چپتر 26: ماهیتِ همهٔ سازمانها
0با نزدیک شدن به شامگاه، خورشید در لبهٔ افق همچون خون به نظر میرسید. پرتوهایزیر واپسینِ آفتاب به درون آکادمی میتابید؛ جایی که حدود پنجاه شاگرد صاف و بیحرکت نشستهیعنی بودند. بر روی سکو، بزرگِ آکادمی نامها را یکییکی میخواند و کمکهزینه را میانشان پخش میکرد.
این یارانهٔ هفتگیِ آکادمی بود که هر هفت روز پخش میشد. درداد واقع، کمکهزینهای برای این نوجوانان به شمار میرفت. از این گذشته، باقفل تواناییِ اندکشان، تغذیه و پرورشِ گویِ خودشان فشار مالیِ سنگینی بر دوششان میگذاشت.
بزرگِ آکادمی بانگاهش صدای بلند خواند:زیر «گو یوئه فانگ یوان.»
فانگ یوان از صندلیِ کنار پنجره در ردیف آخر برخاست. او بهبِی سوی سکو رفت و دو کیسهٔ پول گرفت. در یک کیسه سهبازم سنگ ازلی قرار داشت؛ همان کمکهزینهٔ خاندان. کیسهٔ دیگر حاویِ پاداشِ دهسنگی بود.
بزرگِ آکادمی نگاهی ژرف به او انداخت و گفت: «سخت تلاش کن.» فانگ یوانکرد پیدرپی مقام اول را به دست آورده بود و این امر باعث شد تاگردن بزرگانی که پیشتر از او ناامید گشته بودند، اندکی به او توجه نشان دهند.
فانگ یوان سر تکانپیشتر داد، کیسهها را در آغوشنشان گرفت و به صندلیاش بازگشت.
گو یوئه مو بِی در حالی که خشم دربازم دلش زبانه میکشید، نگاهش را روی فانگ یوان قفلخوردن کرد و زیر لب غرید: «لعنتی، بازم اول شد...»
گو یوئه چی چنگ چشمانش را ریز کرد و اندیشید: «اون دو تا تیغِخشم ماه پشت سر هم خوردن به گردن عروسک. یعنی فقط شانس آورد یا واقعاًاندیشید مهارتش رو داره؟» از پایان ارزیابی تا کنون، این پرسش در ذهنش پرسه میزد.
تنها او نبود؛ بسیاری از شاگردان ناخودآگاه نگاهشان را به سوی فانگنگاهش یوان میکشاندند. این پرسش رهایشان نمیکرد. با وجود اینکه شکست خورده بودند،تیغِ دلهایشان راضی نبود و میخواستند بدانند واقعاً چه اتفاقی رخ داده است.
وقتی روز رو به پایان میرفت، بزرگِ آکادمی موضوعی را اعلام کرد: «دیگه مدتی از حضورتون تو آکادمی میگذره و با نحوهٔ استفاده از گویِ حیاتیتون هم آشنا شدید. تو چند روز آینده، بهتون یاد میدم چطور روزنهتون رو گرم و تغذیهفقط کنید و سطح تزکیهٔ یه استاد گو رو بالا ببرید. هرچی سطح یه استاد گو بالاتر بره، جوهر ازلیش فشردهتر و خالصتر میشه. یه استاد گوی رتبه یک، جوهر ازلی مس سبز داره؛ یه استاد گوی رتبه دو، جوهر ازلی آهن سرخحیاتیتون و یه استاد گوی رتبه سه، جوهر ازلی نقره سفید داره. یه قطره جوهر ازلی آهن سرخ با ده قطره جوهر ازلی مس سبز برابری میکنه. به همین شکل، یه قطره جوهر ازلی نقره سفید معادل ده قطره جوهر ازلی آهن سرخه!»
«همهتون باید یادتون باشه، گوها فقط ابزارایی هستن که ما به کار میگیریم. تزکیه، بنیانِ ما استادان گوعه. هرچی رتبهتون بالاتر باشه، میتونید از گوهای قویتری استفاده کنید. تو سه ماه آینده، هر کی بتونه پیشقدمنبود بشه و به مرحلهٔ میانیِ رتبه یک ارتقا پیدا کنه، پاداشی برابر با سی سنگ ازلی بهش میدم. در ضمن، اون شخص میتونه گویِ دومش رو زودتر از بقیه انتخاب کنه. بعد از سه ماه، برچطور اساس نتایج، یه مبصرِ کلاس و دو تا معاونِ مبصر انتخاب میکنیم. مبصرِ کلاس از یارانهٔ ده سنگ ازلی برخوردار میشه و معاونِ مبصر هم پنج تا سنگ میگیره! خیلی خب، برای امروز کافیه. میتونید برید.»
