---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

اربابِ گو

چپتر 365: سرزمین متبرک هو جاودانه باز می‌شود • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 365: سرزمین متبرک هو جاودانه باز می‌شود

0

پیش از این در کوه شانگ لیانگ، تنها می‌شد گفت فانگ یوان نامی دست‌وپاشکسته برای خود‌تصمیم​ رقم زده بود. اما پس از نبرد با تیه با شیو، آوازه‌اش در سراسر مرز جنوبی‌برانگیخته​ پیچید و حقیقتاً به شهرت رسید؛ او اکنون به نابغه‌ای نامدار در جناح اهریمنی بدل گشته بود.

این خبر‌می‌ریخت​ توجه افراد بی‌شماری‌می‌آورد​ را جلب کرد.

برخی از آنان قدرتمندانی بودند که سال‌ها در انزوای تزکیه به سر می‌بردند و برخی دیگر،‌مرحله​ استادان گویی بودند که در سراسر جهان پرسه می‌زدند. او اکنون هم با توجه جناح حق روبرو‌گوشت​ بود و هم با طمع جناح اهریمنی. فانگ یوان حقیقتاً در کانون توجه آنان قرار گرفته بود.

عده‌ای چون پسر قرن تصمیم گرفتند موقتاً عقب‌نشینی کنند. کسانی چون لی شیان و هو‌شستشو​ مِی اِر هیزم بر آتشِ این معرکه می‌ریختند. و در این میان، شور نبردِ عده‌ای‌شده​ دیگر برانگیخته شد و آشکارا قصد خود را برای به چالش کشیدنِ او اعلام کردند.

در دم، بادها به خروش آمدند‌می‌زدند​ و ابرها گرد هم آمدند؛ امواج‌عده‌ای​ بی‌شماری به سوی فانگ یوان روانه شد.

کوه سان چا.

درون غاری.

فانگ و بای چهارزانو نشسته بودند. فانگ یوان‌می‌آورد​ کف دستانش را بر پشت بای نینگ بینگ نهاده‌رتبه​ بود و جوهر ازلی‌اش را به او منتقل می‌کرد.

درون روزنهٔ بای نینگ بینگ، جوهر ازلیِ‌روبرو​ طلای ناب همچون آبشاری به دریای ازلیِ‌پسر​ او فرو می‌ریخت و امواج خروشانی پدید می‌آورد.

این امواج پی‌درپی در دریای‌می‌آورد​ ازلی به خروش درمی‌آمدند و‌روزنه​ دیواره‌های روزنه را پیوسته شستشو می‌دادند.

فانگ یوان در رتبه چهار مرحله میانی قرار داشت و از جوهر ازلی طلایی درخشان برخوردار بود. اما به لطف کرم‌برخوردار​ شراب نه‌چشم، جوهر ازلی‌اش تصفیه شده و به جوهر ازلی طلای ناب بدل می‌گشت. اکنون، او جوهر ازلی خود را از طریق‌آرامی​ گوی وحدت استخوان و گوشت به درون روزنهٔ بای نینگ بینگ می‌ریخت تا در تغذیه و تقویت روزنه‌اش به او یاری رساند.

چند ساعت بعد، فانگ یوان دستانش‌خروشانی​ را پس کشید و بای نینگ‌دیواره‌های​ بینگ به آرامی چشمانش را گشود.

چهره‌اش غرق در آرامش بود.

نه ذره‌ای قدردانی برای نجات یافتنش به‌ازلی​ دست فانگ یوان در چهره‌اش دیده می‌شد و‌چهار​ نه اثری از خشم به خاطر تعللِ او.

چنان خونسرد بود‌خروشانی​ که گویی هرگز‌پی‌درپی​ به دام نیفتاده است.

با وجود این، در‌فرو​ اعماق قلبش احساساتِ بسیار‌می‌آورد​ پیچیده‌ای در تلاطم بود.

مدت‌ها بود که از نظر سطح تزکیه بر‌طمع​ فانگ یوان برتری داشت. اما اکنون، او بود که‌گرفتند​ از مزایای گوی وحدت استخوان و گوشت بهره‌مند می‌شد.

جوهر ازلی طلای ناب کمک شایانی به‌ازلی​ او می‌کرد. هر چه نباشد، او همچنان‌رتبه​ در رتبه چهار مرحلهٔ آغازین قرار داشت.

