چپتر 689: نبرد دوم با هی چنگ (بخش دوم)
0چشمان هی چنگ درخشید. او خندهای شوم سرسومین داد و با به کارگیری حرکت کشندهٔ تحقیقاتیاش،دستکم پیکر پری لی شان را در باغستان گلابی یافت.
او بیدرنگ گوی جاودانِ تیر تاریک را تادومین نهایتِ توانش به کار گرفت؛ سه تیر تاریک سینهٔارتباط هوا را شکافتند و به سوی هدفشان روانه شدند.
باغستان گلابی به جنبوجوش افتاد. ریشههای بیشمارِ درختان بیرونروند زدند، به حرکت درآمده و همچون اژدها به همکوتاهمدت پیچیدند تا دیوانهوار راه این سه تیر را سد کنند.
در لحظهٔ حساس، پری لیگلهای شان دندانهایش را به همسومین فشرد و چشمانش چون چراغی درخشید.
او در دلگلهای فریاد زد: «دفنِدومین نیلوفرِ گلِ خاکی!»
زمین با صدای بلندی منفجرگلهای شد و گل آدمخوار عظیمیسومین با سرعت برق پدیدار گشت.
گل آدمخوار دهانش را گشود و تیر تاریکی را بلعید. سپس،هفده اندازهٔ کل گل آدمخوار کوچک شد و به کمتر از نیمی ازمعطوف حجم اولیهاش رسید، اما توانست تیر تاریک را موقتاً به دام بیندازد.
هی چنگ پوزخند زد. نگاهش میدرخشید، چرا کهدومین تیر تاریکِ بلعیدهشده در تلاش برای فرار، برآمدگیِ تیزارتباط و برندهای روی سطح گل آدمخوار ایجاد کرده بود.
اما در ادامه، گلهای آدمخوارِ بیشتری از زمین پدیدار شدند. دومین گل آدمخوار، اولی را بلعید ودرصد پس از آن کوچک شد. سومین گل آدمخوار، دومی را بلعید. با تکرار این روند، پس اززیادی احضار هفده تا هجده گل آدمخوار، ارتباط هی چنگ با این تیر تاریک دستکم سی درصد کاهش یافت.
هی چنگ میدانست که این تیر تاریکبیشتری در کوتاهمدت نمیتواند بگریزد، از این رواحضار توجهش را به دو تیر باقیماندهاش معطوف کرد.
رنگ از رخسار پری لیاولی شان پریده بود. او زیراحضار لب فریاد زد: «گلِ آسمانیِ محوشونده.»
شمار زیادی از شکوفههای گلابی به پرواز درآمدند.دومین آنها همچون برفِ سپید، خالص بودند و درهجده هوا شناور گشته و به ذرات نور بدل شدند.
سرعت تیر تاریک بالا بود، اما ذرات نورِسومین بیشمار سراسر آسمان را پر کرده بودند ودستکم در طول مسیر پرواز، تیر به آنها آغشته گشت.
جرقههای داغی روی تیر تاریکی که پوشیده از ذراتاولی نور بود پدید آمد؛ لکههای سفیدی روی تیر آشکار شددرصد که کاهش سرعت و قدرت آن را در پی داشت.
هی چنگ پوزخند زد. میدانست که طرف مقابل کاملاً آماده است. او آشکاراارتباط هدفِ دشمنانی قرار گرفته بود که در تاریکی پنهان بودند؛ همه از وجودرخسار گوی جاودان تیر تاریک خبر داشتند و از این رو، حملهاش خنثی شده بود.
اما او کسی نبود که بتوان دستکمش گرفت. هرچند حرکت کشندهٔ جاودانی با محوریتِ گوی جاودانهجده تیر تاریک به عنوان گوی هسته ابداع نکرده بود، اما در این مسیر تلاشها کرده وزیر به چندین حرکت کشندهٔ فانی دست یافته بود که میتوانستند تغییراتی در تیرهای تاریک ایجاد کنند.
هی چنگ چشمانش را خیره کرد و مجموعهای از گوهای فانی رااحضار در روزنهٔ جاودانش به کار گرفت. دو تیر تاریک تغییر مسیر دادند،باقیماندهاش در هوا به هم رسیدند و با ادغام شدن، دوباره یکی شدند.
پس از ادغام، تیر تاریک بدون حتیبیشتری یک ذرهٔ نور، تیرهتر از پیش شداحضار و سرعت و قدرت اولیهاش را بازیافت.
تیر تاریک همچون آذرخش شلیکاولی شد و در تنهٔ درختِاحضار عظیمی در باغستان گلابی فرو رفت.
