---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

اربابِ گو

چپتر 1275: لگد زدن به خبرهٔ بزرگِ رتبه هشت • ⏱ 10 دقیقه

چپتر 1275: لگد زدن به خبرهٔ بزرگِ رتبه هشت

0

تلاش پیشین فانگ یوان برای گرفتن او‌رودخانه​ ناکام مانده بود؛ از این رو، بازوانش را‌چگونه​ بالا برد و به سمت بالا چنگ انداخت.

دست چپش خطا رفت،‌درآمد​ اما با دست راستش پای‌چند​ بی چن تیان را گرفت.

حرکت بی چن تیان مختل شد؛‌آزادش​ او پای دیگرش را همچون اژدهایی‌پرتاب​ خشمگین به سمت سر فانگ یوان کوبید.

ضربهٔ سنگینی بود؛ اگر به او‌رودخانه​ برخورد می‌کرد، فانگ یوان گیج می‌شد‌مهیبی​ و بی چن تیان به آسانی می‌گریخت.

اما فانگ یوان گوی‌زیر​ جاودان محبت را بیرون‌پدید​ کشید و بالا گرفت.

بی چن تیان که‌درآمد​ می‌خواست دشنام دهد، پایش‌پرتاب​ را در هوا متوقف کرد.

فانگ یوان با به دست آوردن فرصتی‌پروانه‌ای​ کوتاه برای واکنش، سرش را عقب کشید‌لگد​ و تمام بدنش در آب وارونه گشت.

پیش از این، او نیز‌عظیمی​ مانند بی چن تیان به‌پاهایشان​ صورت عمودی در آب شناور بود.

اما اکنون که پای بی‌گرداب‌های​ چن تیان را گرفته بود،‌بار​ در وضعیتی وارونه قرار داشت.

با دیدن این صحنه، دل‌حرکاتی​ بی چن تیان فرو ریخت‌لگد​ و در ذهنش نفسِ سردی کشید.

از آنجا که فانگ یوان با یک دست پای او‌بی‌نهایت​ را گرفته و با دست دیگر گوی جاودان محبت را‌راه​ نگه داشته بود، نمی‌توانست با دستانش حملهٔ قدرتمندی انجام دهد.

اما در این لحظه و‌عظیمی​ در این موقعیت، هر دو پای‌صدای​ فانگ یوان برای حمله آزاد بود.

در سوی دیگر، فانگ یوان یکی از پاهای‌پدید​ بی چن تیان را اسیر کرده بود و‌حریف​ او تنها می‌توانست با پای دیگرش حمله کند.

بی چن تیان جا خورد. پای آزادش همچون پروانه‌ای به‌لگد​ حرکت درآمد؛ حرکاتی بی‌نهایت چابک که پس از پرتاب چند لگد،‌سایه‌وار​ فانگ یوان تنها می‌توانست سایه‌های متعددی از پای او را ببیند.

اما فانگ یوان هیچ هراسی به دل راه‌درآمد​ نداد. او با هر دو پا ضربه زد‌متعددی​ و طوفانی از لگدهای سایه‌وار را روانه کرد.

نبرد آن دو در زیر آب، گرداب‌های عظیمی‌آورد​ در رودخانه پدید آورد. هر بار که پاهایشان‌شود​ به هم برخورد می‌کرد، صدای مهیبی در آب می‌پیچید.

بی چن تیان تنها یک‌گرداب‌های​ پای آزاد داشت؛ چگونه می‌توانست حریف‌پاهایشان​ هر دو پای فانگ یوان شود؟

در جریان این مبارزه،‌درآمد​ او بارها از پاهای‌پرتاب​ فانگ یوان ضربه خورد.

بی چن تیان که بیشتر در حال دفاع کردن بود، با تلخ‌کامی اندیشید:‌چند​ «من یه جاودانهٔ بزرگِ رتبه هشتم... کی فکرشو می‌کرد به چنین وضعی بیفتم. عوضی!‌نبرد​ فقط کافیه برسم به سطح آب و نفسم تازه بشه، اون‌وقت به حسابت می‌رسم.»

او بازوانش را دیوانه‌وار به حرکت‌رودخانه​ درآورد و فانگ یوان را نیز همراه‌می‌پیچید​ با خود به سمت سطح آب کشید.

اما در لحظهٔ بعد، برقی در چشمان فانگ یوان درخشید؛‌بار​ او با یک پا لگد بی چن تیان را دفع‌بارها​ کرد و با پای دیگرش، ضربه‌ای به نقطه‌ای حساس کوبید.

«آآآه!»

لگد فانگ یوان‌می‌توانست​ مستقیماً به میان‌پای بی‌پروانه‌ای​ چن تیان برخورد کرد.

