چپتر 191: بلای درناها
0در آسمانِاحساس لاجوردی، ابرهای بیشماریاندیشید بیهدف شناور بود.
استاد گوی سالخورده بر پشتِ درنای سپیدتوجه سوار بود. زیر ابروهای سپید و خنجرمانندش،چرخید نیتِ قتلی ژرف در چشمانش موج میزد.
همانطور که به میدان نبردِ پایین چشم دوخته بود، انگشتِچرخید لاغر و خشکیدهاش را به سمتِ زمین نشانه رفت ودستهٔ با خنده گفت: «هههههه... تقاصِ کینهم رو از نوادگانت میگیرم.»
درنای سپیدِ زیرِ پایش، گردنِ بلندچنین و رعنایش را بالا برد وخطر فریادی رسا و بلند سر داد.
صدا در پهنهٔ آسمان طنیناندازاندیشید شد و از دوردستها، فریادهایدور بسیاری در پاسخ به آن برخاست.
فانگ یوان که در آن لحظه داشت «علف گوش ارتباط باجلب زمین» را به کار میگرفت، پیش از همه صدا را شنیدصداش و در دل یکّه خورد. زمزمه کرد: «این دیگه چه صداییه؟»
فریاد درناها بیوقفه و با زیروبمهای گوناگون ادامه یافت و عظمتی هراسانگیزآسمون پدید آورد. این صدای یکصد یا چند هزار درنا نبود که همزمان فریاداستادای میکشیدند؛ تنها همآواییِ بیش از دههزار درنای پروازی میتوانست چنین اثری خلق کند.
فانگ یوان ناگهان احساس خطر شدیدیچنین کرد و اندیشید: «نکنه یه دستهخطر درنای مهاجر همین دور و برن؟»
فریاد درناها توجه استادان گو رانکنه در میدان نبرد به خود جلبتوجه کرد و سرهایشان به سمت آسمان چرخید.
«اون تو آسمون چیه؟»
رئیس خاندان بای فرمان داد: «از صداش معلومه که یه دستهٔ بزرگآسمون از پرندههای مهاجرن. به همهٔ استادای گو بگید بیگدار به آب نزننهمهٔ و واسه خودشون دردسر درست نکنن!» اما کلامش ناگهان در گلو خشکید.
با دیدنِ یک، دو، سه... و در نهایت نزدیک بهناگهان دههزار درنا در آسمان که در قالب دستهای متراکم بهبرن سمت میدانِ نبرد یورش میآوردند، چشمانش از حیرت گشاد شد.
«چطور ممکنه؟»
«آماده بشید، دفاع کنید!»
«فرار کنید! دههزار تااستادان درنا اینجاست، حتماً یهسرهایشان شاه دههزار جانور بینشونه.»
«موج گرگها تازه تموم شده،میتوانست حالا بلای درناها؟ ای آسمان، کوهاحساس چینگ مائو واقعاً جای نزولِ بلاست.»
استادان گو با روحیهای متزلزلاندیشید شروع به همهمه کردند ودور وحشتِ درونشان را به زبان آوردند.
تازه در برابر موج گرگها مقاومت کرده بودند که بلای درناها نازل شد.سمت سه خاندانِ کوه چینگ مائو پیش از این نیز تلفات سنگینی داده بودند؛پرندههای چگونه میتوانستند توانِ اضافهای برای مقابله با چنین دستهٔ عظیمی از درناها داشته باشند؟
درناهای پروازی بالهایشان را جمعنبرد کردند و همچون بارانی ازچرخید تیر به پایین سرازیر شدند.
در میانِ فریادهای رعدآسای درناها، جیغهای ناشی از ترس، درد واحساس وحشت به یکباره به هوا خاست. همزمان، انواع نورها درخشیدند؛ تیغهایاستادان ماه، گلولههای آب و نیزههای فولادی به سوی آسمان پرتاب شدند.
پس از مقاومتی گذرا،شدیدی بیش از نیمی ازمهاجر استادان گو جان باختند.
این درناهای پروازی همچون پتکهایی کوبنده بودند؛ هر بار که بال میزدند، نیرویی معادل قدرت یکآسمون گراز تولید میکردند و چنگالهای تیزشان میتوانست صخرهها را خرد کند. مقابله با درناهای معمولی بهخودیخود دشوارواسه بود، چه رسد به تعداد کثیری از شاهانِ صد و هزار جانور که در میانشان حضور داشتند.
