---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

اربابِ گو

چپتر 85: خونِ گرم و خونِ سرد • ⏱ 9 دقیقه

چپتر 85: خونِ گرم و خونِ سرد

0

یائو هونگ زیر لب گفت:‌عالیه​ «آب این دو تا برادر‌تکان​ اصلاً توی یه جوی نمی‌ره.»

بسیاری با ناراحتی اخم کردند و‌دهکده​ گفتند: «این فانگ یوان خیلی بی‌رحمه‌حرف​ که با برادرش این‌جوری رفتار می‌کنه.»

دانش‌آموزان دندان‌قروچه کردند: «فانگ یوان خیلی وحشیه، یه سالِ تمام سنگ‌های‌می‌تونی​ ازلی‌مون رو اخاذی کرده! حالا هم داره با برادرش این‌جوری رفتار‌طنین‌انداز​ می‌کنه.» سردیِ بی‌رحمانهٔ فانگ یوان، نفرتِ آن‌ها را علیه دشمنی مشترک برانگیخت.

دانش‌آموزی ناشناس فریاد زد:‌نوشتی​ «فانگ ژنگ، بلند شو، پاشو!‌افتخار​ فانگ یوان رو شکست بده.»

در دم، جوانانِ بسیاری فریاد‌عالیه​ برآوردند: «فانگ یوان رو شکست‌تکان​ بده، فانگ یوان رو شکست بده!»

مو یان که از مخمصهٔ او‌دهکده​ لذت می‌برد، پوزخندی زد و گفت:‌حرف​ «این فانگ یوان واقعاً آدم منفوریه.»

«فانگ ژنگ، طاقت بیار،‌آدم​ بلند شو! این فانگ‌یوانِ​ یوانِ هیولا رو شکست بده!»

«فانگ ژنگ،‌شعر​ بلند شو.‌نوشتی​ ما پشتتیم.»

«فانگ ژنگ،‌نوشتی​ تو می‌تونی، تو‌عالیه​ از پسش برمیای!»

جمعیت با حرارت به تشویق‌الان​ پرداخت و آوای دلگرمیِ آنان‌جدیدی​ در گوش فانگ ژنگ طنین‌انداز شد.

هاه! هاه! هاه! هاه!

فانگ ژنگ به سنگینی نفس می‌زد.‌می‌زنن​ با رسوخِ این آواها به قلبش،‌تکان​ قدرتی غیرقابل‌تصور در وجود او جان گرفت!

صحنه‌های گذشته‌نوشتی​ در ذهنش‌می‌زنن​ تداعی گشت.

در کوچه‌ها، نظرات افراد خاندان:

«اون فانگ یوانه،‌واقعاً​ نابغهٔ آینده، اصلاً‌طاقت​ نباید دست‌کم گرفتش!»

«اون کیه پشت سرش؟»

«آه، احتمالاً‌نوشتی​ برادرشه، کی‌می‌زنن​ می‌دونه اسمش چیه.»

عمو و زن‌عمو با خنده گفتند: «فانگ یوان، الان‌شعر​ کل دهکده دارن دربارهٔ شعر جدیدی که نوشتی حرف‌دستش​ می‌زنن! این خیلی عالیه، عمو و زن‌عمو بهت افتخار می‌کنن.»

فانگ یوان دستش را‌آدم​ تکان داد و با‌یوانِ​ خونسردی گفت: «همین‌طوری سرسری گفتمشون.»

عمو و زن‌عمو سر تکان دادند و به‌بهت​ فانگ ژنگ گفتند: «خوب از برادرت یاد بگیر،‌سرسری​ اگه فقط نصف اون استعداد داشتی، دیگه غمی نداشتیم.»

زیر نور‌نوشتی​ مهتاب، در‌می‌زنن​ اعماق حیاط.

رئیس خاندان، گو یوئه بو، به فانگ ژنگ نگاه کرد‌جدیدی​ و با لحنی ملایم گفت: «فانگ ژنگ، اعتمادبه‌نفس داشته باش.‌داد​ باید هدفت رو پیدا کنی، به خودت باور داشته باش.»

«اما، سرورم رئیس خاندان...»

گو یوئه بو دستی به شانه‌های او زد و تشویقش‌می‌کنن​ کرد: «سایهٔ توی قلبت رو بقیه نمی‌تونن برات از بین ببرن.‌یاد​ فقط می‌تونی به خودت تکیه کنی. من منتظر اون روز می‌مونم.»

شبِ پیش‌نوشتی​ از آزمونِ‌می‌زنن​ پایانِ سال.