سخنان بزرگ،اندکی آکادمی را غرقدهند در همهمه کرد.
شاگردی از سر هیجان مشتشبازگشت را گره کرد و گفت: «وقتِمیکشید انتخاب مبصرِ کلاس و معاونِ مبصره!»
در چشمان شاگردِ دیگری برقِ امید درخشید: «مبصرِ کلاس هر هفت روز دهکیسهها تا سنگ ازلی میگیره و معاونِ مبصر پنج تا؟ اگه بتونم اولین نفریزیر باشم که به مرحلهٔ میانیِ رتبه یک میرسه، قطعاً میتونم مبصرِ کلاس بشم.»
گو یوئه مو بِی و چی چنگ کمبودی در سنگهای ازلی نداشتند، اما افتخارِ این مقام برایشان بسیار حائز اهمیت بود.یعنی آنها با خود میاندیشیدند: «سنگهای ازلی که مهم نیستن. چیزی که اینجا اهمیت داره، مقامِ مبصرِ کلاس و معاونِ مبصره؛ این یعنینمیکرد افتخار و برتریِ هویت نسبت به بقیه. وقتی شاگردای عادی مبصرِ کلاس رو میبینن، باید همهشون تعظیم کنن و بهش سلام بدن.»
گو یوئه فانگ ژنگ با خود اندیشید: «برای مبصر شدن، بیشک باید اولین نفری باشی که به مرحلهٔنگاهش میانیِ رتبه یک ارتقا پیدا میکنه! این یعنی وقتی داداش تو آینده منو ببینه، مجبوره تعظیم کنه و خودبهخودفقط بهم سلام بده.» سپس ناخودآگاه به عقب نگاه کرد: «صبر کن، داداش کجاست؟» اما صندلیِ فانگ یوان خالی بود.
شاگردان از آکادمی بیرون رفتند.
گو یوئه مو بِی میخواست فانگ یوان را پیدا کند و رودرروداد از او بپرسد: «گو یوئه فانگ یوان کجاست؟» اما فانگ یوان یکقفل قدم جلوتر بود و خیلی وقت پیش آنجا را ترک کرده بود.
گو یوئه چی چنگ پوزخند زد:زیر «هه، چه زودم فرار کرد. ترسیده؟ریز انگار تو ارزیابیِ امروز بازم شانس آورده.»
گو یوئه مو بِی چشمانش را ریز کرد و در حالی که به گو یوئه چی چنگ و گو یوئهکرد فانگ ژنگ در کنارش مینگریست، گفت: «مهم نیست، فقط ده تا سنگ ازلیه. نیازی نیست به این چیزای کوچیک اهمیتواقعاً بدم، الان چیزی که مهمه اینه که به مرحلهٔ میانی ارتقا پیدا کنم و مقامِ مبصرِ کلاس رو به دست بیارم.»
این دو نفر دشمنان واقعیاش بودند، در حالی که فانگ یوان صرفاً استعدادی ناچیز با درجهٔ C داشت؛ او در حد و اندازهشان نبود.
گو یوئه چی چنگ با تلخکامی در دل اندیشید: «دو دفعهٔ اول فانگ یوان شانس آورد و اول شد. اما این بار آزمون تزکیهست و تمرکز روی استعداد تزکیهست. وقتی استعداد یه درجه بالاتر باشه، برتری خیلی بیشتر میشه.» درجهٔ استعداد واقعی او تنها C بود؛ تنها به لطف تقلب توانسته بود توهمِ داشتنِ درجهٔ B را به وجود آورد.
فانگ یوان در حالی که به دروازهٔ آکادمی تکیه داده بود،چشمانش پوزخندی زد و با خود اندیشید: «تنها برای یک مقامِ مبصر وشانس دو معاون، اینطور بیتاب شدهاند. در این سن چقدر پرشور و سادهلوحاند.»
افتخارِ کذایی تنها ابزاری کارآمد بود که بالادستیها برایآغوش انگیزه دادن به زیردستان به کار میگرفتند. در نهایت،نگاهش چیزی جز لایهای از افتخاری واهی نبود؛ کاملاً بیفایده بود!
تجربهٔ پانصدساله، از مدتها پیش بهبِی فانگ یوان اجازه داده بود تانگاهش برخی از رازهای هستی را درک کند.
