---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

اربابِ گو

چپتر 151: ماهیت اهریمنی • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 151: ماهیت اهریمنی

0

با شنیدن این حرف،‌چیکار​ گو یوئه یائو له‌نکنه​ یکه خورد و پرسید: «چی؟»

فانگ یوان بی‌درنگ با سرعتی رعدآسا ضربه‌کتاب​ زد و با لبهٔ دست به گردن‌نقشه‌ای​ او کوبید! دخترک در دم از هوش رفت.

دخترک بی‌اختیار به زمین افتاد، اما دست فانگ یوان به‌سرعت پیش‌محکم​ رفت و کمر او را گرفت. سپس، گوی فلس‌های مخفی را‌بود​ به کار گرفت و پیکر هر دو در همان نقطه ناپدید شد.

هنگامی که گو یوئه یائو له‌بلایی​ با گیجی به هوش آمد، خود‌صفحات​ را درون غارِ کوهستانیِ تاریکی یافت.

سرش را تکان‌می‌خواد​ داد و ناخودآگاه تلاش‌سرشه​ کرد از جا برخیزد.

اما خیلی زود دریافت که دستانش از پشت‌ورق​ بسته شده و طنابی به دور گردنش حلقه زده‌چون​ است؛ او را محکم به تخته‌سنگِ بزرگی بسته بودند.

فانگ یوان تمام کرم‌های گوی او‌دور​ را غارت کرده و پس از‌تخته‌سنگِ​ پالایش، از آنِ خود ساخته بود.

او تنها دخترکی پانزده ساله بود؛ با آن پیکر نحیف،‌افکارش​ چگونه می‌توانست خود را از بندِ آن طناب‌های ضخیم که‌نقشه‌ای​ چند دور به دور تخته‌سنگ پیچیده و گره خورده بود، برهاند؟

با گرفتاری در این‌چیکار​ مکانِ دورافتاده و غریب،‌نکنه​ ترس به جان دخترک افتاد.

به لحظهٔ پیش از بی‌هوشی‌اش اندیشید؛‌صفحات​ حتی ساده‌لوح‌ترین افراد نیز می‌فهمیدند که فانگ‌کنه​ یوان قصد دارد بلایی بر سرش بیاورد.

دخترک عاجزانه در بند بود، اما افکارش به‌سرعت همچون صفحات کتاب‌محکم​ ورق می‌خورد: «یعنی فانگ یوان می‌خواد با من چیکار کنه؟ چه نقشه‌ای‌تنها​ تو سرشه؟ نکنه چون پیش مادربزرگ ازش شکایت کردم، می‌خواد انتقام بگیره؟»

هرچه بیشتر می‌اندیشید، وحشتش‌قصد​ فزونی می‌یافت، تا اینکه‌عاجزانه​ بی‌اختیار به هق‌هق افتاد.

همان‌طور که می‌گریست، ترس و تنهاییِ‌نقشه‌ای​ عمیقی وجودش را فرا گرفت و‌شکایت​ نالید: «مادربزرگ، کجایی؟ زود بیا نجاتم بده...»

اثری از فانگ یوان به‌همچون​ چشم نمی‌خورد و صدای گریهٔ دخترک‌می‌خواد​ فضای غار را پر کرده بود.

پس از مدتی گریه، احتمالی در ذهن گو یوئه یائو له شکل‌تخته‌سنگِ​ گرفت: «نکنه فانگ یوان می‌خواد منو اینجا زندانی کنه؟ هفت هشت روز‌دخترکی​ بمونم و از گرسنگی عذاب بکشم تا دیگه هیچ‌وقت پشت سرش بد نگم؟»

چقدر شرورانه!

فانگ یوان، هیچ‌وقت نمی‌بخشمت!!

دندان‌هایش را به هم سایید؛ ذهنیتش نسبت‌کتاب​ به فانگ یوان که از همان ابتدا‌نقشه‌ای​ تیره بود، اکنون به اوج نفرت رسیده بود.

گو یوئه یائو له از بدو‌دور​ تولد، هرگز تا این حد از‌تخته‌سنگِ​ کسی کینه به دل نگرفته بود.

در همین‌نیز​ لحظه، صدای قدم‌هایی‌دارد​ به گوش رسید.

اندکی بعد، شبحِ فانگ‌چیکار​ یوان نمایان شد که‌نکنه​ از میان تاریکی بیرون می‌آمد.

