چپتر 1017: نقشهٔ ژرف
0در تصویری بزرگتر.
زرد دست سبز را گرفت،بند او را به بیرون کشیداطرافش و گفت: «سبز، عجله کن، برو!»
سبز در حالی که تقلا میکرد، فریاد زد: «نه،هیچ من نمیرم! هنوز میشه نجاتش داد، به گوی جنین جاودانمقابلش نگاه کن، هنوز زندهست! ولم کن، اون حاصلِ تمام عمرمه!»
زرد با خشم فریاد زد: «فکر میکنی اینهیچ انفجار فقط یه تصادفه؟ به مواد جاودانِ رتبهمسیر ۸ باقیمونده نگاه کن، خوب بهشون نگاه کن!»
بدن سبز لرزید، وضوح به چشمانش بازگشت و متوجه ماجرا شد. در حالی که پیشانیاش غرق در عرق بود، با ترسی ماندگاراستنتاجت گفت: «این مواد جاودان تماماً پر از ارادهٔ آسمانه. خیلی نزدیک بود، همین چند لحظه پیش، قدرت استدلالم تحت تأثیر ارادهٔ آسمانمیخورد قرار گرفته بود. حتی بعد از برپا کردن این آرایهٔ عظیم و پنهان شدن توی خندق زمینِ دشتهای شمالی، بازم متوجه من شد؟»
زرد به او دلداری داد: «فقط یه اهریمن برونجهانیِ کامل میتونه کاملاًجدی از دیدِ ارادهٔ آسمان مخفی بمونه. کشف شدنِ ما چیزی نیست کهحقیقیِ بخوایم بهخاطرش ناامید بشیم. بیخیالِ این تلاش شو، دوباره از نو شروع میکنیم.»
سبز که زبانش بند آمده بود،گفتم همانطور که به منطقهٔ شنیِ اطرافش نگاهنیلوفر میکرد، با حالتی جدی سر تکان داد.
...
جاودانه دا لی با درماندگی گفت: «قبلاًزبانش هم بهت گفتم، استنتاجت کاملاً اشتباهه، منحالتی هیچ ربطی به میراثهای حقیقیِ نیلوفر سرخ ندارم.»
جاودانهٔ مسیر زمان که در مقابلش بود، در مه پوشیدهاطرافش شده بود و ظاهرش دیده نمیشد. تنها نشانِ نیلوفر سرخاشتباهه بر پیشانیاش که روشن و سرخ بود، به چشم میخورد.
او لبخندی سرد زد و گفت: «من برای استنتاج از روشمیراثهای مسیر زمان توی میراث حقیقیِ نیلوفر سرخ استفاده کردم، چطور ممکنهظاهرش اشتباه باشه؟ میراث حقیقیِ بعدیِ والامقامِ اهریمنِ نیلوفر سرخ پیشِ توئه.»
دا لی پیش از پاسخگفتم دادن، لحظهای سکوت کرد ومیراثهای گفت: «حرف دیگهای نمونده، بیا بجنگیم!»
با گفتنبیخیالِ این حرف، بهشروع جلو یورش برد.
جاودانهٔ مرموز که سرشار ازبند میل به نبرد بود، گفت:اطرافش «بالاخره دست از جاخالی دادن برداشتی!»
پس از نبردی طولانی.
جاودانه دا لی نتوانست حریف رااستنتاجت شکست دهد؛ خانهٔ گوی جاودان، آوردگاهِنیلوفر آشوبناکِ برازنده، او را سرکوب کرد.
...
مصیبت بیشمارِ فضایمیکنیم پاکِ عظیم سرانجامآمده به پایان رسید.
روحِ شبح هیچ مقاومتی نشان نداد. پرندگانِاستنتاجت سبزِ بیشمار به تمام بدنش آسیب رساندهسرخ بودند و حجمش یکسوم کاهش یافته بود.
