چپتر 485: نقشه کشیدن علیه جان سرزمین
0هشت روز بعد، شبهنگام.
همانطور که بادمیمونیم شبانگاهی میوزید، ستارگانباید در آسمان میدرخشیدند.
فانگ یوان سوارآنها بر پشت گرگخود چشمسفید، آمادهٔ حرکت بود.
گه گوانگ در کنارش ایستاده بود و وضعیت چند روز گذشته را گزارش میداد: «توی این هشت روز گذشته،اردوگاه تعداد زیادی از قبایل کوچیک و متوسط سفرشون رو برای شرکت توی مجمع قهرمانان شروع کردن. الان فقط چند تافرستادم قبیلهٔ بزرگ توی دریاچه هلال باقی موندن. بئی تسائو چوان، پی یان فی و بقیه، اولین کسایی بودن که رفتن.»
فانگ یوان حالت نشستنش را تنظیم کرد و گفت: «هوم، پیشتر وقتی پیشقدم شدیم و اون سه قبیله رو به چالشچاقی کشیدیم، خیلی از قبایل به وحشت افتادن. از اونجا که مجمع قهرمانان نزدیکه، طبیعیه که تصمیم به رفتن گرفتن. اما قبایل بزرگگرگهای به خاطر تشکیلات زیادشون، کارای زیادی برای سر و سامون دادن دارن. برای همین، معمولاً توی نیمهٔ دوم مجمع قهرمانان شرکت میکنن.»
گه گوانگ شروعمیمونیم به چاپلوسی کرد: «بزرگدستاوردهامون اعظم خردمندند، دقیقاً همینطوره.»
فانگ یوان تکخندهای کرد و گفت: «گیاهان آبیِ دریاچهقصدی هلال زیبا هستن، فعلاً همینجا میمونیم. الان به جایتوان سفر کردن، باید دستاوردهامون از نبردها رو هضم کنیم.»
گه گوانگ آهِ آسودگی کشید واکنون گفت: «چشم سرورم.» آنها در بحثهایخورده پیشین خود نیز چنین قصدی داشتند.
قبیله گه اکنون به مرد چاقی میمانست که بیش از حد غذا خورده وخود توان راه رفتن نداشت. در این هشت روز، آنها شبانهروز در حال گسترش اردوگاه وشبانهروز به خدمت گرفتن آن اسرا بودند. پس از محاسبهٔ منابعشان، قدرت قبیله روزبهروز افزایش مییافت.
فانگ یوانهمینجا پرسید: «اون گرگهایسفر آب، هنوز همونجان؟»
«بله، بارها استادان گوی مسیر اطلاعات رو فرستادم تا وضعیتشون رو بررسیمرد کنن. تعداد این گرگهای آب به حدود پنج هزار تا میرسه. شبااردوگاه برای استراحت وارد اون لانهٔ آبی میشن. سرورم، واقعاً به نگهبان نیازی ندارید؟»
فانگ یوان پوزخندی زد و با غرور پاسخچاقی داد: «هر جا گرگی باشه، من چانگ شانشبانهروز یین هم اونجام. چه نیازی به نگهبان دارم؟»
گه گوانگ نارضایتی او را حس کرد، از اینچشم رو بهسرعت تعظیم کرد و کنار کشید: «برای سرور بزرگاکنون اعظم در به خدمت گرفتن گرگهای آب آرزوی موفقیت میکنم.»
«هوم، باید حواست به امور قبیلهباید باشه. وقتی من نیستم، باید مراقبآسودگی اون استادان گویی باشی که تسلیم شدن.»
«چشم سرورم.»
فانگ یوان شاهگرگ باد را پشت سر گذاشت و با همراهغذا کردنِ شاه دههزار جانورِ گرگ لاکپشتی که ضعیف شده بود وبودند هجده هزار گرگ، اردوگاه را ترک کرد و شکارشان را آغاز نمود.
او ابتدا نقشهای را که بازرسانآهِ قبیله گه کشیده بودند دنبال کردبحثهای و به لانهٔ آبی نزدیک شد.
