---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

اربابِ گو

چپتر 324: کسب ثروتی هنگفت • ⏱ 11 دقیقه

چپتر 324: کسب ثروتی هنگفت

0

شانگ یی فان در اتاق مطالعه، در حالی که‌لحظه​ تکه‌کاغذی در دست داشت، گفت: «شانگ شین تسی تمام سرمایه‌اش‌بهتون​ رو داد تا این سه تا کرم گو رو بخره؟»

این سند‌آینده‌ای​ را مادرش‌ادامه​ فرستاده بود.

مادر شانگ یی فان دخترعموی‌آرام​ شانگ یان فی بود؛ زنی‌قلم​ با نفوذ فراوان و خبرچین‌های بسیار.

شانگ یی فان اخم غلیظی کرد، به شدت در فکر فرو رفت اما‌باید​ نتوانست دلیلی برای این کار بیابد: «گوی بردگی سگ رتبه ۱، گوی درنای کاغذی‌اوجِ​ رتبه ۲ و گوی تخم‌مرغ انفجاری رتبه ۱، اینا آخه به چه دردی می‌خورن؟»

«شنیدم شانگ شین تسی کل اون صد هزار تا رو داده به فانگ ژنگ.‌جوان​ با اینکه فانگ ژنگ تو مبارزه قویه، اما تا حالا نشنیدم تو تجارت استعدادی‌ژانگ​ داشته باشه. این‌جوری بی‌حساب‌وکتاب خرید کردن فقط به خودش ضربه می‌زنه. یعنی زیادی دست‌بالا گرفتمشون؟»

شانگ یی‌آینده‌ای​ فان در‌ادامه​ اندیشه فرو رفت.

هرچند تزکیهٔ بالایی نداشت، اما‌آرام​ مهارت‌های تجاری‌اش را پرورش داده بود‌انداخته​ و درک شگرفی از بازار داشت.

به طور کلی، هیچ تاجر‌مباشر​ باتجربه‌ای چنین روشی را برای‌اتفاق​ خرید عمدهٔ کرم‌های گو برنمی‌گزید.

چرا که‌است​ این سرمایه‌گذاری‌نقشهٔ​ هیچ آینده‌ای نداشت!

اما همان‌طور که شانگ یی فان به فکر کردن ادامه می‌داد،‌می‌کرد​ بی‌قراریِ قلبش آرام نمی‌گرفت. احساس می‌کرد چیزی را از قلم انداخته‌لحظه​ است، گویی نقشهٔ عمیقی پشت این خرید عمدهٔ مضحک نهفته بود.

در این لحظه، مباشر پیر از‌نمی‌گرفت​ پشت در گزارش داد: «ارباب جوان،‌است​ اتفاق مهمی افتاده، باید بهتون گزارش بدم.»

شانگ یی فان بی‌درنگ‌لحظه​ از او خواست وارد شود:‌جوان​ «اوه، بیا داخل ژانگ پیر.»

این ژانگ پیر، زیردستِ توانمندِ مادرش بود. او در مرحلهٔ اوجِ رتبه ۳‌ارباب​ تزکیه می‌کرد، می‌توانست گلیم خود را از آب بیرون بکشد و تجربهٔ فراوانی‌بیا​ داشت. شانگ یی فان نمی‌توانست با او مانند یک زیردست عادی رفتار کند.

مادر شانگ یی فان نیز به او سپرده‌آرام​ بود که با ژانگ پیر مؤدب باشد و‌گویی​ برای یادگیریِ بیشتر دربارهٔ تجارت، از او مشورت بگیرد.

ژانگ پیر با چهره‌ای جدی وارد شد: «ارباب جوان یی‌قلم​ فان، اوضاع اصلاً خوب نیست. خبرهایی از کوه سان چا رسیده‌پیر​ که یه نفر روش درستِ ورود به میراث رو پیدا کرده.»

هرچند میراث سه شاه پیش از این باز شده و به‌مهمی​ سه ستونِ نورِ زرد، آبی و سرخ تقسیم گشته بود، اما معیارهای‌ژانگ​ خاصی از سوی میراث تعیین شده بود و هیچ‌کس نمی‌توانست وارد شود.