خاندانها قرنها تجربه در مقابله با موج گرگها داشتند و دهکدههای مستحکمی بنا کردهرئیس بودند که در برابر هجومشان مقاومت میکرد. اما اینجا، بیابانی برهوت بود و هیچنزنن عمارتی به چشم نمیخورد. از کجا میتوانستند چیزی شبیه به دژ دفاعی پیدا کنند؟
از این رو، درپروازی همان یورشِ نخست، نیمی ازکند استادان گو از پای درآمدند.
منقارهای بلندِ درناها قلبها را میشکافت و چنگالهایشان جمجمهها رادور در هم میفشرد. با هر ضربهٔ بالِ آنها، افراد خوناون بالا میآوردند و با استخوانهایی درهمشکسته به گوشهای پرتاب میشدند.
فانگ یوان نیز از این یورش در امان نماند. ازخود آنجا که چشمانش جز مهِ سپید چیزی نمیدید، برای جاخالیبای دادن از حملاتشان به «علف گوش ارتباط با زمین» تکیه کرد.
در همین حین، صدای فریادنبرد گو یوئه بو را از پشتاون سرش شنید: «فانگ یوان، دووم بیار!»
فانگ یوان گیج شده بود.
«این گو یوئه بو چش شده؟ وقتی یکم پیشهمین اسمم رو صدا زد، لحنش عجیب بود، انگار میخواستسمت ازم محافظت کنه. حالا هم که برای کمک دویده سمتم.»
فانگ یوان روباهِ پیرِ مکاری بود، اما حتی او نیز نمیتوانست همهچیزسرهایشان را پیشبینی کند. در این زمانِ کوتاه، چگونه میتوانست حدس بزند کهدستهٔ تیه روئو نان گمان کرده او دارای یکی از ده کالبد مطلق است؟
از آنجا که گو یوئه بو قدرتمندی رتبه چهارسمت بود و درناهایی که به فانگ یوان حمله میکردند جانورانیمعلومه معمولی بودند، بهراحتی آنها را میکشت یا به عقب میراند.
گو یوئه بو بهپروازی درونِ مهِ هزارتو آمدخلق و پرسید: «فانگ یوان، خودتی؟»
افکار در ذهن فانگ یوان به سرعت چرخید؛ در حال حاضر،برن مخمصهاش بینهایت خطرناک بود و حضور در کنار گو یوئه بو،چیه شانسِ بقایش را بهشدت افزایش میداد. از این رو پاسخ داد: «منم.»
با شنیدن صدای فانگ یوان، گو یوئه بو سرانجام آهِ آسودگی کشید و گفت:چرخید «خیلی خب! فانگ یوان، بیا گذشتهها رو فراموش کنیم. هر اتفاقی هم که بیفته،همهٔ خاندان از جونت محافظت میکنه. بیا برگردیم به دهکده، موقع عقبنشینی خودم هواتو دارم!»
چیزی که او نمیدانست این بودخود که در حال حاضر، دهکده خطرناکترینآسمون مکان برای فانگ یوان به شمار میرفت.
اما بلای درناها در مقایسه با دهکده، تهدیدِخلق بسیار بزرگتری بود. دستکم اگر به دهکده بازمیگشت، برخلافمهاجر ماندن در زیر حملات درناها، در دم کشته نمیشد.
فانگ یوان بیدرنگ آهی کشید ونکنه گفت: «رئیس، لطفاً راه رو نشونتوجه بدید، سعی میکنم پا به پاتون بیام!»
اما در همین لحظه، درنایی غولپیکر از آسمان فرود آمد. استادجلب گویِ پیر با ابروهای سپیدش بر پشت درنا نشسته بود وصداش با لحنی سرد غرید: «هیچکس نمیتونه فرار کنه، همهتون همینجا میمیرید.»
فانگ یوان جایی را نمیدید، اماخود صدای فریاد گو یوئه بو راآسمون از کنارش شنید: «استاد گوی رتبه پنج!»
بدیهی بود که رئیس خاندان گوچنین یوئه روشهای بررسی خاصی داشت کهخطر میتوانست سطح تزکیهٔ غریبه را تشخیص دهد.