گرگهای آب در آب زندگی میکردند ودستاوردهامون غذایشان ماهی بود. اغلب هنگام گرسنگی، برایچشم خوردن خرگوش یا موش به ساحل نیز میآمدند.
با رسیدنِ گلهٔآنها گرگها، این گرگهایخود آب بیدرنگ هوشیار شدند.
برای دفاع از خانهشان، گرگهای آب هنگام خروجچاقی از لانهٔ آبی آرایش هماهنگ و فشردهای به خودحال گرفتند و با هوشیاری به فانگ یوان خیره شدند.
فانگ یوان بیتفاوت بر پشت گرگ چشمسفید خودکشید نشسته بود. او دستش را تکان داد وچنین گرگهای وحشیِ بیشمار زوزهکشان به گرگهای آب یورش بردند.
گرگهای آب مقاومتمیمونیم کردند و دو طرفدستاوردهامون درگیر نبردی سهمگین شدند.
گوی زوزهٔسرورم گرگ! گویبحثهای دود گرگ!
فانگ یوان چندین بار از عقباکنون دست به کار شد و کنترلخورده نبرد را محکم در دستان خود گرفت.
گلهٔ گرگهای او از همان ابتداآهِ بسیار بزرگتر بود و طولی نکشیدبحثهای که کشتار گرگهای آب را آغاز کردند.
بیش از هزار جسد از گرگهای آب بر خاک افتاده بود. فانگ یوانکشید با به کارگیری گوی بردگی گرگ، بیش از دو هزار قلاده از آنهاچاقی را مطیع خود ساخت و هزار گرگِ باقیمانده نیز به اعماق دریاچه هلال گریختند.
فانگ یوان آنها را تعقیب نکرد، بلکهنیز این لانهٔ آبی را نابود ساخت ومیمانست چند صد تولهگرگ آب به دست آورد.
سپس، بهنیز سوی مکان بعدیداشتند به راه افتاد.
پس از نابود کردن چندین لانهٔ گرگ، با فرا رسیدنسرورم شب، فانگ یوان بیش از شش هزار گرگ آب، دو هزارچاقی گرگ لاکپشتی و هزار گرگ شب را مطیع خود کرده بود.
دریاچه هلال بیشترین تعداد گرگهای آب را درنبردها خود جای داده بود، اما مقداری گرگ لاکپشتی، گرگبحثهای شب و گرگ باد نیز در آنجا یافت میشد.
اما گرگهای باد بسیار سریع بودند و شکارشان دشوار بود. آنهااکنون اغلب با کوچکترین خطری عقبنشینی میکردند. فانگ یوان گلهای از گرگهایحال باد را هدف قرار داد، اما آنها بهسرعت در میانهٔ نبرد گریختند.
گلههای گرگ بسیار مکار بودند و فانگ یوان برای اسیربیش کردنشان باید بهایی نیز میپرداخت. اگر این بها بیش ازخدمت حد سنگین بود و بر منافعش میچربید، از خیرشان میگذشت.
برخی از گلههای بزرگِ گرگهای آب دارایآسودگی شاهانِ دههزار گرگ بودند و فانگ یوانخود جرئت نمیکرد بیگدار به آنها حمله کند.
اما این بار، لشکرکشیِ او برای شکار گرگ تنها یک پوشش بود. اکنون که به اندازهٔآنها کافی نقش بازی کرده بود، به دنبال مکانی خلوت گشت و خود را با گرگها احاطهراه کرد. سپس، گوی جام چشمانداز متحرک را فعال نمود و با هو جاودانهٔ کوچک ارتباط برقرار کرد.
هو جاودانهٔ کوچک با دریافت این خبر، بیدرنگ دستهای از گویاکنون کرم شبتاب ستارهای را فراخواند و با استفاده از نور ستارگانحال و جوهر جاودان انگور سبز، گوی دروازهٔ ستارهای را فعال کرد.
گوی دروازهٔ ستارهای جفتی بود واکنون با استفاده از قدرت آسمان سیاه،خورده میتوانست از مناطق مختلف عبور کند.
