---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

اربابِ گو

چپتر 277: هوشیاری و بردباری • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 277: هوشیاری و بردباری

0

نشان خار بنفش‌نهایی​ نوری رؤیایی و وهم‌انگیز‌می‌شود​ از خود ساطع می‌کرد.

شاگرد مغازه با دقت به‌نهایی​ نشان خیره شد؛ چهره‌اش بهت‌زده‌تکان​ بود و زبانش بند آمده بود.

پس از مدتی طولانی، به خود آمد و‌گلویش​ با احترام گفت: «مهمان عالی‌قدر، لطفاً کوریِ مرا ببخشید!‌دارندگان​ لحظه‌ای درنگ کنید، می‌روم تا مغازه‌دار را صدا بزنم.»

با شنیدن اینکه دارندهٔ نشان خار بنفش‌کلمات​ پیدا شده است، مغازه‌دار که مردی چاق،‌نگران​ سفیدرو و میان‌سال بود، سراسیمه به داخل دوید.

او بی‌درنگ در برابر فانگ یوان‌ازلی​ تعظیم عمیقی کرد و گفت: «مهمان عالی‌قدر،‌بزرگِ​ حضورتان مغازهٔ محقر ما را منور کرد!»

فانگ یوان به سنگ‌هایی که برگزیده‌ششصد​ بود اشاره کرد و بی‌تفاوت گفت: «چند‌سنگ‌های​ سنگ انتخاب کرده‌ام، زحمت شکافتنش با شما.»

مغازه‌دار با نگاه به سنگ‌ها‌گوشه‌ای​ مبهوت ماند؛ چطور ممکن بود‌سرش​ همهٔ آن‌ها از کیفیت پایین باشند؟

او نتوانست خودداری کند و نگاهی سرزنش‌آمیز به شاگرد انداخت:‌سرش​ «اونایی که نشان خار بنفش دارن همه‌شون آدمای مهم و‌قمار​ مشتریای بزرگی‌ان، تو واقعاً گذاشتی این سنگا رو انتخاب کنه؟»

شاگرد مضطرب در گوشه‌ای‌ششصد​ ایستاده بود و کلمات‌تکان​ در گلویش خفه شده بود.

مغازه‌دار سرش را به سوی فانگ یوان خم کرد و گفت: «مهمان عالی‌قدر، نیازی نیست‌بزرگِ​ نگران شکافتن سنگ‌ها باشید. دارندگان نشان خار بنفش می‌توانند سنگ‌ها را در منطقهٔ قمار سنگ‌هوانگ​ به‌رایگان بشکافند. پس از محاسبهٔ تخفیف این سنگ‌ها، قیمت نهایی ششصد و پنجاه سنگ ازلی می‌شود.»

فانگ یوان سر تکان داد و درحالی‌که سنگ‌های ازلی‌خفه​ را از گویِ بزرگِ ازلی بیرون می‌آورد، گفت: «قوانین‌می‌توانند​ قمار سنگ را می‌دانم؛ اول پرداخت، بعد شکافتن سنگ‌ها.»

مغازه‌دار به‌سرعت سنگ‌های ازلی را گرفت و رو به شاگرد‌سرش​ کرد: «برو و فوراً استاد بزرگ دوان، استاد هوانگ، استاد‌قمار​ ژانگ، استاد ژائو و استاد ما رو اینجا صدا بزن.»

سپس رو به فانگ یوان کرد‌ازلی​ و گفت: «مهمان عالی‌قدر، پیشخوان شکافتن‌گویِ​ سنگ داخله، بیاید اونجا منتظر بمونیم.»

پنج استادِ پیرِ شکافتنِ سنگ، در حیاط کوچکِ پشتِ قمارخانهٔ سنگ در حال استراحت‌گویِ​ بودند. با توجه به سطحشان، آن‌ها دیگر زحمتِ شکافتنِ سنگ‌های قمارِ معمولی را به‌بزرگ​ خود نمی‌دادند. مسئولیت شکافتن سنگ‌های معمولی بر عهدهٔ شاگردانشان یا چند استاد گویِ جوان بود.