با دیدن فانگ یوان، گو یوئه یائو له به‌شدت تقلا کرد و همچون گوزنِ‌نقشه‌ای​ کوچکی که در تله افتاده باشد، پاهای باریکش را به زمین کوبید و فریاد زد:‌می‌یافت​ «فانگ یوان، چی از جونم می‌خوای؟ همین الان ولم کن! وگرنه مادربزرگم حسابت رو می‌رسه.»

فانگ یوان با‌بسته​ سردی پوزخند زد: «می‌بینم‌گردنش​ که حسابی انرژی داری.»

گو یوئه یائو له دهان باز کرد تا با‌بند​ خشم به گریه‌اش ادامه دهد، اما ناگهان خرسِ غول‌پیکری‌چیکار​ را دید که پشت سرِ فانگ یوان حرکت می‌کرد.

چشمانش از شدت وحشت‌چیکار​ گشاد شد و با‌نکنه​ لکنت گفت: «خ... خرس...»

فانگ یوان خندهٔ سردی سر داد، دستش را دراز کرد و خزِ سیاه خرس را نوازش کرد.‌چون​ صدایش که همچون بادی شوم در غار می‌پیچید، لبریز از سرمایی گزنده بود: «به خاطر موج گرگ‌ها،‌تنهاییِ​ پیدا کردن یه خرس وحشیِ این‌شکلی اصلاً راحت نبود. وقت و زحمت زیادی برد تا پیداش کنم.»

گو یوئه یائو له بی‌درنگ متوجه ماجرا شد. ذهنِ‌زده​ تیزبینش به‌سرعت به یاد آورد که فانگ یوان پیش‌تر،‌کرده​ گوی بردگی خرس را از شیونگ جیاو مان گرفته بود.

پوزخندی زد و خواست چیزی بگوید: «پس که‌عاجزانه​ این‌طور...» اما پیش از آنکه بتواند حرفش را‌یعنی​ ادامه دهد، فانگ یوان ناگهان روبه‌رویش چمباتمه زد.

دخترک که سعی می‌کرد خود را عقب بکشد، فریاد‌چون​ زد: «داری چیکار می‌کنی؟!» اما فانگ یوان به‌راحتی با‌می‌اندیشید​ دست راستش، گونه‌های او را محکم در چنگ گرفت.

فانگ یوان با‌بند​ لحنی بی‌تفاوت گفت: «چه‌کتاب​ چهرهٔ نازی، واقعاً دوست‌داشتنیه.»

خششش!

دست راستش با حرکتی‌قصد​ تند، پیراهن یائو له‌عاجزانه​ را چنگ زد و کشید.

پیراهن در دم‌می‌خواد​ پاره شد و‌نقشه‌ای​ لباس‌زیرِ صورتی‌رنگش نمایان گشت.

دخترک لحظه‌ای مبهوت ماند و سپس جیغِ بلندی کشید: «آآآه—!!!» او‌می‌خواد​ دیوانه‌وار به تقلا افتاد. با وجود اینکه پوستِ لطیفش بر اثر‌انتقام​ سایش با طناب‌ها خون‌ریزی می‌کرد، هیچ اهمیتی به این درد نمی‌داد.

فانگ یوان با خنده‌ای‌شده​ سرد، به کشیدن و‌حلقه​ پاره‌کردنِ لباس‌های او ادامه داد.

جررر!

دیری نپایید که از لباسِ دخترک، تنها چند‌نکنه​ نوارِ پارچه‌ایِ پاره‌‌پاره باقی ماند و بخشِ زیادی از‌بیشتر​ پوستِ شیری و لطیفش در معرض دید قرار گرفت.

دخترک که از شدت وحشت قالب تهی کرده بود، با صدای‌می‌خواد​ بلند گریست: «نه، نه!» با تصورِ تمام بلاهای ممکنی که فانگ‌انتقام​ یوان می‌توانست بر سرش بیاورد، تمام بدنش به لرزه افتاده بود.

با وجود این، فانگ یوان آن‌گونه که‌گردنش​ دخترک انتظار داشت پیش نرفت؛ بلکه از‌بودند​ جا برخاست و چند قدم به عقب برداشت.

گریه‌های بلندِ‌نیز​ دخترک به هق‌هقی‌دارد​ ضعیف بدل شد.

اما در همین لحظه،‌چیکار​ خرسِ سیاه پنجه‌هایش را‌نکنه​ پیش گذاشت و نزدیک‌تر شد.

دخترک چنان به وحشت افتاد که مردمکِ چشمانش به‌می‌خورد​ اندازهٔ سرِ سوزنی تنگ شد؛ چرا که در آن‌مادربزرگ​ لحظه، حضورِ سنگینِ مرگ را با تمام وجود حس کرد.

ویژژژ!

