چپتر 234: حکم جلب
0رئیس پیر دهکده پیدرپی آه کشید و گفت: «باید بدونی، روی کوه زی یوشنیدن پر از برگ افرای بنفشه. اونا اینا رو میخرن چون براشون راحتتره و نمیخوانجناب وقتشونو سر چیدنش هدر بدن. هعی، الان دیگه گفتنش چه فایدهای داره. بیخیال، بیخیال...»
فانگ یوان سر تکان داد و گفت: «ما فقط میخواستیم اینا رو گرونترچرا بفروشیم تا سنگ ازلی بیشتری گیرمون بیاد؛ هم هزینههامون دربیاد، هم بتونیم به پدرهمینطوری و مادرمون برسیم. کی فکرشو میکرد بعد این همه زحمت، رو دستمون باد کنه.»
صدایش مضطرب بودلحنی و بغضی درزیادی لحنش احساس میشد.
با شنیدن این حرفها، دل رئیس پیردستمون دهکده به رحم آمد و بیش ازلحنش نیمی از کینهٔ درون سینهاش رنگ باخت.
فانگ یوان دوباره گفت: «نگران نباشید جناب رئیس،مضطرب تصمیم گرفتم فردا با کاروان راهی بشم. اگهرحم قیمت رو پایین بیاریم، مطمئنم بالاخره میتونیم بفروشیمشون.»
رئیس پیر دهکده با چشمانی گردشده بهزیادی او خیره شد و گفت: «با کاروان راهیسرش بشی؟ کی بهت اجازه داده با کاروان بری؟»
فانگ یوان با لحنی حقبهجانب گفت: «منتوی فانیهای زیادی رو توی کاروان دیدم. اگهسرش اونا میتونن باهاشون برن، چرا ما نتونیم؟»
رئیس پیر دهکده سرش را میان دستانش گرفت و گفت:صدایش «اونا خدمتکارای خونوادهٔ سرورانِ استاد گو هستن! فکر کردی هر کسیبیش همینطوری میتونه راه بیفته دنبالشون؟ اگه آدمای بدذات قاطیشون بشن چی؟»
دهان فانگ یوان از تعجب باز ماندصدایش و در جای خود خشکش زد: «ها؟!شنیدن پس چیکار کنیم؟ کاروان فردا راه میافته.»
پیرمرد آهی عمیق کشید و گفت: «هعی... بیخیال،توی تا آخرش کمکت میکنم. فردا بهشون رو میندازممیان تا بذارن وارد کاروان بشی، دیگه بقیش دستِ تقدیرته.»
خورشید تازه طلوع کرده بود و هنوز چند ستاره در پهنهٔبرن آبی و روشنِ آسمان به چشم میخورد. در دوردست، کوه زیهستن یو در هالهای از رنگ بنفشِ تیره فرورفته بود؛ آرام و مرموز.
پس از یک شباین استراحت، کاروان بارگیری کالاهاباد را آغاز کرده بود.
«یه بارهمه دیگه بارهادستمون رو بررسی کنید!»
«طنابا رو سفت ببندید!لحنی اگه تو راه چیزیتوی بیفته، صد ضربه شلاق میخورید!»
«زود باشید، بجنبید!لحنی شکم این سوسکهای سیاهپوستتوی رو حسابی سیر کنید.»
استادان گو با صدور فرمانهای پیدرپی، خدمتکارانِ خاندانهایشان را به تکاپو انداخته بودند. برخی کهاحساس تندخو بودند، شلاقی در دست داشتند و هر کس را که کُند میجنبید، سیاه و کبودجناب میکردند. برخی دیگر نیز که به کرمهای گوی خود عشق میورزیدند، شخصاً به آنها غذا میدادند.
رئیس پیر دهکده با تعظیمباد و ادای احترام به یکیبغضی از معاونانِ کاروان گفت: «سرور چن.»
استاد گوی چن گفت:لحنی «اوه، ژانگِ پیر. میبینی کهدیدم سرم شلوغه، حرفتو زود بزن.»