شاگرد تمام مسیر را‌مضطرب​ تا حیاط دوید و‌گلویش​ دلیل آمدنش را شرح داد.

نگاه پنج استاد پیر درخشید‌گوشه‌ای​ و پرسیدند: «اوه، درخواست کرده‌سرش​ که هر پنج نفرمون بریم؟»

استادان پیر بی‌درنگ احساس کردند‌پنجاه​ دست‌هایشان می‌خارد: «نکنه کسی اون چند‌سنگ‌های​ تا سنگِ قمارِ فوق‌العاده رو خریده؟»

شاگرد سر تکان داد:‌قیمت​ «فقط چند تا سنگ‌ازلی​ قمار با کیفیت پایینه.»

چهرهٔ استادان پیر‌کنه​ در هم رفت‌ایستاده​ و ناراضی شدند.

استاد بزرگ‌سنگا​ دوان پوزخند‌مضطرب​ سردی زد.

درخواست از آن‌ها برای شکافتن‌پنجاه​ سنگ‌های قمارِ بی‌کیفیت، صرفاً توهین و‌سنگ‌های​ تحقیری نسبت به جایگاهشان محسوب می‌شد.

اما شاگرد بی‌درنگ ادامه داد: «اون شخص مقام خیلی بالایی‌تکان​ داره و دارندهٔ نشان خار بنفشه. برای همین مغازه‌دار عمداً‌اول​ از من خواست که هر پنج استاد رو صدا بزنم!»

«چی، نشان خار بنفش؟»

«مطمئنی؟»

«خاندان شانگ هزاران ساله که پابرجاست، اما تعداد نشان‌های‌داد​ خار بنفشی که تا حالا داده فقط چند صد تاست.‌پرداخت​ و حالا، کسی پیدا شده که نشان خار بنفش داره؟»

«زود باشین،‌محاسبهٔ​ برای چی‌قیمت​ ماتتون برده؟»

آن پنج استاد گو‌مضطرب​ شتابان از حیاط بیرون دویدند‌خفه​ و به سوی سکو رفتند.

روی سکوی کار، استادانِ جوانِ‌گوشه‌ای​ شکافتنِ سنگ کمی جا خوردند و‌سوی​ به‌سرعت به آن‌ها ادای احترام کردند.

استادان پیر دست تکان‌ششصد​ دادند و این کوچک‌ترها‌تکان​ را از سکو پایین فرستادند.

این صحنه به‌سرعت توجه تماشاگران را‌ششصد​ جلب کرد و دیری نپایید که‌درحالی‌که​ نگاه‌های بسیاری به آنجا دوخته شد.

حس کنجکاوی مردم‌کنه​ برانگیخته شد و‌ایستاده​ شروع به پچ‌پچ کردند.

«اینجا چه خبره؟»

«هر پنج استاد با‌ششصد​ هم ظاهر شدن، این‌تکان​ صحنه‌ایه که کمتر دیده میشه.»

«نکنه کسی‌محاسبهٔ​ یه دسته سنگ‌نهایی​ قمار فوق‌العاده خریده؟»

فانگ یوان به همراه مغازه‌دار، از پیش در میان جمعیت و در برابر پیشخوانِ شکافتنِ سنگ حضور داشت. با این‌قمار​ حال او جلو نرفت و برای جلب توجه نکردن، تنها از دور نگاه می‌کرد. اما آن پنج استادِ پیر زیرک بودند؛‌اول​ با دیدن مغازه‌دار که همچون خدمتکاری به دنبال مردی جوان راه می‌رفت، چطور ممکن بود هویت فانگ یوان را تشخیص ندهند؟

با وجود این، فانگ یوان‌گوشه‌ای​ همچنان از دور تماشا می‌کرد‌سرش​ و به سمت سکو نرفت.

