---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

اربابِ گو

چپتر 234: حکم جلب • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 234: حکم جلب

0

رئیس پیر دهکده پی‌درپی آه کشید و گفت: «باید بدونی، روی کوه زی یو‌تعجب​ پر از برگ افرای بنفشه. اونا اینا رو می‌خرن چون براشون راحت‌تره و نمی‌خوان‌می‌کنم​ وقتشونو سر چیدنش هدر بدن. هعی، الان دیگه گفتنش چه فایده‌ای داره. بی‌خیال، بی‌خیال...»

فانگ یوان سر تکان داد و گفت: «ما فقط می‌خواستیم اینا رو گرون‌تر‌رحم​ بفروشیم تا سنگ ازلی بیشتری گیرمون بیاد؛ هم هزینه‌هامون دربیاد، هم بتونیم به پدر‌گرفتم​ و مادرمون برسیم. کی فکرشو می‌کرد بعد این همه زحمت، رو دستمون باد کنه.»

صدایش مضطرب بود‌صدایش​ و بغضی در‌بغضی​ لحنش احساس می‌شد.

با شنیدن این حرف‌ها، دل رئیس پیر‌میان​ دهکده به رحم آمد و بیش از‌هستن​ نیمی از کینهٔ درون سینه‌اش رنگ باخت.

فانگ یوان دوباره گفت: «نگران نباشید جناب رئیس،‌دنبالشون​ تصمیم گرفتم فردا با کاروان راهی بشم. اگه‌ماند​ قیمت رو پایین بیاریم، مطمئنم بالاخره می‌تونیم بفروشیمشون.»

رئیس پیر دهکده با چشمانی گردشده به‌بغضی​ او خیره شد و گفت: «با کاروان راهی‌بیش​ بشی؟ کی بهت اجازه داده با کاروان بری؟»

فانگ یوان با لحنی حق‌به‌جانب گفت: «من‌لحنش​ فانی‌های زیادی رو توی کاروان دیدم. اگه‌بیش​ اونا می‌تونن باهاشون برن، چرا ما نتونیم؟»

رئیس پیر دهکده سرش را میان دستانش گرفت و گفت:‌خدمتکارای​ «اونا خدمتکارای خونوادهٔ سرورانِ استاد گو هستن! فکر کردی هر کسی‌بیفته​ همین‌طوری می‌تونه راه بیفته دنبالشون؟ اگه آدمای بدذات قاطیشون بشن چی؟»

دهان فانگ یوان از تعجب باز ماند‌بیفته​ و در جای خود خشکش زد: «ها؟!‌تعجب​ پس چی‌کار کنیم؟ کاروان فردا راه می‌افته.»

پیرمرد آهی عمیق کشید و گفت: «هعی... بی‌خیال،‌لحنش​ تا آخرش کمکت می‌کنم. فردا بهشون رو می‌ندازم‌نیمی​ تا بذارن وارد کاروان بشی، دیگه بقیش دستِ تقدیرته.»

خورشید تازه طلوع کرده بود و هنوز چند ستاره در پهنهٔ‌حرف‌ها​ آبی و روشنِ آسمان به چشم می‌خورد. در دوردست، کوه زی‌نگران​ یو در هاله‌ای از رنگ بنفشِ تیره فرورفته بود؛ آرام و مرموز.

پس از یک شب‌چرا​ استراحت، کاروان بارگیری کالاها‌دستانش​ را آغاز کرده بود.

«یه بار‌کردی​ دیگه بارها‌همین‌طوری​ رو بررسی کنید!»

«طنابا رو سفت ببندید!‌صدایش​ اگه تو راه چیزی‌لحنش​ بیفته، صد ضربه شلاق می‌خورید!»

«زود باشید، بجنبید!‌صدایش​ شکم این سوسک‌های سیاه‌پوست‌لحنش​ رو حسابی سیر کنید.»