«راستش قضیه از این قراره. دو تا از جوونای دهکده، یه کسبوکار کوچیک راه انداختن...» پیش از آنکه حرفِ رئیس پیراستاد دهکده به پایان برسد، استاد گوی چن ناگهان فریاد کشید: «چن شین! چرا ماتت برده؟ برو به اون مارهای بالدار غذاچیکار بده! فکر کردی اون خدمتکارا عرضهشو دارن درست بهشون برسند؟ همون مارِ خودت تو همین چند روز سه تا خدمتکار رو بلعیده!»
چن شین که غافلگیر شدههمه بود، سرش را بالا آوردصدایش و گفت: «چشم، بزرگِ خاندان.»
اما استاد گوی چن یقهاش را رها نکرد و دوبارهبغضی توبیخش کرد: «چند بار باید بهت بگم؟ توی دهکده به مندرون بگو بزرگِ خاندان، اما توی کاروان باید منو معاون صدا بزنی.»
چن شین پاسخ داد:لحنی «چشم، چشم، سرورِ معاون.» ودیدم بهسرعت از آنجا دور شد.
استاد گوی چن با خشم زیر لب غرید: «تولهسگ...» سپس روبرن به رئیس پیر دهکده کرد و گفت: «داشتی چی میگفتی؟ آها!هستن میخوای من واسطه بشم تا اون دو تا جوون وارد کاروان بشن؟»
رئیس پیر دهکده شتابان پاسخهمه داد: «سرورم واقعاً تیزهوش هستید،صدایش بله، قضیه از همین قراره.»
استاد گوی چنزحمت از روی قصدکنه مِنومِن کرد: «خب...»
رئیس پیر دهکده دستنشاندهٔ همین استاد گو بود؛ ازدیدم آنجا که کاروان باید از این مسیر عبور میکرد،گرفت او به شخصی نیاز داشت تا برایش کار کند.
برای کاروانهای مسافرتی، دهکدههای اصلی اهمیتی حیاتی داشتند،دیدم اما از آبادیهای فانیِ سرِ راه نیز نمیشد چشمپوشیگرفت کرد؛ آنها نیز به همان اندازه حائز اهمیت بودند.
کاروانها جمعیت عظیمی داشتند و کارهای فراوانی باید انجام میگرفت؛ از این رو، آذوقه و منابعِ مصرفی بهسرعت تمام میشدآمد و باید در طول مسیر تجدید میگشت. از سوی دیگر، با بروز خطرات مختلف، همواره تعدادی از خدمتکاران جان میباختند وبیاریم کاروان با کمبود نیروی انسانی مواجه میشد. در چنین مواقعی، کاروان ناچار بود فانیهایی را از این آبادیها به خدمت بگیرد.
از قضا، استاد گوی چن نیز در میان خدمتکارانِ خاندانش با کمبود نیرومیشد مواجه شده بود. به هر حال، جانِ فانیها بیارزش بود؛ آنها در نگاهِنگران استادان گو، صرفاً منابعی مصرفشدنی بودند که قابلیتِ حرف زدن و حرکت کردن داشتند.
«از این به بعد هم که مسیرم به کوه زی یو بیفته، بازم به این ژانگِ پیردستانش نیاز پیدا میکنم. اگه درخواستشو رد کنم، دلسرد نمیشه؟ با اینکه الان بدجور لنگِ نیرو هستم، ولیقاطیشون نباید به این راحتیها قبول کنم. باید یکم دستدست کنم تا بتونم این لطف رو گرونتر بهش بفروشم.»
استاد گوی چن هنوز در حال سبکسنگینتوی کردنِ ماجرا بود که ناگهان یک استاد گویمیان پیامرسان از سوی کاروان، دواندوان به آنجا آمد.
او در حالی که دستهای کاغذ در دستباد داشت، میدوید و فریاد میزد: «همه توجه کنن! یهشنیدن حکم جلبِ جدید اومده! یه حکم جلبِ جدید اومده!»
او این جملات را در حالیکنه فریاد میزد که کاغذی را رویاحساس بدنِ یکی از سوسکهای چاقِ سیاهپوست میچسباند.