پنج استاد پیر با خود‌پنجاه​ فکر کردند: «به نظر می‌رسه‌درحالی‌که​ این ارباب جوان نمی‌خواد خودنمایی کنه.»

این هم طبیعی بود.

بسیاری از افراد پیش از شکافتن‌ایستاده​ سنگ‌ها همین‌گونه رفتار می‌کردند، چرا که‌نیازی​ اگر در قمار می‌باختند، آبرویشان می‌رفت!

پنج استاد پیر همگی در ذهن خود نقشه می‌کشیدند و با این فکر، دستانشان را به‌باشید​ هم می‌مالیدند و مشتاقانه آمادهٔ کار بودند: «باید این کار رو به بهترین شکل انجام بدم و‌درحالی‌که​ تأثیر عمیقی روی این مهمان عالی‌قدر بذارم. داشتن ارتباط با کسی که مقام بالاتری داره عالی میشه.»

شاگرد سنگ‌هایی را‌نهایی​ که فانگ یوان‌ازلی​ انتخاب کرده بود، آورد.

با دیدن این‌تخفیف​ سنگ‌ها، تماشاگران نمی‌توانستند‌ششصد​ چشمانشان را باور کنند.

«چی؟ اینا‌سنگا​ که فقط چند‌گوشه‌ای​ تا سنگ بی‌کیفیتن!»

«دارم درست‌سنگا​ می‌بینم، نه؟‌مضطرب​ این سنگای درب‌وداغون...»

«مجبور کردن استادان پیر‌ششصد​ به شکافتن سنگ‌های قمار بی‌کیفیت،‌داد​ این رسماً توهین به اوناست.»

اما صحنهٔ بعدی چیزی بود که‌ششصد​ باعث شد بیش از پیش شگفت‌زده‌درحالی‌که​ شوند و با چشمانی گشادشده خیره بمانند.

پنج استاد پیر سنگ‌های قمار را در دست گرفتند و با احتیاط‌نیازی​ روی سکوی سنگی قرار دادند. در حین انجام این کار، چهره‌هایشان بسیار جدی‌قیمت​ بود؛ سپس کرم‌های گویِ خود را احضار کرده و مشغول شکافتن سنگ‌ها شدند.

بیشترِ آن پنج استاد پیر در مرحلهٔ اوج رتبه ۲ قرار‌سوی​ داشتند و استاد بزرگ دوان تنها کسی بود که در رتبه ۳‌محاسبهٔ​ بود. برای لحظه‌ای، پدیدار شدن کرم‌های گویِ گوناگون جمعیت را مبهوت ساخت.

«اینجا چه خبره!»

«نکنه این سنگ‌ها تاریخچه طولانی‌ای‌نهایی​ پشتشون دارن و به این‌تکان​ سادگی که به نظر می‌رسن نیستن؟»

«من هرگز ندیده بودم‌مضطرب​ این پنج استاد پیر‌گلویش​ این‌قدر محتاط و جدی باشن.»

...

روی سکو، هم‌زمان با اینکه پنج‌ازلی​ استاد پیر روش‌های منحصربه‌فردشان را به‌گویِ​ نمایش می‌گذاشتند، کرم‌های گو به پرواز درآمدند.

استاد بزرگ دوان که بالاترین سطح تزکیه را داشت، به‌عنوان خبره‌ای بزرگ در شکافتن سنگ در‌بیرون​ قمارخانهٔ سنگ شناخته می‌شد. تخصص او استفاده از اسید برای شکافتن سنگ‌ها بود. او کاسهٔ بزرگی‌ژائو​ بیرون آورد و سپس گویِ ماری را احضار کرد که مایعی اسیدی را درون کاسه پاشید.

سپس با احتیاط‌کنه​ سنگ قماری را‌ایستاده​ درون اسید گذاشت.

