---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

اربابِ گو

چپتر 144: فداکاری رایج است و ایمان جاودان • ⏱ 11 دقیقه

چپتر 144: فداکاری رایج است و ایمان جاودان

0

گو یوئه بو گفت: «بهش گفتم آدم هزار و یک دلیل‌انسان​ واسه زندگی کردن داره. اینکه تو چرا زنده‌ای رو من نمی‌تونم‌قلب​ جواب بدم، جوابش فقط پیش خودته. برو و خودت پیداش کن.»

فانگ ژنگ با سردرگمی پلک‌نامهٔ​ زد و پرسید: «پس رئیس،‌می‌کرد​ جواب شما برای خودتون چیه؟»

گو یوئه بو خندید. در نگاهش، تصویر فانگ ژنگ‌بهشون​ و چینگ شو بر هم منطبق می‌شد؛ گو یوئه چینگ‌اونه​ شو نیز در گذشته همین پرسش را مطرح کرده بود.

رئیس خاندان لحظه‌ای اندیشید، گذشته را به یاد آورد و سپس همان پاسخی را که آن زمان داده بود‌بی‌شک​ تکرار کرد: «یک سازمان ناگزیر از فداکاریه. از لحظه‌ای که انسان متولد میشه، مرگ در کمینشه. بین مرگ و‌منحصربه‌فرد​ زندگی، انسان‌ها شکننده‌ن، اما یک چیز می‌تونه قلب رو گرم کنه و بر روحمون بتابه. اون عشقه... این جواب منه.»

فداکاری امری رایج بود.

گو یوئه چینگ شو پسرخواندهٔ گو یوئه بو‌بهشون​ بود و پس از سال‌ها پرورش او، فداکاریِ‌نگاهی​ کنونی‌اش درد عظیمی بر جان این پدرخوانده انداخت.

اما او در جایگاه‌دست​ رئیس خاندان، فداکاری‌های بی‌شماری‌سوالاتی​ را به چشم دیده بود.

هنگامی که آدمی با مرگ‌نامهٔ​ و زندگی کنار بیاید، تحمل‌می‌کرد​ درد و اندوه آسان‌تر می‌شود.

فانگ ژنگ سر به زیر‌داده​ انداخت و سکوت کرد؛ گویی‌فداکاریه​ در افکارش غرق شده بود.

رئیس خاندان خندید و نامه‌ای از کشوی میزش بیرون کشید. او نامه را به دست‌می‌تونی​ فانگ ژنگ داد و گفت: «این نامهٔ گو یوئه چینگ شوعه. جواب سوالاتی که سال‌ها بهشون‌چشمانش​ فکر می‌کرد توش نوشته شده. الان می‌دمش به تو، می‌تونی نگاهی بهش بندازی. این جواب اونه.»

بی‌شک، قلب فانگ ژنگ‌دست​ در آن لحظه کشش‌سوالاتی​ شدیدی به این نامه داشت.

بی‌درنگ نامه را گشود و‌نامهٔ​ با خواندن سطر اول، بی‌اختیار‌می‌کرد​ اشک از چشمانش سرازیر شد.

دست‌خط آشنای گو یوئه چینگ شو‌تکرار​ بود؛ کلماتش همان هالهٔ صمیمی و‌متولد​ منحصربه‌فرد او را در خود داشتند.

در بند آغازین، سردرگمی و درد او مکتوب شده بود.‌می‌کرد​ در ادامه، به موقعیت‌هایی پرداخته بود که در طول سال‌های‌لحظه​ گذشته با تفکر مداوم دربارهٔ آن‌ها، به دیدگاه‌های جدیدی رسیده بود.

فانگ ژنگ نامه را می‌خواند و حس می‌کرد تمام زندگی گو‌می‌کرد​ یوئه چینگ شو را از سر گذرانده است. او قدم‌به‌قدم با‌کشش​ افکار چینگ شو همراه شد تا آنکه نامه به پایان رسید.