در همان زمان، برجِ ناظرِ آسمان آمادهٔاشتباهه حمله بود و به نظر میرسید بهندارم خروج از فرم شبحوارش نزدیک شده است.
مهِ خاکستریِبیخیالِ اطراف تا نیمهشروع پراکنده شده بود.
این بدان معنا بودزبانش که نیمی از مصیبتِ بیشمارِشنیِ خاطرهٔ خاکستری، سپری شده است.
اما مصیبتهایجاودانه آسمان همچنانقبلاً ادامه داشت!
مصیبت بیشمارِ دیگری بربهت فراز سرِ روحِ شبحهیچ در حال شکلگیری بود.
به نظر میرسید تا زمانیشروع که روحِ شبح زنده باشد، ارادهٔمنطقهٔ آسمان او را رها نخواهد کرد!
مصیبت بیشمارشروع — زهرِزبانش روغنِ تاریک.
قطراتی از روغنِدرماندگی زهرآگین و چسبناکگفتم از آسمان چکید.
روغن به نظر در حال جوشش بود. باهیچ فرود آمدن قطرات بر بدنِ روحِ شبح، صدایمسیر فسفسی به گوش رسید و دودی به هوا برخاست.
روغن وارد زخمهایی شد که پیشتر ایجاد شده بودند، بههمانطور درون جریان یافت و بدنِ روحِ شبح را دچار خوردگیبهت کرد؛ روندِ پوسیدگیِ شدیدی در درونش در حال وقوع بود.
دیری نپایید که روغنِ زهرآگین از قطرههمانطور به جریانهایی پیوسته تبدیل شد و جریانهایجاودانه بیشماری از آسمان بر محیط اطراف بارید.
بدنِ عظیمِ روحِ شبح غرق درگفتم روغنِ زهرآگین گشت. با سرعتی چشمگیر میپوسیدنیلوفر و حجم بدنش به سرعت کاهش مییافت.
اما او هیچ کاری نکرد.
یینگ وو شیه کهدوباره در پایین قرار داشت،بند چهرهای مضطرب به خود گرفت.
میخواست فریاد بزند، اما درگیرِ مصیبت کبیرِهمانطور فروپاشی زمین بود و هرگونه حرکت یاجاودانه تفکرِ شدید باعث میشد بیشتر فرو برود.
او در حالی که به زامبی جاودان، بواشتباهه چینگ، که در کنارش بود نگاه میکرد، غرغرکنانجاودانهٔ گفت: «شماها چتون شده؟ جفتتون دارید اینطوری رفتار میکنید!»
از همان ابتدا، زامبی جاودان بو چینگ مانندهیچ مجسمهای بیحرکت بود، گویی جان در بدن نداشتمسیر و هیچچیز در بیرون نمیتوانست او را تکان دهد.
جای شکرش باقی بوددوباره که آنها زیر پاهایبند روحِ شبح قرار داشتند.
از آنجا که بدنِ روحِ شبح که بر فرازشنیِ ابرها بود آنها را پوشش میداد، مصیبت بیشمار هیچ آسیبیاستنتاجت به یینگ وو شیه یا زامبی جاودان بو چینگ نرساند.
در فاصلهای بسیار دور.
هی لو لان و تای بایاستنتاجت یون شنگ در حالی که بهنیلوفر یکدیگر کمک میکردند، در حال فرار بودند.
در پشت سرشان،تلاش گروهی از جاودانههای مرززبانش جنوبی در تعقیبشان بودند.
بیگانههراسیِ جاودانههای پنج منطقه بسیار شدید بود. حتی در آزادترین منطقهحالتی یعنی دریای شرقی نیز جاودانههای بیگانه روزگار آسودهای نداشتند و اغلبربطی توسط جاودانههای دریای شرقی طرد شده و مورد آزار قرار میگرفتند.
در نبردِ پیشین، پس از آنکه هی لواشتباهه لان تا مرزِ کشتنِ یکی از جاودانههای مرزجاودانهٔ جنوبی پیش رفت، اوضاع از کنترل خارج شد.
