چپتر 274: درِ گنجینهٔ زنده
0چهرهٔ روی درِ غولپیکر برای شانگ یان فیِ کوچک شکلک درآورد و با تمسخر گفت:بریم «تبادل گنجینه؟ فیفیِ کوچولو، باز میخوای ازم سوءاستفاده کنی؟ میدونم رفقای قدیمی هستیم، اما من نگهبانبیشتر قلمرو گنجینهام و کمکت نمیکنم از داخل چیزی کش بری. هرچند که خیلی با هم رفیقیم...»
خطوط سیاهی روی پیشانی شانگدوست یان فی پدیدار شد: «چند بارواقعاً باید بگم، میشه اینطوری صدام نکنی؟»
«پس چی صدات کنم؟هعی یانیانِ کوچولو، یان فیِفکر کوچولو یا یان زیِ کوچولو؟»
شانگ یان فی بهسرعت دستش را تکان داد وبیخیال درمانده گفت: «بیخیال، بیخیال، هر کار دوست داری بکن.اومدم بریم سر اصل مطلب، من واقعاً برای تبادل گنجینه اومدم.»
چهرهٔ غولپیکر، درحالیکه آشکارا هنوز ناراضی بود، کلماتش رادرمانده کش داد: «اوووه... چقدر زود میری سر اصل مطلب،واقعاً میخواستم بیشتر حرف بزنم، اینجا از بیحوصلگی دارم میپوسم.»
شانگ یان فی آهی کشید: «من خیلی سرمبریم شلوغه، درِ گنجینهٔ زنده. خودت میدونی که منناراضی رئیس خاندان شانگم، اوضاع دیگه مثل قبل نیست.»
درِ گنجینهٔ زنده با اندوه آهی کشید: «هعی، بیخیال، رؤسای خاندان تو هر نسلیهیچ همینطورن. فکر میکردم تو فرق داشته باشی. این بار هیچ خواستهای ندارم، فقط میخوامسرِ یکی باشه که بهش غر بزنم، این قرنها انتظار واقعاً منو خالی و تنها کرده...»
سرِ شانگ یان فی پر از خطوطداد سیاه شد و گفت: «تو یه دری،بریم چه تنهاییای میتونی داشته باشی؟ نمیتونی فقط بخوابی؟»
درِ گنجینهٔ زنده دوباره شروعبهسرعت به وراجی کرد: «خواب؟ خوابم نمیبره!کار اصلاً نمیفهمی تنها بودن چقدر سخته...»
شانگ یان فی سرفهای کرد و گفت:بکن «من نیومدم اینجا که به غرهات گوش بدم،هنوز بیا در مورد کار حرف بزنیم، کارِ واقعی.»
چهرهٔ درِ گنجینهٔ زنده جدی شد: «اوه، پسفکر بیا همین کارو بکنیم. باشه، اگه میخوای گنجینههاندارم رو تبادل کنی مشکلی نیست، اما یه شرطی دارم...»
او دوبارهیانیانِ کلماتش رابهسرعت کش داد.
شانگ یان فییانیانِ حس بدی بهدستش این ماجرا پیدا کرد.
او ابروانش رابیخیال بالا انداخت و پرسید:بکن «چه شرطی، نگو که...؟»
درِ گنجینهٔ زنده با هیجان فریاد زد: «آه،فکر از قیافهت معلومه که حدس زدی! درسته، درسته،ندارم میخوام دست تو دماغم کنی، دست تو دماغم کنی!»
دست تو دماغم کنی...
دست تو دماغم...
دست...
صدای بلندشنیست در راهروهعی طنین میانداخت.
رگهای پیشانی شانگ یانبهسرعت فی بیرون زد: «عوضی،درمانده باز داری همون کارو میکنی؟»
درِ گنجینهٔ زنده با لحنی شاعرانه آوازخوان گفت: «دماغم خیلی میخاره، خیلی میخاره، نمیتونم درست نفس بکشم.مطلب من دست ندارم، نمیتونم مثل شما آدما خودم دست تو دماغم کنم، خیلی گناهم. آه... فیفیِ کوچولو،اینجا دوست خوبم، لطفاً کمکم کن، لطفاً دست تو دماغم کن. بهعنوان پاداش، فینِ گنجینهایم رو بهت میدم.»
شانگ یان فی مشتهایش را گره کردبکن و پس از آنکه دیگر نتوانست خودآشکارا را کنترل کند، فریاد کشید: «هی، دیگه کافیه!»
درِ گنجینهٔ زنده خرناسی کشیدرؤسای و نگاهی با مضمونِ "میخوایفرق چه غلطی بکنی" به او انداخت.