زیر نور چراغ، شن تسوی با نگاهی پرمهر به فانگ‌جدیدی​ ژنگ چشم دوخت: «ارباب جوان، من باور دارم که شما می‌تونید‌خونسردی​ نفر اول بشید. همیشه این باور رو داشتم! تلاشتون رو بکنید!»

بامدادِ پیش از عزیمت.

عمو و زن‌عمو در آستانهٔ در ایستاده بودند: «فانگ ژنگ، بعد از آزمون پایان سال، آکادمی رو ترک می‌کنی. از دیدن رشدت خیلی خوشحالیم! برو، برو و قدرت یه استعداد درجهٔ A رو به همه نشون بده!»

و...

زیر غروب خورشید، در گوشه‌ای تاریک، یکی از هم‌کلاسی‌های دختر به شدت گریه می‌کرد: «پول‌بهت​ توجیبی فقط سه تا سنگ ازلیه، اما فانگ یوان یکی‌شو به زور گرفت و فقط‌اگه​ دو تا برام موند. با این وضعیت دیگه تقریباً نمی‌تونم گوی مهتابم رو تغذیه کنم.»

قلب فانگ ژنگ نرم‌آدم​ شد: «این سنگ ازلی‌یوانِ​ منه، بهت قرضش می‌دم.»

هم‌کلاسی دختر سنگ ازلی را گرفت و با چشمانی‌افتخار​ اشک‌بار گفت: «فانگ ژنگ، تو خیلی خوبی، لطفاً برادرت‌دادند​ رو شکست بده و به ظلمش توی آکادمی پایان بده!»

فانگ ژنگ سکوت کرد.

گروهی از‌عمو​ هم‌کلاسی‌ها پیشِ روی‌الان​ او پدیدار شدند.

«فانگ ژنگ، تو استعداد درجهٔ A هستی، از پسش برمیای.»

«فانگ یوان خیلی زیاده‌روی‌نوشتی​ می‌کنه، همش داره بهمون زور‌افتخار​ میگه، تو تنها امید مایی.»

«فانگ ژنگ، از امروز‌می‌زنن​ به بعد، ما باهاتیم،‌می‌کنن​ همیشه ازت حمایت می‌کنیم!»

فانگ ژنگ با نگاه به اطراف‌دهکده​ و دیدن آن چشمانِ نگران، به‌حرف​ شدت منقلب گشت و گفت: «بچه‌ها...»

همه...

همه از من انتظار دارن.

هم‌کلاسی‌هام، عمو، زن‌عمو،‌حرف​ شن تسوی و‌بهت​ سرورم رئیس خاندان!

همه منتظر‌عمو​ منن، نگاهم‌خنده​ می‌کنن، حمایتم می‌کنن...

چطور می‌تونم ببازم؟‌واقعاً​ چطور می‌تونم اینجا‌طاقت​ زمین بخورم؟ چطور می‌تونم!

بوم، بوم، بوم، بوم.

قلبش در سینه می‌کوبید‌می‌زنن​ و چشمان فانگ ژنگ‌می‌کنن​ با درخششی خیره‌کننده روشن گشت.

نمی‌تونم اینجا زمین بخورم!

این سایه رو‌واقعاً​ از بین می‌برم‌طاقت​ و روی پاهام می‌ایستم!!

فانگ ژنگ مشت‌هایش را گره کرد و در این لحظه‌می‌کنن​ دیگر هیچ دردی حس نمی‌کرد. احساس می‌کرد شیری در سینه‌اش از‌یاد​ خواب بیدار شده و دهانِ عظیمش را برای غرش گشوده است!

خونِ گرم‌نوشتی​ در رگ‌هایش‌می‌زنن​ به جوش آمد.

بلند شو، بلند شو!

سایه‌ها رو‌پوزخندی​ بشکن، تاریکی رو‌منفوریه​ در هم بشکن!

فانگ ژنگ دهانش را کاملاً باز کرد‌عالیه​ و فریاد کشید: «آااااااه!» در همان حال،‌خونسردی​ نورِ یشمیِ سبزی از بدنش ساطع گشت.

جمعیت در سکوت‌حرف​ فرو رفت و‌بهت​ کسی پرسید: «اون چیه؟»

شخصی فریاد‌عمو​ زد: «گویِ‌خنده​ پوست یشم!»

بنگ!

دانش‌آموزان رو‌شعر​ به آسمان‌نوشتی​ غرش کردند.

«فانگ ژنگ، تو می‌تونی!»

«فانگ ژنگ، ما پشتتیم!»

در نهایت تنها یک‌آدم​ تشویقِ یکپارچه باقی ماند:‌یوانِ​ «بلند شو! بلند شو!»