در پایان‌نامه​ نامه چنین‌داد​ نوشته شده بود:

«خاندان همچون جنگل است و ما اعضا، بسان درختان این جنگل. درختان کهن‌سال شاخه‌های خود را می‌گسترانند و جوان‌ترها را از گزند باد و باران در امان می‌دارند. هنگامی که درختان جوان به قامت درختانی تنومند و بلندبالا درمی‌آیند، درختان کهن به مواد مغذی خاک بدل می‌شوند تا زمین را بارور ساخته و درختان جدید را پرورش دهند. انسان‌ها همواره می‌میرند و آسمان و زمین ما را به یاد نخواهند آورد. اما درختان جدید، گواه وجود درختان کهن‌اند. در سایهٔ این گواهیِ مستمر، جنگلِ خاندان وسعت می‌یابد و در مسیر شکوفایی و بالندگی گام برمی‌دارد.»

«انسان‌ها ناگزیر از مرگ‌اند. ما به عنوان استادان گو، نمی‌توانیم از مرگِ محتوم بگریزیم. حتی استادان گوی رتبه ۷ و ۸ نیز تنها می‌توانند اندکی بیشتر عمر کنند. من نیز در برابر مرگ احساس ترس می‌کنم. اما عمیقاً درک کرده‌ام که سرانجام، روزی من، گو یوئه چینگ شو، نیز خواهم مرد. شاید از کهولت سن، شاید از بیماری یا شاید در میدان نبرد جان بسپارم. اما در آن لحظه، می‌توانم در کمال آرامش و بدون پشیمانی از این دنیا بروم.»

و در انتهای نامه:

«سرورم، پدرخواندهٔ عزیزم، گمان می‌کنم پاسخ پرسشی را که پیش‌تر از شما پرسیده بودم، یافته‌ام.»

با خواندن‌کشید​ نامه، فانگ‌دست​ ژنگ بی‌صدا گریست.

ذهنش غرق در خاطرات چینگ شو شد. به یاد آورد که هرگاه خطایی از او سر می‌زد،‌بندازی​ چینگ شو به‌جای سرزنش، دلداری‌اش می‌داد. به یاد آورد که در زمان مشکلات، چگونه با نگاهش او‌آشنای​ را دلگرم می‌کرد و در لحظات درماندگی، دستانش چگونه با گرمی بر سر فانگ ژنگ کشیده می‌شد.

گو یوئه بو نامه را نگه داشت و گفت: «در آینده، وقتی به جواب‌مرگ​ رسیدی، تو هم می‌تونی نامه‌ای بنویسی و بهم بگی. برو، برگرد و استراحت کن.‌عشقه​ خطر موج گرگ‌ها هنوز تموم نشده، ما به کمک و قدرت تو هم نیاز داریم.»

فانگ ژنگ مشت‌هایش را‌داد​ گره کرد، به‌آرامی سر‌بهشون​ بالا آورد و گفت: «نه.»

گو یوئه بو پرسید: «چی؟»

لحن فانگ ژنگ سرشار از عزمی وصف‌ناپذیر بود؛ او ادامه داد: «من جوابم رو پیدا کردم. من قدرت می‌خوام! تا از خانواده‌م محافظت کنم‌بی‌درنگ​ و نذارم هیچ آسیبی بهشون برسه. می‌خوام از خاندان محافظت کنم و قوی‌ترش کنم! می‌خوام موج گرگ‌ها دیگه نتونه ما رو عذاب بده، می‌خوام‌سال‌های​ شادی و لبخند همراهانم رو ببینم! نمی‌خوام این درد دوباره تکرار بشه. می‌خوام با دست‌هام، با بدنم و با روحم، از آدم‌های اطرافم محافظت کنم!»

چهرهٔ گو یوئه بو غرق در شگفتی‌کرد​ شد؛ در آن لحظه، گویی گو یوئه‌مرگ​ چینگ شو را در برابر خود می‌دید.

با دیدن چشمان درخشان فانگ ژنگ، رئیس‌سوالاتی​ خاندان در دل آهی پر از احساس‌می‌دمش​ کشید: «چینگ شو، تو بیهوده جون ندادی...»

درخت کهن‌سالی به زمین افتاده بود و درست در‌بهشون​ همان حال که آرام‌آرام در خاک می‌پوسید، جوانهٔ تازه‌ای‌بندازی​ از پیش رشد سریع خود را آغاز کرده بود.