جاودانههای مرز جنوبی به خشم آمدند. این بیگانگانِ دشتهای شمالی بسیار متکبرنیلوفر بودند و به آنها زور میگفتند؛ نهتنها در مرز جنوبی میجنگیدند، بلکهتنها آنها را مجروح نیز میکردند. با خود فکر کرده بودند اینجا کجاست؟
از این رو، تعقیب ادامه یافت وزبانش نهتنها این، بلکه آنها حتی متحدان وحالتی نیروهای کمکیِ خود را نیز گرد آوردند.
هی لو لان و تای بای یون شنگ از همان ابتدا درجدی وضعیت خوبی قرار نداشتند و مجروح بودند. آنها در حین عقبنشینی میجنگیدندحقیقیِ و با حرکات ماهرانهٔ خود، از کوه یی تیان دور و دورتر میشدند.
جاهطلبیِ هی لو لان هر چقدرگفتم هم که بزرگ بود، دیگر جرئتحقیقیِ نداشت به آن مکان نزدیک شود.
آنجا صحنهایدرماندگی برای جاودانههایبهت رتبه ۶ نبود.
حتی برای رتبه ۷ها نیزشروع نبود و رتبه ۸ها همهمانطور تنها میتوانستند شخصیتهایی حاشیهای باشند.
آنجا میدان نبردی بودزبانش که روحِ شبح ومنطقهٔ ارادهٔ آسمان در آن میجنگیدند!
مصیبت بیشمارِ زهرِ روغنِ تاریک پیش ازاستنتاجت این پایان یافته بود و روحِ شبحسرخ اکنون در محاصرهٔ مصیبت بیشمارِ دیگری قرار داشت.
این مصیبت بیشمار ناشناختهبهت بود و مرزهای سوابق تاریخیربطی را در هم شکسته بود.
بیشکل و اثیری بود وشروع تنها هالهای مرموز که قابلهمانطور درک نبود، در اطراف جریان داشت.
هاله به دور او پیچید و باعث شد بدنِ روحِ شبح هر جاتکان که هاله از آن میگذشت، منفجر شود. روحِ شبح یک روح بود، اماسرخ چنان متراکم شده بود که به ماده شباهت داشت، گویی یک جانور روح بود.
با انفجارهای ناشی از هاله، آن بدنِ عظیم وهیچ کوهپیکر ناپدید گشت و تنها اسکلتی از آن باقیزمان ماند؛ تکههای عظیمی از روح به اطراف پرتاب میشد.
در میاندرماندگی مهِ خاکستری، صحنهٔگفتم دیگری پدیدار شد.
پیرمرد یان شی در حالی که خون سرفه میکرد و گویِ جاودانِ رازِ آسمانی را در دست داشت، زمزمه کرد: «پس فانگ یوان زنجرهٔ بهارربطی و پاییز رو داره. جای تعجب نیست که تونست گویِ سفرِ جاودانِ ثابت رو پالایش کنه، به سرزمین متبرک هو جاودانه توی قارهٔ مرکزی برهمیراث و کوه دانگ هون رو به دست بیاره. بعدش هم سرزمین متبرک دربار امپراتوری رو نابود کرد و باعث فروپاشی عمارت هشتادوهشت یانگ حقیقی شد!»
«از اونجا که اون یه اهریمن برونجهانیه که زنجرهٔ بهار و پاییز رو داره، مشخصاً ازقبلاً چنگ تقدیر فرار کرده... هههههه، این میتونه بهترین ابزار در برابر ارادهٔ آسمان باشه. خیلی خب، منشده ردِ تو و تای بای یون شنگ رو مخفی میکنم تا بقیه نتونن چیزی دربارهتون استنتاج کنن.»
...
چین بای شنگ مخفیانه خفاشِ ویرانهٔاستنتاجت ازلی و همچنین بلاها و مصیبتهاینیلوفر بیشمارِ این منطقه را زیر نظر داشت.
