبرد را ترک کرد و به سمت آنها دوید.
کونگ جینگ رو به گروه گفت: «اوه، سرور چی شانپرسه هستید. اینجا مشکلی نیست، خودمون از پسش برمیایم. اون جلواندکی گروههای جانوران وحشیِ زیادی هستن که به کمک شما نیاز دارن.»
نگاه باتجربهٔ استاد گوی پیر در دم اوضاع را فاش کرد.برای او غرید: «همف، منظورت چیه که از پسش برمیاید؟ قشنگ داری توقدردانِ چشمامون دروغ میگی، کاملاً معلومه که این پیتون دیگه زیاد دووم نمیاره.»
استاد گوی زن که موهای آبیِ بلندی داشت، بیدرنگ بهمسلط نیت جیاو سان و گروهش اشاره کرد و گفت: «شماآشکارا فقط میترسید که اگه کمکتون کنیم، بخوایم توی پاداش شریک بشیم.»
چی شان نگاهی به استادبهتنهایی گوی پیر انداخت و گفت:شود «این شاه گراز وحشی مال شماست.»
استاد گوی پیر خروشی کرد، اما باکوه این حال خم شد و تکهای تار عنکبوتِآنها سفید و چسبناک را از دهان بیرون انداخت.
تار عنکبوت در هوا منبسطپرسه و پهن شد و شاهآنها گراز وحشی را در بر گرفت.
شاه گراز وحشی به شدت در تار تقلازمین کرد و رشتهها را یکی پس از دیگریچینگ پاره ساخت، اما نتوانست بهسرعت خود را رها کند.
در این مدت، جیاو سانِ مار بیمار، بهسرعت پیتون گدازهٔشود سرخ را عقب کشید. پس از آن، به همراه استاد گویِداشتند زنِ شفاگرِ گروه، به درمان اضطراریِ پیتون در میدان نبرد پرداختند.
در نبرد سهمگینِ پیشین، بدن سنگیِ پیتون گدازهٔ سرخمائو دچار ترکهایی شده بود. با این درمان، ترکها ترمیمپیش شدند و رفتهرفته کوچک گشتند تا اینکه بهکلی محو شدند.
چی چنگ با آزردگی گفت:پرسه «فانگ یوان، بهتره برگردی. هنوزمآنها میخوای وبال گردن گروه ما باشی؟»
فانگ یوان قدمی بهمیتوانست جلو برداشت و اززمین پشت چی شان بیرون آمد.
پیش از این، جثهٔ عظیم چی شان مانع دیدِ گوشود یوئه کونگ جینگ شده بود و او را ندیده بود. درداشتند آن لحظه که فانگ یوان را دید، حالت چهرهاش دگرگون گشت.
جیاو سان سرش را برگرداند و با دیدن فانگ یوان، در دم غرق در شادی شد: «فانگدرنیاوردنِ یوان، بالاخره اومدی! زود باش، تار عنکبوت زیاد دووم نمیاره، تو قدرت زیادی داری، برو شاه گرازنگاه وحشی رو مهار کن و برامون وقت بخر. ما برای درمان پیتون گدازهٔ سرخ به زمان نیاز داریم.»
بدون گوی دفاعی و تنها بامیزدند تزکیهٔ رتبه ۱، نزدیک شدن به شاهپیش گراز وحشی چیزی جز خطر محض نبود.
چی شان نگاهیوانگ به فانگ یوانبهتنهایی انداخت و گفت: «برو.»
با گفتن این حرف،خود قدم بلندی برداشت وکوهستان آنجا را ترک کرد.
او سر حرفش ماند؛ با وجودهمیشه اینکه شاه گراز وحشی ارزش زیادیآشکارا داشت، بدون تردید روی برگرداند و رفت.
با دیدن رفتن گروه چی شان، جیاو سانآشنایی و دارودستهاش آهِ آسودگی کشیدند. از ابتدا تاتأمل انتها، آنها حتی یک کلمه تشکر هم نکردند.
جیاو سان به فریاد زدن ادامه داد: «فانگ یوان، عجله کن، قدرتاستادان شاه گراز وحشی خیلی زیاده، تار عنکبوت دووم نمیاره. اگه این باربرای خوب عمل کنی، قضیهٔ اینکه خودسرانه گروه رو ترک کردی رو نادیده میگیرم.»
فانگ یوان موافقت کرد: «باشه.» اوعوارض بهسرعت خود را به شاه گراز وحشیهمیشه رساند و دو عاج بزرگش را گرفت.
تمام قدرتش را به کار گرفت وکوه کشید، که باعث شد شاه گراز وحشیداشتند مهار شود و تقلاهایش ناگهان کاهش یابد.
جیاو سان تحسین کرد:مائو «کارت خوب بود!» اماآشنایی در چشمانش نوری سرد درخشید.
این فانگ یوان بهموقعمیتوانست آمده بود، موج کوچکزمین جانوران فرصتی بینقص بود!
جیاو سان هرگز به کشتن فانگ یوان فکر نکردهمسلط بود. فانگ یوان عضو گروهش بود و اگر میمرد، ارزیابیآشکارا خاندان از او افت میکرد. این با منافعش سازگار نبود.