استاد گوی چن که کنجکاو شده بود،زیادی گفت: «حکم جلبِ جدید؟ از طرفِ کدومنتونیم خاندان؟ جایزهش چقدره؟ بکنش بیارش برای من.»
استاد گوی پیامرسان بهسرعتحقبهجانب کاغذ را به او دادمیتونن و گفت: «چشم، سرورِ معاون.»
استاد گوی چن نگاهی به کاغذ انداخت و گفت: «اوه،صدایش یه حکم جلب از طرفِ خاندان بای. فقط در ازایآمد یه اطلاعاتِ دقیق، هزار تا سنگ ازلی میدن؟ چه خبره!»
چشمانِ استاد گویزحمت چن برقی زد وصدایش کنجکاویاش کاملاً برانگیخته شد.
روی حکم جلب، دو رقم درجفانیهای شده بود؛ یکی مژدگانی برای دادنِبرن اطلاعات و دیگری پاداش برای کشتن.
مژدگانیِ هزار سنگ ازلی برای اطلاعات، معمولاً برای تزکیهگرانِ اهریمنیِ تحتتعقیبی در نظر گرفته میشدمیان که نام و نشانی برای خود دستوپا کرده بودند. اما تصویرِ روی این اعلامیه، تنهادنبالشون دو جوان با چهرههایی موجه را نشان میداد که یکی از آنها حتی بسیار زیبارو بود.
یک پسرمیکرد و یک دختر؛همه دو تازهکارِ بیتجربه.
«یکیشون استاد گوی رتبه ۱ و اون یکی رتبه ۳. مژدگانیِ اطلاعات هزار تا سنگ ازلی و پاداشِ کشتنشون پنجکینهٔ هزار و هشتصد سنگ ازلی. پوفف... به نظر میاد خاندان بای بدجور تشنه به خونِ این دو تا تولهسگِ اهریمنیه.بالاخره ههه...» تا زمانی که پای خاندان چن در میان نبود، استاد گوی چن با خیال راحت به این مخمصه میخندید.
چیزی که او نمیدانست اینحقبهجانب بود که این دو اهریمنِمیتونن شرور درست در نزدیکیاش هستند.
رئیس پیر دهکده نگاهیحقبهجانب به حکم جلب انداختدیدم و لرزهای بر جانش افتاد.
«دنیای استادای گو خیلی خطرناکه، یه جوون به اینکنه قشنگی، نگو یه تزکیهگر اهریمنی و جانی از آبحرفها دراومده! فقط خدا کنه پاشون به دهکدهٔ ما باز نشه.»
استاد گوی خاندان چن گفت: «خیلیکنه خب پیرمرد ژانگ، چون تو ایناحساس سالها حسابی جون کندی، درخواستتو قبول میکنم.»
رئیس پیر دهکده که از خوشحالی درزیادی پوست خود نمیگنجید، گفت: «آه، سپاسگزارم سرورم!نتونیم سرورم، همین الان صداشون میزنم بیان پیشِ شما.»
استاد گوی خاندان چن دستش را تکانتوی داد: «نیازی نیست، سرم خیلی شلوغه. فقطسرش بگو برن خودشونو به چن شین معرفی کنن.»
او هیچ علاقهای به دو فانی نداشت. در عین حال، هیچ ارتباطی بین آنها و حکممیشد جلبِ در دستش ندید؛ هر چه بود، این درخواستِ خاندان بای بود و آنها هزاران لی ازگرفتم اینجا فاصله داشتند. استاد گوی خاندان چن ناخودآگاه احساس میکرد که در فاصلهٔ بسیار امنی قرار دارد.
این طرزهمه فکری بسیاردستمون رایج بود.
حتی در زمینِ مدرن نیز، هنگامی که قتلهایی در شهرهامیتونن رخ میداد، هرچند بیرحمانه و شنیع، مردمانِ شهرهای دیگر خطرخونوادهٔ چندانی احساس نمیکردند؛ حتی با وجود اینکه حملونقل بسیار پیشرفته بود.
گذشته ازبری آن، آنها ذهنیتفانیهای خوشخیالی نیز داشتند.