طی این چند روز، پس از آزمایش‌ها‌مضحک​ و بررسی‌های فراوانِ افرادِ مختلف، سرانجام راهِ‌جوان​ ورود به زمینِ میراث سه شاه را یافتند.

با شنیدن سخنان ژانگ پیر، کنجکاوی شدیدی در شانگ‌نمی‌گرفت​ یی فان برانگیخته شد: «اوه، برای ورود به میراث‌عمیقی​ سه شاه باید چی‌کار کرد؟ صبر کن، نگو که...»

ناگهان رنگ از رخسارش‌قلبش​ پرید و خیره به‌می‌کرد​ سندِ روی میز نگاه کرد.

احتمالی از ذهنش‌نهفته​ گذشت و آرام‌پیر​ از جا برخاست.

ژانگ پیر تلخ‌خند زد: «ارباب جوان یی فان درست حدس زدید، همینه. برای ورود به میراث، به سه گویِ مختلف نیازه. برای ورود به ستون‌اوه​ زرد، یعنی میراث شاه چوان، استاد گو باید گوی بردگی سگ رتبه ۱ رو پالایش کنه. برای ورود به ستون آبی، میراث شاه شین، استاد‌باشد​ گو باید گوی درنای کاغذی داشته باشه. اگه بخوان وارد ستون سرخ، یعنی میراث شاه بائو بشن، حداقل به یه گوی تخم‌مرغ انفجاری نیاز دارن.»

شانگ یی‌آینده‌ای​ فان فریاد‌ادامه​ زد: «چطور ممکنه؟»

او با‌می‌داد​ درماندگی روی‌قلبش​ صندلی‌اش افتاد.

سرانجام فهمید چرا فانگ و بای‌پیر​ این سه گو را به صورت‌افتاده​ عمده خریده بودند؛ دلیلش این بود.

اکنون، اخبارِ میراث سه شاه در سراسر مرز جنوبی پیچیده بود. میراثِ‌گزارش​ سه استاد گوی رتبه ۵ در کنار هم؛ چه کسی می‌دانست چند نفر‌اوه​ مشتاق می‌شوند و می‌خواهند بروند تا سهم خود را از این غنیمت بردارند.

اما برای ورود به آن،‌می‌داد​ هر شخص حداقل به یکی‌احساس​ از آن سه گو نیاز داشت.

با این حال اکنون، در شهر خاندان شانگ، تمام این سه گو به‌گویی​ شانگ شین تسی تعلق داشت. هر کس که احمق نبود، می‌توانست تصور کند‌مهمی​ او با فروش این کرم‌های گو چه سود هنگفتی به جیب خواهد زد!

شانگ یی فان احمق نبود،‌مباشر​ در واقع او باهوش بود،‌اتفاق​ حداقل باهوش‌تر از شانگ یا زی.

«از کجا‌است​ همچین اطلاعاتی آوردن؟‌عمیقی​ اونم این‌قدر دقیق!»

«نه، الان وقت این حرفا نیست،‌بی‌قراریِ​ دیگه اصلاً مهم نیست. مهم‌تر از‌چیزی​ همه اینه که چطور جلوشون رو بگیرم!»

نوری مرموز در چشمان شانگ یی‌نمی‌گرفت​ فان درخشید؛ او تمام تمرکزش را‌است​ جمع کرد و به فکر فرو رفت.

اما لحظه‌ای بعد،‌نهفته​ چهره‌اش غرق در‌پیر​ یأس و استیصال شد.

هیچ راهی وجود نداشت!

شانگ شین تسی در اینجا کار بی‌نظیری انجام‌آرام​ داده بود. این یک سرمایه‌گذاریِ بسیار عادی بود، اما‌نقشهٔ​ به خاطر میراث سه شاه، ماجرا کاملاً دگرگون شد.

هنگام خرید گو، شانگ شین تسی بسیار بیشتر از صد‌قلم​ هزار سنگ ازلی خرج کرد، اما این خلاف قوانین نبود،‌مباشر​ در بدترین حالت تنها دور زدنِ زیرکانهٔ قوانین به شمار می‌رفت.

تا زمانی که می‌توانستند سنگ‌های ازلی به‌گزارش​ دست آورند و سودش را بر اساس‌بهتون​ سرمایهٔ اولیه‌اش محاسبه کنند، هیچ مشکلی وجود نداشت...