پنجهٔ خرس فرود‌می‌فهمیدند​ آمد و صدای شکافته‌شدنِ‌بیاورد​ هوا به گوش رسید.

با صدای تَرَقِ خشکی، ضربه به‌نقشه‌ای​ جمجمهٔ دخترک برخورد کرد و نیروی سهمگینِ‌کردم​ آن، گردنِ باریکش را در هم شکست.

سرش با زاویه‌ای مورمورکننده چرخید‌همچون​ و در حالی که شکسته‌یعنی​ بود، به یک سو آویزان ماند.

تا همین یک لحظه پیش، او زیبارویی دلربا بود، اما‌است​ اکنون تنها به جسدی بی‌جان بدل شده بود. پیکرِ گرمش که‌ساخته​ به تخته‌سنگِ عظیم بسته شده بود، به عروسکی درهم‌شکسته شباهت داشت.

در این لحظه، حتی بدون اینکه فانگ یوان نیازی به کنترلِ‌همچون​ گوی بردگی خرس داشته باشد، خرسِ سیاه که از گرسنگی له‌له‌نکنه​ می‌زد، سرش را پایین آورد تا از این ضیافتِ لذیذ لذت ببرد.

جانور ابتدا شروع به جویدنِ گلوی‌نقشه‌ای​ دخترک کرد؛ خونِ تازه فوراً بیرون جوشید‌کردم​ و بر روی خزِ سیاهِ خرس پاشید.

هدفِ بعدی، سینه‌های سفید‌افکارش​ و لطیفِ دخترک بود‌ورق​ که به غنچه‌هایی نشکفته می‌مانست.

خرسِ سیاه سینهٔ راستِ او را یک‌جا‌گردنش​ در دهان گرفت و با کندنِ پوست و‌تمام​ گوشت، دنده‌های رنگ‌پریده و بی‌جانش را نمایان ساخت.

سپس، خرسِ سیاه با پنجه‌اش این استخوان‌ها‌بیاورد​ را در هم شکست. اندام‌های درونیِ دخترک له‌می‌خورد​ شد و خون بی‌وقفه به بیرون فواره زد.

با کنار رفتنِ قفسهٔ سینه، خرسِ سیاه پوزه‌اش را عمیق‌تر‌مادربزرگ​ در بدنِ دختر فرو برد. قلبِ دخترک را که هنوز در‌می‌یافت​ حال تپیدن بود به دندان گرفت و آن را درسته بلعید.

قلب از گلوی خرس گذشت و وارد معده‌اش شد؛ جانور که‌می‌خواد​ تا پیش از این به خاطر موج گرگ‌ها مجبور بود پنهان‌انتقام​ شود و غذایی برای خوردن نداشت، اکنون با رضایت زوزه‌ای کشید.

پس از غرش دیگری، دوباره سرش‌دور​ را پایین آورد و حریصانه به‌تخته‌سنگِ​ خوردن اندام‌های درونی او مشغول شد.

خرچ خرچ خرچ!

خرس سیاه دهان باز می‌کرد و‌نقشه‌ای​ می‌جوید. مقادیر زیادی خون از دهانش فوران‌کردم​ می‌کرد و صدای آبداری به گوش می‌رسید.

پس از مدتی‌بند​ طولانی، خرس سیاه سرانجام‌کتاب​ سرش را عقب کشید.

قفسهٔ سینهٔ دختر جوان دیگر خالی شده بود و‌زده​ جراحت عظیم تا شکمش امتداد داشت. اما به نظر نمی‌رسید‌پالایش​ خرس علاقهٔ چندانی به روده‌های سفید و درخشان داشته باشد.

توجهش را به‌می‌فهمیدند​ پاهای باریک و سفید‌بیاورد​ دختر جوان معطوف کرد.

خرس سیاه انگشتان یشم‌گونهٔ پای دختر را‌سرشه​ یک‌باره به دندان گرفت و پس از چند‌بگیره​ بار جویدن، آن‌ها را با صدایی خردکننده بلعید.

ران‌های دختر‌عاجزانه​ نیز طعامی‌افکارش​ لذیذ بود.

گوشت و پوست لطیف ران‌هایش، عطر دوشیزگی از‌حلقه​ خود ساطع می‌کرد. پس از پایان کار خرس،‌کرم‌های​ تنها چیزی که باقی ماند، استخوان‌های سفید پا بود.

در میان تکان‌های‌می‌فهمیدند​ بدن، جمجمهٔ دختر‌بلایی​ سرانجام روی زمین افتاد.