...

مکتوب در "افسانه‌های رن زو":

رن زو تاب تحمل قلبِ آکنده از تنهایی را نیاورد، از این رو هر دو چشم خویش را از حدقه بیرون کشید و آنان را به یک پسر و یک دختر بدل ساخت. این‌گونه، اندوهِ تنهایی‌اش تسکین یافت.

اما روزگارِ خوش دیری نپایید؛ فرزندانش به تماشای مناظر دنیای بیرون اشتیاق نشان دادند و پدر خویش، رن زو را به‌کلی از یاد بردند. آنان همواره برای بازی به بیرون می‌رفتند، گذر زمان را فراموش می‌کردند و حتی مراقبت از رن زو را نیز از خاطر بردند.

رن زو قادر به دیدن هیچ‌چیز نبود؛ همه‌جا غرق در تاریکیِ مطلق بود.

با این حال، گاه‌گداری سوسویِ نوری به چشمش می‌خورد.

این موضوع او را آشفته ساخت و از گوی نگرش علت را جویا شد.

گوی نگرش به او پاسخ داد: «آه، این نورِ ابدی است که از گوی ایمان ساطع می‌شود.»

بای نینگ بینگ با خواندن این سطر خندید‌افکارش​ و کتابی را که افسانه‌های باستانی در آن‌نامه​ مکتوب بود، به گوشه‌ای پرت کرد و گفت: «ایمان؟»

در همان لحظه در باز شد‌شده​ و کتاب چیزی نمانده بود که به‌دست​ صورت شخصی که وارد می‌شد برخورد کند.

شخصی که وارد شد، رئیس‌شده​ خاندان بای بود. او پرسید:‌کشید​ «نینگ بینگ، داری چیکار می‌کنی؟»

رئیس خاندان اخم کرد و برای دلداری دادن به او گفت: «می‌دونم‌بندازی​ اعصابت خورده، اما از دست دادن بازوی راستت چیزی نیست. توی این‌بی‌اختیار​ دنیا کرم‌های گوی زیادی هستن که می‌تونن همچین جراحتی رو درمان کنن.»

«گذشته از بزرگان خاندان خواستم کنارت بمونن و‌افکارش​ ازت محافظت کنن، اما همیشه پسشون می‌زدی و حتی‌دست​ بهشون حمله می‌کردی. بالاخره این بار ضربه خوردی، هان؟»

«اما این اتفاقِ خوبیه. از بچگی همه‌چیز برات خیلی راحت پیش رفته، اما‌دست​ تا وقتی پای مرگ در میون نباشه، همچین شکستی اصلاً مهم نیست. زخم‌هات که‌بندازی​ دیگه خوب شده، اما موج گرگ‌ها داره درنده‌تر می‌شه، خاندان به قدرتت نیاز داره!»

بای نینگ بینگ چشمانش را بست، روی‌کشوی​ تخت دراز کشید و بی‌تفاوت پاسخ داد:‌نامهٔ​ «یه مشت توله گرگ، مگه چی‌کار می‌تونن بکنن؟»

رئیس خاندان با چهره‌ای جدی گفت: «اوضاع خوب به نظر نمی‌رسه، یا بهتره بگم ناامیدکنندست. طبق شناسایی ما، همین الان‌گشود​ سه گله گرگ آذرخش دیوانه دارن نزدیک دهکده پرسه می‌زنن. شکست تو تأثیر بدی روی افراد خاندان گذاشته. امیدوارم امشب‌موقعیت‌هایی​ بتونی بیای بیرون و خودی نشون بدی. همین که روی پاهات بایستی، می‌تونه انگیزهٔ بزرگی به افراد خاندان بده. متوجهی؟»

بای نینگ بینگ با‌می‌شود​ بی‌حوصلگی جواب داد: «فهمیدم،‌افکارش​ فهمیدم. چیز مهمی نیست.»

اگر هر کس دیگری چنین رفتاری‌شده​ با رئیس خاندان داشت، به شدت مجازات‌دست​ می‌شد، اما بای نینگ بینگ فرق می‌کرد.