فانگ یوان مدتی منتظر ماند و دیدآسودگی که نور ستارگان در آسمان شب فرود آمدهنیز و روی گوی دروازهٔ ستارهای او جمع میشود.
گوی دروازهٔ ستارهای همچون جواهری آبیرنگ به سوینبردها آسمان پرواز کرد و با رسیدن به میانهٔآنها هوا، نور ستارگان منفجر شد و دروازهای شکل گرفت.
این بار، فانگ یوان با عجله وارد دروازهٔ ستارهای نشد، بلکهاکنون ابتدا شاه دههزار جانورِ گرگ لاکپشتی را که ضعیف و بهشدت مجروحگسترش شده بود، به همراه شمار زیادی از گرگهای زخمی به داخل فرستاد.
شمار عظیمی از گرگها همچونداشتند آبِ روانِ رودخانه وارد دروازهٔبیش ستارهای شده و ناپدید گشتند.
بدین ترتیب، تنها گرگهای نیرومند و نخبهآسودگی برای فانگ یوان باقی ماندند که اینخود امر فشار تغذیهٔ آنها را بهشدت کاهش داد.
گرگهای مجروح نیز در سرزمین متبرک زاد و ولد کرده و رشد مییافتند و تولههایسرورم سالمی به دنیا میآوردند. از آنجا که گذر زمان در سرزمین متبرک هو جاودانه سریعترخورده بود، آنها بهسرعت بزرگ میشدند و به منبع جدیدی از گرگها برای فانگ یوان بدل میگشتند.
پس از فرستادن این گرگهاپیشین به سرزمین متبرک هو جاودانه،داشتند فانگ یوان نیز وارد دروازه شد.
با دیدن فانگ یوان، هو جاودانهٔ کوچک بسیار خوشحال شد. او پای فانگ یوان را در آغوش گرفت، صورتش را به آن مالید و درقدرت حالی که از اتفاقاتِ زمانِ غیبتِ او میگفت، ادامه داد: «ارباب، شما ازم خواستید که هر روز گوی اتصال به آسمان رو چک کنم، منم خیلیآبی حرفگوشکن بودم و همون کاری رو کردم که گفتید. اون جاودانهٔ پیر لانگ یا واقعاً دوباره پیداش شد و مواد زیادی توی آسمان زرد گنجینه خرید.»
با شنیدن این حرف، فانگکنیم یوان به وجد آمد و بیدرنگآنها پرسید: «اوه؟ که اینطور، چی خرید؟»
هو جاودانهٔ کوچک تکهجای کاغذی از جیبش بیرون آوردهضم و به فانگ یوان داد.
فانگ یوان نگاهی به آن انداخت و مرورشان کرد.قصدی این کرمهای گو و مواد بسیار برایش آشنا بود؛توان آنها برای پالایش گوی روزنهٔ دوم به کار میرفتند.
این چه معنایی داشت؟
جاودانهٔ پیر لانگ یا، همان جانِ سرزمین لانگ یا بود. او قصد داشتپیشین گوی روزنهٔ دوم را پالایش کند، از این رو، بیشک از موج دوم حملاتراه جان به در برده و اکنون در پیِ پالایش گوی روزنهٔ دوم برآمده بود.
در عین حال،میمونیم آن گوی سفر الهیدستاوردهامون قطعاً در دستانش بود.
وگرنه چرا باید بلافاصله پسپیشین از موج دوم حملات، باداشتند این عجله مواد را میخرید؟
«پیرمرد یان شی برای جانِ سرزمین لانگ یا پاپوش دوخته، پس الان بایدتوان در حال دفاع از سرزمین متبرک لانگ یا باشه. با اینکه این جانِروزبهروز سرزمین باهوشه، اما خشکه و توانایی نقشه کشیدن نداره. دیگه منتظر چی هستم؟»
با این فکر،نبردها قلب فانگ یوانآهِ به تپش افتاد!
بیدرنگ سرزمین متبرک هو جاودانهسفر را ترک کرد و بهکنیم دریاچهٔ هلال در دشتهای شمالی بازگشت.