فانگ ژنگ مشتش را گره کرد و در حالی که دندان‌هایش از شدت‌داد​ فشار روی هم ساییده می‌شد، گفت: «بچه‌ها... صداتون رو می‌شنوم.» فشارِ حضور فانگ یوان‌داشتی​ دیگر چندان سهمگین نبود؛ او سرانجام توانست آرام و استوار روی پاهای خود بایستد.

فریادها اوج گرفت.

«داره از عصبانیت آتیش می‌گیره!!»

«الان ورق رو برمی‌گردونه!»

استادان گو با شنیدن این‌حرف​ تشویق‌ها و شور و شوقِ‌می‌کنن​ جمعیت، همگی تحت تأثیر قرار گرفتند.

چشمان رئیس خاندان برقی زد و در دل فانگ ژنگ را تشویق‌خونسردی​ کرد: «همینه فانگ ژنگ، همینه! بلند شو، بلند شو! گذشته رو دور بنداز،‌داشتی​ سایهٔ ترس رو پس بزن و روی پاهات بایست؛ تو آدمِ دیگه‌ای میشی!»

فانگ یوان پلک‌هایش را نیمه‌باز گذاشت و زمزمه کرد: «گوی پوست یشمی...»‌حرف​ پایش را عقب کشید و دید که فانگ ژنگ آرام از جا‌گفتمشون​ برمی‌خیزد؛ درخشش گوی پوست یشمی، چهره‌اش را به رنگ سبز درآورده بود.

فانگ ژنگ تا این لحظه برگ برنده‌اش را پنهان‌هیولا​ نگه داشته و آن را به هیچ‌کس نشان نداده‌آوای​ بود، از این رو کسی از وجودش خبر نداشت.

فریاد شادی جمعیت‌جدیدی​ به هوا برخاست:‌می‌زنن​ «فانگ ژنگ بلند شد!»

رئیس خاندان به وجد آمد و بی‌اختیار از جایش برخاست و گفت: «بلند شد!» در این لحظه، ظهور استعدادی با درجهٔ A را به چشم می‌دید! آیندهٔ خاندان گو یوئه را می‌دید!

چشمان فانگ ژنگ از اراده‌ای راسخ شعله‌ور بود. تمام بدنش در‌نوشتی​ هاله‌ای از نور درخشانِ سبز غرق شده بود، گویی زرهی از‌همین‌طوری​ یشم بر تن داشت. فریاد زد: «من بلند شدم برادر، شکستت می‌دم!»

یائو هونگ ابرو در هم کشید، سوتی‌بیار​ زد و گفت: «اوه، عجب دفاعی! حتی تیغِ‌حرارت​ ماه هم نمی‌تونه بشکافتش. انگار فانگ ژنگ برنده‌ست.»

چینگ شو تک‌خنده‌ای کرد و گفت: «دقیقاً. حتی با تقویت گوی نور کوچک، ضربه زدن به این سد دفاعی‌خوب​ فقط باعث میشه جوهر ازلی فانگ ژنگ زودتر مصرف بشه. اما اگه بحثِ رقابت سرِ مصرف جوهر ازلی باشه،‌کرد​ فانگ یوان اصلاً در حد و اندازهٔ فانگ ژنگ نیست. بعد از این مبارزه، فانگ ژنگ قراره حسابی اوج بگیره!»

مو یان دست‌به‌سینه ایستاد و با نگاهی که کمی مردد بود، گفت: «فانگ ژنگ‌سرسری​ گوی پوست یشمی داشت، اما تازه الان رو کردش. به نظر می‌رسه حملاتِ اولِ‌نداشتیم​ فانگ یوان گیجش کرده بود. ولی الان دیگه پیروزی داره براش دست تکون میده.»

گویی زمان از حرکت ایستاد.

روی صحنهٔ‌پوزخندی​ مبارزه، دو برادر‌منفوریه​ رودرروی هم ایستادند.

فاصلهٔ آن دو به‌نوشتی​ یکدیگر بسیار نزدیک، اما در‌افتخار​ عین حال بی‌نهایت دور بود.

ارادهٔ راسخِ فانگ‌حرف​ ژنگ، در برابرِ‌بهت​ بی‌تفاوتیِ ابدیِ فانگ یوان.

فانگ یوان با آرامش به فانگ ژنگ‌دارن​ نگریست، پوزخندی زد و گفت: «برادر کوچولو...‌عالیه​ خیلی مونده تا بتونی منو شکست بدی.»

دست راستش را بالا آورد،‌منفوریه​ بازویش را منقبض کرد و‌پشتتیم​ همچون کمانی به عقب کشید.