فانگ یوان در دل حیرتزده شد: «یه استاد گوی رتبه پنج دیگه ازاستادان کجا پیداش شد؟ این کوه کوچیک چینگ مائو نه جای معروفیه و نهفرمان منابع خاصی داره، پس چرا همهٔ خبرگان رتبه پنج دارن اینجا جمع میشن؟»
«نکنه این ماجرا ربطی به گوبرن یوئهٔ نسل اول داشته باشه؟» ناگهانسرهایشان جرقهای در ذهن فانگ یوان زده شد.
قلبش به شدت تپید!
اگر این صرفاً یک بلای درنای معمولی بود، هیچ شانسی برایش باقی نمیماند. بهرهبرداری از جانورانِدسته پروازیِ وحشی دشوار بود، و اگرچه او در مرحلهٔ اوجِ رتبه سه قرار داشت، اما در مقایسهخاندان با یک رتبه پنج همچنان ضعیف بود و نمیتوانست از این مهلکه جان سالم به در ببرد.
اما حالا یک استاد گوی رتبه پنجِ دیگر ظاهر شدهدور بود. او نه تنها منبعِ خطرِ مرگبارِ دیگری به شماراون میرفت، بلکه فرصتی برای فرار از این تنگنا نیز بود.
در وضعیت کنونیِ کوه چینگ مائو، تنهاتوجه آن سه قدرتمندِ رتبه پنج مهرههای کلیدیچرخید بودند و باقی افراد هیچ اهمیتی نداشتند.
تنها یک رتبهتوجه پنج میتوانست حریفِخود یک رتبه پنج شود.
فانگ یوانبیش بیدرنگ تصمیمشپروازی را گرفت.
وقتش بود،احساس باید روی ایناندیشید مسئله قمار میکرد!
فانگ یوان گفت: «رئیس، جدِدور نسلِ اول کاملاً بیدار شده!خود اگه برگردیم دهکده، در امانیم!»
گو یوئهبرن بو با ناباورینبرد فریاد زد: «چی؟»
این ناباوری،بیش مایهٔ اطمینانخاطرِپروازی فانگ یوان شد.
فانگ یوان ادامه داد: «من در مورددسته همچین چیزی دروغ نمیگم. فقط کافیه بهنبرد دهکده برگردیم تا جونمون رو نجات بدیم.»
گو یوئه بو مردی قاطع بود،برن از این رو فانگ یوان را برداشتسمت و با سرعت به سوی دهکده شتافت.
اما درناهای پروازی همچنان نزدیک میشدندخود و راه را میبستند. شاهانِ صد جانورچیه و شاهانِ هزار جانور بیوقفه پدیدار میگشتند.
گو یوئه بو با جان و دل جنگید و از فانگ یوان محافظت کرد.اندیشید سرانجام دیگر نتوانست پیشروی کند و در محاصرهٔ درناهای پروازی گرفتار شد. از آنجاچرخید که گو یوئه بو سپر بلای فانگ یوان شده بود، او فعلاً در امان ماند.
با پایاناحساس یافتن زمان، مهِاندیشید هزارتو ناپدید گشت.
فانگ یوان میدان نبرد را از نظر گذراند؛ اجسادی که همهجا پراکنده بودند، نشان ازاون وقوع نبردی هولناک داشت. تلفات استادان گو سنگین بود، اما گلهٔ درناها نیز آسیب شدیدیبگید دیده بود. در کنار اعضای قطعشدهٔ انسانها، لاشهٔ درناها نیز در همهجا به چشم میخورد.
فانگ یوان باتوجه سردرگمی اندیشید: (این همونجلب درنای پروازیِ منقارآهنین نیست؟)
شاید دیگران آن را نمیشناختند، چرا که این جانورِکند پرنده متعلق به مرز جنوبی نبود. اما او بهخوبیهمین میدانست که خاستگاهِ این درنای پروازیِ منقارآهنین، قارهٔ مرکزی است.
(ها؟ شاه دههزار جانور، قدرتمندِ رتبه ۵!) سپس، فانگ یوان در میانِ آسماناستادان درنایی غولپیکر را دید که با بالزدنهایش در هوا شناور مانده بود. برفرمان پشتِ آن، پیرمردی مو و ابروسفید با چهرهای سرد و بیاحساس نشسته بود.