رئیس خاندان بای با‌غرق​ درماندگی آهی کشید، در‌میزش​ را بست و رفت.

با تنها شدن در اتاق، بای‌توش​ نینگ بینگ چشمانش را باز کرد؛‌بندازی​ نگاهش آکنده از تنهایی و سردرگمی بود.

او به دیگران دربارهٔ مشکل‌زیر​ بدنش و حسِ شومِ مرگی که‌نامه‌ای​ به سراغش آمده بود، چیزی نگفت.

او نامِ کالبدِ روحِ یخِ ظلمتِ شمال را در اسناد باستانی خاندان یافته بود. بر‌نامهٔ​ اساس آن اطلاعاتِ محدود، ده کالبدِ مطلق به عنوان استعدادهای مرگِ حتمی نیز شناخته می‌شدند؛‌لحظه​ چرا که با رسیدن دیواره‌های روزنه به حدِ نهاییِ خود، قدرتِ خودتخریبی‌شان فوق‌العاده عظیم می‌شد.

حقیقت داشت که رئیس خاندان بای سال‌ها بای نینگ بینگ را پرورش داده و همواره با‌سوالاتی​ او مدارا کرده بود. با وجود این، اگر رازِ کالبدِ روحِ یخِ ظلمتِ شمال برملا می‌شد،‌داشت​ بای نینگ بینگ تردیدی نداشت که اولین کسی که جانش را می‌گرفت، همین رئیس خاندان بای می‌بود.

«زنده بودن چه فایده‌ای داره؟»

در گذشته، هرگاه به این پرسش می‌اندیشید، بای نینگ‌غرق​ بینگ دچار سردرگمی می‌شد و احساساتی چون ملال، استیصال‌داد​ و خشم... تمام این عواطف منفی به سراغش می‌آمد.

اما اکنون، آرامشی‌گویی​ عمیق قلبش را‌شده​ فرا گرفته بود.

انسان‌ها رشد می‌کردند،‌افکارش​ چه رسد به‌نامه‌ای​ نابغه‌ای چون او.

در گذشته، می‌دانست که مرگش حتمی است؛ از این‌می‌دمش​ رو در اوج استیصال، تشنهٔ زنده ماندن بود و‌داشت​ در اعماق قلبش، وحشتی عمیق از مرگ حس می‌کرد.

اما اکنون، پس از آنکه‌زیر​ تا یک‌قدمی مرگ رفته بود،‌شده​ با آن کنار آمده بود.

همان‌طور که اجازه می‌داد جوهر ازلیِ‌شده​ نقره سفیدِ رتبه ۳ روزنه‌اش را تغذیه‌دست​ کند، دیگر هیچ نگرانی‌ای در وجودش نبود.

هر چه که‌افکارش​ بود، او دیگر‌نامه‌ای​ از مرگ هراسی نداشت.

هرچند هنوز در یافتن معنای‌می‌کرد​ زندگی سردرگم بود، اما می‌دانست‌می‌تونی​ پاسخ را کجا باید جست‌وجو کند.

این پاسخ، از‌آسان‌تر​ پیش در قلب‌سکوت​ فانگ یوان نهفته بود.

این احساس توصیف‌ناپذیر بود؛ چیزی‌غرق​ شبیه به یک غریزه، اما‌بیرون​ او کاملاً به آن یقین داشت.

علاوه بر این،‌افکارش​ گوی روزنهٔ سنگی در‌کشوی​ دستان فانگ یوان بود.

او به آرامی زمزمه کرد و چشمانش‌نوشته​ با نوری درخشان، همچون سوسوی یک الماس‌بی‌شک​ درخشید: «فانگ یوان... ما دوباره همدیگه رو می‌بینیم.»

در خانهٔ اجاره‌ای، فانگ یوان کرم گو را‌افکارش​ در دست داشت و در حالی که غرق در‌دست​ افکار عمیقی شده بود، زمزمه کرد: «گوی روزنهٔ سنگی...»

گوی روزنهٔ سنگی شبیه به یک‌شده​ تاس بود؛ مکعبی‌شکل با بدنی به رنگ‌دست​ سفیدِ مایل به خاکستری و فوق‌العاده مستحکم.