این مربوط به زمانی بود کهمیکنیم دونگ فانگ چانگ فان تسخیر را انجاماطرافش داده و در حال گذراندن مصیبت بود.
چین بای شنگ گفت: «دونگ فانگ چانگ فان فقط داشت با تسخیر احیا میشد،جاودانه اما ارادهٔ آسمان هالهٔ بدن اصلیاش رو حس کرد و چنین فاجعهٔ وحشتناکی روجاودانهٔ فرستاد. در آینده، وقتی بدن اصلیِ خودمون بخواد احیا بشه، مصیبتها احتمالاً خیلی بدتر میشن!»
زامبی جاودانِ درخشش آذرخش و شکوه سوزان در کنارشهیچ سر تکان داد: «میتونیم بریم، این آزمون در برابرزمان ارادهٔ آسمان تموم شده. چرا چو رونگ هنوز برنگشته؟»
در این هنگام، پری جیانگ یو با چهرهایهیچ درهمکشیده پدیدار گشت و گفت: «چو رونگ مرده،مسیر عملیاتِ پس گرفتنِ کلبهٔ کاهگلیِ محقر شکست خورد!»
چین بای شنگ که اندکی جا خوردهزبانش بود پرسید: «چی شده؟ چو رونگ استاد بزرگِجدی مسیر آتش با سطح تزکیهٔ رتبه ۷ بود.»
پری جیانگ یو پاسخ داد: «کارِ وارثِ جاودانهٔ اهریمنیِ سهاطرافش کاهه. این شخص خیلی خوب خودش رو پنهان کرده بوداشتباهه و روشهاش بیرحمانه بود، چیزی نمونده بود که منم نتونم برگردم.»
چین بای شنگ لحظهای اندیشید و گفت: «جاودانهٔ اهریمنیِ سه کاه... هوم، بیخیالش، قید کلبهٔندارم کاهگلیِ محقر رو میزنیم. قبل از شروع نقشهٔ حیاتیمون، نمیتونیم هویتمون رو سر این خانهٔلبخندی گوی جاودان فاش کنیم و باعث بشیم ارادهٔ آسمان پیش از موعد بهمون حمله کنه.»
...
درهٔ لوئو پو.
گروه فرقهٔ سایه بازبانش چهرههایی عبوس در برابرمنطقهٔ جاودانههای قارهٔ مرکزی قرار گرفتند.
چین بای شنگ در حالی که به فنگ جیو گه خیره شده بود، آهی کشید و گفت: «حملهٔ ارادهٔمقابلش آسمان از راه رسیده. یان شی برای محافظت از مهرهای به نام فانگ یوان، ردپای اون رو پنهان کرد.چطور جاودانههای قارهٔ مرکزی فانگ یوان رو زیر نظر گرفتن و با دنبال کردن سرنخها، در عوض ما رو پیدا کردن.»
پری جیانگدرماندگی یو پرسید: «حالاگفتم باید چیکار کنیم؟»
چین بای شنگ دنداندوباره به هم فشرد وبند غرید: «چارهای جز جنگیدن نداریم.»
...
«سرفه، سرفه، سرفه...» پیرمرد یان شی پیدرپی سرفه میکرد.هیچ رنگ از رخسارش پریده و چنان فرسوده بود کهزمان گویی هر لحظه ممکن است از تنگی نفس جان بسپارد.
«من از گوی راز آسمانی استفاده کردم و صد سالمیراثهای از طول عمرم رو سوزوندم. اما ارزشش رو داشت، استنتاج کردمظاهرش که وضعیت زنجرهٔ بهار و پاییز خرابه، تا حالا استفاده شده.»
