---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

اربابِ گو

چپتر 219: ورود به کوه بای گو • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 219: ورود به کوه بای گو

0

پس از مدتی کوتاه، رئیس‌این​ خاندان بای نگاهش را از‌بازماندگان​ روی نقشه برداشت و تسلیم شد.

کوه بای گو عظیم بود؛ با وجود اینکه محدودهٔ‌چیزی​ جست‌وجو به کوه پشتی محدود شده بود، همچنان تا‌ارزشمندتری​ مشخص کردن مکان دقیقِ آن راه درازی در پیش بود.

رئیس خاندان بای دندان‌هایش را به هم سایید و با خود سنجید: «اون‌دستمون​ پسرکِ گو یوئه حسابی در برابر خاندان بایِ ما گارد گرفته و مستقیم آدرس‌اطرافش​ رو نمیپرسه. انگار برای پیدا کردن مکان چشمهٔ جان، باید خودمون یه تکونی بخوریم!»

به محض اینکه مکان چشمهٔ‌می‌داد​ جان را به دست می‌آوردند،‌اطراف​ خاندان بای بررسی همه‌جانبه‌ای ترتیب می‌داد.

«اما اگه گروه‌های جانوریِ اطراف چشمهٔ جان زیاد نباشن و کشتنشون تلفات سنگینی روی دستمون نذاره، مستقیم وارد عمل می‌شم. هر چی باشه، ابتکار عمل دست ماست! ولی اگه تعداد‌یوان​ جانوران وحشی و کرم‌های گوی اطرافش خیلی زیاد باشه، به خاندان گو یوئه نیروی کمکی می‌دیم و ازشون پشتیبانی می‌کنیم تا بار اصلی حملات رو اونا به دوش بکشن؛ اون‌وقت‌حرف‌های​ خودمون منتظر فرصت می‌مونیم تا سرِ وقت غنیمت‌ها رو درو کنیم. اگه این نقشه رو خوب پیش ببریم، حتی می‌تونیم بازماندگان خاندان گو یوئه رو هم جذبِ خودمون کنیم. هه‌هه‌هه...»

با فکر کردن به‌لحظه​ این نقشهٔ عالی، رئیس خاندان‌چیزی​ بای با صدای بلند خندید.

او در آن لحظه هیچ ایده‌ای‌جانوریِ​ نداشت که آن به‌اصطلاح بازماندگان گو‌سنگینی​ یوئه، چیزی جز یک دروغ شاخ‌دار نبودند.

در واقع، فانگ یوان‌ترتیب​ اطلاعاتِ بسیار ارزشمندتری از بای‌جانوریِ​ لیان به دست آورده بود.

میراثِ جناح حق در کوه پشتیِ‌خوب​ کوه بای گو قرار داشت؛ فانگ‌هه‌هه‌هه​ یوان این اطلاعات را جعل نکرده بود.

با وجود این، جانوران استخوانیِ بسیاری در کوه پشتی حضور داشتند‌شاخ‌دار​ و کرم‌های گویِ بسیار بیشتری بر آن منطقه مسلط بودند؛ تصاحب آن‌پشتیِ​ ناحیه به عنوان قلمرو خاندان، کاری دشوار و پر از مانع بود.

او از حرف‌های بای لیان فهمیده بود که اغراق‌هایی در کار است. با تکیه بر پانصد‌عمل​ سال تجربه‌اش، بخش‌های اغراق‌آمیز را فیلتر کرد و به یک حقیقت دست یافت —— اگر او و‌پشتیبانی​ بای نینگ بینگ برای رسیدن به زمین میراث با هم همکاری می‌کردند، دست‌کم نیم سال زمان می‌برد.

وضعیت در کوه بای گو شبیه به جنگل‌های معمولی نبود. گروه‌های پرشماری از جانوران وحشی‌سنگینی​ در آنجا حضور داشتند و جانوران درنده و کرم‌های گوی خطرناکِ بسیاری در کمین بودند.‌اطرافش​ از بسیاری مناطق باید دوری می‌کردند و حتی از برخی مکان‌ها باید کاملاً فاصله می‌گرفتند.