سپس شروعیانیانِ به شعاربهسرعت دادن کرد...
«دست تو دماغم کن!»
«دست تو دماغم کن!»
«دست تو دماغم کن!»
«دست تو دماغم کن وگرنهدستش از گنجینه خبری نیست. دست تودوست دماغم کن تا پسر خوبی باشی...»
صدا هوا را لرزاندزیِ و باعث شد کلداد راهرو به لرزه درآید.
درحالیکه صدای "دست تو دماغم کن"داری در راهرو میپیچید، شانگ یان فی سرشدرحالیکه را پایین انداخت و پیشانیاش را گرفت.
شانگ یان فی که در دلنسلی کاملاً درمانده شده بود، فریاد زد:باشی «باشه، باشه، دیگه نخون، انجامش میدم، خب؟»
حتی اگر او یک استاد گوی رتبهداد ۵ و سرور خاندان شانگ بود، در برابراصل درِ گنجینهٔ زنده هیچ کاری از دستش برنمیآمد.
هر چه باشد، قلمرو گنجینه را نیاکانتکان خاندان شانگ به جا گذاشته بودند؛ اینبکن شاهکارِ یک جاودانهٔ فراتر از رتبه ۵ بود!
درِ گنجینهٔ زنده با پیروزی فریاد زدبکن و سپس اصرار کرد: «آخ جون——! زودآشکارا باش، زود باش، دیگه نمیتونم صبر کنم.»
حالت چهرهٔ شانگ یان فیرؤسای منجمد شد، گوشهٔ چشمانش پریدفرق و دست راستش را دراز کرد.
روی کف دست راستش، خالکوبیِ کوچکیتکان به شکل یک کف دست وداری به رنگ سرخِ خونین به چشم میخورد.
او جوهر ازلیاش را فعال کرد وتکان خالکوبی خونین به پرواز درآمد و بهبکن دستِ غولپیکر و سرخِ درخشانی تبدیل شد.
رتبه ۵درمانده — گویِکار اثرِ دستِ خونین!
هر کس که هدفِ ضربهٔ این کف دست قرار میگرفت، خواه پرنده، جانور، کرم یا ماهی، تا زمانی که خونباشه در بدنش جریان داشت، به گودالی از خون تبدیل میشد. این گو قدرت عظیم و اثری رعبآور داشت؛ شانگ یانخوابم فی از آن برای سلطه بر مرز جنوبی استفاده کرده و نامِ مخوف خود را بر سر زبانها انداخته بود.
اما اکنون، او از گویِ اثرِتکان دستِ خونین استفاده میکرد تا خواستهٔداری عجیب درِ گنجینهٔ زنده را برآورده کند...
دست کردن در دماغش.
کف دستِ سرخ و درخشان به مشتبکن تبدیل شد، سپس انگشت اشارهاش را دراز کردهنوز و وارد سوراخهای بینیِ درِ گنجینهٔ زنده شد.
درِ گنجینهٔنیست زنده زمزمههعی کرد: «آره، همینه!»
«آه... خیلی حس خوبیه...»
«عمیقتر، درسته، یه کم عمیقتر!»
«لطفاً محکمتر،درمانده اگه خشنتر باشیدوست حس بهتری داره.»
«اوووه... این خیلی خوب بود...»
«فیفیِ کوچولو، تکنیکت حرف نداره.»
درِ گنجینهٔ زنده دهانش رابهسرعت باز کرد و با صدای بلندیکار عطسه کرد: «آه... آه... آآآه... هاپچو!»
"فین"های پرشماری به رنگهایکار سرخ، زرد، آبی وبریم سبز به بیرون پرتاب شدند.
اگر کسی بهدقت نگاه میکرد، متوجه میشد که موردِ سرخرنگ، فلفلِ کوهیِ طوفان بود؛ یک مادهٔ کمکیِ منقرضشده و خداگونه برای پالایش. موردِ زرد، خاک اندوه بود؛ یکی از مواد لازم برای پالایشنمیتونی یک گویِ رتبه ۶. موردِ آبی، قلب یخ بود که تنها در مرکز یک کوه یخِ دهمیلیونساله رشد میکرد. و موردِ سبز، گوی دامن علفی بود؛ یک گویِ رتبه ۵ که هیچ قابلیت دفاعیپیدا نداشت، اما بهمحض اینکه استاد گو از آن استفاده میکرد، دامنی علفی به او میداد که قادر بود انرژی ازلی را از هوا جذب کرده و جوهر ازلیِ درون روزنه را بهسرعت پر کند!
