---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

اربابِ گو

چپتر 104: می‌خواهی کرم شراب را بخری؟ • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 104: می‌خواهی کرم شراب را بخری؟

0

در نهایت، فانگ یوان به‌بعد​ طبقهٔ پایین نرفت و برادرش‌زن‌عمو​ نیز از پله‌ها بالا نیامد.

آن دو بر موضع خود پافشاری کردند؛ فاصلهٔ‌باید​ میان طبقات، نشان از آن داشت که فاصلهٔ‌زندگی​ میان دو برادر نیز در حال افزایش است.

گفتگو به روانی پیش نمی‌رفت.

فانگ ژنگ که در طبقهٔ پایین ایستاده بود،‌سرپرستی​ با ابروانی درهم‌کشیده فریاد زد: «برادر، تو دیگه‌بی‌رحم​ خیلی شورش رو درآوردی! فکر نمی‌کردم همچین آدمی باشی!»

فانگ یوان خشمگین نشد، بلکه‌بعد​ خندهٔ سبکی سر داد و پرسید:‌سرپرستی​ «اوه، مگه من چجور آدمی هستم؟»

فانگ ژنگ آه عمیقی کشید و گفت: «برادر! بعد از مرگ پدر و مادر، عمو و‌زندگی​ زن‌عمو ما رو به سرپرستی گرفتن. اونا حق پدری و مادری به گردن ما دارن. فکر‌حالا​ نمی‌کردم این‌قدر بی‌رحم باشی که لطفشون رو با کینه جواب بدی. برادر بزرگ، مگه دلت از سنگه؟»

با گفتن این‌بهت​ حرف، لحن فانگ‌نگاه​ ژنگ اندکی لرزید.

فانگ یوان با بی‌حوصلگی پاسخ داد:‌عمو​ «عجیبه، این میراث حق قانونی منه،‌مادری​ دیگه کینه و لطف چه صیغه‌ایه.»

فانگ ژنگ دندان به هم سایید و اعتراف کرد: «آره! می‌دونم، این میراث از پدر و مادر به ما رسیده. اما‌کینه​ تو نمی‌تونی همه‌چیز رو برای خودت برداری، باید حداقل یه مقدارش رو برای عمو و زن‌عمو بذاری تا بتونن تو دوران‌سایید​ بازنشستگی راحت زندگی کنن، مگه نه؟ با این کارت واقعاً ما رو ناامید می‌کنی، باعث می‌شی بهت به چشم حقارت نگاه کنم!»

او مکثی کرد و ادامه داد: «اصلاً تا حالا برگشتی خونه تا‌بتونن​ ببینی الان تو چه وضعیتی زندگی می‌کنن؟ نصف خدمتکارای خونه اخراج شدن،‌بهت​ چون دیگه از پس هزینه‌هاشون برنمیان. برادر، چطور می‌تونی این‌قدر بی‌رحم باشی!»

چشمان فانگ ژنگ سرخ شده‌حقارت​ بود؛ مشت‌هایش را گره کرد و‌حالا​ بر سر فانگ یوان فریاد کشید.

فانگ یوان پوزخند سردی زد. او می‌دانست که عمو و زن‌عمو در تمام این سال‌ها کنترل دارایی‌ها را در دست‌بدی​ داشته‌اند و قطعاً ثروت عظیمی اندوخته‌اند. حتی اگر این‌گونه هم نبود، تنها با سودِ پایانِ ماهِ میخانهٔ شراب، می‌توانستند هزینهٔ‌اعتراف​ تمام آن خدمتکاران را بپردازند. آن‌ها صرفاً تظاهر به فقر می‌کردند تا فانگ ژنگ بیاید و برای او دردسر درست کند.

فانگ یوان با نگاهش فانگ ژنگ را ورانداز کرد و بی‌پرده گفت: «برادر کوچولوی دوست‌داشتنی من، اگه اصرار‌این‌قدر​ کنم که دارایی‌ها رو پس ندم، چه کاری از دستت برمیاد؟ با اینکه شونزده سالته، اما اونا رو‌میراث​ به عنوان پدر و مادر خودت پذیرفتی، اینو یادت نره. تو حقِ داشتنِ این میراث رو از دست دادی.»

فانگ ژنگ که برقی در چشمانش می‌درخشید، گفت: «می‌دونم! برای همین اومدم تا تو‌بازنشستگی​ رو به یه نبرد رسمی دعوت کنم. بیا تو میدان مبارزه کار رو یکسره‌کنم​ کنیم، اگه من بردم، باید بخشی از دارایی‌های خانواده رو به پدر و مادر برگردونی.»