با بازگشت به دهکده، همان‌طور که‌خوب​ بای شنگ جینگ گفته بود، نتایج نبردِ‌فکر​ آن‌ها برتر از بای ژان لیه بود.

پس از یک روز‌لحظه​ دهان‌به‌دهان چرخیدن، این رقابت‌به‌اصطلاح​ بر سر زبان‌ها افتاد.

آن پنج نفر در اردوگاه‌گروه‌های​ قدم می‌زدند و توجه زیادی‌کشتنشون​ را به خود جلب می‌کردند.

«امروز ارشد بای لیان برد.»

«این فقط از بدشانسیِ سرور بای ژان لیه بود.‌می‌تونیم​ می‌دونی که، شکار به شانس هم بستگی داره. اگه‌خندید​ به طعمهٔ کمیابی برنخوری، قدرت به چه دردی می‌خوره؟»

«اون دو تا،‌خندید​ همونایی‌ان که از‌ایده‌ای​ خاندان گو یوئه اومدن؟»

«اون دختره کیه؟ چقدر‌اگه​ خوشگله... زیبایی‌ش هیچی از‌زیاد​ بای لیان کم نداره!»

«شنیدم این ارباب جوانِ خاندان گو یوئه‌اگه​ از سرور بای لیان خوشش اومده، واقعاً‌تلفات​ مثل قورباغه‌ایه که هوس گوشت قو کرده.»

«طبق چیزی که من دیدم، ذات این آدم خرابه. با‌بازماندگان​ اینکه یکی رو کنار خودش داره، بازم چشمش دنبال یکی دیگه‌ست،‌ایده‌ای​ جای تعجب نیست که سرور بای ژان لیه اون‌قدر عصبانی بود.»

«همه می‌دونن سرور بای ژان لیه به‌نداشت​ ارشد بای لیان علاقه داره. هر چی‌فانگ​ باشه، شنیدم از بچگی با هم دوست بودن.»

«هعی، بدبختی‌می‌داد​ اینجاست که این‌گروه‌های​ حس دوطرفه نیست...»

در حالی که مردم سرهایشان‌می‌داد​ را پایین انداخته بودند، پچ‌پچ‌ها و‌زیاد​ حرف‌های درگوشیِ بسیاری در جریان بود.

فانگ یوان عبوس به نظر می‌رسید؛‌خوب​ با وجود اینکه پیروز شده بود، هیچ‌فکر​ نشانی از شادی در چهره‌اش دیده نمی‌شد.

تنها تا فرا رسیدن شب،‌هیچ​ زمانی که در چادر مرکزی،‌دروغ​ ضیافتِ دیگری دور آتش برپا شد.

دوقلوها، بای شنگ و بای هوا، پیش از آنکه‌نباشن​ به بیرون برده شوند، به افتخار فانگ یوان جام‌هایشان را‌ابتکار​ بالا بردند. در چادر، چهره‌های جدیدِ بسیاری به چشم می‌خورد.

رقابت بای لیان و بای ژان لیه باعث شد آن‌ها رقابتِ شکار معمولی را ترک‌سنگینی​ کنند. از این رو، جایگاه‌هایی که پیش‌تر در اختیار داشتند اکنون خالی شده بود و همین‌خیلی​ امر باعث شد جوانان بسیاری در خاندان بای برای پر کردنِ آن جایگاه‌ها قدم پیش بگذارند.

این دو مردِ جوان آشکارا به بای ژان لیه نزدیک‌تر بودند؛‌جذبِ​ در طول ضیافت، یکی از آن‌ها با خشم به فانگ یوان‌نداشت​ خیره شده بود، در حالی که دیگری بی‌تفاوت به نظر می‌رسید.