«با توجه به اینکه فانگ یوان زودتر از موعد به کوه یی تیان رفت، مشخصه که از نبرد کوه یی تیان خبر داره. با این اوصاف،میراثهای میتونم استنتاج کنم که بدن اصلیِ ما تا الان یک بار شکست خورده؛ برای همین مجبور شده از اون میراث حقیقیِ نیلوفر سرخ استفاده کنه تاکردم فانگ یوان رو دوباره متولد کنه و به گذشته بفرستتش تا آینده رو تغییر بده. هه، خوشبختانه زنجرهٔ بهار و پاییز فقط رتبه ۶ئه، چیز ترسناکی نیست.»
«در این صورت، فانگ یوان بهترینآمده معیار سنجشه. با بررسیِ عملکردِ آیندهاش،جدی میتونم چیزهای بیشتری رو استنتاج کنم.»
«جستجوی مستقیمِ روحش راحتترقبلاً نیست؟ یا ممکنه رویاشتباهه کل اوضاع تأثیر بذاره؟»
...
«طبق برنامهریزیِ من، بو چینگ و کودک هفت ستارهآمده تا جای ممکن دربار آسمانی رو معطل کردن. ایندرماندگی نتیجه باید نسبت به دفعهٔ قبل خیلی بهتر باشه.»
پیرمرد یان شی در عمارتبند نشسته بود و به تغییراتاطرافش مرموز کوه و مه مینگریست.
«از طرف اتحاد زامبیها هم تدارکات چیده شده، میتونیمهیچ ازشون به عنوان نیروی پشتیبان استفاده کنیم. بهتره کهزمان حفظ بشن... آه، امیدوارم نیازی نباشه که ازشون استفاده کنیم.»
«با استفاده از گوی طول عمری که تازه به دست آوردم، حدود بیست سال برامجاودانهٔ باقی مونده. دیگه وقت مردنه. طبیعیه که روح شکافتهشدهام به بدن اصلی برگرده. اما قبل ازبرای مرگ، باید به بدن اصلی کمک کنم تا مصیبتهای نقشهٔ آسمانستیزِ پیشِ رو رو استنتاج کنه.»
لحظهای بعد.
«سرفه، سرفه، سرفه... من نمردم؟ یعنی تا الان تمام مصیبتها رو استنتاج کردم؟ نه، به اینقبلاً خاطره که تمام مشاوران مسیر خردِ فرقهٔ سایه، نسل به نسل، در تمام این مدت درپوشیده حال استنتاج بودن. ما بالاخره اونقدر بنیان جمع کردیم که بتونیم یک تغییر کیفی ایجاد کنیم!»
«هههههه، چقدر کنایهآمیزه. حرکت کشندهٔ مسیر خرد که با استفاده از گوی جاودان راز آسمانی به عنوان هسته خلق شده،پوشیده میتونه ماهیت مصیبتها رو استنتاج کنه. اما این گوی جاودان رو بهشتِ زمین خلق کرده بود. اون تمام عمرش تلاش کردباشه تا از نفوذ بدن اصلی خلاص بشه، کی فکرش رو میکرد که بعد از مرگش، چنین کمک بزرگی به ما بکنه.»
...
با دیدن این صحنه، جاودانههای دربارمیکنیم آسمانی چنان در بهت فرو رفتندشنیِ که کلامی بر زبانشان جاری نمیشد.
مشخص شد که فرقهٔ سایه پیش از این مصیبتها رااطرافش استنتاج کرده است! این بدان معنا بود که بیحرکت ماندنِاشتباهه روحِ شبح در میان مصیبتهای بیشمار، بسیار مشکوک به نظر میرسید.
مصیبتِ بیشمارِ مرموز ازقبلاً بین رفته بود واشتباهه مصیبتِ بیشمارِ بعدی فرود میآمد.
مصیبت اژدهای تاک!
تاکهای سبزِ بیشمار با خارهایی تیزمیکنیم از آسمان و زمین بیرون جهیدندشنیِ و به دور بدن روحِ شبح پیچیدند.