نبردهای گو در این‌چشم​ جهان، به مسابقات هنرهای‌مکثی​ رزمی در زمین شباهت داشت.

در میان افراد خاندان، اگر درگیریِ حل‌نشدنی پیش می‌آمد، می‌توانستند از این روش برای‌دارن​ فیصله دادن به مشکل استفاده کنند. نبردهای گو انواع مختلفی داشتند: یک در برابر‌اندکی​ یک، دو در برابر دو، نبرد مهارت‌ها، نبرد قدرت، و نبرد مرگ و زندگی.

البته، فانگ یوان و فانگ ژنگ در‌پدر​ صورت انجام نبرد گو، آن‌قدر جدی نمی‌شدند‌پدری​ که تا سرحد مرگ با هم بجنگند.

با دیدن چهرهٔ مصمم برادرش، فانگ یوان ناگهان خندید و گفت: «به نظر‌دوران​ می‌رسه قبل از این، عمو و زن‌عمو حسابی توجیهت کردن. اما به عنوان‌حقارت​ کسی که قبلاً از من شکست خورده، چطور این‌قدر مطمئنی که می‌تونی شکستم بدی؟»

فانگ ژنگ چشمانش را ریز کرد و‌کنم​ ناخواسته به یاد اتفاقی افتاد که چندی پیش‌الان​ رخ داده بود؛ همان تحقیر در میدان مبارزه.

از آن زمان به بعد، هر بار که به‌گرفتن​ این موضوع فکر می‌کرد، خشم در سینه‌اش زبانه می‌کشید. این‌جواب​ خشم هم متوجه فانگ یوان بود و هم متوجه خودش.

او از بی‌عرضگیِ خود و دستپاچگی‌اش در لحظهٔ حساس بیزار بود. در حقیقت، او در آن نبرد عملکرد ضعیفی از خود‌کینه​ نشان داده بود. فانگ یوان ریتم مبارزه را از دست او خارج کرده بود و او تنها در آخرین لحظه به‌سایید​ فکر استفاده از گوی پوست یشمی افتاده بود. در نهایت، او به طور ناگهانی و با تلخ‌کامیِ فراوان شکست خورده بود.

خشم فانگ ژنگ نسبت‌همه‌چیز​ به خودش، به این‌باید​ تلخ‌کامی شدت بیشتری می‌بخشید.

از این رو، ناگزیر چنین فکری در سر‌مکثی​ می‌پروراند: «اگه می‌تونستم دوباره مبارزه کنم، قطعاً بهتر‌وضعیتی​ عمل می‌کردم و برادر بزرگم رو شکست می‌دادم!»

بنابراین، وقتی عمو و زن‌عمو نزد او گلایه کردند، فانگ ژنگ‌پدری​ نه‌تنها می‌خواست میراث را برای آن دو پس بگیرد، بلکه قصد‌دلت​ داشت دوباره با فانگ یوان بجنگد تا خود را ثابت کند.

فانگ ژنگ در حالی که چشمانش از اراده می‌سوخت و گویی آتشی در اطرافش شعله‌ور بود، به فانگ‌این‌قدر​ یوان نگاه کرد و گفت: «حالا همه‌چیز فرق کرده، برادر. دفعهٔ قبل بد عمل کردم و بهت باختم.‌میراث​ اما این بار، موفق شدم کرم گوی رتبه ۲، جامهٔ ماه رو پالایش کنم. دیگه نمی‌تونی دفاعم رو بشکنی!»

با گفتن این‌نمی‌تونی​ حرف، مهِ آبی‌رنگِ کم‌رنگی‌برداری​ از بدنش ساطع شد.

مه او را در بر گرفت‌نگاه​ و در میان آن هاله‌، رفته‌رفته‌برگشتی​ به شکل روبانی بلند و شناور درآمد.

روبان به دور کمرش حلقه زد و به دور دستانش پیچید.‌پدری​ بخش میانیِ روبان بر فراز سرش شناور ماند و باعث شد‌دلت​ فانگ ژنگ هاله‌ای جادویی، رازآلود و برازنده از خود ساطع کند.

فانگ یوان که روی پله‌ها ایستاده بود، با دیدن این‌زن‌عمو​ صحنه برقی در چشمانش درخشید و گفت: «درسته، این جامهٔ‌لطفشون​ ماهه. چقدر احمقانه‌ست که برگ برنده‌ت رو این‌طوری لو می‌دی.»