رئیس خاندان بای در میانهٔ‌هیچ​ ضیافت پرسید: «کوچک‌تر، روزهای زیادی‌دروغ​ گذشته، پس افراد خاندانت کجان؟»

فانگ یوان چهره‌ای نگران به خود گرفت و گفت: «طبق حساب‌وکتابِ‌تلفات​ من، باید همین روزا پیداشون بشه. هعی، شاید به دردسری برخوردن،‌تعداد​ اما با قدرتی که دارن، نباید مشکل خاصی براشون پیش بیاد.»

رئیس خاندان بای سر تکان‌می‌داد​ داد؛ تنها چیزی که برای‌اطراف​ او اهمیت داشت فانگ یوان بود.

پس از صرف این همه تلاش و آماده‌سازیِ این صحنه، در این نقطه‌فکر​ که پیشرفت حاصل شده بود و موفقیت در چند قدمی قرار داشت، او‌شاخ‌دار​ نمی‌خواست بازماندگان گو یوئه پیدایشان شود و کل نقشه را نقش بر آب کنند.

چیزی که او نمی‌دانست این بود که نگرانی‌اش کاملاً‌چیزی​ بی‌مورد است. در این دنیا، تنها دو نفر از خاندان‌لیان​ گو یوئه باقی مانده بودند: فانگ یوان و فانگ ژنگ.

پس از کمی مکث، رئیس خاندان بای برای دلداری دادن‌کشتنشون​ به فانگ یوان گفت: «نگران نباش کوچک‌تر، آدم‌هایی رو فرستادم تا‌ولی​ اطراف رو بگردن، مطمئنم خیلی زود خبری از افراد خاندانت می‌شنوی.»

در حالی که بای نینگ‌می‌داد​ بینگ اخم کرده بود، فانگ‌اطراف​ یوان بی‌درنگ از او تشکر کرد.

وضعیت داشت بحرانی‌تر می‌شد؛‌کنیم​ هرچه بیشتر لفتش می‌دادند،‌حتی​ شرایط برایشان بدتر می‌شد.

در حال حاضر اوضاع هنوز بد نبود و می‌توانستند با بهانه‌تراشی جوابشان را بدهند. هر چه باشد،‌بسیار​ در طبیعت وحشی، برخورد با دردسرهای غیرمنتظره امری عادی بود. اما اگر بیش از حد آن را‌بیشتری​ کش می‌دادند، خاندان بای به شک می‌افتاد و حتی ممکن بود به حقیقتِ پشتِ دروغ‌هایشان پی ببرد.

اما این روزها، آن‌ها به شکار در طبیعت ادامه می‌دادند و بای نینگ‌دستمون​ بینگ جرئت نمی‌کرد دست به هیچ کاری بزند. او می‌دانست که استادان گوی‌گوی​ خاندان بای در گوشه‌ای پنهان شده‌اند و کل روند را زیر نظر دارند.

آن‌ها گوی حرکتِ قدرتمندی‌ترتیب​ نداشتند و زمینِ پیچیدهٔ جنگل‌جانوریِ​ نیز سرعتشان را محدود می‌کرد.

از دیدگاه بای نینگ بینگ، وضعیت روزبه‌روز بدتر می‌شد؛ به نظر‌جذبِ​ می‌رسید آن‌ها در باتلاقی عمیق افتاده‌اند و با گذشت زمان بیشتر‌نداشت​ در آن فرو می‌روند، با این رویه، آن‌ها کاملاً بلعیده می‌شدند.

بای نینگ بینگ به فانگ‌هیچ​ یوان خیره شد و پرسید:‌دروغ​ «دقیقاً چه نقشه‌ای تو سرته؟»

او فانگ یوان را می‌شناخت؛ او از آن دسته آدم‌هایی نبود‌تلفات​ که دست روی دست بگذارد و منتظر مرگ بماند. اما به دلیل‌جانوران​ تجربهٔ اندکِ زندگی‌اش، نمی‌توانست راهی برای خروج از این وضعیت پیدا کند.

در این محیط،‌همه‌جانبه‌ای​ او نمی‌توانست آشکارا با‌اگه​ فانگ یوان صحبت کند.

فشار در قلب‌درو​ بای نینگ بینگ مدام‌ببریم​ در حال افزایش بود.

روز دیگری گذشت.