در دم، تمام عضلات صورتش منقبض شد و با‌بار​ چشمانی از حدقه درآمده خیره ماند؛ چیزی نمانده بود که‌بارها​ آخرین ذرهٔ اکسیژن باقی‌مانده‌اش را نیز از سینه بیرون دهد.

بی چن تیان هرچه بود یک خبرهٔ بزرگِ رتبه هشت به شمار‌صدای​ می‌رفت و استقامتی فراانسانی داشت. او با تمام قوا درد را تحمل‌کردن​ کرد و بازوانش را به حرکت درآورد تا به سطح آب شنا کند.

گرومب!

فانگ یوان لگد دیگری کوبید.

بدن بی چن تیان لرزید و‌رودخانه​ این بار نتوانست مقاومت کند؛ زنجیره‌ای‌مهیبی​ از حباب‌ها از دهانش خارج شد.

گرومب! گرومب! گرومب!

فانگ یوان با درک‌درآمد​ این نقطه ضعفِ بزرگ،‌پرتاب​ به لگد زدن ادامه داد.

صورت بی چن تیان از شدت درد و خشم سرخ‌بی‌نهایت​ شده و چشمانش کاسهٔ خون بود. او دیگر به رسیدن‌راه​ به سطح آب فکر نمی‌کرد؛ تنها می‌خواست فانگ یوان را بکشد!

فانگ یوان او را رها کرد، با ضربه‌ای‌آورد​ دیگر بی چن تیان را به عقب راند و‌جریان​ گفت: «کی می‌خواد با تو تا پای مرگ بجنگه؟»

هم‌زمان، نیروی این ضربه خود او‌عظیمی​ را نیز به عقب راند و فاصله‌اش‌مهیبی​ را از بی چن تیان بیشتر کرد.

بی چن تیان پس از رهایی، لحظاتی گیج و‌چند​ منگ بود، اما سرانجام از فانگ یوان دست کشید‌ضربه​ و برای تازه‌کردن نفس خود به سطح آب رفت.

فانگ یوان چرخید و‌کند​ با موفقیت از چنگ‌درآمد​ بی چن تیان گریخت.

سر بی چن تیان‌گرداب‌های​ از آب بیرون آمد و‌بار​ او پی‌درپی نفس‌های عمیقی کشید.

میان‌پایش به شدت درد می‌کرد و‌عظیمی​ امواج درد اعصابش را در هم‌صدای​ می‌کوبید؛ احساس می‌کرد سرش گیج می‌رود.

بی چن تیان همان‌طور که از سطح رودخانه دور شدنِ سریع فانگ یوان را‌هیچ​ تماشا می‌کرد، غرید: «عوضیِ حروم‌زاده! اگه دستم بهت برسه، تاندون‌هاتو از تنت بیرون می‌کشم و‌آورد​ خاکسترت می‌کنم!» فاصلهٔ آن‌ها مدام بیشتر می‌شد و او دیگر نمی‌توانست به فانگ یوان برسد.

فانگ یوان که با موفقیت از چنگ‌پروانه‌ای​ بی چن تیان گریخته بود، سرعتش را‌لگد​ کم کرد تا قوای خود را بازیابد.

پاهایش بی‌حس شده بود.

لگد زدن به میان‌پای بی چن تیان کار‌پدید​ ساده‌ای نبود. با وجود قدرتِ عظیم فانگ یوان، پاهایش‌شود​ از ضرباتی که وارد کرده بود همچنان بی‌حس بود.

کاملاً روشن بود که بی چن تیان به‌پرتاب​ فکر دفاع از این نقطه بوده است؛ چرا که‌نداد​ نشان‌های دائویِ مسیر چوبِ فراوانی در آنجا متمرکز بود.

در آن لحظهٔ حساسِ پایانی،‌خورد​ فانگ یوان از ادامهٔ نبرد‌بی‌نهایت​ با بی چن تیان امتناع کرد.

او می‌دانست با توجه به روش‌های بی چن تیان، حتی‌پاهایشان​ اگر موفق به کشتن او می‌شد، باید با ضدحمله‌ای وحشتناک‌بیشتر​ روبه‌رو می‌گشت که احتمالاً به جراحتِ سنگین یا مرگِ خودش می‌انجامید.

فانگ یوان‌روانه​ خواهان چنین‌زیر​ پایانی نبود.

نیازی نبود با‌پروانه‌ای​ جاودانه‌ای رتبه هشت‌بی‌نهایت​ تا پای جان بجنگد.