اگر شانگ یی فان می‌خواست در اینجا ایرادی بگیرد، هیچ دلیلی برای این‌ارباب​ کار نداشت. چرا که او نیز از نیروهای مادرش، مانند ژانگ پیر، بهره برده‌داخل​ بود. راستش را بخواهید، ترفند او بسیار بدتر از کارِ شانگ شین تسی بود.

ژانگ پیر توضیح داد: «ارباب جوان یی فان، طرف مقابل این بار دقیق‌ترین اطلاعات رو داشت. بعد از معامله‌شون، سرمایه‌شون حداقل سه برابر میشه.‌پیر​ ما نمی‌تونیم هیچ ایرادی به کارشون بگیریم و نمی‌تونیم از روش‌های کثیف هم استفاده کنیم. باید از زمانِ باقی‌مونده‌مون استفاده کنیم و به تجارت‌گلیم​ خودمون برسیم. با نفوذِ بانو در شهر، تا سه ماه دیگه حداقل ششصد هزار تا خواهید داشت. ارباب جوان، ما هنوزم می‌تونیم برنده بشیم.»

شانگ یی فان نفس عمیقی بیرون‌نمی‌گرفت​ داد و گفت: «آره، فقط می‌تونیم‌است​ امیدوار باشیم...» اما نگرانیِ قلبش برطرف نشد.

در رقابتِ ارباب جوان، این تازه آغاز کار بود،‌جوان​ اما او از همین حالا چنین «غافلگیری» بزرگی دریافت کرده‌شود​ بود. چه کسی می‌دانست در ادامه چه پیش خواهد آمد.

شانگ یی‌است​ فانِ بااعتمادبه‌نفس، رفته‌رفته‌عمیقی​ دچار تردید شد.

...

منظور از سه شاه،‌قلبش​ شاه چوان، شاه شین‌می‌کرد​ و شاه بائو بود.

خاستگاه آن‌ها‌مضحک​ به سیصد‌لحظه​ سال پیش بازمی‌گشت.

سه شاه از خاندان وانگ برخاسته بودند. خاندان‌نهفته​ وو، دشمن خونی آن‌ها، خاندان وانگ را نابود‌مهمی​ کرد، اما از سه کودکِ این خاندان غافل ماند.

این سه کودک، دو پسر و یک دختر بودند. بزرگ‌ترینشان هشت سال داشت و‌انداخته​ در آینده به شاه چوان بدل می‌شد. کوچک‌ترینشان پنج ساله بود و همان شاه بائو‌مهمی​ بود. دختر که شاه شینِ آینده بود نیز در آن زمان تنها شش سال داشت.

خاندان وو سرگرمِ جذبِ نیروهای باقی‌ماندهٔ‌نمی‌گرفت​ آن‌ها بود تا غنائمِ به‌دست‌آمده از خاندان‌گویی​ وانگ را تماماً از آنِ خود کند.

از دستِ‌مضحک​ سه کودک چه‌مباشر​ کاری ساخته بود؟

آن‌ها حتی استاد گو هم نبودند، از این رو‌لحظه​ خاندان وو خود را درگیرِ این کودکان نکرد؛ صرفاً حکمِ‌بهتون​ دستگیریِ آن‌ها را صادر کرد و به دستِ فراموشی‌شان سپرد.

فردی که برای کشتنشان فرستاده شده بود نیز مردِ تنبلی بود؛ او‌چیزی​ سه کودکِ دیگر را کشت، وانمود کرد که مأموریتش را به انجام‌پیر​ رسانده و بازگشت. بدین ترتیب، آن سه کودک ناخواسته جان به در بردند.

آن‌ها با تحملِ رنج و سختی‌های فراوان،‌احساس​ به‌زحمت زنده ماندند. از آنجا که پشتیبانِ‌نقشهٔ​ یکدیگر بودند، پیوندِ ژرفی میانشان شکل گرفت.

با گذشتِ سال‌ها و‌لحظه​ بزرگ‌تر شدنشان، کینهٔ آن‌ها نسبت‌جوان​ به خاندان وو عمیق‌تر گشت.