در این دنیای پهناور که مردم در همهجای آن زندگی میکردند،مضطرب چطور ممکن بود این دو اوباش اهریمنی دقیقاً به کاروان من بیایند؟کینهٔ در آن صورت باید بیش از حد بدشانس میبودم، این غیرممکن است!
مردم همیشه تمایل دارنددستمون فکر کنند که اتفاقاتمضطرب ناگوار برای خودشان رخ نمیدهد.
علاوه بر این، بسیاری از افرادِ حاضر در احکام جلب، شخصیتهایی بینهایت شرور ونتونیم بیرحم بودند که توجه مردم را به خود جلب میکردند. دو تازهکار مانند فانگ وراه بای، یکی در رتبه ۳ و دیگری در رتبه ۱، چه خطری میتوانستند داشته باشند؟
چن شین آن دوحقبهجانب را دید، اما اصلاًدیدم به حکم جلب فکر نکرد.
ظاهر فانگ و بای کاملاً تغییر کرده بود؛ نه تنهاصدایش چهرهٔ فانگ یوان از ریخت افتاده بود، بلکه پس از اینبیش چند روز تمرین، رفتار بای نینگ بینگ نیز طبیعیتر شده بود.
چن شین بیدرنگ علاقهاش راباد از دست داد؛ بهویژه ظاهربغضی فانگ یوان او را منزجر میساخت.
او تنها در رتبه ۱ قرار داشت،زیادی در حالی که فانگ یوان چند روزنتونیم پیش به رتبه ۲ ارتقا یافته بود.
چن شین سرسری آنها را برانداز کرد و چون هیچباهاشون هالهٔ استاد گویی از آنها احساس نکرد، خدمتکار پیری راسرورانِ صدا زد تا کارهای فانگ و بای را روبهراه کند.
خدمتکار پیر پرسید: «اسمتون چیه؟»
تازه در اینزحمت زمان بود که کسیصدایش نام آنها را پرسید.
فانگ یوان بیمقدمهبری گفت: «اسمم هیفانیهای توئه، زنمم بای یونه.»
خدمتکار پیر اخم کرد: «زن؟»
او به بای نینگ بینگ خیره شد و باکنه دیدن پوست تیره و نگاه ماتومبهوتش با خود فکر کرد:رحم اسمش بای یونه؟ این هی تو هم که واقعاً بدریخته!
خدمتکار پیر گفت: «زنا مایهٔ دردسرن، بایدصدایش بیشتر حواستو جمع کنی. اگه اتفاقی افتاد،شنیدن فردا گله نکنی که چرا بهت نگفتم!»
فانگ یوان گفت: «میدونم. این گاریِ بغلیم پر ازدیدم برگِ افرای بنفشه. زنم روی گاری میمونه و پایگرفت بار میشینه، دلم نمیخواد زیاد با بقیه دمخور بشم.»
«همف، خوبه که خودت میفهمی.»
خدمتکار پیر کار یدی جابهجایی بار را برای آن دو در نظر گرفت. اینلحنش کار برای فانگ یوان و بای نینگ بینگ اصلاً مسئلهای نبود، اما بای نینگ بینگنگران مجبور بود مدام تظاهر کند که نفسنفس میزند و همین امر باعث خستگی ذهنیاش میشد.
در همان نزدیکی، چند تن ازکنه خدمتکاران خانواده در گوشهای استراحت میکردنداحساس و از زیر کار در میرفتند.
نگاههایشان به سویبری فانگ و بایفانیهای دوخته شده بود.
خدمتکار لاغراندامی با هیجان گفت: «داداش چیانگ، دودیدم تا تازهوارد اومدن. بعضیا دیدن که بار شخصی خودشونوگرفت آوردن! یه گاریِ کامل پر از برگِ افرای بنفشه.»
تلکه کردنِ تازهواردها،بعد رسمی بود که قدیمیهایدستمون کاروان اغلب انجام میدادند.
برادر چیانگ که روی زمین چمباتمه زدهصدایش بود، چشمانش را ریز کرد و گفت:شنیدن «میبینمشون. میمونِ لاغر، برو یه محکی بهشون بزن.»