او کالبد جاودانِ فرمانروا را در اختیار‌پروانه‌ای​ داشت و آینده‌اش روشن بود. هدف اصلی‌اش‌لگد​ هم از همان ابتدا، یینگ وو شیه بود.

اگر همراه با بی چن تیان جان می‌داد، مگر نه اینکه یینگ وو شیه از‌حریف​ شدت خوشحالی سر از پا نمی‌شناخت؟ حتی اگر فقط بی چن تیان کشته می‌شد، فانگ‌فکرشو​ یوان باز هم جراحات سنگینی برمی‌داشت و تواناییِ کشتنِ یینگ وو شیه را از دست می‌داد.

البته، مسئلهٔ‌روانه​ بسیار مهم‌تری‌زیر​ در میان بود.

حتی با کشتنِ بی‌درآمد​ چن تیان هم چیزی‌پرتاب​ نصیبِ فانگ یوان نمی‌شد!

در اینجا امکان باز کردنِ روزنه‌های جاودان وجود نداشت و جسدِ بی چن تیان تنها به باری اضافه بر دوشش بدل‌نداد​ می‌گشت. فانگ یوان نمی‌توانست این جسد را همه‌جا با خود بکشد؛ تازه اگر هم می‌توانست، در صورتِ رویارویی با یینگ وو‌جریان​ شیه چه می‌کرد؟ حتی اگر به یینگ وو شیه برنمی‌خورد، در صورتِ برخورد با جاودانه‌های قارهٔ مرکزی چه راهی پیش رو داشت؟

اینکه جاودانه‌ای رتبه هفت بتواند یک رتبه هشت‌آورد​ را از پای درآورد، دستاوردی شگرف به شمار می‌رفت‌جریان​ که افتخار و شکوهی بی‌بدیل برایش به ارمغان می‌آورد.

اما این افتخارات‌نبرد​ برای فانگ یوان‌عظیمی​ پشیزی ارزش نداشت!

او به شنا کردن‌درآمد​ ادامه داد تا یینگ‌پرتاب​ وو شیه را بیابد.

«فانگ یوان، تویی؟»

با شنیدنِ این صدا، یینگ‌عظیمی​ وو شیه برگشت و موجی‌پاهایشان​ از شادی در چهره‌اش نمایان شد.

او به‌روانه​ سرعت گفت: «بیا‌گرداب‌های​ نزدیک‌تر، می‌کشمت بالا.»

لحظه‌ای بعد، یینگ وو شیه،‌حرکاتی​ تای بای یون شنگ را‌لگد​ روی برگِ نیلوفرِ غول‌پیکری بالا کشید.

تای بای یون شنگ آهِ عمیقی کشید و‌درآمد​ گفت: «این برگِ شاه‌نیلوفره، می‌تونه روی سطح آب‌متعددی​ شناور بمونه. کی فکرشو می‌کرد این‌قدر خوش‌شانس باشی.»

یینگ وو شیه خندید و در‌رودخانه​ دل اندیشید: «بختِ من به فانگ یوان‌می‌پیچید​ گره خورده، مگه میشه شانسم بد باشه؟»

اما دیری نپایید که لبخند‌گرداب‌های​ از لبانش محو گشت و نگرانی‌پاهایشان​ بار دیگر در چهره‌اش پدیدار شد.

به رودِ روان چشم دوخت و گفت: «وضعیتِ رود واژگون‌جریان الان خیلی عجیبه، راه فراری نداریم. باید‌نداد​ هرچه زودتر به فرمانروای حقیقی کوهستان بنفش ملحق بشیم، این‌طوری شاید بتونیم ما هونگ یون و ژائو‌می‌پیچید​ لیان یون رو پس بگیریم و حتی اون اژدهای شمشیر باستانی که افتاده بود دنبالمون رو بکشیم!»

با شنیدنِ نامِ فرمانروای حقیقی کوهستان بنفش،‌پروانه‌ای​ هاله‌ای از تحسین در چهرهٔ تای بای یون‌سایه‌های​ شنگ نقش بست: «آره، باید بریم پیش استاد.»

«هاپچو!»

فرمانروای حقیقی کوهستان‌نبرد​ بنفش با صدای‌عظیمی​ بلندی عطسه کرد.

با چهره‌ای درهم‌کشیده آهی کشید و نالید: «آخ... کی فکرشو می‌کرد به این‌ببیند​ زودی بعد از بیدار شدن به این روز بیفتم. هعی، پیر شدم دیگه،‌عظیمی​ بدنم ضعیف شده. انگار فقط به خاطر یه ذره آب دارم سرما می‌خورم.»

او روی شانهٔ‌می‌توانست​ نیای کهن شوئه‌آزادش​ هو نشسته بود.