او تنها به عموی فانگ یوان، گو یوئه دونگ تو، قول داده بود که رشدآنها فانگ یوان را کند کند. اگر میتوانست این روند را تا بعد از شانزده سالگینباشن او کش دهد، ثروتی را که گو یوئه دونگ تو وعده داده بود، به دست میآورد.
حقیقت این بود که حتی با وجود طبیعت توطئهگر و نابردبارش، پیش از این هرگز به کشتن فانگ یوان فکر نکرده بود. این تنها به این دلیل نبود کهنگاه پس از مرگ یک استاد گو، تالار مجازات تحقیقات کاملی انجام میداد و در نتیجه خطرناک بود، بلکه به دلیل باور خاندان نیز بود — خون غلیظتر از آبمیشدند است و خانواده در اولویت قرار دارد. این مفهوم در قلب مردم ریشه دوانده بود. مگر در موارد کینههایی مانند قتل والدین یا دزدیدن همسر، چنین درگیریهایی رخ نمیداد.
همانطور که رئیس خاندان گو یوئه زمانی به بزرگِ آکادمیمسلط آموخته بود، نه تنها نظام و قوانین، خاندان را یکپارچه نگهآشنایی میداشت، بلکه روابط عمیق خانوادگی نیز در این امر دخیل بود.
هر سازمانی برای هستهٔخود بنیادین خود به یککوهستان ساختار و ارزشهایی نیاز داشت.
«از این فرصت استفاده میکنم و میذارم فانگ یوان زخمی بشه تا برای درمان جراحاتش به دهکدهدرنیاوردنِ برگرده. اونوقت میبینیم چطور میتونه تا رتبه ۲ تزکیه کنه! البته نمیتونم شخصاً بهش ضربه بزنم، اگهنگاه لو برم خیلی بد میشه. حالا که اینهمه جانور توی این موج هستن، از قدرت اونا مایه میذارم.»
گو یوئه جیاو سان در دلمیزدند خندهای سرد سر داد، اما پرسید:درنیاوردنِ «فانگ یوان، چقدر دیگه میتونی دووم بیاری؟»
فانگ یوان با تماممیتوانست قوا پاسخ داد: «یهزمین کم دیگه، نگران نباش رئیس.»
جیاو سان در حالی که پیتون گدازهٔ سرخکوهستان را درمان میکرد، دستور داد: «خیلی خوبه، هوامائو شینگ، برو و گوی علف خونِ خورنده رو بکار.»
استاد گویمسلط زنی جلو رفترتبه و گفت: «چشم!»
او به کنار شاه گراز وحشی آمد و هر دوآنها دستش را دراز کرد، و شستهای هر دو دستش را بالاسردی آورد. روی ناخنهای شست او، نشانِ پیچکی بنفشرنگ نقش بسته بود.
جوهر ازلی فولاد سرخ با رنگیبهتنهایی قرمزِ روشن بیرون فوران کرد، شستهای سفیدشرتبه را احاطه نمود و وارد نشان شد.
پیچکها بیدرنگ جانمیتوانست گرفتند و شاخکِ ظریفیزمین از ناخنهایش بیرون زد.
شاخکها همچون مار حرکت کردند، تا دهانکوه شاه گراز وحشی امتداد یافتند و سپسداشتند در امتداد دندانهایش، به اعماق معدهاش نفوذ کردند.
«هه هه هه...» در تاریکی،پرسه فانگ یوان دهانش را که بابرای لبخندی شیطانی کج شده بود، پوشاند.
دیگران به پیوندهای خونی میاندیشیدند و قصد کشتن افراد خاندان خودشود را نداشتند، چرا که این کار برخلاف ارزشهای اخلاقی و سنتی خاندانآنها بود. اما او این ارزشها را در دل خود جای نداده بود.
نیرویی که بر عاجهایخود شاه گراز وحشی واردکوهستان میکرد، ناگهان ناپدید شد.
شاه گراز وحشی با خشم غرید و تمام قدرت خود را فراخواند.آشکارا عاجهایش در هوا تاب خوردند و فانگ یوان که هر دو عاجکمکشون را در دست داشت، با این نیرو کشیده و به گوشهای پرتاب گشت.
شاه گراز وحشی بار دیگر سرش را چرخاند و عاجهایش هوا را شکافتند. استاددلایل گوی زن که در کنارش قرار داشت، نتوانست به این سرعت در برابر چنین تغییرینگاه واکنش نشان دهد. عاجها به او برخورد کردند و او با دردی جانکاه فریاد کشید.
سپس بدن ظریفش پس ازخود اصابت عاجها، با صدای شکستنِمسلط مهیبی به دو نیم شد.
استاد گوی زن همچون کیسهای پارهعوارض به پرواز درآمد؛ او به هوا پرتابهمیشه شد و سپس محکم به زمین افتاد.
او در حالی که چشمانشرتبه کاملاً باز مانده بود، روی زمینمیزدند افتاد. در دم جان باخته بود.