در میدان دید هی چنگ،گلهای پری لی شان درون اینسومین تنهٔ درخت پنهان شده بود.
اما در لحظهٔ بعد، صدای پری لیاولی شان از سوی دیگر به گوش رسید:هجده «گول خوردی هی چنگ. اشکریزیِ گلِ درخت!»
گل درخشانی روی تنهٔ درخت شکفتآدمخوارِ و شهد غلیظی از مرکز آنتکرار بیرون تراوید که به شدت خوشبو بود.
تیر تاریک به عروسکی چوبی که شبیهدومی پری لی شان بود برخورد کرد؛ شهد پخشدرصد شد و این تیر تاریک را تماماً پوشاند.
پس از آن، شهد جامدگلهای شد و همچون کهربا، تیرسومین تاریک را درون خود مهروموم کرد.
پیکر پری لی شان بر فراز تاج درختی قرار داشت. هرچندروند رنگپریده بود و به شدت عرق میریخت، اما چشمانش میدرخشید وبگریزد هالهاش قدرتمند بود. او فریاد زد: «هی چنگ، امروز قطعاً شکست میخوری!»
قدرت عظیم هی چنگادامه تا حد زیادی به گویاولی جاودان تیر تاریک وابسته بود.
این یک گوی جاودانِ تهاجمی بود، در حالی که پری لی شان تنها گوی پیمان کوهستانکاهش را در اختیار داشت و نمیتوانست مستقیماً با آن مقابله کند. او تنها میتوانست روشهایش رازیادی به کار گیرد و با استفاده از سه حرکت کشندهٔ فانی، تیرهای تاریک را مهروموم کند.
با مهروموم شدن تیرهایادامه تاریک، هی چنگ قویترین ابزاراولی هجومیاش را از دست داد.
هی چنگ در میان پردهٔ تاریک ایستاده بود. اودومی از بالا به پری لی شان نگاه کرد و بامیدانست لبخندی تمسخرآمیز گفت: «واقعاً؟ فکر میکنی فقط همینا رو دارم؟»
زیر نگاه خیرهٔ پری لی شان، اوبیشتری دستش را دراز کرد، کف دستش رااحضار گشود و مرواریدی سیاه را نمایان ساخت.
این مروارید سیاه تقریباً به اندازهٔ یک کاسهٔ برنج بود؛احضار سیاه و درخشان، همچون بلوری سیاه. روی سطح این مرواریدِ نیمهشفاف،توجهش میشد جانوری گرازمانند را دید که درونش به خواب رفته بود.
با دیدن این مروارید، چشمان پری لیبیشتری شان فوراً گشاد شد. او با چهرهایاحضار شوکه و وحشتزده پرسید: «این زندان تاریکه؟»
هی چنگ سر تکان داد:بیشتری «درسته، این خانهٔ گوی جاودان رتبهروند ۶ قبیلهٔ هیِ منه... زندان تاریک.»
صدایش یکنواخت بود،بود اما حس غروریآدمخوارِ در آن نهفته بود.
هی چنگ بزرگِ اعظمِ اولِ قبیلهٔ هی نبود، اما برای اطمینان ازهجده اینکه در این سفر هیچ اتفاق غیرمنتظرهای رخ ندهد، بهای گزافی پرداختهکرد و این وسیله را از بزرگِ اعظمِ اولِ قبیلهٔ هی قرض گرفته بود.
قلب پری لیبود شان فرو ریخت:آدمخوارِ «این خیلی بده...»
زندان تاریک یک اصطبل جانوران بود و درون آن، هیولایتکرار برهوتِ باستانی، گرازِ عاجتیز، به دام افتاده بود. اگر اینکوتاهمدت جانور احضار میشد، پری لی شان به دردسر بزرگی میافتاد.
چه باغستان گلابی، چه دفن نیلوفر گل خاکی، گل آسمانی محوشونده یا اشکریزی گل درخت، همگیهجده حرکات کشندهٔ فانی بودند. پری لی شان برای مقابله با گوی جاودان تیر تاریکِ هی چنگ، بهآسمانیِ دقت اندیشیده و سه حرکت کشنده ابداع کرده بود که میتوانستند تیرهای تاریک را موقتاً مهروموم کنند.
اما به همین دلیل، ذهنش فرسوده شده و سرش درد میکرد. هرچند میدان نبرد باغستان گلابی را درکوتاهمدت اختیار داشت، اما در برابر پردهٔ تاریکِ هی چنگ در موضع ضعف قرار گرفته بود. او تنها میتوانستآنها مقاومت کند و دعا کند که مصیبتِ هی لو لان هرچه زودتر پایان یابد تا برای یاریاش بیاید.