گروه فانگ یوان از نظر‌گروه‌های​ نتایج با اختلافی اندک از گروه‌تلفات​ بای ژان لیه پیشی گرفته بود.

در ضیافت، رئیس خاندان بای،‌می‌داد​ بای مو شینگ را برای‌اطراف​ گفتگویی پنهانیِ دیگر فرا خواند.

رئیس خاندان با انگشت روی میز ضربه زد و گفت: «این‌طوری نمی‌شه ادامه داد. با اینکه امروز موقع شکار، بای‌هیچ​ لیان مدام از خطرات کوه بای گو حرف می‌زد و حس می‌کردم فانگ ژنگ داره متزلزل می‌شه، اما زمان منتظر کسی‌اطلاعات​ نمی‌مونه. به محض اینکه گروه گو یوئه پیداشون بشه، فانگ ژنگ تکیه‌گاهش رو پیدا می‌کنه و تمام زحماتمون به باد می‌ره.»

رئیس خاندان بای آهی کشید و‌ایده‌ای​ در حالی که نمی‌توانست نگرانی‌اش را پنهان‌واقع​ کند، گفت: «زمان به نفع ما نیست.»

آنچه او نمی‌دانست این بود‌گروه‌های​ که بای نینگ بینگ بسیار‌کشتنشون​ بیشتر از او نگران بود.

زمان برای بای‌همه‌جانبه‌ای​ نینگ بینگ و فانگ‌اگه​ یوان حتی گران‌بهاتر بود.

بای مو شینگ لحظه‌ای تأمل کرد و گفت: «رئیس، تا جایی که من می‌بینم، منطقی نیست‌صدای​ انتظار داشته باشیم فانگ ژنگ توی کوتاه‌مدت بهمون اعتماد کنه و جای چشمهٔ جان رو بهمون بگه.‌ارزشمندتری​ من یه نقشه‌ای دارم، اما همچنان باید به بازی دادن و بیشتر کردن فشار روش ادامه بدیم.»

«اوه؟ بگو.»

بای مو‌می‌داد​ شینگ آرام‌اگه​ زمزمه کرد.

رئیس خاندان بای به نرمی سر تکان داد و گفت: «حق با توئه. اون فانگ ژنگ خیلی مضطربه،‌وارد​ احتمالاً نگرانه که خاندانش برای جنگیدن سر چشمهٔ جان تلفات زیادی بدن. مگه اون اطلاعاتِ منطقهٔ نزدیک چشمهٔ جان‌می‌کنیم​ رو نمی‌خواد؟ قطعاً می‌خواد، اما از ما محتاطه. علاوه بر این، تزکیه‌شون هم ضعیفه. ایده‌ت خوب به نظر می‌رسه...»

رئیس زنِ خاندان در ناخودآگاهِ خود احساس می‌کرد‌حتی​ که این روش نامناسب است، اما اکنون که نقشهٔ‌بلند​ بهتری نداشتند، تنها راهشان امتحان کردن همین روش بود.

از این رو، در روز سومِ دوئل، بای ژان لیه‌دروغ​ در حین شکار به‌طور اتفاقی یک پروانهٔ اژدهای شناگرِ وحشی‌آورده​ را به چنگ آورد و کل اردوگاه در هیاهو فرو رفت.

بای لیان با چهره‌ای درهم‌کشیده گفت: «اوضاع داره بد پیش می‌ره. گوی پروانهٔ اژدهای شناگر، رتبه سه‌ست و خیلی گران‌بهاست. امتیاز بای‌تعداد​ ژان لیه خیلی از ما جلوتره، فقط با یه حرکت پرخطر می‌تونیم شانس پیروزی داشته باشیم. من با زمینِ جنگل خیلی خوب‌می‌مونیم​ آشنام. تنها راهِ ما اینه که برای شکار بریم توی کوه بای گو و جانوران استخوانی رو بکشیم یا گوی استخوان وحشی بگیریم.»

با شنیدن این‌همه‌جانبه‌ای​ حرف، قلب بای نینگ‌اگه​ بینگ به تپش افتاد.