حباب‌ها پی‌درپی‌سنگا​ در اسید شکل‌گوشه‌ای​ می‌گرفتند و می‌ترکیدند.

پس از مدتی طولانی، در حالی که دستانش با لایه‌ای از نور‌گویِ​ پوشیده شده بود، سنگ قمار را که به نصف اندازهٔ قبل درآمده‌فوراً​ بود، بیرون آورد. سپس آن را درون نوع دیگری از اسید قرار داد.

استاد ژانگ برای شکافتن سنگ‌ها از نیروی مغناطیس استفاده کرد. کف دستانش‌درحالی‌که​ را روبه‌روی هم گرفت و سنگ قمار میان آن‌ها قرار گرفت؛ سنگ قمار‌برو​ در هوا شناور شد و تکه‌های سنگ پیوسته با نیروی مغناطیس جدا می‌شدند.

در مورد دیگر استادان؛ یکی گویِ قورباغه‌ای را فراخواند که با زبانش‌نیازی​ سنگ قمار را می‌لیسید. دیگری با آتش سنگ را کباب کرد و‌تخفیف​ نفر آخر گردباد کوچکی را برای تراشیدن سنگ قمار به کار گرفت.

گروه استادان گویِ جوان که کارشان‌ایستاده​ شکافتن سنگ‌ها بود، از پشتِ سرِ‌نیازی​ استادان پیر با نگاهی مبهوت تماشا می‌کردند.

چرا برای چند سنگ قمار کم‌ارزش به چنین هیاهوی عظیمی‌درحالی‌که​ نیاز بود؟ این کار دقیقاً مانند استفاده از ساطورِ گاوکشی برای‌به‌سرعت​ خرد کردن مرغ، یا گماشتن فردی مستعد برای کاری پیش‌پاافتاده بود!

«نکنه استادای پیر واسه این‌نهایی​ کارشون هدف پنهانی دارن؟ این‌طوری نمیشه،‌داد​ باید با دقت زیر نظر بگیرمشون.»

با وجود این، نتایج همه را مبهوت کرد. پس از شکافتن،‌سوی​ این سنگ‌های قمارِ کم‌ارزش هیچ چیز چشمگیری نداشتند؛ یا کاملاً توپر بودند‌محاسبهٔ​ یا توخالی، و حتی یک گویِ مرده هم در آن‌ها پیدا نشد.

«ای بابا!‌سنگا​ فکر کردم‌مضطرب​ خبر خاصیه.»

«پس همه‌شون‌قیمت​ همون سنگای‌ششصد​ کم‌ارزشِ معمولی بودن.»

«پس این استادای پیر‌قیمت​ واسه چی این‌قدر هول زده‌می‌شود​ بودن؟ قشنگ وقتمو تلف کردن...»

تماشاگرانِ اطراف به‌شدت‌کنه​ ناامید شدند و‌ایستاده​ با دلخوری بیرون رفتند.

با شنیدن این حرف‌ها، رنگ از رخسار مغازه‌دار پرید. در گذشته، اگر قماربازان هیچ‌نگران​ کرمِ گویی از سنگ‌های قمارِ انتخابی‌شان به دست نمی‌آوردند، او از ته دل خوشحال‌پنجاه​ می‌شد. اما حالا، واقعاً آرزو می‌کرد کاش می‌توانست چند کرمِ گو را داخل سنگ‌ها بچپاند.

نمی‌شد دارندگان نشان‌نهایی​ خار بنفش را‌ازلی​ به این سادگی رنجاند!

او با احتیاط به فانگ یوان‌ششصد​ نگاه کرد و در این فکر‌درحالی‌که​ بود که چیزی برای دلداری‌اش بگوید.

با وجود این، فانگ یوان لبخند به لب‌گلویش​ داشت: «مهم نیست، انگار امروز شانسم یاری نمی‌کنه، واسه‌دارندگان​ همین فعلاً بی‌خیال میشم. یه وقت دیگه بازم میام.»