استادان گو با صدور فرمان‌های پی‌درپی، خدمتکارانِ خاندان‌هایشان را به تکاپو انداخته بودند. برخی که‌فکر​ تندخو بودند، شلاقی در دست داشتند و هر کس را که کُند می‌جنبید، سیاه و کبود‌جای​ می‌کردند. برخی دیگر نیز که به کرم‌های گوی خود عشق می‌ورزیدند، شخصاً به آن‌ها غذا می‌دادند.

رئیس پیر دهکده با تعظیم‌می‌تونه​ و ادای احترام به یکی‌بدذات​ از معاونانِ کاروان گفت: «سرور چن.»

استاد گوی چن گفت:‌صدایش​ «اوه، ژانگِ پیر. می‌بینی که‌احساس​ سرم شلوغه، حرفتو زود بزن.»

«راستش قضیه از این قراره. دو تا از جوونای دهکده، یه کسب‌وکار کوچیک راه انداختن...» پیش از آنکه حرفِ رئیس پیر‌دوباره​ دهکده به پایان برسد، استاد گوی چن ناگهان فریاد کشید: «چن شین! چرا ماتت برده؟ برو به اون مارهای بال‌دار غذا‌بشی​ بده! فکر کردی اون خدمتکارا عرضه‌شو دارن درست بهشون برسند؟ همون مارِ خودت تو همین چند روز سه تا خدمتکار رو بلعیده!»

چن شین که غافلگیر شده‌نتونیم​ بود، سرش را بالا آورد‌خدمتکارای​ و گفت: «چشم، بزرگِ خاندان.»

اما استاد گوی چن یقه‌اش را رها نکرد و دوباره‌بدذات​ توبیخش کرد: «چند بار باید بهت بگم؟ توی دهکده به من‌کنیم​ بگو بزرگِ خاندان، اما توی کاروان باید منو معاون صدا بزنی.»

چن شین پاسخ داد:‌صدایش​ «چشم، چشم، سرورِ معاون.» و‌احساس​ به‌سرعت از آنجا دور شد.

استاد گوی چن با خشم زیر لب غرید: «توله‌سگ...» سپس رو‌حرف‌ها​ به رئیس پیر دهکده کرد و گفت: «داشتی چی می‌گفتی؟ آها!‌نگران​ می‌خوای من واسطه بشم تا اون دو تا جوون وارد کاروان بشن؟»

رئیس پیر دهکده شتابان پاسخ‌نتونیم​ داد: «سرورم واقعاً تیزهوش هستید،‌خدمتکارای​ بله، قضیه از همین قراره.»

استاد گوی چن‌کسی​ از روی قصد‌راه​ مِن‌ومِن کرد: «خب...»

رئیس پیر دهکده دست‌نشاندهٔ همین استاد گو بود؛ از‌احساس​ آنجا که کاروان باید از این مسیر عبور می‌کرد،‌درون​ او به شخصی نیاز داشت تا برایش کار کند.

برای کاروان‌های مسافرتی، دهکده‌های اصلی اهمیتی حیاتی داشتند،‌احساس​ اما از آبادی‌های فانیِ سرِ راه نیز نمی‌شد چشم‌پوشی‌درون​ کرد؛ آن‌ها نیز به همان اندازه حائز اهمیت بودند.

کاروان‌ها جمعیت عظیمی داشتند و کارهای فراوانی باید انجام می‌گرفت؛ از این رو، آذوقه و منابعِ مصرفی به‌سرعت تمام می‌شد‌راه​ و باید در طول مسیر تجدید می‌گشت. از سوی دیگر، با بروز خطرات مختلف، همواره تعدادی از خدمتکاران جان می‌باختند و‌کمکت​ کاروان با کمبود نیروی انسانی مواجه می‌شد. در چنین مواقعی، کاروان ناچار بود فانی‌هایی را از این آبادی‌ها به خدمت بگیرد.