«چه خاندان باشد، چه فرقه یا گروهی اهریمنی، چه این دنیا باشد و چه زمین، تمام سازمانها همینگونهاند. مقامهای بالا و پایین تعییننگاهش میشوند تا قانون ترفیع مشخص شود و به افرادِ سازمان اجازه دهد بیوقفه از پایین به بالا صعود کنند. زیرا منفعتطلبی ذات انسانمهارتش است و مقامهای قدرت اغلب به افراد حس برتری میدهند و این توهم را ایجاد میکنند که فرد نسبت به دیگران زندگی ارزشمندتری دارد.»
«قدرت همچون هویجی است که پیشِ روی الاغی آویزان کرده باشند. امیال انسانها با آن تحریک میشود و هرکدامشان برای رسیدنیعنی به آن، منافع شخصی خود را به فردی صاحبقدرت گره میزنند. پس از صعود به یک پله، پلهٔ بالاتری در کاررهایشان خواهد بود. در حالی که آنها برای منافع شخصی مشغول چاپلوسیاند، ثمرهٔ تلاششان مکیده شده و ارزششان توسط بالادستیها استثمار میگردد.»
«در هر سازمانی، تا زمانی که سلسلهمراتبی وجود دارد، هدف خدمت به مقامات بالاتر است. مقامهای کذاییِ مبصر و معاونِ مبصر، مانند کوچکترین هویج است که بقیهریز را به درون ساختار خاندان میکشاند. و برای جلوگیری از پی بردنِ زیردستان به حقیقت، بالادستیها ارزشهای مشترکی را القا میکنند و مفاهیمی چون افتخار، شایستگی وناخودآگاه امثال آن را برجسته میسازند. ایجاد مقامهای بالا و پایین با منافع نابرابر همراه است. گاهی اوقات نیز از مذهب برای تسلط بر قلب مردم استفاده میشود.»
«حقیقت این است، اما افسوس که بسیاری از مردمِ دنیا آن را درکقفل نمیکنند؛ آنها احمقانه برای دیگران جان میکنند. در هر سازمانی، بنیادیترین اصل تنها یکخوردن چیز است: بازتوزیع منابع. هرچه مقامِ فرد بالاتر باشد، از منابع بیشتری بهرهمند میشود.»
فانگ یوان در زندگی پیشین خود، «فرقهٔ اهریمنیِ بال خون» را در قارهٔ مرکزی تأسیس کرده و دهها هزار نفر را زیر پرچم خود گرد آورده بود. اولعنتی مقامهایی چون سرباز اهریمنی، سردار اهریمنی، حکیم اهریمنی و امثال آن را بنا نهاد. هر مقام مزایای خاص خود را داشت و همین امر سبب میشد انسانهای بیشمارینبود همچون گلهٔ اردکها به سویش هجوم بیاورند و مطیعِ اوامرش شوند. چنین تجربهای باعث شده بود فانگ یوان منطقِ نهفته در این اصل را به روشنی درک کند.
«بنابراین هر سازمانی تنها یک پوسته است و اساسِ واقعیِ آن در یک کلمه خلاصهتیغِ میشود: منابع. بدون منابع غذایی، انسان از گرسنگی میمیرد. بدون منابع آبی، از تشنگی هلاککنون میشود. بدون منابعِ تزکیه، ضعیف میماند و دیر یا زود، زیر بارِ ظلمِ دیگران جان میدهد.»
«و برای یک استاد گو، سنگهای ازلی مهمترین منبع به شمار میروند!» چشمانحالی فانگ یوان همچون برکهای باستانی، ژرف و تاریک بود. با رسیدنِ افکارش بهچشمانش این نقطه، گوشهٔ لبانش اندکی بالا رفت و پوزخندی بر چهرهاش نقش بست.
او پیشتر آکادمی را ترک کرده بود و اکنون جلویزبانه دروازهٔ ورودی ایستاده بود. با نگاهش دید که نخستین گروهچشمانش از شاگردان در حال خروجاند و رفتهرفته به او نزدیک میشوند.
«فانگ یوانه.»
«وسط دروازه ورودی چیکار میکنه؟»
«پوف، هر بار ایننشان قیافهٔ بیروح و نچسبش روآغوش میبینم، خونم به جوش میاد.»
«بیخیالش، حتماً منتظر کسیه.»
نوجوانان توجهی به او نکردند. درست در لحظهای که میخواستند از کنارش عبورکیسهها کنند، فانگ یوان قدمی به جلو برداشت و راهشان را سد کرد وزیر گفت: «دارم غارت میکنم. همه باید یه سنگ ازلی تحویل بدن تا بتونن برن.»