جامهٔ ماه یک کرم گوی رتبه ۲ با ویژگی‌های دفاعی بود. اگرچه قدرت‌دوران​ دفاعی آن اندکی از گوی یشم سفید کمتر بود، اما می‌توانست در دفاع‌حقارت​ به دیگران نیز یاری برساند و در نبردهای گروهیِ کوچک، کاراییِ بیشتری داشت.

با وجود این گو در دستان فانگ ژنگ، فانگ یوان واقعاً نمی‌توانست با‌خونه​ مشت‌های خالی دفاع او را در هم بشکند. فرود آوردن مشت، مانند ضربه‌می‌تونی​ زدن به پنبه بود و تمام نیروی جنبشیِ خود را از دست می‌داد.

حتی اگر از گوی مهتاب استفاده می‌کرد، قادر به شکستنِ این سد نبود، مگر اینکه گوی ماهتابان را در اختیار‌بدی​ می‌داشت. بنابراین، اگر فانگ ژنگ قصد مبارزه داشت و فانگ یوان را به یک نبرد گو دعوت می‌کرد، طبق قوانین‌اعتراف​ خاندان، او موظف به پذیرش آن بود. بدون رو کردنِ گوی یشم سفید، فانگ یوان ممکن بود واقعاً شکست بخورد.

استعداد درجهٔ A، همان درجهٔ A بود و با پرورشِ رئیس خاندان، فانگ ژنگ به سرعت در حال رشد بود. می‌توان گفت که در دوران آکادمی، فانگ یوان، فانگ ژنگ را سرکوب کرده بود. اما اکنون باید اعتراف می‌کرد که فانگ ژنگ رفته‌رفته درخشش یک نابغه را از خود نشان می‌داد و به تهدیدی جدی برای فانگ یوان بدل می‌شد.

فانگ یوان با لبخندی کج، از‌خودت​ بالا به برادرش خیره شد و‌بتونن​ گفت: «اما، فکر کردی انتظارشو نداشتم؟»

سپس ادامه داد: «برادر کوچولوی سمجِ من، البته که می‌تونی‌اصلاً​ منو به مبارزه بطلبی. اما موافقت هم‌گروهی‌هات رو گرفتی؟ اگه‌اخراج​ وسط نبرد، گروهت مجبور بشه بره مأموریت، کدوم رو انتخاب می‌کنی؟»

فانگ ژنگ مکث کرد؛‌پدر​ در حقیقت به این‌سرپرستی​ موضوع فکر نکرده بود.

باید می‌پذیرفت که حق با برادرش است. گروه باید‌عمو​ با هم همکاری می‌کرد و اگر اعضا می‌خواستند دست‌این‌قدر​ به اقدامات انفرادی بزنند، باید پیش از آن گزارش می‌دادند.

فانگ یوان گفت: «پس بهتره برگردی، اون رهبرتون گو‌حداقل​ یوئه چینگ شو رو پیدا کنی و قضیه رو‌کارت​ براش توضیح بدی. من توی میخانهٔ دروازهٔ شمالی منتظرتون می‌مونم.»

فانگ ژنگ کمی تردید کرد، سپس دندان‌کنم​ غروچه‌ای کرد و گفت: «همین الان می‌رم‌ببینی​ برادر! اما اینو بدون که وقت‌کشی فایده‌ای نداره.»

او به اقامتگاه گو یوئه‌مادر​ چینگ شو رفت و خدمتکار خانواده‌پدری​ او را به داخل راهنمایی کرد.

گو یوئه چینگ‌کشید​ شو داشت استفاده از‌پدر​ گویش را تمرین می‌کرد.

بدن او در میدانگاهِ باغ،‌برای​ بسیار چابک و ورزیده به‌مقدارش​ این‌سو و آن‌سو حرکت می‌کرد.

او به نرمی گفت: «گویِ تاکِ سبز.» و از کف دست راستش، تاکی سبز بیرون‌الان​ جهید. طول آن حدود پانزده متر بود. چینگ شو تاک را گرفت و همچون شلاقی‌مشت‌هایش​ به کار بست؛ آن را در هوا می‌شکافت، حلقه می‌کرد و به اطراف تاب می‌داد.

شترق! شترق! شترق!

سایهٔ شلاق بر سطح زمین‌بعد​ کشیده شد و تکه‌های سنگ‌فرشِ‌زن‌عمو​ خردشده را به هوا پرتاب کرد.

