---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

اربابِ گو

چپتر 87: نگرش، نقاب قلب است • ⏱ 9 دقیقه

چپتر 87: نگرش، نقاب قلب است

0

فانگ یوان نیتِ پنهانِ این‌خدمت​ اقدام را می‌خواند؛ این سنجشِ‌می‌بود​ کوچکی از سوی رئیس خاندان بود.

نگاهش در محوطه چرخید، سه گروه برتر کل خاندان اینجا‌آزرده‌ام​ بودند. گروه چینگ شو از جناح رئیس خاندان، گروه چی‌تحت​ شان از جناح چی و گروه مو یان از جناح مو.

اگر پای یک دانش‌آموز عادی در میان بود، پیوستن‌یکی​ به هر یک از این سه گروه به معنای‌حرکت​ یافتن حامی بزرگی بود که آینده‌ای درخشان را نوید می‌داد.

اما برای‌به‌خوبی​ فانگ یوان، ماجرا‌نگرفته‌اند​ کاملاً برعکس بود.

در نگاه بزرگان خاندان، او از پیش عضوی از‌فکرشان​ جناحی مرموز به حساب می‌آمد. پیوستن به هر یک‌سپس​ از این سه گروه، تنها دردسر به همراه داشت.

برای مثال، اگر به گروه چی شان می‌پیوست، خانوادهٔ چی به‌خوبی می‌دانستند که او‌ابتدا​ را به خدمت نگرفته‌اند، بنابراین اولین فکرشان این می‌بود: «فانگ یوان مهرهٔ خانوادهٔ دیگری‌باز​ است، اما حالا که دارد به گروه ما می‌پیوندد، چه نیتی در سر دارد؟»

سپس با خود می‌اندیشیدند: «آن جناح مرموزی که پیش‌تر فانگ یوان را به خدمت گرفته، قوانین را زیر پا گذاشته است و حالا که فانگ‌مجازات​ یوان اینجا حضور دارد، رئیس خاندان گمان خواهد کرد که ما او را جذب کرده‌ایم. آیا این سپر بلا شدن برای آن‌ها نیست؟ این قابل قبول‌درخشید​ نیست، باید فانگ یوان را دستگیر کنیم، او را زیر نظر بگیریم و بازجویی‌اش کنیم! باید شواهد محکمی بیابیم و حامی مرموز او را افشا کنیم.»

اما حقیقت این‌می‌دانستند​ بود که فانگ‌بنابراین​ یوان هیچ حامی‌ای نداشت!

فانگ یوان که ناگزیر مردد شده بود، با خود اندیشید: «به‌محض اینکه به هر یک از این سه گروه بپیوندم، به این معناست که‌قوانین​ یکی از سه جناح بزرگ خاندان را آزرده‌ام. این اصلاً به نفعم نیست! هوف، در ابتدا می‌خواستم چراغ‌خاموش حرکت کنم و به گروه جیانگ‌محکمی​ هه بپیوندم، اما گروه جیانگ هه تحت حمایت بزرگِ تالار مجازات است. زیر نگاه خیرهٔ همه، اگر ناگهان به آن‌ها بپیوندم، باز هم نامناسب است.»

لبخند گو یوئه بو عمیق‌تر شد‌بپیوندم​ و ادامه داد: «فانگ یوان، اگه‌نفعم​ خودت انتخاب نکنی، من برات انتخاب می‌کنم.»

بزرگان خاندان در کنار او با چهره‌هایی‌بپیوندم​ بی‌تفاوت و در سکوت تماشا می‌کردند؛ هر‌هوف​ یک از آن‌ها همچون مجسمه‌ای ایستاده بود.

نگاه فانگ یوان درخشید و بی‌درنگ کلمات بعدی گو یوئه بو‌دیگری​ را حدس زد: «همف، داره مجبورم می‌کنه؟» — او قصد داشت فانگ‌قوانین​ یوان را یا به گروه چی شان بیندازد یا گروه مو یان.