«مثل اینکه تزکیه کردن کنار فانگ یوان اون‌قدرها‌درمی‌آمدند​ هم بد نیست...» به محض خطور این فکر، بای‌میانی​ نینگ بینگ بی‌درنگ آن را در نطفه خفه کرد.

او به آرامی برخاست و با لحنی سرد که گویی از تیره‌روزیِ فانگ یوان لذت می‌برد، گفت: «شایعات اخیر رو شنیدی؟ خیلیا می‌گن تو راز‌لطف​ بزرگ میراث سه شاه رو تو دستت داری. قبلاً هیچ روش پروازی بلد نبودی اما اونو از میراث سه شاه به دست آوردی. ههه، باید‌غرق​ حواستو جمع کنی. خاندان تیه خون جلو چشماشونو گرفته و علناً تو رو دشمن خودشون اعلام کردن، حکم دستگیریت هم تو کل مرز جنوبی پخش شده.»

فانگ یوان همان‌طور که نشسته بود، با بی‌تفاوتی پاسخ داد: «ههه،‌گرفته​ مگه کسی هم هست که از رابطهٔ ما خبر نداشته باشه؟‌شیان​ حالا که خاندان تیه افتاده دنبال من، تو هم تو لیست هدفشونی.»

بای نینگ بینگ غرید: «همف. تا نیمه‌شب به تزکیه‌ت‌دیواره‌های​ ادامه بده، من برات کشیک می‌دم. بعد از نیمه‌شب‌داشت​ جامونو عوض می‌کنیم.» با گفتن این حرف، بیرون رفت.

وضعیت کنونی، در مقایسه با زمانی که تازه پا به کوه‌پیوسته​ سان چا گذاشته بودند، بسیار خطرناک‌تر بود. فانگ و بای تمام تلاش‌کرم​ خود را به کار می‌گرفتند تا در زمان‌های متفاوتی به تزکیه بپردازند.

در اعماق‌آبشاری​ غار، فانگ‌فرو​ یوان تنها ماند.

او عجولانه به‌گویی​ تزکیه نپرداخت، بلکه در‌روبرو​ افکار خویش غوطه‌ور شد.

واکنش خاندان تیه از پیش در دایرهٔ انتظاراتش قرار داشت. او یکی از بزرگانِ خاندان تیه را به قتل رسانده و ارباب‌لطف​ جوانشان را نیز فراری داده بود؛ او با بی‌رحمی تمام، خطوط قرمز آنان را زیر پا گذاشته بود. خاندان تیه خاندانی تراز اول‌گشود​ و یکی از رهبران جناح حق به شمار می‌رفت، چگونه می‌توانستند چنین گستاخی‌ای را تاب بیاورند؟ بدون شک انتقام آنان بی‌نهایت سهمگین می‌بود!

افزون بر خاندان‌خروشانی​ تیه، مشکلات دیگری‌پی‌درپی​ نیز وجود داشت.

خاندان شانگ، خاندان وو و دیگر نیروهای‌پدید​ جناح حق؛ هو مِی اِر، لی شیان،‌پیوسته​ پسر قرن و دیگر اعضای جناح اهریمنی.

این بهای‌استادان​ رسیدن به‌جهان​ شهرت بود!

فانگ یوان از آن نبرد برای خود نامی دست و پا کرد، اما همین امر او را به چشم‌طلایی​ طوفان کشاند و اکنون زیر ذره‌بین افراد بی‌شماری قرار داشت. جریان‌های پنهان و کنجکاوی‌هایی از هر سو به چشم می‌خورد،‌چند​ حتی امواجی در کار بود که قصد غرق کردنش را داشتند و از هم‌اکنون به گردابی عظیم بدل گشته بودند.

فانگ یوان با تکیه بر‌می‌آورد​ تجربیات زندگی پیشین خود، می‌دانست‌روزنه​ که با یک آزمون روبروست.

اگر می‌توانست از این گرداب جان سالم به در ببرد و‌درمی‌آمدند​ در برابر هجوم امواج ایستادگی کند، آنگاه حقیقتاً جای پای خود را‌درخشان​ محکم می‌کرد و به قدرتمندی شناخته‌شده در سراسر مرز جنوبی بدل می‌گشت.

اما اگر در این گرداب‌پرسه​ بلعیده و تکه‌تکه می‌شد، دیگر‌قرار​ نیازی به گفتن هیچ حرفی نبود.