از قضا، استاد گوی چن نیز در میان خدمتکارانِ خاندانش با کمبود نیرو‌دهان​ مواجه شده بود. به هر حال، جانِ فانی‌ها بی‌ارزش بود؛ آن‌ها در نگاهِ‌آخرش​ استادان گو، صرفاً منابعی مصرف‌شدنی بودند که قابلیتِ حرف زدن و حرکت کردن داشتند.

«از این به بعد هم که مسیرم به کوه زی یو بیفته، بازم به این ژانگِ پیر‌کینهٔ​ نیاز پیدا می‌کنم. اگه درخواستشو رد کنم، دلسرد نمیشه؟ با اینکه الان بدجور لنگِ نیرو هستم، ولی‌پایین​ نباید به این راحتی‌ها قبول کنم. باید یکم دست‌دست کنم تا بتونم این لطف رو گرون‌تر بهش بفروشم.»

استاد گوی چن هنوز در حال سبک‌سنگین‌لحنش​ کردنِ ماجرا بود که ناگهان یک استاد گوی‌نیمی​ پیام‌رسان از سوی کاروان، دوان‌دوان به آنجا آمد.

او در حالی که دسته‌ای کاغذ در دست‌دستانش​ داشت، می‌دوید و فریاد می‌زد: «همه توجه کنن! یه‌کسی​ حکم جلبِ جدید اومده! یه حکم جلبِ جدید اومده!»

او این جملات را در حالی‌راه​ فریاد می‌زد که کاغذی را روی‌بشن​ بدنِ یکی از سوسک‌های چاقِ سیاه‌پوست می‌چسباند.

استاد گوی چن که کنجکاو شده بود،‌بغضی​ گفت: «حکم جلبِ جدید؟ از طرفِ کدوم‌آمد​ خاندان؟ جایزه‌ش چقدره؟ بکنش بیارش برای من.»

استاد گوی پیام‌رسان به‌سرعت‌مضطرب​ کاغذ را به او داد‌می‌شد​ و گفت: «چشم، سرورِ معاون.»

استاد گوی چن نگاهی به کاغذ انداخت و گفت: «اوه،‌خدمتکارای​ یه حکم جلب از طرفِ خاندان بای. فقط در ازای‌راه​ یه اطلاعاتِ دقیق، هزار تا سنگ ازلی می‌دن؟ چه خبره!»

چشمانِ استاد گوی‌کسی​ چن برقی زد و‌بیفته​ کنجکاوی‌اش کاملاً برانگیخته شد.

روی حکم جلب، دو رقم درج‌بود​ شده بود؛ یکی مژدگانی برای دادنِ‌حرف‌ها​ اطلاعات و دیگری پاداش برای کشتن.

مژدگانیِ هزار سنگ ازلی برای اطلاعات، معمولاً برای تزکیه‌گرانِ اهریمنیِ تحت‌تعقیبی در نظر گرفته می‌شد‌نیمی​ که نام و نشانی برای خود دست‌وپا کرده بودند. اما تصویرِ روی این اعلامیه، تنها‌بشم​ دو جوان با چهره‌هایی موجه را نشان می‌داد که یکی از آن‌ها حتی بسیار زیبارو بود.

یک پسر‌باهاشون​ و یک دختر؛‌نتونیم​ دو تازه‌کارِ بی‌تجربه.

«یکیشون استاد گوی رتبه ۱ و اون یکی رتبه ۳. مژدگانیِ اطلاعات هزار تا سنگ ازلی و پاداشِ کشتنشون پنج‌چی‌کار​ هزار و هشتصد سنگ ازلی. پوفف... به نظر میاد خاندان بای بدجور تشنه به خونِ این دو تا توله‌سگِ اهریمنیه.‌هنوز​ ههه...» تا زمانی که پای خاندان چن در میان نبود، استاد گوی چن با خیال راحت به این مخمصه می‌خندید.

چیزی که او نمی‌دانست این‌مضطرب​ بود که این دو اهریمنِ‌می‌شد​ شرور درست در نزدیکی‌اش هستند.