سپس، گروه گرگها را هدایت کرد و بدون استراحت بهداشتند سوی آن جنگل سنگی تاخت. با استفادهٔ دوباره از نقطهٔنداشت ورودِ والامقامِ اهریمنِ آسماندزد، وارد سرزمین متبرک لانگ یا شد.
تغییرات تازهای در سرزمین متبرک لانگ یا به چشم میخورد؛ به دوازدهخورده عمارتِ ابری حمله شده بود و همهجا پر از آوار و سازههایمنابعشان ویران، و همچنین ردِ شعلههای سوزان، برخورد آذرخش یا آثار یخبندان بود.
اینها ردپای نبردی عظیم بود.
بهویژه بیرونِ عمارتها، خاکِ ابریِ سفید و خالص باهضم لکههای خون آلوده شده بود و هیولای برهوتی گوزنمانندپیشین به درشتیِ یک کوه، بیجان روی خاکِ ابری افتاده بود.
با وجود اینکه جانش را از دست دادهچنین بود، پوستش همچنان براق و صاف بود و باخورده جلایی رنگینکمانمانند میدرخشید که حسی مقدس را القا میکرد.
جانِ سرزمین لانگ یاقصدی با ترشرویی به فانگ یوانمیمانست گفت: «تو واسه چی اینجایی؟»
فانگ یوان پاسخش راهضم نداد، بلکه با ابرازکشید شگفتی پرسید: «چه خبر شده؟»
در حالی که نیت قتلِ جانِ سرزمین لانگ یا اوجکنیم میگرفت، چهرهاش درهم رفت و گفت: «همف، یه مشت بیسروپاینیز گستاخ به این سرزمین متبرک چنگ انداختن، ولی همهشون کشته شدن!»
فانگ یوان با کنجکاوی به جانِ سرزمین نگاه کرد:قصدی «مگه سرزمین متبرک لانگ یا خیلی مخفی نیست؟ چطورتوان وارد شدن؟ مگه اینکه خودت درها رو باز کرده باشی...»
جانِ سرزمین غرید: «گمشو! مگه من احمقم؟ این بیسروپاهای لعنتی برام پاپوش دوختن، یه بلایینداشت سر چیزایی که خریدم آوردن. من اولش گوی سفر الهی رو خریدم تا گوی روزنهٔ دومهنوز رو پالایش کنم، اما وسطِ پالایش، یه گذرگاه باز شد و این موشهای کثیف ریختن تو.»
جانِ سرزمین آنها را موش میخواند، اماآسودگی با نگاهی به وضعیتِ دوازده عمارتِ ابری،خود فانگ یوان میتوانست شدت نبرد را حدس بزند.
اما سرزمین متبرک لانگ یا به هر حال، خانهٔ قدیمیِ نیایِ موبلند بود.کشید او به عنوان «برترین جاودانهٔ پالایشگر در تمام دوران» و کسی که جایگاهیچاقی برابر با دو والامقام داشت، قطعاً بنیانهایی ژرف و برگهای برندهٔ بسیاری داشت.
موج دوم حملات نمیتوانست چنین بنیانِ ژرفی را به این سادگی در همچاقی بشکند. دستکم، فانگ یوان میدانست که دوازده هیولای برهوت در سرزمین متبرک لانگاسرا یا حضور دارند و اکنون تنها یکی از آنها از پای درآمده بود.
با وجود این، پیرمرد یان شی همچنان زندهچاقی بود. موج دوم حملات پایانِ کار نبود، بلکهشبانهروز تنها یک آغاز بود. نمایش تازه شروع شده بود.
فانگ یوان خندید: «درست حدس زدم، تو همون جاودانهٔ پیر لانگآنها یا هستی؛ تو گوی سفر الهی رو توی آسمانِ زردِ گنجینهمیمانست خریدی. به نظر میرسه تونستی از گوی سفر الهی محافظت کنی.»
جانِ سرزمین لانگ یا مغرورانهسفر خندید و گفت: «معلومه! وگرنهکنیم اون گوزنِ جانِ نهرنگ کشته نمیشد.»