در حرکتی ناگهانی، شلاقِ تاک را جمع‌برداری​ کرد، موهای بلند و سبزرنگش را به‌بازنشستگی​ عقب افشاند و گفت: «گویِ سوزنِ کاج.»

بی‌درنگ، سوزن‌های کاج همچون‌چشم​ باران از میان موهایش‌مکثی​ به بیرون شلیک شدند.

سوزن‌ها به آدمک چوبی در آن نزدیکی‌زن‌عمو​ برخورد کردند؛ تمام پیکرش را شکافتند و‌دارن​ سوراخ‌های ریز و متراکمی روی آن پدید آوردند.

سپس کف دست چپش را پیش آورد‌پدر​ و در حالی که نشانِ هلالی‌شکلِ سبزرنگی‌پدری​ با نوری درخشان می‌تابید، گفت: «گویِ چرخشِ ماه.»

با تکانِ مچ‌نمی‌تونی​ دستش، تیغِ ماهِ‌خودت​ سبزرنگ به پرواز درآمد.

برخلاف مسیرِ پروازِ تیغِ ماهِ عادی، این تیغِ ماهِ‌ادامه​ سبزرنگ انحنای بیشتری داشت. این تیغ در هوا قوسی را‌خدمتکارای​ طی می‌کرد که پیش‌بینیِ مسیرش را برای دشمنان دشوارتر می‌ساخت.

فانگ ژنگ با دهانی باز خیره مانده بود و اصلاً فراموش کرد برای چه به‌این‌قدر​ آنجا آمده است: «همون‌طور که از استاد گویِ شماره یکِ رتبه ۲ انتظار می‌ره! جلوی‌بی‌حوصلگی​ همچین حمله‌ای حتی ده نفس هم دوام نمیارم. ارشد چینگ شو واقعاً بیش از حد قویه.»

گو یوئه چینگ شو با دیدن فانگ ژنگ، هالهٔ رزمی‌اش را فرو نشاند و‌پدری​ با لبخندی ملایم گفت: «اوه؟ فانگ ژنگ، اینجا چه کار می‌کنی؟ مأموریت قبلی تازه‌این​ تموم شده، باید بیشتر استراحت کنی. باید تعادلِ بین کار و استراحت رو حفظ کرد!»

فانگ ژنگ‌اما​ محترمانه تعظیم کرد:‌برای​ «ارشد چینگ شو.»

این احترام عمیقاً از صمیم قلبش سرچشمه می‌گرفت. از زمانی که‌حالا​ فانگ ژنگ به گروه پیوسته بود، همواره مورد حمایت و توجهِ چینگ‌هزینه‌هاشون​ شو قرار داشت و در نگاهش، چینگ شو همچون برادری بزرگ‌تر بود.

چینگ شو در حالی که عرق پیشانی‌اش را پاک‌گرفتن​ می‌کرد، با لبخند به سوی فانگ ژنگ رفت و‌کینه​ گفت: «خب فانگ ژنگ، انگار با من کاری داشتی؟»

فانگ ژنگ گفت: «راستش قضیه از‌مرگ​ این قراره...» و سپس مقصودش و‌گرفتن​ تمام ماجرا را برای او تعریف کرد.

با شنیدن این حرف، ابروهای چینگ شو کمی بالا رفت. حقیقت‌بذاری​ این بود که او دربارهٔ فانگ یوان چیزهای زیادی شنیده بود‌باعث​ و در مقایسه با فانگ ژنگ، فانگ یوان برایش جذابیت بیشتری داشت.

با خود اندیشید: «بد‌چشم​ نیست برای یک بار هم‌ادامه​ که شده باهاش ملاقات کنم.»

گو یوئه چینگ شو با این فکر سر تکان‌گرفتن​ داد و گفت: «من هم باید در مورد موضوعی با‌جواب​ برادرت صحبت کنم. در این صورت، بیا با هم بریم.»

فانگ ژنگ غرق‌کشید​ در شادی شد‌مرگ​ و گفت: «ممنون ارشد!»

چینگ شو به شانهٔ فانگ ژنگ‌خودت​ زد و گفت: «هه هه هه، نیازی‌دوران​ به تشکر نیست، ما توی یک گروهیم.»

فانگ ژنگ گرمای دلپذیری‌چشم​ را در قلبش احساس کرد‌ادامه​ و چشمانش ناخودآگاه سرخ شد.