«الان دیگه دزد الهی لو زوان فنگ باید بارها به برج سرکوب اهریمن نفوذ کرده و‌مرحله​ حسابی آشوب به پا کرده باشه، خاندان تیه هم الان باید تحت فشار شدیدی باشه. اگه‌استخوان​ بخوان نیروهاشونو جمع کنن تا با من دربیفتن، کار یکی دو ماه نیست. فعلاً می‌تونم بی‌خیالشون بشم.»

«شایعاتی که اون بیرون پخش شده و می‌گن راز بزرگی دست منه، باید کار لی شیان و هو مِی اِر باشه.‌برخوردار​ همف، دیر یا زود حساب این دو تا رو می‌رسم. فقط مسئله اینه که لی شیان در حال حاضر هنوز خیلی‌کشید​ به دردم می‌خوره. پشت سر هو مِی اِر هم یه جاودانهٔ رتبه شش ایستاده، باید با دقت برای این کار نقشه بکشم.»

«میراث سه شاه لقمهٔ واقعاً بزرگیه، هیچ راهی نداره که بتونم درسته قورتش بدم. فقط می‌تونم بهترین بخش‌هاشو سوا‌مرحله​ کنم. اگه بتونم جوهرهٔ میراث رو به دست بیارم، مثل گوی صد نبرد شکست‌ناپذیر و بقیه چیزا، این سفر‌تقویت​ موفقیت‌آمیز می‌شه. قدرتم به شدت افزایش پیدا می‌کنه و تو نبرد بزرگ کوه یی تیان خیلی به کارم میاد.»

افکار گوناگونی در ذهن فانگ یوان‌می‌زدند​ چرخید، پیش از آنکه آن‌ها را‌عده‌ای​ پس بزند و به قاره مرکزی بیندیشد.

«با یه حساب سرانگشتی روی زمان، میراث هو جاودانه تو کوه تیان تی باید تا الان باز شده باشه. اونجا‌درخشان​ یه سرزمین متبرکِ واقعیِ یه جاودانه‌ست و ده‌ها بار باارزش‌تر از میراث سه شاهه. اون فنگ جین هوانگ فقط به خاطر‌بعد​ همین میراث بود که تونست جاودانه بشه و به شخصیتی بدل بشه که در آینده نامش دنیا رو به لرزه درمیاورد...»

در این میان‌خروشانی​ در قارهٔ مرکزی، در‌ازلی​ کوهپایهٔ کوه تیان تی.

شاگردان نخبه‌ای که از‌فرو​ ده فرقهٔ بزرگ قارهٔ مرکزی‌پی‌درپی​ آمده بودند، گرد هم آمدند.

در میان جمعیت، گو یوئه فانگ ژنگِ واقعی‌طمع​ آرام نفسِ سنگینی بیرون داد؛ رقابت بزرگی که‌تصمیم​ ماه‌ها به طول انجامیده بود، سرانجام پایان یافت.

چند ماه پیش، ده فرقهٔ بزرگ هم‌زمان فرمانی‌درمی‌آمدند​ صادر کردند و رقابت بزرگی برای این شاگردان‌مرحله​ نخبه برپا ساختند تا رتبه‌بندی‌ها را مشخص کنند.

ده فرقهٔ قارهٔ مرکزی، قدرتمندترین میراث‌ها را در اختیار داشتند. این نسل‌شستشو​ از شاگردان نخبه، همگی اژدهایانی در میان آدمیان و فرزندان آسمان بودند. حتی‌نه‌چشم​ ضعیف‌ترین شاگردان در میانشان نیز یک یا دو برگ برنده در آستین داشتند.

به خاطر پری بی‌فرو​ شیا، کار برای گو‌می‌آورد​ یوئه فانگ ژنگ آسان نبود.

در این رقابت بزرگ، بسیاری از حریفانش خصومتی ژرف از خود نشان دادند و ضربات سنگینی بر او وارد آوردند. خوشبختانه فانگ ژنگ بنیانی استوار‌هیزم​ داشت؛ او نه‌تنها گروهی از درناهای پروازیِ منقارآهنین را در اختیار داشت، بلکه از راهنمایی‌های سرورْ دُرنای آسمان که درون ککِ پرورشِ جان پنهان بود‌بای​ نیز بهره می‌برد. این عوامل سبب شد تا او با چنگ و دندان از سدِ هر مرحله بگذرد و رتبهٔ نسبتاً بالایی به دست آورد.