فانگ ژنگ با دیدن مشتِ گره‌کردهٔ‌می‌زنن​ فانگ یوان، در دل پوزخندی زد و‌داد​ با خود گفت: «برادر بزرگ، تو باختی!»

تا زمانی که جوهر ازلی داشت، حتی تیغِ ماه با تقویتِ گوی نور کوچک هم نمی‌توانست سدِ یشمی‌رنگ را‌یاد​ بشکافد، چه رسد به یک مشتِ خالی! مگر اینکه فانگ یوان برای افزایش قدرتش از گوی گرازِ گُل یا‌ملایم​ گوی سوسکِ شاخ‌بلندِ نیروی وحشی استفاده می‌کرد. اما حتی در آن صورت هم، به یک گوی دفاعی نیاز داشت...

فانگ یوان کلمه‌ای به زبان‌الان​ نیاورد، بلکه با مشتِ خود‌جدیدی​ صریح‌ترین پاسخِ ممکن را داد.

لحظه‌ای بعد، مشتِ راستش هوا‌منفوریه​ را شکافت و به شدت‌پشتتیم​ بر گونهٔ فانگ ژنگ فرود آمد.

گرومب!

با طنینِ صدای برخوردی مهیب، خون به بیرون پاشید.‌دستش​ نورِ یشمی در هم شکست و همچون تکه‌های آینه‌ای‌برادرت​ خردشده در هوا به رقص درآمد و سپس ناپدید گشت.

«چی؟!» فانگ ژنگ بار دیگر در بهت و حیرت فرو‌جدیدی​ رفت. پس از لحظه‌ای گیجی، در حالی که گردنش تا‌داد​ مرز شکستن پیش رفته بود، شتابان به عقب تلوتلو خورد.

فانگ یوان سایه‌به‌سایه تعقیبش کرد؛ با گامی کمانی‌شکل جلو‌هیولا​ رفت، مشتِ چپش را بالا آورد، به عقب کشید‌آوای​ و بار دیگر ضربه‌ای رو به بالا حواله کرد!

گرومب!!

ضربه بر نیمهٔ دیگرِ صورتِ فانگ ژنگ نشست.‌می‌کنن​ سرش به شدت به عقب پرتاب شد و‌دادند​ خون به همراهِ خرده‌نورهای یشمی در هوا پخش گشت.

گرومب، گرومب، گرومب!

سه قدم عقب رفت. گوش‌هایش‌منفوریه​ زنگ می‌زد و سرگیجه‌ای ده‌برابر‌پشتتیم​ شدیدتر از قبل به جانش افتاد.

«چطور... ممکنه!» چشمانش سیاهی‌نوشتی​ رفت و روی صحنهٔ‌بهت​ مبارزه سقوط کرد —

تالاپ.

فانگ ژنگ نقش بر زمین‌الان​ شد. نورِ روی بدنش محو گشت‌نوشتی​ و لحظه‌ای بعد از هوش رفت.

فریادها و‌پوزخندی​ تشویق‌ها به‌طور‌آدم​ ناگهانی قطع شد.

چهره‌های شادمان و هیجان‌زدهٔ دانش‌آموزان‌حرف​ از شدتِ شوک روی صورتشان ماسیده‌دستش​ بود و توانِ تغییر حالت نداشتند.

سکوتِ مطلق‌نوشتی​ بر سراسرِ‌می‌زنن​ میدان حاکم شد.

مشت‌های فانگ یوان چنان خونین بود‌دهکده​ که استخوان‌های انگشتانش به چشم می‌خورد.‌حرف​ قطراتِ خون، چکه چکه روی صحنه می‌ریخت.

ویژژژ...

بادِ سردِ زمستانی وزید و‌حرف​ تمام آن شور و حرارت‌می‌کنن​ را در جا منجمد کرد.

فانگ یوان بی‌حرکت روی صحنه ایستاده بود و موهایش در‌تکان​ باد تاب می‌خورد. گویی آن شخصِ به‌شدت مجروح که هر‌بگیر​ دو مشتش تا مرزِ نابودی پیش رفته بود، اصلاً او نبود!

با چهره‌ای‌عمو​ آرام، نگاهی سرد‌الان​ به اطراف انداخت.

همه در‌پوزخندی​ سکوت فرو‌آدم​ رفته بودند.

درون چادرگاه، رئیس خاندان همچنان‌حرف​ ایستاده بود و با بهت‌می‌کنن​ و حیرت خیره نگاه می‌کرد.

فانگ یوان با لحنی‌می‌زنن​ خونسرد گفت: «شرمنده که‌می‌کنن​ همه‌تون رو ناامید کردم.»

ناولها | novelha.net