گو یوئه بو در دل می‌دانست که خودش فانگ یوان را به خدمت نگرفته است. برای او، این اقدام نه تنها سوءظن‌ها را از روی خودش‌گذاشته​ برمی‌داشت، بلکه دشمنش را تضعیف می‌کرد و جناح مرموز را نیز فاش می‌ساخت؛ این کار زدن سه نشان با یک تیر بود. این نمایشی بود که‌هیچ​ می‌توانست دردسر را دور کند — اگرچه ساده به نظر می‌رسید، اما حرکتی استراتژیک بود که توانایی سیاسی و کارکشته بودن گو یوئه بو را نشان می‌داد.

فانگ یوان با خود اندیشید: «نه، نباید بذارم اون برام تعیین‌اصلاً​ تکلیف کنه. به نظر می‌رسه فقط می‌تونم یه گروه مزخرف رو‌بزرگِ​ انتخاب کنم.» او تازه می‌خواست دهان باز کند و حرفی بزند.

که ناگهان در همین لحظه، کسی به‌بپیوندم​ سخن درآمد: «چرا به تیم ما ملحق‌هوف​ نمی‌شی؟ گروه ما یه مهاجم کم داره.»

چه کسی‌به‌خوبی​ این حرف‌خدمت​ را زد؟

در دم،‌خانوادهٔ​ همه به سوی‌خدمت​ منبع صدا چرخیدند.

گوینده نه بلندقامت بود و نه کوتاه، با‌یکی​ پوستی زرد و تیره که ظاهری بیمارگونه به‌چراغ‌خاموش​ او می‌بخشید. یک جفت چشم مثلثی‌شکل در صورتش می‌درخشید.

شخصی هویت او را‌اندیشید​ فاش کرد: «این گو یوئه‌یکی​ جیائو سانه، همون مار بیمار.»

رئیس خاندان و بزرگان خاندان همگی چهره‌ای ناامید‌فکرشان​ به خود گرفتند: «گو یوئه جیائو سان؟ این‌نیتی​ که فقط یه تیم بی‌ارزشه که هیچ پشتوانه‌ای نداره!»

چشمان فانگ یوان با‌می‌دانستند​ درخششی تاریک و نامحسوس‌اولین​ برقی زد: «جیائو سان...»

او و این شخص، گو یوئه جیائو سان، پیش‌بزرگ​ از این هرگز یکدیگر را ندیده و هم‌کلام نشده‌کنم​ بودند و فانگ یوان هیچ خاطره‌ای از چنین فردی نداشت.

چرا جیائو سان دهان باز کرد و او را‌یکی​ به تیمش دعوت نمود؟ آیا صرفاً به این دلیل بود‌کنم​ که او در آزمون رتبهٔ اول را کسب کرده بود؟

چطور چنین چیزی ممکن بود!

تنها شخصِ خامی مانند‌می‌دانستند​ فانگ ژنگ می‌توانست چنین‌اولین​ فکر ساده‌لوحانه‌ای داشته باشد.

اما...

از آنجا که جیائو سان دهان باز کرده‌معناست​ و شخصاً فانگ یوان را دعوت نموده بود،‌می‌خواستم​ این موقعیت نقطهٔ گشایش خوبی به شمار می‌رفت.

فانگ یوان با این فکر لبخندی زد، نگاهش را‌می‌بود​ به پایین دوخت و درخشش چشمانش را پنهان کرد:‌خود​ «مقامات ارشد خاندان الان باید خیلی ناامید شده باشن. ههه.»

فانگ یوان بی‌درنگ موافقت کرد و راه‌بنابراین​ را بر کلمات بعدی گو یوئه بو‌حالا​ بست: «پس من به گروه تو ملحق می‌شم.»

«این فانگ یوان احمقه؟»

«گروه‌های برتر رو نادیده‌اندیشید​ گرفت و رفت تو‌معناست​ گروه اون مار بیمار!»

«حتماً عقلش رو از‌خدمت​ دست داده، با اون شخصیتی‌می‌بود​ که جیائو سان داره، ههه...»