راستش را بخواهید، او چهرهٔ زیبایی داشت. چشمانی سیاه و‌مادربزرگ​ درخشان، بینیِ گرد و کمی سربالا، پوستی گلگون همچون شکوفه‌های‌فزونی​ هلو، دهانی کوچک و دو ردیف دندانِ سفید و پاکیزه.

اما اکنون، چهره‌اش رنگ خون را از دست داده و پوستش رنگ‌پریده و‌کنه​ بی‌جان شده بود. گیسوان سیاه و ظریفش آویزان مانده و نیمی از صورتش‌می‌اندیشید​ را پوشانده بود. چشمانش کاملاً باز مانده و مملو از ترس و خشم بود.

مرگی آکنده‌پشت​ از کینه‌شده​ و بی‌عدالتی!

یادداشت مترجم: متن زیر حاوی مفاهیم مذهبی‌بیاورد​ و فلسفی است که شاید برای برخی‌ورق​ نامفهوم باشد؛ آن را با دیدی باز بخوانید.

فانگ یوان دست‌به‌سینه ایستاد و همان‌طور که چهرهٔ گو یوئه یائو له را تماشا می‌کرد، به یاد‌بیشتر​ سخنی بودایی در زمین افتاد: «تهی از حسِ خویشتن، تهی از حسِ انسان بودن؛ گسسته از تمام‌بده​ موجودات زنده، گسسته از حسِ زمان. جمجمهٔ سرخ و استخوان‌های سپید، پوست و گوشت، همه پوچ و توخالی‌اند!»

«من» همان خودم هستم، فارغ از هرگونه فردیت. درهم‌شکستنِ حسِ خویشتن، یعنی‌چیکار​ درکِ این حقیقت که انسان موجودی عادی و پیش‌پاافتاده است. «تهی از‌هرچه​ حسِ خویشتن» بدان معناست که «همه برابرند و هیچ تفاوتی وجود ندارد.»

«انسان بودن» یعنی بشریت دیگر خود را نژاد برتر نداند و‌محکم​ سایر موجودات زنده را خوار نشمارد. «تهی از حسِ انسان بودن»‌بود​ بدان معناست که «جهان برابر است و هیچ تفاوتی وجود ندارد.»

«موجودات زنده» به تمام اَشکالِ حیات اشاره دارد؛ یعنی دیگر حیات را برتر ندانیم و بپذیریم‌یعنی​ که موجودات بی‌جانی چون سنگ و آب نیز درک و شعور دارند. این همان «گسسته از‌می‌اندیشید​ تمام موجودات زنده» است، که یعنی «همه‌چیز در جهان برابر است و هیچ تفاوتی وجود ندارد.»

هر شیء یا موجودی، طول عمر مختص به خود را‌مادربزرگ​ دارد و «گسسته از حسِ زمان» بدان معناست که «صرف‌نظر‌فزونی​ از وجود داشتن یا نداشتن، همه‌چیز بی‌هیچ تفاوتی برابر است.»

مرد یا زن هرچقدر هم که زیبا باشند، در نهایت به مشتی استخوان بدل می‌شوند. استخوان،‌نکنه​ پوست و گوشت همگی یکی هستند، اما مردم به پوست و گوشت دل می‌بندند و از‌همان‌طور​ استخوان می‌هراسند؛ این یعنی اسیرِ ظواهر بودن و درک نکردنِ این حقیقت که همه‌چیز برابر است.

این آموزهٔ بودایی از انسان‌ها‌طنابی​ می‌خواهد تا از بندِ تمام ظواهر‌محکم​ رها شوند و حقیقت را ببینند.

زیبایی سطحی است؛ مردم، من، جهان و زمان،‌عاجزانه​ همگی سطحی و ظاهری هستند. اگر کسی از‌یعنی​ این ظواهر عبور کند، بودا را خواهد دید.

شناختن و فراتر‌می‌خواد​ رفتن، برابر دانستنِ‌نقشه‌ای​ همه‌چیز؛ همه‌چیز برابر است.

از این رو، بودا بدن خویش را فدا کرد تا ببرها را طعام دهد و گوشت خود‌چون​ را برید تا عقاب‌ها را سیر کند. این برخاسته از خیرخواهیِ قلب او بود؛ اینکه همه‌چیزِ این‌تنهاییِ​ جهان را پاره‌ای از وجود خود می‌دید و به همه‌چیز عشق می‌ورزید، عشقی عظیم به تمام کائنات.

فرقی نمی‌کند «من» باشد یا دیگران، حیوانات یا گیاهان،‌زده​ یا حتی سنگ و آبِ بی‌جان، یا حتی چیزهایی‌کرده​ که وجود ندارند؛ باید به همهٔ آن‌ها عشق ورزید.