اما خاندان وو پس از بلعیدنِ خاندان وانگ بسیار قدرتمندتر شده بود و اکنون خاندانِ بزرگی به شمار می‌رفت که‌بدم​ بر سه کوه تسلط داشت. پس از سال‌ها حکمرانی، پایه‌های قدرتشان بیش از پیش استوار شده بود. سه شاه بی‌کس‌فراوانی​ و تنها بودند و حتی فرصتی برای بیداریِ روزنه‌شان نیافته بودند. انتقام از خاندان وو برای آن‌ها رؤیایی دست‌نیافتنی بود.

اما زندگی پیش‌بینی‌ناپذیر بود و تقدیر بازی‌های‌قلبش​ مرموزی در آستین داشت. هیچ‌کس نمی‌تواند بداند‌انداخته​ در آینده چه سرنوشتی در انتظار اوست.

روزی که برای گذرانِ زندگی جانشان را به‌می‌کرد​ خطر انداخته و مشغول جمع‌آوری گیاهانِ کوهی بودند، هر‌مضحک​ سه به درونِ قلمروِ یک میراثِ باستانی سقوط کردند.

این میراثی پیش‌پاافتاده نبود، بلکه جاودانه‌ای‌پیر​ مرموز با رتبه ۶ آن را‌افتاده​ از خود بر جای گذاشته بود.

بدین ترتیب، ورقِ سرنوشت برای سه شاه برگشت. هر یک‌مباشر​ از آن‌ها بخشی از میراثِ جاودانهٔ رتبه ۶ را به‌بدم​ دست آوردند و نزدیک به صد سال بی‌وقفه به تزکیه پرداختند.

این سه نفر همواره مشوق یکدیگر بودند و در کنار هم تلاش می‌کردند. با‌انداخته​ رسیدنِ هر سه به رتبه ۵، احساس کردند که زمانِ موعود فرا رسیده است؛‌اتفاق​ از این رو قلمروِ میراث را ترک کردند تا انتقامشان را از خاندان وو بگیرند.

در آن دوران،‌بی‌قراریِ​ خاندان وو در اوجِ‌احساس​ شکوفاییِ خود قرار داشت.

سه شاه به هیچ نقشه یا دسیسه‌ای متوسل نشدند، بلکه یک‌راست به‌افتاده​ دروازه‌های خاندان هجوم بردند. رئیس خاندان وو استاد گویی با رتبه ۵‌زیردستِ​ بود؛ چگونه می‌توانست در برابر یورشِ سه استاد گوی رتبه ۵ تاب بیاورد؟

آن هم در شرایطی‌نقشهٔ​ که این سه استاد گو،‌لحظه​ وارثانِ یک میراثِ باستانی بودند.

شاه چوان ارتشِ تازیانِ خود را فراخواند؛ با تکانِ‌نمی‌گرفت​ دستِ او، لشکری عظیم پدیدار گشت. دسته‌های تازیان همچون‌عمیقی​ دریایی خروشان، دهکدهٔ خاندان وو را در خود بلعیدند.

شاه شین سریع و چابک بود و همچون شبح حرکت‌قلم​ می‌کرد. او تمامِ بزرگانِ خاندان وو را از دمِ تیغ گذراند‌پیر​ و با بی‌سرپرست گذاشتنشان، آن‌ها را در آشوبی تمام‌عیار فرو برد.

شاه بائو خشن و بی‌پروا بود؛‌پیر​ حملاتش آسمان‌ها را به لرزه درمی‌آورد‌افتاده​ و صخره‌های کوهستان را به انفجار وامی‌داشت.

سه شاه، خاندانِ قدرتمند و‌عمیقی​ شکست‌ناپذیرِ وو را تنها در سه‌پیر​ روز از صفحهٔ روزگار محو کردند.

چشمه‌های جانِ هر سه کوه نابود گشت. اجساد،‌آرام​ مسیرهای کوهستانی را فرش کرده بودند و خون‌گویی​ بر زمین جاری بود؛ منظره‌ای هولناک به چشم می‌خورد.

خاندان وو به‌کلی ریشه‌کن‌قلبش​ شد، اما سه شاه‌می‌کرد​ نیز بهای سنگینی پرداختند.