«کوه بای گو... مگه این بهترین راه‌ببریم​ برای فرار از مخمصه‌مون نیست؟ هاها، کی فکرش‌عالی​ رو می‌کرد فرصت این‌طوری خودش رو نشون بده.»

با وجود اینکه کوه بای گو‌ایده‌ای​ خطرناک بود، بهترین راه برای فرار‌نبودند​ از دست خاندان بای به شمار می‌رفت.

فانگ یوان سرش را تکان داد‌جانوریِ​ و گفت: «این خیلی خطرناکه، بانو‌سنگینی​ بای لیان. قدرت ما محدوده، فراموشش کن.»

بای نینگ بینگ با چشمانی گشادشده‌اما​ به او خیره ماند؛ از ته‌نباشن​ دل می‌خواست فانگ یوان را خفه کند.

اما بای لیان خندید و گفت: «نگران نباشید ارباب جوان. من یه نقشه دارم. رابطه‌م با بای شنگ و بای هوا خوبه، می‌تونیم راضیشون کنیم فردا تو شکار بهمون ملحق بشن. اونا هیچ تزکیه‌ای‌لیان​ ندارن، پس نیروی کمکی برای ما حساب نمی‌شن. اما استادان گویی دارن که اطرافشون مخفی شدن و ازشون در برابر خطر محافظت می‌کنن. اگه ما وارد کوه بای گو بشیم و به خطر بیفتیم، مگه‌بخش‌های​ می‌شه کمک نکنن؟ ما جانوران وحشی‌ای که اونا می‌کشن رو برنمی‌داریم، فقط شکارهای خودمون رو نگه می‌داریم. توی گله‌های جانوران حتماً پیر، مریض و ضعیف هم پیدا می‌شه. جانوران وحشی کوه بای گو خیلی باارزش‌ترن.»

فانگ یوان در دل شگفت‌زده شد: «که این‌طور...‌به‌اصطلاح​ خاندان بای داره این کار رو می‌کنه، فقط‌اطلاعاتِ​ برای اینکه شک من رو از بین ببره.»

او در حالی که چنین افکاری در سر‌زیاد​ داشت، به زبان گفت: «ایدهٔ فوق‌العاده‌ایه! بانو بای‌عمل​ لیان واقعاً قلب پاکی داره، من که شگفت‌زده شدم.»

بای لیان با خجالت لبخند زد،‌اما​ اما برقی از رضایت و غرور در‌کشتنشون​ چشمانش درخشید و گفت: «نه، لطف دارید.»

————————————————————–

روز بعد.

هنگام غروب، در چادر مرکزی، رئیس‌جانوریِ​ خاندان بای با دقت به دودِ‌سنگینی​ رنگین‌کمانیِ معلق در هوا چشم دوخته بود.

درون دود، تصویری پدیدار گشت.

در آن تصویر، هفت نفر حضور داشتند. به جز‌می‌تونیم​ فانگ یوان، بای لیان و آن سه نفر دیگر،‌خندید​ دو کودک نیز به چشم می‌خوردند؛ اربابان جوانِ خاندان بای.

در تصویر، بای شنگ جینگ به حرف آمد:‌به‌اصطلاح​ «به نظر می‌رسه کوه بای گو خیلی آرومه.‌اطلاعاتِ​ این همه راه اومدیم و به هیچ دردسری برنخوردیم.»

رئیس خاندان‌می‌داد​ بای از روی‌گروه‌های​ خشم خرناسی کشید.

او برای محافظت از آن‌ها، شمار زیادی از استادان گو را برای‌نباشن​ هموار کردن مسیر فرستاده بود؛ حتی یک بزرگ را هم در اردوگاه‌ولی​ باقی نگذاشته بود و همگی در خفا از آن گروه محافظت می‌کردند.

دلیل اینکه گروه فانگ یوان چنین مسیر آسانی پیش رو داشتند‌جذبِ​ و تنها با جانوران وحشیِ پراکنده‌ای روبه‌رو می‌شدند، این بود که‌نداشت​ استادان گوی خاندان بای، آن جانوران را عمداً برایشان باقی گذاشته بودند.