درِ زندهٔ گنجینه پس از عطسه فینی کشید و باکار احساس رضایت عمیقی گفت: «خیلی خب، دوباره نفسم بالا اومد.آشکارا این فینها هم کادوی تو. دیگه نمیخوام بخورمشون، خیلی چندشآوره.»
شانگ یان فی این اقلام را درتکان روزنهاش جای داد و با کشیدن آهیبکن پرسید: «حالا میتونیم بریم سر اصل مطلب؟»
درِ زندهٔ گنجینه که حالش بسیارداری بهتر شده بود، پاسخ داد: «البته،اومدم البته، فی فیِ کوچولو چی میخواد؟»
شانگ یان فی پاسخ داد: «یادمهنسلی هنوز یه گویِ پیروزی انسان بر آسمانِاین رتبه پنج اینجاست، میخوام باهاش معامله کنم.»
نگاه کنجکاوانهای در چشمان درِ زندهٔ گنجینه پدیدار شد: «گویِ پیروزی انسان بر آسمان... این گو قدرت این رو داره که با آسمان مقابله کنه و تقدیر رو تغییرمیخواستم بده، و بهزور برای فانیهایی که استعداد تزکیه ندارن روزنه بیدار کنه. این گو بهشدت باارزشه فی فیِ کوچولو. هرچند ما رفاقت نزدیکی داریم و تو بارها دست توفکر دماغ من کردی، اما قوانین قلمرو گنجینه رو نمیشه زیر پا گذاشت. اگه میخوای این گو رو بگیری، باید گویی با ارزشِ بهمراتب بیشتر به قلمرو گنجینه تقدیم کنی.»
رگهای پیشانی شانگ یان فی بیرون زدتکان و همانطور که گویی را فرا میخواند، غرید:بریم «میشه دیگه حرف دست کردن تو دماغتو نزنی؟»
این گو همچون کف دست یک نوزاد، لطیف و تپل بود واومدم در عین حال مانند بلور شفافیت داشت. رگهای خونیِ سرخی درون اینبیشتر دست به چشم میخورد که باعث میشد هالهای شبحوار از آن ساطع شود.
با دیدن این گو، درِ زندهٔ گنجینه با تعجب گفت: «اِه، داری از گویِهیچ رد دست خونین دل میکنی؟ فی فیِ کوچولو، یادمه این یکی از مفیدترین گوهایسرِ توئه. مگه در حال جمعآوری میراث دریای خون نبودی؟ از آرزوی بچگیت دست کشیدی؟»
شانگ یان فی با درماندگی آهی کشید: «تعداد کل میراثهای دریای خون تقریباً بیشماره، با این حال میراثهای حقیقی در میان اونها پنهان شدن و سختیِ کار بیش ازمیخواستم حد بالاست. حتی با استفاده از خاندان شانگ برای جستجو، بعد از این همه سال فقط تونستم دو تا از اونها رو به دست بیارم. من گویِ پیروزی انسانفکر بر آسمان رو میخوام، اما نمیتونم از بقیهٔ گوهای باارزشم بگذرم، برای همین مجبورم موقتاً گویِ رد دست خونین رو فدا کنم. شاید یه روزی برگردم و دوباره پسش بگیرم.»
بیشتر کرمهای گوی شانگ یان فی از میراثداد دریای خون به دست آمده بودند و همین موضوعمطلب باعث میشد او در مسیر دودمان تخصص داشته باشد.
به همین دلیل، وقتی شانگ شینداری تسی وارد شهر خاندان شانگ شد،اومدم او توانست فوراً حضورش را حس کند.
درِ زندهٔ گنجینه دهانش را باز کردهمینطورن تا گویِ رد دست خونین را ببلعد وخواستهای گفت: «خیلی خب، حالا که تصمیمت رو گرفتی.»
گلوپ!
با صدای بلندی،یانیانِ گویِ رد دست خونینتکان وارد قلمرو گنجینه شد.
سپس، درِ زنده در حالت تهوعیداری به خود پیچید، دهانش را بازاومدم کرد و گویی را بالا آورد.
این گو شبیه به یک جینسینگ هزارساله بود؛ با ریشههای بسیار وباشی بدنی زردرنگ. درخشش آن کمسو بود، بخش بالاییاش به یک تنه شباهتمنو داشت و بخش پایینیاش مانند یک جفت پا از هم جدا شده بود.
این همانیانیانِ گویِ پیروزی انساندستش بر آسمان بود.
درِ زندهٔ گنجینه اصرار کرد: «زود پالایشش کن. وقتی ازبیخیال قلمرو گنجینه خارج بشه، تو سه نفس طبیعت وحشیِ خودشدرحالیکه رو پس میگیره. اون وقت پالایش کردنش خیلی سخت میشه.»