رئیس پیر دهکده نگاهی‌مضطرب​ به حکم جلب انداخت‌احساس​ و لرزه‌ای بر جانش افتاد.

«دنیای استادای گو خیلی خطرناکه، یه جوون به این‌گرفت​ قشنگی، نگو یه تزکیه‌گر اهریمنی و جانی از آب‌همین‌طوری​ دراومده! فقط خدا کنه پاشون به دهکدهٔ ما باز نشه.»

استاد گوی خاندان چن گفت: «خیلی‌راه​ خب پیرمرد ژانگ، چون تو این‌بشن​ سال‌ها حسابی جون کندی، درخواستتو قبول می‌کنم.»

رئیس پیر دهکده که از خوشحالی در‌بغضی​ پوست خود نمی‌گنجید، گفت: «آه، سپاسگزارم سرورم!‌آمد​ سرورم، همین الان صداشون می‌زنم بیان پیشِ شما.»

استاد گوی خاندان چن دستش را تکان‌لحنش​ داد: «نیازی نیست، سرم خیلی شلوغه. فقط‌بیش​ بگو برن خودشونو به چن شین معرفی کنن.»

او هیچ علاقه‌ای به دو فانی نداشت. در عین حال، هیچ ارتباطی بین آن‌ها و حکم‌کردی​ جلبِ در دستش ندید؛ هر چه بود، این درخواستِ خاندان بای بود و آن‌ها هزاران لی از‌خشکش​ اینجا فاصله داشتند. استاد گوی خاندان چن ناخودآگاه احساس می‌کرد که در فاصلهٔ بسیار امنی قرار دارد.

این طرز‌کردی​ فکری بسیار‌همین‌طوری​ رایج بود.

حتی در زمینِ مدرن نیز، هنگامی که قتل‌هایی در شهرها‌می‌شد​ رخ می‌داد، هرچند بی‌رحمانه و شنیع، مردمانِ شهرهای دیگر خطر‌رنگ​ چندانی احساس نمی‌کردند؛ حتی با وجود اینکه حمل‌ونقل بسیار پیشرفته بود.

گذشته از‌کنه​ آن، آن‌ها ذهنیت‌بود​ خوش‌خیالی نیز داشتند.

در این دنیای پهناور که مردم در همه‌جای آن زندگی می‌کردند،‌خونوادهٔ​ چطور ممکن بود این دو اوباش اهریمنی دقیقاً به کاروان من بیایند؟‌آدمای​ در آن صورت باید بیش از حد بدشانس می‌بودم، این غیرممکن است!

مردم همیشه تمایل دارند‌همین‌طوری​ فکر کنند که اتفاقات‌دنبالشون​ ناگوار برای خودشان رخ نمی‌دهد.

علاوه بر این، بسیاری از افرادِ حاضر در احکام جلب، شخصیت‌هایی بی‌نهایت شرور و‌آمد​ بی‌رحم بودند که توجه مردم را به خود جلب می‌کردند. دو تازه‌کار مانند فانگ و‌کاروان​ بای، یکی در رتبه ۳ و دیگری در رتبه ۱، چه خطری می‌توانستند داشته باشند؟

چن شین آن دو‌مضطرب​ را دید، اما اصلاً‌احساس​ به حکم جلب فکر نکرد.

ظاهر فانگ و بای کاملاً تغییر کرده بود؛ نه تنها‌خدمتکارای​ چهرهٔ فانگ یوان از ریخت افتاده بود، بلکه پس از این‌بیفته​ چند روز تمرین، رفتار بای نینگ بینگ نیز طبیعی‌تر شده بود.

چن شین بی‌درنگ علاقه‌اش را‌می‌تونه​ از دست داد؛ به‌ویژه ظاهر‌بدذات​ فانگ یوان او را منزجر می‌ساخت.

او تنها در رتبه ۱ قرار داشت،‌بغضی​ در حالی که فانگ یوان چند روز‌آمد​ پیش به رتبه ۲ ارتقا یافته بود.