در همین شش ساعت، ده‌ها تن از‌نداشت​ استادان گوی برجستهٔ خاندان بای جان باخته‌فانگ​ و حتی سه بزرگ نیز مجروح شده بودند.

از میان آن‌ها، دو نفر به شدت‌اطراف​ آسیب دیده و بی‌هوش شده بودند که‌نذاره​ اکنون در راه بازگشت به اردوگاه قرار داشتند.

با این حال، آن‌ها هنوز در‌اما​ کوهپایهٔ کوه بای گو بودند؛ هرچه‌نباشن​ بالاتر می‌رفتند، خطرات بیشتری در کمینشان بود.

نباید به سفرِ راحتِ فانگ یوان و‌ببریم​ همراهانش نگاه می‌کردند؛ تمام این آسودگی بهای‌نقشهٔ​ خون و جانفشانیِ استادان گوی دیگر بود.

به‌ویژه در کوه بای گو که هیچ انسانی در آن زندگی‌شاخ‌دار​ نمی‌کرد و قلمرو جانوران وحشی به شمار می‌رفت. برای هموار کردن‌جناح​ مسیر و کاوش در چنین مکانی، بهای گزافی باید پرداخت می‌شد.

فانگ یوان به صعود ادامه داد‌جانوریِ​ و با راهنمایی‌های بای لیان، آن‌ها‌سنگینی​ به بخشِ پشتیِ کوه بای گو رسیدند.

بای لیان به عمد گفت: «اطلاعات ما‌اگه​ محدوده، نمی‌دونم از کدوم طرف باید ادامه بدیم.‌سنگینی​ هوا داره تاریک می‌شه، شاید بهتر باشه برگردیم.»

اما فانگ یوان در پاسخ‌این​ گفت: «حالا که تا اینجا‌بازماندگان​ اومدیم، بد نیست یه گشتی بزنیم.»

او به اطراف نگاه کرد‌هیچ​ و با دقت محیط را سنجید،‌شاخ‌دار​ گویی به دنبال یافتن چیزی بود.

او پیش‌قدم شد و رهبری گروه‌جانوریِ​ را به دست گرفت؛ طبق خاطراتش می‌دانست‌دستمون​ که محل میراث در همان نزدیکی است.

بای نینگ بینگ که در کنارش حضور داشت، با دیدن این صحنه در‌کشتنشون​ دل فریاد می‌کشید: «هی، هی، هی! حداقل می‌تونی یه کم نقش بازی کنی؟»‌جانوران​ رفتار فانگ یوان کاملاً با شخصیتی که از خود ساخته بود، تضاد داشت.

بای نینگ بینگ با نگرانی به اطراف نگاه کرد، اما نکتهٔ عجیب این بود:‌نقشهٔ​ چه بای لیان، چه بای شنگ جینگ و چه دیگران، گویی متوجه هیچ‌چیز غیرعادی‌واقع​ نشده بودند و به فانگ یوان اجازه می‌دادند در سکوت به جستجویش ادامه دهد.

در چادر، رئیس خاندان با هیجان‌ایده‌ای​ گفت: «خوبه، خودشه! به نظر می‌رسه‌نبودند​ این مکان خیلی به چشمهٔ جان نزدیکه!»

«هه هه هه، فانگ ژنگ، تو هنوز خیلی خامی... هان؟‌کشتنشون​ اونا وارد غار شدن، یعنی چشمهٔ جان داخل غاره؟» تصویر‌ماست​ برقی زد و فضای درون غار را به نمایش گذاشت.

درست زمانی که رئیس خاندان بای در حال گیج شدن بود، شخصی از بیرون‌تلفات​ گزارش داد: «گزارش به رئیس خاندان! یکی از استادان گوی جستجوگر برگشته و یک‌کرم‌های​ استاد گوی خاندان تیه رو با خودش آورده. اونا اخبار مهمی برای گزارش دادن دارن!»

ناولها | novelha.net