دانش‌آموزان و استادان گو شروع به‌نگرفته‌اند​ پچ‌پچ کردند و طوری به فانگ‌دیگری​ یوان نگریستند که گویی احمقی بیش نیست.

چهرهٔ رئیس‌شده​ خاندان و بزرگان‌اینکه​ در هم رفت.

این گو یوئه جیاو سان، کاوشِ امروز را نقش بر آب کرد!‌اصلاً​ نه... شاید این جیاو سان نیز مهره‌ای در این بازی باشد، اما هر‌مجازات​ چه که بود، باید در مورد این گو یوئه جیاو سان تحقیق می‌کردند!

سه روز بعد.

یک روزِ تمام برف باریده بود و‌بنابراین​ اکنون که رفته‌رفته از شدتِ آن کاسته می‌شد،‌دارد​ دانه‌های برف سوار بر باد در هوا می‌رقصیدند.

لایه‌ای سپید کوه چینگ مائو را پوشانده بود. بیشترِ شاخه‌ها برهنه و‌نفعم​ بی‌برگ بودند، به جز درختان کاجِ همیشه‌سبز و بامبوهای چینگ مائو که‌مجازات​ رنگِ اصیلِ خود را حفظ کرده و مغرورانه در میانِ برف ایستاده بودند.

گروهی پنج‌نفره در برف می‌دویدند.

شخصی که جلوی آن‌ها حرکت می‌کرد،‌بنابراین​ قامتی متوسط و پوستی زردرنگ و بیمارگونه‌حالا​ داشت؛ او گو یوئه جیاو سان بود.

همان‌طور که می‌دوید، به سمت فانگ یوانِ ساکت چرخید و با مهربانیِ‌دیگری​ ملایمی لبخند زد: «فانگ یوان، استرس نداشته باش. با اینکه این اولین‌قوانین​ مأموریتِ خاندانیِ توئه، کارِ ساده‌ایه. فقط دنبالمون بیا و تو مسیر یاد بگیر.»

فانگ یوان با چهره‌ای جدی، در‌بپیوندم​ حالی که به روبه‌رو خیره شده‌نفعم​ بود، کوتاه پاسخ داد: «از پسش برمیام.»

زمستان فرا رسیده بود.

هنگام دویدن روی برف، بادهای سرد زمستانی گزنده‌تر‌فکرشان​ می‌شد. هر نفس، گویی بلعیدن غبار برف بود‌نیتی​ که سرمای آن تمامِ قفسهٔ سینه‌اش را فرا می‌گرفت.

صورت فانگ یوان از پیش بسیار سفید بود و اکنون با‌مهرهٔ​ انعکاسِ نورِ برف، رنگ‌پریده‌تر نیز به نظر می‌رسید. در حین دویدن،‌پیش‌تر​ دانه‌های برف مدام بر موهای کوتاه و مشکی، شانه‌ها و پیشانی‌اش می‌نشست.

تفاوتِ این بار در‌به‌محض​ این بود که فانگ یوان‌بزرگ​ لباس‌هایش را عوض کرده بود.

این لباس،‌مردد​ جامهٔ رزمیِ‌اندیشید​ آبیِ تیره‌ای بود.

جامه آستین‌ها و شلواری بلند داشت و ورقه‌های بامبو به عنوان محافظ دور ساقِ‌دارد​ پاهایش بسته شده بود و پاپوش‌هایی از جنس بامبو به پا داشت. سربندی به‌خواهد​ رنگ آبیِ روشن بر سر بسته بود که با دویدنِ او در هوا تکان می‌خورد.

کمربندی گشاد بر کمر داشت.

کمربند به رنگ آبیِ نفتی بود و‌معناست​ پلاکِ برنزیِ روی آن که عدد «۱» بر‌می‌خواستم​ آن حک شده بود، کاملاً به چشم می‌آمد.

این جامهٔ یک استاد گو بود‌اینکه​ و جایگاهِ فانگ یوان را به عنوان‌نفعم​ یک استاد گوی رتبه ۱ نشان می‌داد.