در آن لحظه، در آسمانِ کوه‌پی‌درپی​ تیان تی، نیت‌های الهی و بی‌شکلِ ده‌می‌دادند​ جاودانه، بی‌صدا با یکدیگر در ارتباط بودند.

«این نسل از شاگردای نخبه هم در‌ازلی​ کل چنگی به دل نمی‌زنن. ولی خب،‌رتبه​ بالاخره چند تا جوجهٔ آینده‌دار بینشون پیدا می‌شه.»

«هوم... شیائو چی شینگ از درهٔ پروانهٔ‌پدید​ جان بدک نیست. اگه اشتباه نکنم، باید‌پیوسته​ نتیجهٔ شیائو بای هونگ باشه، مگه نه؟»

«یینگ شنگ جی از لنگرگاه‌پرسه​ اژدهای بی‌شمار هم خیلی کاردرسته،‌قرار​ لونگ نو خوب بهش آموزش داده.»

«هه هه هه، لطف داری. نوهٔ تو،‌ازلی​ فنگ جین هوانگ، اونیه که واقعاً شاهکار‌رتبه​ کرده؛ هیچ‌کدوم از هم‌سن‌وسالاش نمی‌تونن حریف حملاتش بشن.»

«می‌خواید همین‌طور به هندونه زیر بغل هم گذاشتن‌درمی‌آمدند​ ادامه بدید؟ بیاید دست به دست هم بدیم‌مرحله​ و این میراث هو جاودانه رو کامل باز کنیم!»

«باشه، باشه.»

«پس با هم حمله می‌کنیم.»

«برخیز!»

ده قدرت بی‌شکل از دلِ خلأ‌پی‌درپی​ فواره زدند؛ باشکوه و بی‌کران، همچون‌شستشو​ امواج خروشان دریا یا سیلابِ کوهستان!

رنگ از رخسار جهان‌فرو​ پرید، باد به خروش‌می‌آورد​ آمد و ابرها غریدند.

آن ده قدرت پیش از آنکه در‌روبرو​ هم آمیزند و بر نقطهٔ مشخصی از کوه‌قرن​ تیان تی فرود آیند، به دور یکدیگر چرخیدند.

هیچ صدایی به گوش نرسید؛ آن قدرتِ بی‌شکل و‌دیواره‌های​ رعب‌آور، دود شد و به هوا رفت. پرتوهای طلاییِ‌داشت​ نور شکفتند و دروازه‌ای شنگرف‌رنگ آرام‌آرام از زمین سر برآورد.

ارتفاع دروازه به صد پا‌می‌آورد​ می‌رسید و کتیبه‌ای نه‌رنگ بر‌روزنه​ فراز آن، درخششی خیره‌کننده داشت.

در آسمان، ابرهای صورتیِ فرخنده گرد‌خروشانی​ هم آمدند و پرتوهای درخشانِ خورشید به‌روزنه​ هم پیوستند تا پلکانی از نور بسازند.

پلکان از دروازه امتداد یافت و‌می‌زدند​ به پلی رنگین‌کمانی بدل گشت که دقیقاً‌چون​ پیش پای گروهِ شاگردان نخبه فرود آمد.

صدایی اثیری از آسمان برخاست و به‌ازلی​ وضوح در گوش شاگردان ده فرقه طنین‌انداز‌رتبه​ شد: «بر اساس رتبه‌بندیِ رقابت وارد شوید.»

این، صدای یک جاودانه بود.

حالات گوناگونی بر چهرهٔ شاگردان ده فرقه نقش بست؛‌پی‌درپی​ از ترس و احترام گرفته تا اشتیاقی جنون‌آمیز. با این‌مرحله​ حال، بیشتر نگاه‌ها به سوی یک دختر دوخته شده بود.

تاجی به شکل ققنوس بر سر داشت، چشمانش کشیده بود و ابروهای‌عده‌ای​ طلایی‌اش باریک و بلند می‌نمود؛ در میان دو ابرویش نیز ماه‌گرفتگیِ سرخ و‌هیزم​ کوچکی به چشم می‌خورد. ظاهری باوقار و برازنده داشت و زیبارویی بی‌همتا بود.

او فاتحِ جایگاه نخست‌پدید​ در این رقابت بزرگ‌درمی‌آمدند​ بود؛ فنگ جین هوانگ!