با وجود این، گراز عاجتیز یک هیولای برهوت باستانی بود و نابود کردن باغستان گلابیهفده برایش به آسانیِ لگدمال کردنِ یک باغچه بود. به محض نابودی باغستان گلابی، سه «حرکتِرخسار گل» که به این باغستان متکی بودند به شدت تضعیف میشدند و تیرهای تاریک میگریختند.
پری لی شان دندانهایش را به هماولی فشرد و گفت: «اگه اینطور بشه، تمامهجده زحماتی که تا الان کشیدم به باد میره!»
اما درست در همینادامه لحظه، هشدار تای بای یوناولی شنگ را شنید: «مراقب باش!»
مراقبِ چه چیزی؟
پری لی شان به عقب نگاه کرد و دیداولی که یک تیر تاریک مخفیانه به سویش پرواز کردهدستکم و در فاصلهٔ بسیار نزدیکی از او قرار دارد.
پری لی شان شوکهآدمخوارِ شد: «چی؟ ولی منسومین این اطراف تمهیداتی چیده بودم...»
اما دیگرکرده خیلی دیرادامه شده بود.
تیر تاریک پیش آمد، پیشانیاشاولی را شکافت، از جمجمهاش عبور کردهفده و از پشت سرش بیرون زد.
هی لوکرده لان فریادادامه زد: «خاله!»
او سرانجام هر سه چی را هضم کرده و توانایی حرکتش را بازیافته بود. اماارتباط در همان لحظهای که چشمانش را گشود، دید خویشاوندی که همیشه به خوبی از اوزیر مراقبت میکرد، با تیر تاریکی که جمجمهاش را شکافته، به طرز وحشتناکی جان باخته است.
هی چنگ زندان تاریکِادامه کرویشکل را جمع کرددومین و گفت: «کار تمومه.»
پری لی شان تنها دو پیکان تاریک را مهروموم کرده بود. وقتی پیشتر آن دو پیکان با هم ترکیب شدند، هیتوجهش چنگ مخفیانه پیکان تاریک سومی شلیک کرده بود. او با استفاده از زندان تاریک برای جلب توجه پری لی شان، پنهانی چندینذرات حرکت کشندهٔ فانی را به کار گرفت و به همراه پیکان تاریک، تمام دفاعهای اطراف پری لی شان را در هم شکست.
اما در لحظهٔ بعد!
برقی از نور تابید و پری لی شانسومین به وضعیتِ چند لحظه پیشِ خود بازگشت؛ جراحاتشدستکم ناپدید شده و جمجمهاش دستنخورده و سالم بود.
گویِ جاودانِ انسانِ همچون گذشته!
در دوردست، تای بای یون شنگسومین نفسنفس زد و گفت: «خیلی نزدیکهجده بود، چیزی نمونده بود دیر برسم!»
مردمکِ چشمانِ هی چنگادامه منقبض شد و خشمدومین در وجودش زبانه کشید.
او از اینکه تای بای یون شنگ نتیجهٔ نبردش را خراب کرده بود خشمگین نبود، بلکه از دست شوئه سونگکوتاهمدت زی عصبانی بود که تمام تلاشش را نکرده بود! آنها توافق کرده بودند که او پری لی شان را بکشد،سپید در حالی که شوئه سونگ زی، تای بای یون شنگ و آن زامبی جاودان یعنی فانگ یوان را از پای درآورد.
اما نتیجه چه بود؟
تای بای یونبیشتری شنگ توانسته بود دردومی نبرد او دخالت کند!
هی چنگ دندان به هم ساییدآدمخوارِ و در حالی که به میدان نبردروند در دوردست مینگریست، غرید: «شوئه سونگ زی...»
اما آنچه هی چنگ دید این بود که ردای شوئهتکرار سونگ زی پارهپاره شده بود و او با چهرهای وحشتزدهکوتاهمدت میگریخت. موهای بلندش بسیار کوتاهتر شده و تقریباً کچل شده بود.
صورتش کبود و بخشی از آن متورم بود.دومین بدنش غرق در خون بود و یکی ازهجده بازوانش از بدنش آویزان مانده بود؛ استخوانش شکسته بود.
مردمکِ چشمانِآدمخوارِ هی چنگدومین بیاختیار تنگتر شد.
شوئه سونگ زی گوهای شفابخشگلهای در اختیار داشت. برای جاودانهها،سومین شکستگی جراحت سنگینی به شمار نمیرفت.