نیای کهن شوئه هو در حال‌رودخانه​ شنا کردن بود و به اطراف نگاه‌می‌پیچید​ می‌کرد تا چیزی در رود واژگون‌جریان بیابد.

با شنیدنِ حرف‌های فرمانروای حقیقی کوهستان بنفش، خُرناسی کشید و‌بار​ گفت: «هیچ غلطی نمی‌کنی، بازم داری غر می‌زنی؟ مگه بال‌بارها​ نداری؟ خب چرا پرواز نمی‌کنی از این رود واژگون‌جریان بری بیرون؟»

فرمانروای حقیقی کوهستان‌پروانه‌ای​ بنفش اکنون به‌بی‌نهایت​ کالبد اصلی‌اش درآمده بود.

درست همان‌طور که فانگ یوان از کالبدِ اژدهای شمشیرِ باستانی به حالتِ انسانی بازگشته بود، فرمانروای حقیقی کوهستان بنفش نیز‌راه​ که یک جاودانهٔ رتبه هشت از نژادِ ریزمردمان بود، به حالت اولیه‌اش درآمده بود؛ او پیش‌تر با بهره‌گیری از روشی جاودان،‌شود​ جثه‌اش را بزرگ کرده بود. اما اکنون که در رود واژگون‌جریان گرفتار شده بود، دوباره به شکلِ یک ریزمرد درآمده بود.

دقیقاً به همین دلیل‌گرداب‌های​ بود که می‌توانست روی شانهٔ‌بار​ نیای کهن شوئه هو بنشیند.

فرمانروای حقیقی کوهستان بنفش پاسخ داد: «فکر می‌کنی خودم دلم نمی‌خواد؟ اما‌صدای​ این رود واژگون‌جریان تحت تأثیر یه نیرویی قرار گرفته و به شدت آشفته‌ست،‌تلخ‌کامی​ نمی‌تونم ازش خارج بشم. ههه، راستی کی این آرایهٔ گو رو برات ساخته؟»

چهرهٔ نیای کهن‌پروانه‌ای​ شوئه هو در هم‌چابک​ رفت: «سان مینگ لو.»

فرمانروای حقیقی کوهستان‌می‌توانست​ بنفش تنها به‌آزادش​ گفتنِ «آهان» بسنده کرد.

نیای کهن شوئه هو گفت: «کارِ‌رودخانه​ خودش بود. اصلاً انتظارش رو نداشتم.‌مهیبی​ اون عوضی یکی از اعضای آسمانِ دیرزیستیه!»

نیای کهن شوئه هو مرد زیرکی بود؛ در‌پدید​ این شرایط، حدس زدنِ اینکه سان مینگ لو از‌شود​ کجا پیدایش شده، کار چندان دشواری به نظر نمی‌رسید.

از آنجا که جاودانه‌های قارهٔ مرکزی خودشان در دردسر‌چند​ افتاده بودند، در سراسرِ دشت‌های شمالی، چه کسی توانایی‌ضربه​ و جرئتِ درافتادن با نیای کهن شوئه هو را داشت؟

هیچ‌کس جز آسمانِ دیرزیستی.

فرمانروای حقیقی کوهستان بنفش گفت: «آسمانِ دیرزیستی‌پدید​ قطعاً دنبال ما هونگ یون و ژائو‌چگونه​ لیان یونه. اونا باید جلوتر از ما باشن.»

نیای کهن شوئه‌نبرد​ هو گفت: «باید‌عظیمی​ زنم رو پیدا کنم!»

فرمانروای حقیقی کوهستان بنفش ضربه‌ای به شانه‌اش زد و گفت: «پس باید‌متعددی​ بریم جلو. بانو وان شو اون موقع درست کنار ما هونگ یون‌زیر​ بود و با اونا توی رودخونه کشیده شد؛ احتمالاً همون دور و براست.»

آرایهٔ فرعیِ پالایشِ واژگون‌سازِ‌کند​ تقدیر، با نورِ سفید و‌حرکاتی​ طلاییِ درخشانی پرتو افشانی می‌کرد.

این نور همچون ستونی‌گرداب‌های​ عظیم و پنهان‌ناپذیر به‌آورد​ پهنهٔ آسمان فوران می‌کرد.

در این لحظه، «قطب سیاه» در مرکزِ آرایهٔ گو مستقر بود و با کنترلِ آن،‌چگونه​ جریانِ رود واژگون‌جریان را هدایت می‌کرد. «قطب سیلاب» نیز در بیرونِ آرایهٔ گو حضور داشت‌هشتم​ و راه را بر هر مزاحمی که قصدِ نزدیک شدن به ستونِ نور را داشت، می‌بست.

ناولها | novelha.net