ناگهان حالت چهرهاش تغییر کرد؛ گویی چیزی بهچنین یاد آورده باشد، با هوشیاری به فانگ یوان خیرهخورده شد و پرسید: «پسرجون، تو اصلاً واسه چی اینجایی؟»
فانگ یوان در برابر جانِ سرزمین تعظیم کرد و بابیش لحنی بدیهی پاسخ داد: «دیگه واسه چی؟ کاملاً مشخصه، اومدمخدمت تا ازت بخوام گوی روزنهٔ دوم رو برام پالایش کنی.»
جانِ سرزمین فریاد زد: «چی؟!» وآهِ با خشمی که گویی از چشمانشبحثهای آتش میبارید، به فانگ یوان خیره شد.
نیایِ موبلند در گذشته نتوانسته بود گویِ جاودانِ مهمی را برای والامقامِ اهریمنِکشید آسماندزد پالایش کند، از این رو عهد بسته بود که نُه کرمِ گوچاقی را، چه فانی و چه جاودان، بدون دریافت هیچ هزینهای برای او پالایش کند.
والامقامِ اهریمنِ آسماندزد شش فرصت را برای دریافت شش گویِداشتند جاودان به کار گرفته بود. او سه فرصتِ باقیمانده رانداشت درون میراثش مهروموم کرد تا به دستِ شخصِ مقدرشده برسد.
در زندگی پیشینِ فانگ یوان، ما هونگ یون این فرصتبیش را از آنِ خود کرده بود. اما اکنون، فانگ یوانخدمت زودتر از راه رسیده و این فرصتِ جاودانه را ربوده بود.
پیش از این، او یکی از فرصتها را به کار گرفته بود تا ازخود جانِ سرزمین لانگ یا بخواهد گوی دروازه ستارهای را پالایش کند. حالا که دوباره بهشبانهروز اینجا آمده بود، قصد داشت از فرصت دوم برای پالایش گوی روزنهٔ دوم استفاده کند.
جانِ سرزمین لانگ یا از وسواسهایباید نیایِ موبلند شکل گرفته بود وآسودگی نمیتوانست چنین درخواستی را رد کند.
اما برای محافظت از گوی سفر الهی، بهای گزافی پرداخته بود.اکنون درست زمانی که پالایش گوی روزنهٔ دوم در شرفِ موفقیت بود،حال فانگ یوان از راه رسید تا آن را از چنگش درآورد.
جانِ سرزمین لانگ یا که از خشم لبریز شده بود، با نگاهیخورده غضبآلود خیره ماند و با لحنی عبوس از فانگ یوان پرسید: «نکنه توقدرت همون مغز متفکری هستی که نقشهٔ حمله به سرزمین متبرک من رو کشیده؟»
فانگ یوان بینیاش را مالید و با حالتی معصومانه گفت: «فکر میکنی منِ فانی میتونم اونچنین جاودانهها رو بسیج کنم؟ من تازه بعد از اینکه گوی سفر الهی رو خریدی، فهمیدم دستورالعملاردوگاه گوی روزنهٔ دوم رو داری و حالا هم که سری دوم مواد رو خریدی، اومدم اینجا.»
جانِ سرزمین لانگ یا با عصبانیت دندانقروچه کرد و در حالی که انگشتش را به سویآنها فانگ یوان گرفته بود، گفت: «شما آدما همهتون حیلهگر و آبزیرکاهید. من اون جاودانهها رو کشتم،راه اما فکرشم نمیکردم که همهش بیفایده باشه و آخرش بازم از توِ نیموجبی رو دست بخورم!»
فانگ یوان از ته دل خندید: «این فریبکاری نیست، بلکهداشتند قولی هست که اون زمان به والامقامِ اهریمنِ آسماندزد دادی.نداشت خب، حالا گوی روزنهٔ دوم رو برام پالایش میکنی یا نه؟»
جانِ سرزمین خشمگین بود و میخواستاکنون فانگ یوان را هزارتکه کند، اماخورده چارهای جز پالایش گو برای او نداشت.