مغازه‌دار و شاگردش با‌مضطرب​ احترام فانگ یوان را‌گلویش​ تا دمِ در همراهی کردند.

آن‌ها حتی قصد داشتند او‌پنجاه​ را تا خیابان نیز بدرقه‌درحالی‌که​ کنند، اما فانگ یوان مانعشان شد.

تنها پس از آنکه قامت فانگ یوان در خیابان ناپدید شد، مغازه‌دار کمرِ‌سنگ‌های​ خمیده‌اش را راست کرد. او به سمت شاگرد چرخید و پس‌گردنیِ محکمی نثارش کرد‌استاد​ و او را به خاطر بی‌توجهی به چنین مهمانِ گران‌قدری به باد سرزنش گرفت!

شاگرد از شدت درد‌مضطرب​ سرش را مالید، اما‌گلویش​ جرئت نکرد حرفی بزند.

هدف فانگ یوان‌کنه​ از آمدنِ امروزش‌ایستاده​ تنها ارزیابیِ شرایط بود.

اکنون که هدفش را یافته بود، بازدید امروزش به‌داد​ نتیجه رسیده بود. اما نمی‌توانست مستقیماً سنگ ستاره‌ای را‌اول​ با خود ببرد؛ باید با احتیاط و نقشه‌چینی پیش می‌رفت.

فانگ یوان برای به دست آوردن گو نیاز داشت سنگ ستاره‌ای را بشکافد، اما خودش هیچ‌بیرون​ روشی برای این کار نداشت. جمع‌آوری مجموعه‌ای از کرم‌های گویِ مخصوصِ شکافتنِ سنگ، هدر دادنِ بی‌موردِ‌ژائو​ منابع بود، بنابراین چاره‌ای نداشت جز اینکه کار را به استادان گویِ پیر در قمارخانهٔ سنگ بسپارد.

اگر استادان گویِ پیر سنگ را در برابر چشمان همه می‌شکافتند، تنها هیاهویی‌نیست​ به پا می‌شد. از طرفی، درخواست از آن‌ها برای شکافتنِ مخفیانهٔ سنگ با‌نهایی​ استفاده از نشان خار بنفش نیز کار درستی نبود و فقط سوءظن ایجاد می‌کرد.

اگر فانگ یوان در همان ابتدای کار یک کرمِ‌خفه​ گویِ افسانه‌ای به دست می‌آورد، به این معنا بود‌می‌توانند​ که بختش بیش از حد با او یار است.

فانگ یوان هیچ شکی در نفوذ عظیم خاندان شانگ نداشت. با توجه‌گویِ​ به تحقیقات اخیر روی او، شانگ یان فِی احتمالاً می‌دانست که فانگ‌فوراً​ یوان در قمار سنگِ کاروان خاندان جیا، وزغِ پوست‌گِلی را برنده شده است.

برنده شدن وزغِ پوست‌گِلی در اولین قمار و سپس‌می‌شود​ به دست آوردن گویی افسانه‌ای در قمار بعدی؛ مرد باهوشی‌می‌دانم​ مانند شانگ یان فِی قطعاً به این موضوع مشکوک می‌شد.

سود نهفته در قمار سنگ بسیار عظیم بود؛ اگر شانگ یان‌سوی​ فِی شک می‌کرد که فانگ یوان روشی برای بررسی وجود کرم‌های‌بشکافند​ گو در سنگ‌ها دارد، قطعاً وسوسه می‌شد و حتی وارد عمل می‌گشت.

فانگ یوان چنین روش‌هایی نداشت،‌گوشه‌ای​ اما تحت هیچ شرایطی، برخی از‌سوی​ کرم‌های گویِ همراهش نباید فاش می‌شدند.

به‌ویژه زنجرهٔ بهار و پاییز.

و در کوه شانگ لیانگ، شانگ‌ششصد​ یان فِی تهدید اصلی محسوب نمی‌شد. تهدید‌سنگ‌های​ اصلیِ واقعی، استادان گویِ رتبه ۶ بودند.