این دختر، باشکوه و خیره‌کننده بود؛ پوستی همچون برف و چشمانی به درخشندگی آذرخش داشت.‌چهار​ همانند ققنوسی که بر فراز آسمان‌ها اوج می‌گیرد، باوقار و پاک بود و با غرور به‌وحدت​ جهانیان می‌نگریست. در مقایسه با او، شاگردان نخبهٔ اطرافش گویی به گنجشک‌هایی حقیر بدل شده بودند.

فانگ ژنگ با او مبارزه‌می‌ریخت​ کرده بود، اما تنها با‌ازلی​ شش حرکت طعم شکست را چشید.

با شنیدن صدای جاودانه، فنگ جین هوانگ‌روبرو​ ندایی رسا سر داد و با بدل‌پسر​ شدن به پرتویی طلایی، به جلو شتافت.

پرتو طلایی به شکل ققنوسی درآمد و با دروازه‌دیواره‌های​ برخورد کرد؛ دروازهٔ شنگرف‌رنگ به لرزه افتاد و شکافی در‌طلایی​ خلأ گشود که فنگ جین هوانگ را در خود بلعید.

پس از فنگ جین هوانگ، شیائو چی‌ازلی​ شینگ، یینگ شنگ جی و دیگران یکی پس‌چهار​ از دیگری قدم در میراث هو جاودانه گذاشتند.

پس از ورود بیست‌فرو​ تا سی شاگرد، نوبت به‌پی‌درپی​ گو یوئه فانگ ژنگ رسید.

فانگ ژنگ از روی پل رنگین‌کمانی گذشت و وارد دروازه شد. بی‌درنگ سرگیجه‌ای به‌پسر​ سراغش آمد؛ رنگ‌ها در هم چرخیدند و گردابی پیش چشمانش پدید آوردند که همچون‌می‌ریختند​ شکفتنِ هزاران گل، خیره‌کننده بود. احساس می‌کرد در میان گردبادی زیبا و پرشکوه شناور است.

ناگهان دخترکِ جوان و‌پدید​ بانمکی پیش چشمانش پدیدار شد‌دیواره‌های​ و خندید: «هی هی هی...»

«تو هم یکی دیگه از اون آدمای مقدری هستی که می‌خواد وارث میراث هو جاودانه بشه؟ یکم دیگه یه کوه می‌بینی. فقط اولین نفری که‌نه‌چشم​ به قله برسه می‌تونه منو به دست بیاره. باید حسابی تلاش کنی. اونایی که قبل از تو اومدن، حسابی ازت جلو افتادن. هی هی هی...» دخترک‌نجات​ لباسی به رنگ رنگین‌کمان بر تن داشت و در پشتش، دمِ روباهِ برفی‌رنگی با شیطنت تکان می‌خورد؛ چشمان درشت و گرد او، بازتابی از معصومیتش بود.

فانگ ژنگ که جا خورده و گیج شده بود، پرسید: «تو... تو‌دیواره‌های​ کی هستی؟» او از ماهیت این مکان که متعلق به یک جاودانه‌برخوردار​ بود سر در نمی‌آورد؛ چطور ممکن بود چنین دختری در اینجا ظاهر شود؟

دخترک خندید: «هی هی، پس یه پسر خنگه.»‌طمع​ سپس با شیطنت، انگشت کوچک، لطیف و سفیدش را‌گرفتند​ دراز کرد و آرام به پیشانی فانگ ژنگ زد.

سپس، درست همان‌طور‌خروشانی​ که پدیدار شده‌پی‌درپی​ بود، ناگهان ناپدید گشت.

با همین اشارهٔ کوچک، بدن فانگ ژنگ که‌درمی‌آمدند​ تا آن لحظه همچون پر سبک بود، وزن‌مرحله​ خود را بازیافت و ناگهان شروع به سقوط کرد.

احساس شدید بی‌وزنی بر تمام‌می‌ریخت​ وجود فانگ ژنگ چیره شد‌ازلی​ و او ناخودآگاه فریاد کشید: «آآآه!»

می‌خواست کرم‌های گویش را به کار گیرد، اما در کمال‌قرار​ وحشت دریافت که تمام روزنه‌اش با نیرویی بی‌شکل قفل شده‌کنند​ است و هیچ راهی برای استفاده از قدرتِ گو ندارد.

«یعنی قراره من، گو یوئه فانگ ژنگ،‌ازلی​ تو این مکان بمیرم؟ با سقوط کردن‌رتبه​ بمیرم و همچین مرگ مزخرفی داشته باشم؟!»

ناولها | novelha.net