اما نکته اینجا بود که حریفدومین مطلقاً هیچ فرصتی برای درمان ایناحضار شکستگی به شوئه سونگ زی نداده بود!
این... دشمنکرده دقیقاً چقدرادامه قدرتمند بود؟
گویی در پاسخ به پرسش او، ارتش اشباح مسیرروند قدرت که شمارشان به بیش از دویست هزار میرسید،کوتاهمدت فریادی برآوردند که لرزه بر آسمان و زمین انداخت.
آنها گروهی عظیم بودند، حتی انبوهترآدمخوارِ از ابر مصیبت در آسمان، کهتکرار تنها در تعقیب شوئه سونگ زی میتاختند.
این دیگر زورگوییِ محض بود!
حتی هی چنگ که جاودانهای رتبه ۷ بود، عمیقاً اخم کرددومی و با خود گفت: «چه خبره؟ چرا این اشباح مسیر قدرتکوتاهمدت هنوز از بین نرفتن؟ تازه، تعداد بیشتری هم داره پیداشون میشه.»
پس از آن، دیددومین که نیمی از ارتش اشباحروند به سوی او یورش میآورند.
هی چنگ سرد و بیاعتنا خُرناسیآدمخوارِ کشید و با ارادهٔ او، چندینتکرار حرکت کشندهٔ فانی همزمان فعال شدند.
یورش هزارادامه اهریمن! آتش تاریک!بیشتری رخنهٔ باد سیاه!
ارتش خودِ بیشماربود یورش برد وآدمخوارِ یکصدا فریاد زد: «بکشید!»
به اندازهٔ چند نفس زمان، اهریمنانسومین به ناله افتادند، آتش تاریک کمسوهجده شد و بادهای سیاه از هم پاشیدند.
حالت چهرهٔ هی چنگ که همیشه بااعتمادبهنفس و آسودهخاطر بود، سرانجامدومی تغییر کرد: «این قدرت... این یه حرکت کشندهٔ جاودانه! این زامبیکوتاهمدت جاودان که اصلاً به چشم نمیاد، بالاترین قدرت نبرد رو داره؟»
ارتش خودِ بیشمار به پیشروی ادامهدومین داد و بیباکانه به میدان نبرداحضار نقاب تاریکِ هی چنگ یورش برد.
میدان نبردِ قیرگون که نیمی از آسمان رادومین پوشانده بود، بهسرعت در هم شکست و فرو ریخت؛ارتباط چنانکه به جامهٔ پارهپاره و ژولیدهٔ یک گدا میمانست.
چشمان هی چنگبیشتری پرید؛ او چارهایسومین جز عقبنشینی نداشت!
او خوشچهره و برازنده بود و حتی هنگام عقبنشینی نیز خونسردیِدومی خود را حفظ کرد. دستانش چون پروانههایی در آسمان به رقصکوتاهمدت درآمدند و حرکات کشندهٔ فانی را یکی پس از دیگری فعال کردند.
اما این کارگلهای نتوانست جلوی پیشروی ارتشاولی خودِ بیشمار را بگیرد.
درست مانند موجی عظیم، حرکات کشندهٔ فانیِ او هراولی چقدر هم که قدرتمند بودند، چون صخرههایی در برابر سونامیدرصد یا ماهیان کوچکِ ضعیف، جاروب شده و بیرحمانه بلعیده شدند!
هی چنگ چشمانشبیشتری را ریز کرد ودومی چهرهاش در هم رفت.
او سرانجام احساس شوئه سونگ زی را درک کرد. در رویاروییدومی با ارتش خودِ بیشمار، او که جاودانهای بزرگ در رتبه ۷ ونمیتواند قدرتمندی نامدار در دشتهای شمالی بود، اکنون حس درماندگی و ضعف میکرد.
ارتش به ابعادیگلهای خیرهکننده درآمده بوددومین و هیچچیز جلودارش نبود!
هی چنگ زیر فشار ارتش عقبنشینی کرد و اندیشید:اولی «این حرکت کشندهٔ جاودان... حتی اگه از زندان تاریک استفادهدرصد کنم و گراز تیزدندان رو بیرون بکشم، بازم حریفش نمیشم!»
در این شرایط، اگر هی چنگ میخواست ورق را برگرداند، باید با استفاده از پیکانهای تاریک، بدن اصلی فانگ یوانبگریزد را از پای درمیآورد. اما پری لی شان پیش از این دو پیکان تاریک را به دام انداخته بود وبودند پیکانِ باقیمانده نیز در برابر فانگ یوان که گویِ جاودانِ ردپای موج دنیوی را در اختیار داشت، کاری از پیش نمیبرد.