جوانان تنها پس از گذراندن یک‌بنابراین​ سال در آکادمی و فارغ‌التحصیلی، اجازه‌است​ داشتند چنین جامه‌ای بر تن کنند.

این جامه معنای عمیقی داشت. پوشیدنِ آن به این معنا بود که شخص از قلمروِ فانی‌ها فراتر رفته، زندگیِ پستِ گذشته را پشت سر گذاشته و‌گذاشته​ به طبقاتِ بالای جامعه قدم نهاده است؛ به عبارتی، اکنون جزوِ طبقهٔ متوسطِ کلِ نژادِ بشر به شمار می‌رفت. هرچند استادان گوی رتبه ۱ در پایین‌ترین‌هیچ​ سطحِ این طبقه قرار داشتند، اما از این پس هر فانی‌ای موظف بود راه را برای فانگ یوان باز کند و به او ادای احترام نماید.

نگاه گو یوئه جیاو سان همچنان بر او بود. این‌آزرده‌ام​ جامهٔ رزمی بر تنِ فانگ یوان، در کنارِ چهرهٔ سردش،‌تحت​ هاله‌ای از شخصیتی خونسرد و مسلط را به نمایش می‌گذاشت.

او در حین دویدن، دوباره از فانگ یوان پرسید:‌یکی​ «ما تو مأموریتیم و معمولاً موقعِ سفر باید عجله‌حرکت​ کنیم، برای همین دویدن خیلی عادیه. بهش عادت داری؟»

فانگ یوان که کلماتش به اندازهٔ طلا‌اولین​ ارزشمند بود، از گوشهٔ چشم به گو یوئه‌می‌پیوندد​ جیاو سان نگاه کرد و گفت: «مشکلی نیست.»

حالتِ گرم و مهربانِ‌می‌دانستند​ جیاو سان، او را به‌فکرشان​ یادِ افسانهٔ رن زو انداخت.

می‌گویند رن زو گوی قوانین و مقررات را به کار گرفت و قدرت را به دست آورد، اما خرد را از دست داد و سه کرم گو از او بر جای ماند. یکی گوی سوءظن، دیگری گوی اعتماد و آخرین مورد، گوی نگرش بود.

رن زو گوی نگرش را برداشت.

گوی نگرش از قوانینِ شرط‌بندی پیروی کرد، تسلیمِ رن زو شد و به او گفت: «ای انسان، تو مرا به چنگ آوردی، تنها می‌توانم بختِ بدم را لعنت کنم. از این پس، در فرمانِ تو خواهم بود. مرا بر چهره بگذار تا بتوانی از توانایی‌ام بهره‌مند شوی.»

ظاهرِ گوی نگرش همچون یک نقاب بود. رن زو آن را بر چهره گذاشت، اما در نهایت نتوانست آن را بپوشد. حتی اگر با ریسمانی آن را می‌بست، باز هم فرو می‌افتاد.

رن زو که درمانده شده بود پرسید: «ماجرا چیست؟»

گوی نگرش خندید: «می‌دانم ای انسان، تو قلبی نداری. نگرش، نقابِ قلب است، پس بدونِ قلب، چگونه می‌توانی مرا بپوشی؟»

رن زو در دم متوجه شد؛ او پیش از این قلبش را به امید بخشیده بود.

او بی‌قلب بود.

کسی که قلب ندارد، نمی‌تواند نقابِ نگرش را بر چهره بگذارد. به بیان دیگر، برای کسی که قلب و نیتی در سینه دارد، نگرشش یک نقاب است.

فانگ یوان با خود اندیشید: «این‌بنابراین​ رفتارِ گرم و مهربانانه، فقط نقابِ‌است​ گو یوئه جیاو سانه. نیتِ اصلیش چیه؟»

در همان حال که جیاو سان، آن‌بنابراین​ «مارِ بیمار»، فانگ یوان را زیر نظر داشت،‌دارد​ فانگ یوان نیز پنهانی او را ارزیابی می‌کرد.

ناولها | novelha.net