تقریباً تمام نیروهای سطحِ سلطه‌گر،‌گوشه‌ای​ استادان گویِ رتبه ۶ را‌سرش​ به عنوان پشتیبانِ خود داشتند.

وقتی استاد گویی به رتبه ۶ می‌رسید، در انزوایی عمیق فرو می‌رفت و به‌ندرت بیرون می‌آمد؛ یک‌دارندگان​ دورهٔ تزکیهٔ در انزوا می‌توانست ده‌ها سال به طول انجامد. دلیل این امر آن بود که قدرتشان‌سنگ‌های​ پیوسته دچار تغییری کیفی می‌شد و مشکلات خاص خود را داشتند که باید به آن‌ها رسیدگی می‌کردند.

اما اگر وجود زنجرهٔ بهار و پاییز‌می‌شود​ فاش می‌شد، همه‌چیز تغییر می‌کرد؛ این استادان گویِ‌می‌آورد​ رتبه ۶ قطعاً برای تصاحب آن هجوم می‌آوردند.

«کمی بی‌صبری می‌تونه‌تخفیف​ نقشه‌های بزرگ رو‌ششصد​ به باد بده.»

فانگ یوان ذاتاً محتاط بود، چگونه‌ایستاده​ ممکن بود در چنین مسائل کوچکی‌نیازی​ مرتکب اشتباهاتی به این بزرگی شود؟

او جلوی تمام خطراتی را که می‌توانست منجر به فاش‌سرش​ شدنِ زنجرهٔ بهار و پاییز شود می‌گرفت، حتی اگر بهای‌قمار​ آن، به خطر افتادنِ سنگ ستاره‌ای و کشفِ آن بود.

بر اساس خاطرات زندگی پیشینش، احتمال کشف شدنِ گویِ افسانه‌ای بی‌نهایت ناچیز بود. اما حتی در صورت کشف‌اول​ شدن، فانگ یوان از پیش برای آن برنامه‌ریزی کرده بود و این بسیار بهتر از آن بود که‌بیاید​ سوءظن‌ها را به سوی خود جلب کند و خطر فاش شدن زنجرهٔ بهار و پاییز را به جان بخرد.

«حالا، چند روزی تو منطقهٔ قمار سنگ پرسه‌ازلی​ می‌زنم و چند تا سنگ قمار می‌خرم تا یه‌می‌آورد​ تصویر عادی از خودم تو ذهن مردم جا بندازم.»

همان‌طور که به سوی‌مضطرب​ باغ نان چیو بازمی‌گشت، فانگ‌خفه​ یوان به نقشه‌کشی ادامه داد.

بای نینگ بینگ پیش‌مضطرب​ از او از عمارت‌گلویش​ فنگ یو بازگشته بود.

«منتظرت بودم.» او گویِ‌ششصد​ بلور یخ را بیرون آورد‌داد​ و به فانگ یوان داد.

فانگ یوان با استفاده از هالهٔ زنجرهٔ‌پنجاه​ بهار و پاییز آن را پالایش کرد و‌بزرگِ​ سپس به سوی بای نینگ بینگ پرتابش کرد.

بای نینگ بینگ به او در تزکیه یاری می‌رساند‌خفه​ و او نیز در پالایش گو به بای نینگ‌می‌توانند​ بینگ کمک می‌کرد؛ این یکی از شروطِ عهد زهرآگین بود.

بای نینگ بینگ گویِ بلور یخ‌ایستاده​ را گرفت و به اتاق مخفی‌نیازی​ رفت تا آن را پالایش کند.

فانگ یوان نیز به‌ششصد​ اتاق مخفی دیگری رفت و‌داد​ پالایش گویی را آغاز کرد.

نام این‌محاسبهٔ​ گو —‌قیمت​ گویِ حرف‌خواری بود.

ناولها | novelha.net