هی چنگ در دل لعنت فرستاد و چشمانشدومین را به فانگ یوان که روی زمین بود،هجده دوخت: «این دیوونه، چند دونه جوهر جاودان مصرف کرده؟!»
فانگ یوان ردِ دیگری از ارادهٔ والامقامِ اهریمن رادومی جذب کرد. با حس کردن نگاه خطرناک هی چنگ،کاهش به عقب نگریست و لبخندِ تحقیرآمیزی به او تحویل داد.
همزمان، بخش بزرگیبود از ارتش به سویبیشتری هی چنگ یورش برد.
سرانجام ردی از اضطراب در هی چنگ نمایان شد و غرید: «این لعنتی!» او کهدرصد در محاصرهٔ گازانبریِ دو ارتش گرفتار شده بود، تنها میتوانست در آسمان جاخالی دهد. حتیمحوشونده پس از به کارگیریِ حرکات کشندهٔ فانیِ بیشمار، تنها توانست پیشروی ارتش را اندکی کُند کند.
در این لحظه، وضعیت به گونهایآدمخوارِ درآمده بود که فانگ یوان بهتنهایی دوروند جاودانه را فراری داده و تعقیب میکرد.
پری لی شان که بر تاجِ درخت ایستاده بود، با دیدنروند این صحنه، حالت چهرهاش اندکی خشک شد و گفت: «کارت عالیبگریزد بود برادر کوچکتر!» او انتظار نداشت وضعیت به این شکل دربیاید.
در سمت فانگ یوان، او سرانجام بلای زمینی را نابود کرده و تمام تزریق معنای حقیقی را به دست آورده بود. تبحر مسیرنمیتواند قدرتِ او همچنان در قلمرو استاد بزرگ باقی ماند و مرز دیگری را نشکست. اما تبحر مسیر دگرگونیاش بالا رفت و به سطحگشته استاد دگرگونی رسید. در مورد تبحر پروازش نیز، رشد چشمگیری داشت؛ او مرزِ سطح استاد را شکست و به قلمرو شبهاستاد بزرگ دست یافت.
اما فانگ یوان راضی نبود. او رو به هی لو لان کرد وارتباط گفت: «زود باش، مگه گویِ چیِ خانوادهٔ کوچک رو نداری؟ تمام چی زمینرخسار که جمع کردی رو آزاد کن، شاید بتونیم بلای زمینیِ بیشتری جذب کنیم!»
همه باکرده شنیدن این حرفگلهای زبانشان بند آمد.
هی لو لان چشمانش را چرخاند. پس از تزریقِ سه چی، جوهرِ زندگیاش ارتقا یافتهارتباط بود؛ او از فانیها فراتر رفته و به یک جاودانه تبدیل شده بود. بدنش اززیر هر نظر پاکسازی شده و حتی جراحت سنگینِ حدقهٔ چشمانش نیز کاملاً التیام یافته بود.
هی لو لان پیشنهاد فانگ یوان را رد کرد وسومین فریاد زد: «من باید این گوهای چیِ خانوادهٔ کوچک روکاهش برای پالایش گویِ جاودان نگه دارم. وقت کمه، بیاین عقبنشینی کنیم!»
فانگ یوان با نارضایتی لبانش را لیسید.دومی اما از آنجا که هی لو لاندستکم مخالفت کرده بود، کاری از دستش برنمیآمد.
همه گرد همبود آمدند و وارد روزنهٔبیشتری جاودانِ فانگ یوان شدند.
فانگ یوان با حسرت به میداندومین نبردِ دشت یخی نگریست و سرانجام گویِهفده سفر جاودان ثابت را به کار گرفت.
سه نفس بعد، ناپدیدادامه شد و به سرزمیندومین متبرک کوهستان برفی بازگشت.
شوئه سونگ زی و هیاولی چنگ به هم پیوستند. شوئه سونگهفده زی پرسید: «داریم میذاریم همینطوری بره؟»
ابروهای هی چنگ بالا رفت و با سردی پاسخاولی داد: «حتی اگه مکث فوری رو داشته باشم، تودستکم میتونی از سد دفاعیِ این اشباح مسیر قدرت رد بشی؟»
شوئه سونگ زی به ارتش خودِ بیشماراولی که در میدان نبرد باقی مانده بودهجده نگریست و نتوانست کلمهای بر زبان بیاورد.