شانگ یان فی سر تکان داد و جوهر ازلیاصل بلور بنفش خود را به کار گرفت و درکلماتش دم، این گویِ پیروزی انسان بر آسمان را پالایش کرد.
شانگ یان فی در حالی که احساساتش به خروش آمده بود، گویِ پیروزی انسان بر آسمان را در روزنهاش جای داد و با خود گفت: «هه هه هه، باسیاه این گو میتونم روزنهٔ تسی ار رو بیدار کنم! حالا فقط به چند تا گوی دیگه نیاز دارم تا درجهٔ استعدادش رو بالا ببرم و تو تزکیه کمکش کنم.همین بعدش میتونم فانگ و بای رو به خدمت بگیرم تا بالهای پروازش بشن. تسی ار، من مطمئن میشم که خوشبخت بشی، اما تو این دنیا، قدرت پیشنیازِ تمام خوشبختیهاست!»
او رو بهزیِ در گفت: «من دارمداد میرم، درِ زندهٔ گنجینه.»
درِ زندهٔ گنجینه با اضطراب پرسید: «هی،تکان هی، هی، به این زودی؟ بمون و باهامبریم حرف بزن، واقعاً دارم از بیحوصلگی دق میکنم.»
اما شعلههای خونینبیخیال سوسو زدند و شانگبکن یان فی ناپدید شد.
غرغرهای درِ زندهٔ گنجینه در راهرو پژواک مییافت: «آه،میکردم این پدرسوخته بازم منو تنها گذاشت. من چقدر دلممیخوام به حال خودم میسوزه، چقدر حوصلم سر رفته، چقدر خستهام...»
...
ضیافتی دیگر با شرابی ناب و غذاهاییتکان لذیذ برپا بود و افراد در فضاییبکن گرم و پرشور با یکدیگر معاشرت میکردند.
فانگ یوان ایستاد و در حالی که جامش را بالا میبرد، با صدایدرحالیکه بلندی فریاد زد: «برادر وی، برادر شیائو یان، بیایید یه جام دیگه بزنیم!»بزنم در همین حین، بای نینگ بینگ با چهرهای بیتفاوت مشغول خوردن غذایش بود.
وی یانگ و شیائو یان همزمان جامهایشان رافکر بالا بردند. برخورد محکم سه جام با یکدیگرندارم باعث شد شراب روی میز و ظرفها بریزد.
پیشتر در منطقهٔ نبرد، فانگ یوان میخواست آنها را به شام مهمان کند،بکن اما شیائو یان پیشقدم شده بود. این بار، فانگ یوان به قول خود عملزود کرد و این دو نفر را به ضیافتی در یک رستوران بزرگ دعوت نمود.
شیائو یان که فردی خوشرو و صادق بود و حسادتش را اصلاً پنهان نمیکرد، گفت: «کیاصل فکرشو میکرد برادر فانگ ژنگ همون کسی باشه که دختر دردانهٔ رئیس خاندان شانگ رو نجاتحرف داده. آدمای خوب واقعاً پاداش کارشون رو میگیرن. نشان خار بنفش... هه هه، راستش بدجور حسودیم میشه.»
او سالها در شهر خاندان شانگداری زندگی کرده بود و بهخوبی میدانست نشاندرحالیکه خار بنفش چه امتیازاتی به همراه دارد.
وی یانگ جامش را پایین گذاشتنسلی و پرسید: «شما دو تا ازباشی حالا به بعد میخواید چیکار کنید؟»
فانگ یوان پاسخ داد: «قصد داریم یه مدت توبیخیال شهر خاندان شانگ بمونیم و گوهای بهدردنخوری که داریم رودرحالیکه بفروشیم. بعدش میخوایم یه مجموعه از کرمهای گوی مکمل بخریم.»
وی یانگ انگشت شستش را بالا برد و در حالی که در دلش شادی میکرد، گفت: «عالیه،مطلب کار درست همینه. اگه چنین برنامهای هم نداشتید، خودم بهتون یادآوری میکردم که همین کار رو بکنید.»اینجا ماندن فانگ و بای در اینجا به این معنا بود که شانس بیشتری برای جذب آنها وجود داشت.
شیائو یان از گوشهٔ میز گفت: «اگه شما دو تا مشکلی ندارید، میتونیددرحالیکه برنامههاتون رو به ما بگید. برادر بزرگ وی خیلی باسواده و میتونه مشورتهایبزنم خوبی بهتون بده. مسیر گوی آتشِ من رو هم برادر بزرگ وی پیشنهاد داد.»