دیری نپایید که میلیونها تاک، روحِآمده شبح را تنگاتنگ در میان گرفتندجدی و کُرهای عظیم را شکل دادند.
تاکها بیامان به دور او میپیچیدند و لحظهبهلحظهاشتباهه تنگتر میشدند؛ در بدنش فرو میرفتند و ازجاودانهٔ روحِ والامقامِ اهریمن به عنوان تغذیهٔ خود استفاده میکردند!
«یه جایدرماندگی کار میلنگه! یهگفتم چیزی درست نیست!»
«داره عمداً این کاردوباره رو میکنه، به اونبند آرایهٔ ده مطلق نگاه کنید!»
جاودانههای دربار آسمانیمیکنیم نگاهی به یکدیگر انداختندهمانطور و متوجه ماجرا شدند.
از آنجا که فرقهٔ سایه مصیبتهاگفتم را استنتاج کرده بود، میتوانستند تدارکاتحقیقیِ لازم را برای مقابله با آنها بچینند.
روحِ شبح عمداً مقاومتی از خود نشان نمیداد، زیراربطی میخواست بنیانِ مسیر روحِ خود را با این آرایهمقابلش درآمیزد تا به عنوان تغذیهای برای آن عمل کند.
«داره سعی میکنه چی رو پالایشمیکنیم کنه؟ اون عملاً از روح اهریمنیِ خودشاطرافش به عنوان مواد پالایش گو استفاده کرده!»
«فقط این نیست، با وجود این همه مصیبتِ بیشمار در اطرافش، اونا عملاً دارن نشانهای دائوی مسیر فضا، مسیر زهر، مسیرهیچ چی و مسیر چوب رو روی بدنش حک میکنن تا نشانهای دائوی مسیر روحش رو نابود کنن. اونا میتونن به روحِلبخندی شبح آسیب برسونن، چون این نشانهای دائو از بنیانِ مسیر روحی که اون توی صد هزار سالِ گذشته جمعآوری کرده، ضعیفتر نیستن!»
نفسها در سینه حبس شد...
با درک این موضوع،بهت جاودانههای دربار آسمانی نفسهایهیچ عمیق و سردی کشیدند.
به نظر میرسید که روحِ شبح نهتنها دربند حال پالایش خودش بود، بلکه حتی از قدرتتکان مصیبتهای بیشمار نیز برای رسیدن به اهدافش بهره میبرد.
اما هدفش چه بود؟
آرایهٔ ده مطلق در مراحل پایانیِگفتم خود قرار داشت. در میان مهِحقیقیِ تاریک، گلولهٔ نور درخشانتر و کاملتر میشد.
قلبِ سرورِ برجِقبلاً ناظرِ آسمان بهاستنتاجت شدت فرو ریخت.
او با چهرهای مصمم و لحنی جدی گفت: «نمیتونیم همینطور دست رویشنیِ دست بذاریم، باید نقشهٔ روحِ شبح رو خراب کنیم! مهم نیست دارههیچ چی رو پالایش میکنه، باید این آرایهٔ ده مطلق رو نابود کنیم.»
«اما ماشروع به شکلزبانش شبح دراومدیم.»
سرورِ برجِ ناظرِ آسمان گفت: «نه، ما یه فرصت برای ضدحمله داریم. ایننیلوفر چیزیه که نسل به نسل از سرورانِ برجِ ناظرِ آسمان با تحقیق و بررسیروشن خلقش کردن. این موضوع همیشه به عنوان یه رازِ کاملاً محرمانه نگه داشته شده!»
جاودانههای دربار آسمانی با شنیدن ایناستنتاجت حرف غرق در شادی و شگفتی شدندسرخ و پرسیدند: «پس چرا ازش استفاده نمیکنی؟»
سرورِ برجِ ناظرِ آسمان لبخندشروع تلخی زد و بهای استفادههمانطور از آن را برایشان بازگو کرد.
جاودانههای دربارشروع آسمانی در سکوتیبند سنگین فرو رفتند.