چن شین سرسری آن‌ها را برانداز کرد و چون هیچ‌شنیدن​ هالهٔ استاد گویی از آن‌ها احساس نکرد، خدمتکار پیری را‌باخت​ صدا زد تا کارهای فانگ و بای را روبه‌راه کند.

خدمتکار پیر پرسید: «اسمتون چیه؟»

تازه در این‌کسی​ زمان بود که کسی‌بیفته​ نام آن‌ها را پرسید.

فانگ یوان بی‌مقدمه‌کنه​ گفت: «اسمم هی‌بود​ توئه، زنمم بای یونه.»

خدمتکار پیر اخم کرد: «زن؟»

او به بای نینگ بینگ خیره شد و با‌گرفت​ دیدن پوست تیره و نگاه مات‌ومبهوتش با خود فکر کرد:‌می‌تونه​ اسمش بای یونه؟ این هی تو هم که واقعاً بدریخته!

خدمتکار پیر گفت: «زنا مایهٔ دردسرن، باید‌بیفته​ بیشتر حواستو جمع کنی. اگه اتفاقی افتاد،‌تعجب​ فردا گله نکنی که چرا بهت نگفتم!»

فانگ یوان گفت: «می‌دونم. این گاریِ بغلیم پر از‌احساس​ برگِ افرای بنفشه. زنم روی گاری می‌مونه و پای‌درون​ بار می‌شینه، دلم نمی‌خواد زیاد با بقیه دمخور بشم.»

«همف، خوبه که خودت می‌فهمی.»

خدمتکار پیر کار یدی جابه‌جایی بار را برای آن دو در نظر گرفت. این‌هستن​ کار برای فانگ یوان و بای نینگ بینگ اصلاً مسئله‌ای نبود، اما بای نینگ بینگ‌باز​ مجبور بود مدام تظاهر کند که نفس‌نفس می‌زند و همین امر باعث خستگی ذهنی‌اش می‌شد.

در همان نزدیکی، چند تن از‌راه​ خدمتکاران خانواده در گوشه‌ای استراحت می‌کردند‌بشن​ و از زیر کار در می‌رفتند.

نگاه‌هایشان به سوی‌کنه​ فانگ و بای‌بود​ دوخته شده بود.

خدمتکار لاغراندامی با هیجان گفت: «داداش چیانگ، دو‌احساس​ تا تازه‌وارد اومدن. بعضیا دیدن که بار شخصی خودشونو‌درون​ آوردن! یه گاریِ کامل پر از برگِ افرای بنفشه.»

تلکه کردنِ تازه‌واردها،‌برن​ رسمی بود که قدیمی‌های‌میان​ کاروان اغلب انجام می‌دادند.

برادر چیانگ که روی زمین چمباتمه زده‌بیفته​ بود، چشمانش را ریز کرد و گفت:‌تعجب​ «می‌بینمشون. میمونِ لاغر، برو یه محکی بهشون بزن.»

بدن او همچون گاو نر تنومند‌بود​ بود، اما با وجود عضلات ورزیده‌اش، آدم‌رحم​ عجولی نبود که بی‌گدار به آب بزند.

در این دنیا که استادان گو بر همه‌چیز حکمرانی می‌کردند، قدرت یک فانی‌آمد​ چیز چشمگیری به شمار نمی‌رفت. اینکه او توانسته بود به مهم‌ترین فرد در‌گرفتم​ این حلقهٔ کوچک تبدیل شود، نشان می‌داد که از ذکاوت خاصی برخوردار است.

میمونِ لاغر آهی کشید‌چرا​ و زیر نگاه خیرهٔ بقیه،‌گرفت​ به فانگ یوان نزدیک شد.

میمونِ لاغر به زور لبخندی زد و گفت: «هی داداش، اهل‌قاطیشون​ کجایی؟ بقیه به من می‌گن داداش میمون، از این به بعد‌می‌افته​ قراره با هم کار کنیم، امیدوارم بتونیم رفقای خوبی برای هم باشیم.»