این کرم، یک گویِ مصرفی بود که پس از یک‌کشید​ بار استفاده از بین می‌رفت. کاربردش این بود که دیوارهٔ‌توش​ روزنهٔ استاد گو را به دیواره‌ای سنگی و نفوذناپذیر تبدیل کند.

این عمل، پتانسیل و ظرفیتِ رشدِ روزنه را‌الان​ کاملاً می‌خشکاند و در عوض به استاد گو‌کشش​ اجازه می‌داد تا به مرحلهٔ اوجِ تزکیه دست یابد.

برای مثال، فانگ یوان اکنون در مرحلهٔ میانیِ‌افکارش​ رتبه ۲ قرار داشت، بنابراین با استفاده از این‌دست​ گو، می‌توانست بی‌درنگ به مرحلهٔ اوجِ رتبه ۲ برسد.

اما بهای این کار آن بود که فانگ یوان دیگر هیچ شانسی برای پیشروی به‌نامهٔ​ رتبه ۳ نمی‌داشت. در عین حال، تواناییِ بازیابیِ طبیعیِ جوهر ازلی را نیز از دست می‌داد‌کشش​ و از آن پس، تنها می‌توانست با استفاده از سنگ‌های ازلی، جوهر خود را پر کند.

گوی روزنهٔ سنگی مخصوصِ استادان گویی بود که به بن‌بست رسیده‌نامه​ بودند. اگر روزنهٔ استاد گویی دچار جراحتی جبران‌ناپذیر می‌شد، ترک برمی‌داشت‌الان​ و دیگر قابل التیام نبود، چاره‌ای جز استفاده از این گو نداشتند.

و یا در شرایطی خاص، استاد گو هیچ امیدی برای پیشروی‌نگاهی​ نداشت و برای زنده ماندن، نیازمندِ آن بود که تزکیه‌اش را‌سطر​ به‌سرعت بالا ببرد. در چنین مواقعی، به این گو متوسل می‌شدند.

«هزینهٔ پالایشِ این گوی روزنهٔ سنگی خیلی بالاست. اینکه بای نینگ بینگ چنین کرم گویی رو پالایش کرده، نشون می‌ده که احتمالاً می‌خواد روزنه‌اش‌می‌کرد​ رو به روزنهٔ سنگی تبدیل کنه تا جلوی مرگِ قریب‌الوقوعش رو بگیره. متأسفانه این روش فقط می‌تونه مرگش رو به تأخیر بندازه، اما نمی‌تونه‌آشنای​ مانع نابودیش بشه. اگه کالبدِ روحِ یخِ ظلمتِ شمال به این راحتی مهار می‌شد، چطور می‌تونستن اسمش رو بذارن یکی از ده کالبدِ مطلق؟»

این گوی روزنهٔ سنگی برای فانگ یوان کاربردی نداشت، اما‌بیرون​ گوی یادگار فولاد سرخ و همچنین گوی سپر آب که از‌توش​ بدن بای نینگ بینگ به دست آورده بود، بسیار کارآمد بودند.

اما در مورد کرم‌های گویی که فانگ یوان از بدن گو یوئه مان‌داد​ شی و دیگران بیرون کشیده بود، هیچ‌کدام چنگی به دل نمی‌زدند؛ از این‌بندازی​ رو، به‌محض بازگشت به خاندان، آن‌ها را با مقدار زیادی امتیازات شایستگی معاوضه کرد.

به دلیل وقوع موج گرگ‌ها، ماجرای نبردِ چینگ شو و بای نینگ بینگ توسط هر‌لحظه​ سه خاندان مسکوت ماند و آن‌ها خشمِ خود را مهار کردند. هر سه خاندان، پیش‌کلماتش​ از هر چیز، برای جان به در بردن از این مهلکه به قدرتِ یکدیگر نیاز داشتند.

گزارش شیونگ لین، این حقیقت را برملا کرده بود که فانگ یوان گوی‌میزش​ یشم سفید را در اختیار دارد. با این حال، او با بهانه کردنِ‌نوشته​ اینکه گو را از کاروان خریده است، توانست فعلاً از این مخمصه عبور کند.

ناولها | novelha.net