آن دو به میخانه رسیدند.‌مادر​ پیشخدمتی که از قبل منتظرشان بود،‌پدری​ آن‌ها را به داخل راهنمایی کرد.

روی میزی مربعی در کنار پنجره،‌مرگ​ چند ظرف مزه، دو جام شراب‌گرفتن​ و یک کوزهٔ شراب قرار داشت.

فانگ یوان در یک سمت میز نشسته بود. با‌حداقل​ دیدن گو یوئه چینگ شو، لبخندی زد، دستش را‌کارت​ به نشانهٔ تعارف دراز کرد و گفت: «بفرمایید بنشینید.»

گو یوئه چینگ شو در پاسخ به فانگ یوان سر تکان‌حالا​ داد. او در جای خود نشست و سپس به فانگ ژنگ گفت:‌هزینه‌هاشون​ «فانگ ژنگ، برو همین اطراف چرخی بزن، من با برادرت صحبت می‌کنم.»

او شخص باهوشی بود. با دیدن تنها‌زن‌عمو​ دو جام شراب، بی‌درنگ فهمید که فانگ‌دارن​ یوان قصد دارد با او خصوصی صحبت کند.

حقیقت این بود‌کشید​ که خودش نیز‌مرگ​ چنین قصدی داشت.

فانگ ژنگ چشمی‌نمی‌تونی​ گفت و با دلخوری‌برداری​ از میخانه خارج شد.

چینگ شو لبخند زد، درِ کوزهٔ شراب را با‌ادامه​ مهارت باز کرد، جامی برای فانگ یوان و جامی برای‌خدمتکارای​ خودش ریخت و گفت: «من تو رو می‌شناسم، فانگ یوان.»

او در حالی که جامش را به‌زن‌عمو​ سوی فانگ یوان بالا می‌برد، ادامه داد:‌دارن​ «تو آدم بسیار جالب و باهوشی هستی.»

فانگ یوان خندید و‌گفت​ او نیز جامش را‌مادر​ به نشانهٔ همراهی بالا برد.

هر دو‌اما​ جام‌هایشان را‌همه‌چیز​ لاجرعه سر کشیدند.

چینگ شو دوباره جامی‌چشم​ برای فانگ یوان و‌مکثی​ جامی برای خودش ریخت.

در همان حال گفت: «حاشیه رفتن با آدم‌سرپرستی​ باهوشی مثل تو فایده‌ای نداره. پس رک می‌گم،‌بی‌رحم​ می‌خوام کرم شرابِ تو رو بخرم. چند می‌فروشیش؟»

او از فانگ یوان نپرسید که آیا اصلاً قصد‌عمو​ فروش آن را دارد یا نه، بلکه مستقیماً قیمت‌این‌قدر​ را پرسید؛ امری که نشان از اعتمادبه‌نفسِ بی‌اندازهٔ او داشت.

او استاد گویِ شماره یکِ رتبه ۲ در خاندان بود. در سنین‌بتونن​ جوانی به مرحلهٔ اوجِ رتبه ۲ رسیده بود و بر چی شان‌بهت​ و مو یان که در مرحلهٔ بالاییِ رتبه ۲ بودند، برتری داشت.

از همان لحظهٔ ورود، ابتکار عمل‌نگاه​ را به دست گرفت، شراب ریخت و‌خونه​ جامش را با فانگ یوان بالا برد.

اعتمادبه‌نفس او در کنار لبخند ملایمش، هالهٔ منحصربه‌فردی پدید آورده‌اونا​ بود. این هاله، زورگویانه و تحکم‌آمیز نبود که باعث انزجار دیگران‌بزرگ​ شود، بلکه اراده و پافشاریِ او را به مخاطب القا می‌کرد.

موهای بلند و سبزرنگش، در کنار نور خورشیدِ زمستانی که‌زن‌عمو​ از پنجره بر چهرهٔ روشن و لطیفش می‌تابید، ناخودآگاه درخششِ‌لطفشون​ زیبا و پرطراوتِ بهار را در ذهن فانگ یوان تداعی می‌کرد.

فانگ یوان با‌نمی‌تونی​ خود اندیشید: «واقعاً‌خودت​ آدم بااستعدادیه. حیف.»

او از اینکه چینگ شو ابتکار عمل را به‌ادامه​ دست گرفته بود، احساس ناراحتی نکرد. در واقع، فانگ یوان‌خدمتکارای​ تا حدی او را تحسین می‌کرد؛ پس آهِ سبکی کشید.

ناولها | novelha.net