فانگ یوان نگاهش راهمین از آسمان گرفت و دوبارهنبرد به گو یوئه بو دوخت.
سراسرِ بدنِ رئیس خاندان گو یوئه غرق در خون و جراحت بودآسمون و با تمامِ توان میجنگید. بارها میتوانست حملات را بهراحتی جاخالی دهد،همهٔ اما برای محافظت از فانگ یوان، ترجیح میداد خودش آسیبها را متحمل شود.
فانگ یوان رو به گو یوئه بو کرد و گفت: «رئیس! اوضاع اصلاً خوب نیست. استادان گومهاجر دارن شجاعانه میجنگن، اما درناهای پروازی اونا رو از هم جدا کردن. اینطوری بالاخره از پا درمیان.بای باید قدرتشون رو یک جا جمع کنیم. فقط اینطوری شانسِ شکستنِ محاصره و برگشتن به دهکده رو داریم!»
گو یوئه بو میدان نبرد را از نظر گذراند و گفت: «حق با توئه.» سپسخود با تمام توان فریاد زد: «همه گوش کنن! دشمن پیشِ رومونه، اما دهکدهٔ گو یوئهبزرگ راهی برای مقابله باهاش داره! سریع دورِ من جمع بشید تا راهمون رو باز کنیم!»
طنینِ این صدا در میداندور نبرد پیچید و نگاههای بیشماریخود را به سوی خود کشاند.
«چی؟ خاندان گو یوئهاستادان هنوز برگ برندهای برای مقابلهسمت با یه رتبه ۵ داره؟»
«باور کردنشبیش بهتر از دستمیتوانست روی دست گذاشتنه!»
«برادرا، بجنبید! دورِخطر رئیس خاندان گونکنه یوئه جمع بشید!»
آنها که پیش از این کاملاً ناامیدتوجه شده بودند، با شنیدن سخنان گو یوئهچرخید بو بارقهٔ امیدی در دلشان روشن شد.
زیر سایهٔ سنگینِ مرگ، این دشمنانِخود پیشین با یکدیگر متحد شدند وآسمون بهسرعت در یک نقطه گرد آمدند.
پیرمردِ ابروسفید که بر پشتِ درنای غولپیکر ایستاده بود، خندهای سرد سر داد واندیشید گفت: «خاندان گو یوئه... هه هه، پس همهتون نوادگانِ برادرِ ارشدِ منید.» او میخواست بهاون درناها فرمانِ حمله و رهگیری بدهد، اما با کمی تأمل، از این کار منصرف شد.
(چرا نذارم فرار کنن و برگردن؟ اینطوری میتونم کارِ همهشون رو یکجا تموم کنم. از طرفی، اینا نوادگانِسمت اون هستن، پس تو نبردِ پیش رو میتونم ازشون برای تهدید کردنش استفاده کنم. اما این سه تابیگدار استاد گویِ رتبه ۴ تواناییِ دخالت تو نبرد رو دارن. نمیتونم زنده بذارمشون؛ اول باید کارِ اینا رو بسازم!)
پیرمردِ ابروسفید با این فکر، جیغِبرن عجیبی کشید و با تلنگری به انگشتش،سمت سه گلولهٔ نور را به پرواز درآورد.
رئیس خاندان شیونگ که اولین هدفِ این گلولهٔ سفید بود، با وحشتآسمون گفت: «این دیگه چه گوییه؟» پس از اینکه نورِ سفید او راهمهٔ در بر گرفت، سرعتش بهشدت افت کرد و از حلزون هم کندتر شد.
دو رئیس خاندانِدههزار دیگر نیز بهچنین همین سرنوشت دچار شدند.
گو یوئه بو که هر ترفندی را به کار بست نتوانست از شرِ این حلقهٔ نور خلاص شود، باچرخید تمامِ توان فریاد زد: «فانگ یوان، زود برو! افراد خاندان گو یوئه گوش کنن، باید به هر قیمتی ازواسه فانگ یوان محافظت کنید. اون تنها کسیه که راهِ مقابله رو میدونه!» سپس برگشت تا با پیرمردِ ابروسفید روبهرو شود.
فانگ یوان برگشت وهمین نگاهی عمیق به رئیساستادان خاندان گو یوئه انداخت.