بدن او همچون گاو نر تنومندفانیهای بود، اما با وجود عضلات ورزیدهاش، آدمچرا عجولی نبود که بیگدار به آب بزند.
در این دنیا که استادان گو بر همهچیز حکمرانی میکردند، قدرت یک فانینتونیم چیز چشمگیری به شمار نمیرفت. اینکه او توانسته بود به مهمترین فرد درهمینطوری این حلقهٔ کوچک تبدیل شود، نشان میداد که از ذکاوت خاصی برخوردار است.
میمونِ لاغر آهی کشیداین و زیر نگاه خیرهٔ بقیه،کنه به فانگ یوان نزدیک شد.
میمونِ لاغر به زور لبخندی زد و گفت: «هی داداش، اهللحنش کجایی؟ بقیه به من میگن داداش میمون، از این به بعدسینهاش قراره با هم کار کنیم، امیدوارم بتونیم رفقای خوبی برای هم باشیم.»
فانگ یوان نگاهی بهلحنی او انداخت و تنهاتوی یک کلمه گفت: «گمشو.»
چشمان میمونِ لاغر ازحقبهجانب تعجب گشاد شد و چهرهاشمیتونن رنگ خشم به خود گرفت.
فانگ یوان دیگر به او نگاه نکرد و بهکنه جابهجایی بارهایش ادامه داد. او در زندگی قبلیاش درحرفها کاروان کار کرده بود و این «رسمورسوم» را کاملاً میشناخت.
به بیان ساده، میمونِ لاغر داشت شرایط را میسنجید؛ او با حرفاحساس زدن میخواست هویت فانگ یوان را محک بزند تا اگر پشتوانهای نداشت،باخت دستهجمعی بر سرش بریزند و با قلدری، بخشی از منافعش را غارت کنند.
اما حقیقت این بود که نه تنها انسانهای عادی،دیدم بلکه استادان گو نیز همینگونه بودند، با این تفاوتگرفت که آنها این کار را با ظرافت بیشتری انجام میدادند.
سفرِ انفرادی و به خطر انداختن جان،توی شامل مبارزه با جانوران وحشی میشد. اما حرکتِمیان گروهی، رقابت با همنوعان را در پی داشت.
هر جا که پای منافع در میان بود، درگیری نیز وجود داشت.بود هر چه باشد، فضا محدود بود و همه میخواستند بهتر زندگی کننددرون و جای بیشتری برای خود داشته باشند؛ پس چه کار میتوانستند بکنند؟
تنها راهشان اینزحمت بود که بهکنه فضای دیگران دستدرازی کنند.
میمونِ لاغر انتظار نداشت که فانگ یوان اینطورتوی بیمحلی کند، به همین دلیل در جای خودمیان میخکوب شد و ماتومبهوت به فانگ یوان خیره ماند.
فانگ یوان پشیزی به چنین شخصیتی اهمیت نمیداد.دیدم فانیها به بیارزشیِ علفهای هرز بودند؛ حتی اگردستانش یکی دو نفرشان هم کشته میشدند، چه اهمیتی داشت؟
تا زمانی که بارها بههمه مقصد میرسید، استادان گوی مسئولصدایش هیچ اهمیتی به این موضوع نمیدادند.
حتی اگر هم اهمیتدستمون میدادند، فانگ یوان برای حلبود این مسئله نقشههای پشتیبان داشت.
خلاصه کلام، این خدمتکارانلحنی با تحریک کردن فانگ یوان،دیدم داشتند گور خود را میکَندند.
فانگ یوان بار دیگر نگاهی سرد بهتوی میمونِ لاغر انداخت و گفت: «چیه، چراسرش گورتو گم نمیکنی؟ میخوای خودم پرتت کنم بیرون؟»
میمونِ لاغر خرناسی کشید، اماهمه از کوره در نرفت و درمضطرب عوض راهش را کشید و رفت.
چنین برخورد قاطعی باعث شد برادر چیانگ احساسمضطرب خطر کند: نکنه این دو نفر پشتوانهای دارن؟ وگرنهآمد چطور میتونن اینقدر مغرور باشن؟ بهتره اول آمارشونو دربیارم.