با وجود این، حاضر‌لحظه​ بودند برای گرفتنِ انتقام‌ارباب​ هر بهایی را بپردازند.

پس از گرفتنِ انتقام، سه شاه احساس کردند که زندگی معنایش را از‌ارباب​ دست داده است. آن‌ها تمایلی به بازسازی خاندان وانگ نداشتند، چرا که یک خاندان‌داخل​ هر قدر هم قدرتمند می‌بود، نمی‌توانست در برابرِ قدرتمندانِ حقیقی از خود دفاع کند.

آن‌ها گوشه‌نشینی پیشه کردند و دیگر هرگز در انظار ظاهر نشدند. همچون‌چیزی​ سه شهاب‌سنگ ناپدید گشتند؛ پس از رقم زدنِ آن رویدادِ عظیم در‌پیر​ مرز جنوبی، به‌سرعت محو شدند و دیگر هیچ‌کس نامی از آن‌ها نشنید.

هیچ‌کس نمی‌دانست پس از آن چه‌نمی‌گرفت​ بر سرِ سه شاه آمد، تا‌است​ همین اواخر که میراثشان پدیدار گشت.

«شاه چوان حداقل سه تا گوی بردگی سگ رتبه ۵‌اتفاق​ داره. با اونا میشه شاهانِ ده‌هزار جانور رو به بردگی‌اوه​ گرفت، یه ارتش راه انداخت و دنیا رو فتح کرد!»

«شاه شین توی پالایش گو از همه ماهرتره. اون از یه گوی درنای کاغذی رتبه ۲ معمولی، یه مجموعه‌بهتون​ کرمِ گوی بی‌نظیر ساخت که می‌تونست باهاشون راحت اطلاعات جمع کنه. به خاطر اون بود که شاه چوان و‌بکشد​ شاه بائو نقطه ضعفِ امنیتیِ دهکدهٔ خاندان وو رو پیدا کردن. اون نقش خیلی بزرگی توی نابودی خاندان وو داشت.»

«شاه بائو هم که اعصابش مثل آتیش بود! هر بار حمله می‌کرد،‌چیزی​ یه انفجار بزرگ راه می‌نداخت که زمین رو می‌لرزوند. قدرتش وحشی و مهارنشدنیه؛‌گزارش​ هر کی میراثش رو به دست بیاره، می‌تونه دنیا رو زیر پاش بذاره!»

«سه تا میراث رتبه ۵! اگه یکی‌شو بگیری به قدرت‌قلم​ می‌رسی، با دو تاش اسمت تو تاریخ موندگار میشه، و‌مباشر​ اگه هر سه تا رو بگیری، میشی یه اربابِ مطلق!»

«این یه فرصت خیلی‌لحظه​ بزرگه، تا تمام تلاشم‌ارباب​ رو نکنم آروم نمی‌گیرم.»

«باید زودتر برم اونجا. اگه‌عمیقی​ دیر برسم و بقیه برش‌مباشر​ دارن، تا آخر عمر حسرت می‌خورم!»

با پخش شدنِ خبرِ نحوهٔ ورود‌بی‌قراریِ​ به میراثِ سه شاه، موجی از‌چیزی​ جنون شهر خاندان شانگ را فرا گرفت.

«من گوی‌می‌داد​ تخم‌مرغ انفجاری‌قلبش​ رو می‌خوام.»

«گوی درنای کاغذی رو می‌خوام!»

«من گوی بردگی سگ،‌نقشهٔ​ گوی درنای کاغذی و‌نهفته​ گوی تخم‌مرغ انفجاری رو می‌خوام!!»

«چی؟ چرا این‌همان‌طور​ گوها این‌قدر گرونن؟ قیمتا‌قلبش​ سه برابرِ قبل شده!!»

«تچ، اگه پول‌بی‌قراریِ​ نداری شرتو کم کن،‌احساس​ خیلیا تو صف خریدن.»

«لعنتی... می‌خرمش!»

افراد بی‌شماری دندان به هم ساییدند و تاجرِ بی‌وجدان‌لحظه​ را زیر لب لعنت کردند، اما همچنان با تلخ‌کامی، پولی‌بهتون​ را که با هزار زحمت به دست آورده بودند، پرداختند.

ناولها | novelha.net