«بزرگ فانگ یوان، اجازه بدید ما ازتون محافظت کنیم!»سمت گروه بزرگی از افراد خاندان گو یوئه دورِ فانگصداش یوان حلقه زدند و از هر سو مراقبش بودند.
نورهای شفابخش و توانافزاهایپروازی سرعت، یکی پس از دیگریکند بر فانگ یوان اعمال میشدند.
صدای برخوردِ حملات از پشت سر به گوش میرسید. در بازیِ بیرحمانه و عجیبِنبرد تقدیر، سه رئیس خاندانی که تا پیش از این خون یکدیگر را تشنه بودند، اکنوندستهٔ دوشادوشِ هم و با به خطر انداختنِ جانشان، به نبرد با پیرمردِ مرموز برخاسته بودند.
نتیجهٔ ایندسته نبرد، از هماندور ابتدا مشخص بود.
پیرمردِ ابروسفید در حالی که استوار بر پشتِ درنای غولپیکر نشسته بود، تنها با تکاندادنِخاندان آستینهایش، سه رئیس خاندان را یکی پس از دیگری از پای درآورد. درناهای پروازی پهنهٔخودشون آسمان را پوشاندند و رفتهرفته راهِ خود را به درونِ دهکدهٔ گو یوئه باز کردند.
دهکدهٔ گو یوئه غرق در آشوبچنین بود و ناله و شیونِ مردمخطر از هر سو به گوش میرسید.
شمارِ زیادی از عمارتهای بامبو فرو ریخته بودند و در میانِ آوارها، اجسادِ بیشماری که با پارچههایسرهایشان سفید پوشانده شده بودند، به چشم میخورد. مجروحان که روی زمین افتاده بودند از شدتِ درد ناله میکردندبگید و در این میان، استادان گویِ شفابخش با تمامِ توان و تا پای جان مشغولِ مداوای آنها بودند.
عمارتِ اصلی خاندان نیمهویران شده بود و لایهایاستادان از خوناب، میدانِ دهکده را پوشانده بود؛ صحنهایآسمون که وحشت را به جانِ اعضای خاندان میانداخت.
نبردِ سهمگینِ تیه شوئه لنگ و گو یوئهٔ نسل اول، کوهستاناون را به لرزه درآورده بود. از این رو، دهکدهٔ گو یوئهپرندههای که دقیقاً در بالای این نبرد قرار داشت، آسیبِ شدیدی دیده بود.
گو یوئه یائو جی که در دهکدهاثری مانده بود، بهجای استقبال از گو یوئهاندیشید بو، با بازماندگانِ مجروحِ سه خاندان روبهرو شد.
او با صدایخطر بلند فریاد زد:نکنه «چه خبر شده؟»
فانگ یوان پاسخی نداد، چرادور که گلهٔ درناهای پشتِ سرشان،خود بهترین توضیح برای این ماجرا بود.
«این دیگه چیه؟!»
«خدای من...»
«یعنی خانداناحساس گو یوئه قرارهاندیشید امروز نابود بشه؟»
بیدرنگ، دهکدهدسته بار دیگر دردور آشوب فرو رفت.
پیرمردِ ابروسفید که بر پشتِ درنا ایستاده بود، با لحنی آکنده ازآسمون نیتِ قتلی سرد گفت: «برادرِ ارشد، برادرِ کوچیکت این همه راه کوبیدههمهٔ و اومده تا تو رو ببینه. چرا نمیای بیرون تا باهام روبهرو بشی؟»
هنوز حرفش به پایان نرسیده بود که درخلق میدانِ دهکده، خوناب همچون فوارهای دهمتری به بیروندسته فوران کرد و تابوتِ سرخرنگ بهصورتِ عمودی پدیدار شد.
گو یوئهٔ نسل اول که اکنون به یک زامبیِهمین خونی تبدیل شده بود، درونِ تابوت ایستاد و باسمت چشمانِ سرخ و خونینش به پیرمردِ ابروسفید خیره شد.
گو یوئهٔ نسل اول با نفرت غرید: «فکرشم نمیکردم زندهخود مونده باشی... چطور اینجا رو پیدا کردی؟ همونطور که حدسبای میزدم، اون استاد گویِ قبلی رو تو اجیر کرده بودی!»