اگر فانیِ معمولی آنجا می‌ایستاد و خورده شدنِ انسانی توسط خرس را می‌دید، شاید‌ورق​ نوجوانی کله‌شق بیرون می‌پرید و فریاد می‌زد: «ای هیولای وحشی، جرئت نکن یک انسان را‌بگیره​ بخوری!» یا «ای زیبارو، نترس، من اینجام تا نجاتت بدم!» و حرف‌هایی از این دست.

این عشق و نفرتِ یک فانی بود؛ عشق ورزیدن به دختران‌ازش​ جوان و نفرت ورزیدن به خرس‌های بزرگ. ناتوانی در عبور از ظواهر‌هق‌هق​ و اسیر ماندن در سطح؛ ناتوانی در دیدنِ اسکلتِ سرخِ انسانیِ او.

اما اگر بودا آنجا می‌ایستاد و خورده شدنِ انسان توسط خرس را می‌دید،‌کنه​ آهی می‌کشید و زمزمه می‌کرد: «اگر من به جهنم نروم، چه کسی خواهد‌می‌اندیشید​ رفت؟» او دختر جوان را نجات می‌داد و خود را طعمهٔ خرس سیاه می‌کرد.

این عشق و نفرتِ بودا بود؛ عشق‌گردنش​ ورزیدن به دختر جوان و عشق ورزیدن‌بودند​ به خرس، و برابر دانستنِ هر دو.

اما اکنون، این‌می‌فهمیدند​ فانگ یوان بود‌بلایی​ که آنجا ایستاده بود.

با دیدن مرگِ دلخراش‌چیکار​ و خشونت‌بارِ دختر جوان، ذره‌ای‌چون​ تزلزل در قلبش راه نیافت.

این به خاطر بی‌حسیِ او نسبت به مرگ نبود، بلکه او از ظواهر‌کنه​ عبور کرده بود و هیچ‌گونه دلبستگی و تعصبی نداشت. تهی از حسِ خویشتن،‌می‌اندیشید​ تهی از حسِ انسان بودن؛ گسسته از تمام موجودات زنده، گسسته از حسِ زمان...

برابر دیدنِ‌پشت​ تمام موجودات زنده؛‌طنابی​ جهان برابر است.

از این رو، مرگ دختر‌دارد​ هیچ تفاوتی با مرگ یک‌افکارش​ روباه یا یک درخت نداشت.

اما برای یک فانیِ حقیر، مرگ دختر باعث برانگیخته شدن خشم، نفرت و ترحم می‌شد. اگر دختر‌بیشتر​ خرس را می‌خورد، آن‌ها هیچ حسی پیدا نمی‌کردند. اگر پیرزنی خورده می‌شد، ترحم درون قلبشان به‌شدت کاهش می‌یافت.‌اثری​ و اگر یک شرور یا یک قاتل طعمهٔ خرس می‌شد، از شدت شادی دست می‌زدند و تحسین می‌کردند.

اما در حقیقت، تمام‌افکارش​ موجودات برابرند و آسمان‌ورق​ و زمین عادل است.

طبیعت منصف است و به‌طنابی​ عشق و نفرت اعتنایی ندارد؛ بی‌احساس‌محکم​ است و هرگز تبعیض قائل نمی‌شود.

قانونِ قدرتمندان حاکم‌می‌فهمیدند​ است؛ پیروزِ میدان‌بلایی​ صاحبِ همه‌چیز می‌شود!

محو شدنِ یک موجود زنده، در برابر‌سرشه​ کل قلمرو طبیعت و کیهانِ بی‌نهایت، و‌انتقام​ در پهنهٔ رودِ طولانیِ تاریخ... چه اهمیتی دارد؟

مرگ، مرگ است؛ چه کسی می‌تواند انتخاب کند که نمیرد؟‌یعنی​ چه جای بحث دربارهٔ یک دختر، خرس، مورچه، روباه، درخت،‌شکایت​ پیرزن یا قاتل است؟ همگی پست و حقیرند! بی‌ارزش‌اند! موجوداتی ناچیزند!

تنها با درکِ این موضوع و عبور‌گردنش​ از ظواهر، و با رسیدن به حقیقت‌بودند​ است که فرد به الوهیت دست می‌یابد.

این الوهیت، اگر گامی‌قصد​ به سوی روشنایی بردارد،‌عاجزانه​ تبدیل به بودا می‌شود.

و اگر گامی‌می‌خواد​ به سوی تاریکی بردارد،‌سرشه​ به اهریمن بدل می‌گردد.

سرشتِ اهریمنی!

ناولها | novelha.net