فانگ یوان نگاهی به‌صدایش​ او انداخت و تنها‌لحنش​ یک کلمه گفت: «گمشو.»

چشمان میمونِ لاغر از‌مضطرب​ تعجب گشاد شد و چهره‌اش‌می‌شد​ رنگ خشم به خود گرفت.

فانگ یوان دیگر به او نگاه نکرد و به‌گرفت​ جابه‌جایی بارهایش ادامه داد. او در زندگی قبلی‌اش در‌همین‌طوری​ کاروان کار کرده بود و این «رسم‌ورسوم» را کاملاً می‌شناخت.

به بیان ساده، میمونِ لاغر داشت شرایط را می‌سنجید؛ او با حرف‌بشن​ زدن می‌خواست هویت فانگ یوان را محک بزند تا اگر پشتوانه‌ای نداشت،‌آهی​ دسته‌جمعی بر سرش بریزند و با قلدری، بخشی از منافعش را غارت کنند.

اما حقیقت این بود که نه تنها انسان‌های عادی،‌احساس​ بلکه استادان گو نیز همین‌گونه بودند، با این تفاوت‌درون​ که آن‌ها این کار را با ظرافت بیشتری انجام می‌دادند.

سفرِ انفرادی و به خطر انداختن جان،‌لحنش​ شامل مبارزه با جانوران وحشی می‌شد. اما حرکتِ‌نیمی​ گروهی، رقابت با هم‌نوعان را در پی داشت.

هر جا که پای منافع در میان بود، درگیری نیز وجود داشت.‌سرورانِ​ هر چه باشد، فضا محدود بود و همه می‌خواستند بهتر زندگی کنند‌بدذات​ و جای بیشتری برای خود داشته باشند؛ پس چه کار می‌توانستند بکنند؟

تنها راهشان این‌کسی​ بود که به‌راه​ فضای دیگران دست‌درازی کنند.

میمونِ لاغر انتظار نداشت که فانگ یوان این‌طور‌لحنش​ بی‌محلی کند، به همین دلیل در جای خود‌نیمی​ میخکوب شد و مات‌ومبهوت به فانگ یوان خیره ماند.

فانگ یوان پشیزی به چنین شخصیتی اهمیت نمی‌داد.‌احساس​ فانی‌ها به بی‌ارزشیِ علف‌های هرز بودند؛ حتی اگر‌کینهٔ​ یکی دو نفرشان هم کشته می‌شدند، چه اهمیتی داشت؟

تا زمانی که بارها به‌نتونیم​ مقصد می‌رسید، استادان گوی مسئول‌خدمتکارای​ هیچ اهمیتی به این موضوع نمی‌دادند.

حتی اگر هم اهمیت‌همین‌طوری​ می‌دادند، فانگ یوان برای حل‌آدمای​ این مسئله نقشه‌های پشتیبان داشت.

خلاصه کلام، این خدمتکاران‌صدایش​ با تحریک کردن فانگ یوان،‌احساس​ داشتند گور خود را می‌کَندند.

فانگ یوان بار دیگر نگاهی سرد به‌لحنش​ میمونِ لاغر انداخت و گفت: «چیه، چرا‌بیش​ گورتو گم نمی‌کنی؟ می‌خوای خودم پرتت کنم بیرون؟»

میمونِ لاغر خرناسی کشید، اما‌نتونیم​ از کوره در نرفت و در‌خونوادهٔ​ عوض راهش را کشید و رفت.

چنین برخورد قاطعی باعث شد برادر چیانگ احساس‌دنبالشون​ خطر کند: نکنه این دو نفر پشتوانه‌ای دارن؟ وگرنه‌جای​ چطور می‌تونن این‌قدر مغرور باشن؟ بهتره اول آمارشونو دربیارم.

ناولها | novelha.net